بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ
لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونٞ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرٞ لِّلۡعَٰلَمِينَ
وصل "ع" به ماقبل خود در شعر فارسی بخش (۱)
﴿بر دشت روی کرد و چنین گفت عقاب پیر؛
این دشت روزی عرصهی پیکار بوده است﴾
گروهى خرده گرفتهاند كه چرا در این دو مصرع از وصل "ع" به ماقبل خود سود جستهام، یعنی؛ در (گفت عقابی) "ع" را به "ت" و در (روزى عرصه) "ع" را به "ی" وصل كردهام!
پاسخ:
در آيين شعرى عرب وصل "ع" به ماقبل خود، نه خطای محض بلکه گناهی بزرگ بهشمار مىرود، چراكه در تلفظ "ع" و "همزه" تفاوتهای چشمگیری بهچشم میخورد اما از آنجا كه معيار سنجش وزن شعر، گوش سليم است و در زبان فارسى "همزه" و "ع" دارای لفظی یکسانند، جایجای بهضرورت بیان احساس و اندیشه از وصل "ع" به ماقبل ساکن خود، تا جايیكه به سنگینی لفظ و ناهنجاری کلام نینجامد و از حیث درک شعر، مشکلساز نباشد و در مصرع خوش بنشیند و مورد پذيرش گوش، طبع و ذوق سليم آدمى قرار بگیرد؛ بهره میبرم! البته در دبیرههای پایینتر به انواع اتصالها اشاره کردهام که بهترین آن همانی است که بالاتر از نظرتان گذراندهام!
بدیهی است، زمانی این کار از نظر من مطلوب است که بتوان آخرین واج ساکن واژهای را با وصل به صامت متحرک "ع" واژهی بعد، از حالت سکون خارج ساخت. مانند این نیممصراع از فخرالدین عراقی:
(بهعتاب گفت عراقی)
که البته چنین پدیدهای دربارهی اتصال همزه نیز صادق است. مانند:
(بهشتاب گفت الهی)
هر چند که واقفم بسیاری از امروزیها با این وصل مخالفند اما اینحقیر تلاش میکنم، با توجیههای علمی منظور خود را ارائه دهم.
⤵️
سید اشرف الدین حسینی 👆
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
کلیات سیداشرفالدین حسینی گیلانی "قزوینی" (مدیر مسئول روزنامهی نسیم شمال) به کوشش احمد ادارهچی گیلانی. صفحهی ۲۵۹
«ع» مضموم [عنوان] به «ن» ساکن [سخن] وصل شده که خوش نشسته است!

فخرالدین عراقی 👆
به عتاب گفت عراقی سر صلح تو ندارم
همه عمر صلح کردم به عتاب و جنگ او من
کلیات فخرالدین عراقی. غزل ۲۲۲ صفحهی ۲۶۰
اتصال «ع» (عراقی) با «ت» ساکن در (گفت) که خوش نشسته است.
میرزاده عشقی 👆
یاران عبث نصیحت بیحاصلم کنید
دیوانهام من عقل ندارم، ولم کنید
کلیات ميرزاده عشقی، صفحهی ۳۷۸
اتصال "ع" عقل با "ن" ساکن در "من" که خوش نشسته است.

مولانا مولوی 👆
سلامٌ علیک ای دهقان! در آن انبان چهها داری؟
چنین تنها چه میگردی؟ در این صحرا چه میکاری؟
کلیات شمس تبریزی. دیوان مولوی، چاپ پنجم، تصحیح بدیعالزمان فروزانفر، تهران: امیرکبیر، ۱۳۸۵، ص۱۲۵۷، بخش ترجیعات، شمارۀ ۳۳۷۸)
وصل "ع" [علیک] به "ن" تنوین رفعِ [سلامٌ] که خوش نشسته است. برخی از دکلماتورها برای اینکه بخواهند، در این مصراع به روی وصل «ع» به ماقبل خود، مالهای بکشند، در روخوانیهای خود «م» پایانی «سلام» را با ضمه یعنی؛ بدون تنوین میخوانند که این نوع خوانش برخلاف رویکرد و عملکرد شاعر است. زیرا در صورت چنین پدیدهای وزن رکن از «مفاعیلن» به «مفاعلتن» تغییر مییابد و عکس تسکین روی میدهد که عروضشناس آگاه بهخوبی میداند، وصل «ع» و شکسته نشدن وزن مد نظر مولوی بوده، نه تغییر آن!

غنی کشمیری 👆
پیرهن گُل، تن گل عارض گُل، لبِ دلدار گُل
باغبانِ صُنع بسته دستهای زین چار گُل
غنی کشمیری، دیوان، تصحیح احمد کرمی، نشر ما، ۱۳۶۲، صفحهی ۱۲۷
وصل "ع" [عارض] به "ل" [گل] که خوش نشسته است.

عارف قزوینی🖕
در اشتباه گذشت عمر من یقین دانم
اتصال "ع" [عمر] به "ت" [گذشت] که خوش نشسته است.
تو از این لباس خواری شوی عاری و برآری
اتصال "ع" [عاری] به "ی" [شوی] که خوش نشسته اما درک معنا را دشوار کرده و این ارتباطی به قاعدهی عروضی ندارد.
چه هرج و مرج دیاری است شهر عشق عارف
وصل «ع» [عارف] به «ق» [عشق] که این وصل به دلیل سنگینی لفظ "ق" خوش ننشسته اما اشکال وزنی "سکته" هم ندارد!
لن ترانی نگو عارف پسر عمران نیست
اتصال «ع» [عارف] به «و» [نگو] که این اتصال نیز زیاد خوش ننشسته و این ربطی به وصل "ع" ندارد، زیرا اگر "عارف" بهصورت "آرف" هم نوشته میشد، باز این وصل از چنین خصوصیتی برخوردار بود و دلیلش این است که دو مصوت بلند به یکدیگر وصل شدهاند. معمولا اتصال یک واج ساکن با مصوت کوتاه خوش مینشیند، مانند؛
(به عتاب گفت عراقی)
الحق عارف سخن سکه به زر میگوید
وصل «ع» [عارف] به «ق» [الحق] که اتصال "ق" و "ع" در تلفظ (الحق عارف) خوش ننشسته و موجب سنگین شدن تلفظ در محل اتصال گردیده که در مثلا (بهبه عارف) مشاهده نمیشود. مانند سرودهی ذکرشدهی کشمیری (گل عارض) که دقیقا از همین نوع وصل است. پرواضح است، این سنگینی در "الحق عارف" مربوط به لفظ "ق" است، نه اتصال "ع" به ماقبل خود!
گه اعتدال و گاه دمکرات من به هر
جمعیتعضو و کارِ سْتِبداد میکنم
"جمعیتعضو" با وصل "ع" بهماقبل خود «ت» بهصورت "جمعیتُضو" بد نشسته اما اشکال وزنی "سکته" هم ندارد! منتها داعیهدارانی که عروض را سرسری فرا گرفته باشند و تعمق نکنند، گمان میکنند، سکتهی قبیح صورت پذیرفته است.
چنانچه "عضو" با همزه بهصورت "اُضو" هم نوشته میشد، باز بد مینشست و این خوش ننشستن مربوط به وصل "ع" نمیشود. وصل همزه نیز در (کارِ سْتِبداد) بد نشسته است، آیا در اینجا نیز باید به دلیل بد نشستن وصل همزه بهماقبل خود، این نوع اتصال را مردود شمرد؟
قسم به ساغر می در تمام عمر عارف
بهروی سادهرخان یک نگاه ساده نکرد
اتصال «ع» [عارف] به «ر» [عمر] که در اینجا خوش نشسته است.
(دیوان عارف قزوینی)

از راست؛ استاد سعید نفیسی. ژاله بدیعی (ژاله اصفهانی) استاد ابوالقاسم لاهوتی 👆

منزل استاد لاهوتی در تاجیکستان به خط خود مرحوم 👆
عید آمد و من آمدم عیدانه بگیرم
با قیمت جان، بوسه ز جانانه بگیرم
ابوالقاسم لاهوتی
اتصال «ع» (عیدانه) به "م" (آمدم) که خوش نشسته است.
این شاعر عالیقدر که در تاجیکستان این شعر را سروده به اتصال "ع" به ماقبل خود معتقد بوده است. زیرا میدانست، به خط تاجیکی سریلیکی دیگر تفاوت نوشتاری میان "ع" و همزه از میان میرود و مشخص نمیشود که اتصال، مربوط به "ع" عربی بوده یا همزهی فارسی!

هما میرافشار🖕
در تو معنای صفا را یافتم
گشتم عمری تا وفا را یافتم
هما میرافشار سال ۱۳۵۴
وصل "ع" [عمری] به "م" [گشتم] که خوش نشسته است.
☆
حسین_منزوى
گیرم که ز خاک کمتر است عاشق
او را به دلیل عشق حرمت کن
(غزل شماره ۱۸۲. مجموعه اشعار. انتشارات نگاه)
وصل «ع» [عاشق] به «ت» [است] که خوش نشسته است.
☆

بیا دوباره در این شهر از عشق دم بزنیم
از عشق، از هیجان، از نفس قلم بزنیم
وصل «ع» [عشق] به «ز» [از]
دکتر مریم مقدم در کتاب (شاعری که بودم)
☆
برای تماشای شاه دلیر
نمود عینک از مهر و مه خلق پیر
وصل «ع» [عینک] به «د» [نمود] که خوش نشسته است
به قولی همان کس که جرئت نمود
به نام عبد رحمان و از کوفه بود
وصل «ع» [عبد] به «م» [نام] که خوش نشسته است.
(از نبرد جمل، سرودهی میرزا محمدصادق آزاد کشمیری. قرن ۱۱ و ۱۲)
تا توانی تختهبند یکمقامعاقل! مباش
خاک بر سر میکند، در خانهی آیینه، آب!
وصل «ع» [عاقل] به «م» [مقام] که خوش نشسته است.
(عاقلخان شاهجهانآبادی، به نقل از خزانهی عامره، غلامعلی آزاد بِلگرامی، چاپ مُنشی نِوَلکِشُور، بمبئی، ۱۲۷۱ ق: ۳۴۹)
ای به نقاب عارضت شعلهی بال نگاه
عکس تو در آینه، یوسف مصری به چاه
وصل «ع» [عارضت] به «ب» [نقاب] که خوش نشسته است.
(عاقلخان، شاهجهانآبادی، به نقل از خزانهی عامره، غلامعلی آزاد بِلگرامی، چاپ مُنشی نِوَلکِشُور، بمبئی، ۱۲۷۱ ق: ۳۴۹)
ای رگ جان بهار! اینهمه بیرحمی چیست؟
خاک از مقدمِ تو خون شدن عادت دارد
وصل «ع» [عادت] به «ن» [شدن] که خوش نشسته است.
[فاعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن]
(ناصرعلی سرهندی، دیوان، چاپ سنگی نولکشور، صفحهی ۵۸)
مرا پند خردمندان به حال خود نمیآرد
به این افسانهها مجنونِ عشق عاقل نمیگردد
وصل «ع» [عاقل] به «ق» [عشق] که بهدلیل وجود دو «ق» گلوگیر بد نشسته است.
(خواجه باقر عزت شیرازی بلگرامی: همان منبع)
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ
وصل «ع» [عالی] به «د» [باشد] که خوش نشسته است.
(فیروز بشیری. سایت دشتک، بهمن ۱۳۸۸_ از شاعران روستای دشتک ابرج استان فارس)
دانی که حروف عشق را معنی چیست؟
عین عابد و شین شاکر و قافش قانع
وصل «ع» [عابد] به «ن» [عین] که خوش نشسته است.
(دیوان کبیر، جلد ۸ رباعی ۱٠۴۶ صفحهی ۱۷۷)
توضیح اینکه؛ این رباعی در دو نسخهی کتابخانهی بلدیهی استامبول، شمارهی ۱۷ و موزهی قونیه، شمارهی ۷٠ آمده است.
☆
چند ادیب و نیمهادیب پرسیدهاند؛ اگر بهکارگیری اینگونه اتصال اشکالی ندارد، پس چرا بزرگان سخن، سعدی و حافظ از چنین عملی بهره نبردهاند!
پاسخ؛
ضمن اینکه وصل «ع» به ماقبل خود پدیدهی تازهای نیست، مگر کوتاه و بلند کردن مصراعها و پس و پیش کردن قافیهها که به وسیلهی نیمایوشیج صورت پذیرفت، در سرودههای حافظها و سعدیها دارای پیشینه بود؟ بدیهی است، عدم بهکارگیری اتصال "ع" بهماقبل خود، در شعرشان بهطور قطع نمیتواند، بهمعنای مخالفت با این نوع وصل باشد. وانگهی نبودن شاهدمثال در سرودههای این دو شاعر هیچ منع عام نمیسازد. اگر با چنین منطق سستی بخواهیم داوری کنیم، باید نیمی از صنایع شعری را کنار بگذاریم، چون حافظ و سعدی در غزلهایشان از آن بهره نبردهاند! اصولا شاید از بیم افترای متعصبان از این پدیده سود نبردهاند. به ویژه حافظ که دارای هوشی سرشار در زمینهی ادبی بود و اینکه عالما اتصال "ع" را قبول داشته، دور از انتظار نیست.
پس از حملهی وحشیانهی اعراب و بهزنجیر کشیده شدن زبان فارسی و تحمیل زبان بیگانه از سوی دشمنان قسمخوردهی مرز و بوممان، بسیار طبیعی است که نگاه گروهی از شاعران به نوع تلفظ عربی واجها بهویژه "ع" معطوف شود. بنابراین شاعران مورد بحث ما با علم به اینکه تلفظ "ع" و همزه در گفتوگوی عربها یکی نیست، با وسواسهایی که در سرودن شعر داشتند، در سرودههایشان میان همزه و "ع" تفاوت قائل میشدند. همچنانکه اردوزبانها نیز مانند عربها با غلیظ بیان کردن "ع" در شعرهایشان از اتصال آن به ماقبل خود پرهیز کرده و میکنند. از این روی بهطور قطع نمیتوان حکم کرد که نامبردگان مخالف اتصال "ع" به ماقبل خود بودهاند.
ضمن اینکه این احتمال نیز میرود که شاید این دو شاعر در طول شاعریشان هرگز به چنین موردی برنخورده باشند که مجبور شوند، به ضرورت وزن از وصل "ع" به ماقبل خود سود جویند. مگر یک شاعر در طول شاعری خود چند بار ممکن است، از اتصال "ع" به ماقبل خود بهره برد؟
یک احتمال قریب به یقین دیگر نیز وجود دارد و آن اینکه شاید این دو شاعر بر سر دو راهی قرار گرفته و از خیر وصل "ع" به ماقبل خود گذشته و نخواستهاند، در آینده دربارهی سرودههایشان حرف و حدیثی بهمیان آید. یعنی اینکه آیندگان وصل "ع" را مردود بشمارند و در نتیجه به شعرشان لطمهای وارد شود و خواستهاند، این احتمال را به صفر برسانند! بدیهی است، عدم استفادهی برخی از شاعران پیشین از وصل «ع» لزوما به معنای مخالفت با این نوع اتصال نیست!
سعدی در گلستان و بوستان خود سرودهها و مطالبی دارد که به زبان عربی نگارش شده است:
قوماء اسقیانی علی الریحان واس
انی علی فرط ایام مضت اس
هات العقار و خذ عقلی مقایضة
لعل تنقذنی من قید وسواس
روحی فدا بدن شبه اللجین ولو
سطا علی بقلب کالصفا القاسی
(قافیههای سرودهی فوق حاکی از آن است که سعدی به تلفظ اهمیت میداده، نه طرز نوشتار)
و همینطور حافظ نیز سرودههایی دارد که از عبارات عربی بهره جسته است:
اگر چه عرض هنر پیشِ یار بیادبی است
زبان خموش، ولیکن دهان پُر از عربی است
*
سرودههای فوق گویای آن است که برخی از شاعران متقدم ما بیشتر از دیگر شاعران همزمان خود با عربزبانها و زبان عربی سر و کار داشتند و یا بهعبارتی دیگر؛ بیشتر از دیگر شاعران با کسانی که با تلفظ دقیق واجهای زبان عربی آشنایی داشتند، در ارتباط بودند. بدیهی است، با حساسیتهایی که در سرودن شعر در پیش رویشان بود، برای اینکه از سوی آنان به بیسوادی متهم نشوند یا باید از خیر این اتصال میگذشتند و یا میبایست ملامتهایشان را تحمل میکردند!
در این میانه بسیاری از شاعران نیز مانند؛ مولانا مولوی، فخرالدین عراقی، غنی کشمیری و ... به موارد فوق اهمیتی نداده و از تهمتها و طعنههای احتمالی ملامتگران نهراسیده و در شعرشان از چنین اتصال بهره جستند!
همانطور که میدانیم، سطح اطلاعات عراقی در نکات ادبی در آن حد بود که بیگدار به آب نزند و بدون دانش به چنین اقدام روی نیاورد. بنابراین، این بدان معناست که او از اظهار نظرهای عروضدانان و شاعران دربارهی اتصال "ع" بهخوبی آگاه بوده و عالما و عامدا از این وصل بهره برده است! او به خوبی میدانست که این احتمال میرود، عدهای بهظاهر دانا به او تهمت نادانی بزنند اما واقعیت را قربانی هراس نکرد، چون به این نکته واقف بود که بیان نظریههای علمیادبی میبایست با صراحت و با شجاعت صورت پذیرد!
بله، صراحت و شجاعت در گفتار بهمنزلهی جهالت نیست که گروهی به محض ابراز عقیدهی هر صاحبنظر، دهان به اعتراض میگشایند و چیزی را که میبایست به خود نسبت دهند، به صاحبنظر مربوطه روا میدارند و او را به نادانی و داعیهدار بودن در عرصهی ادبی متهم میسازند!
اگر به آثار فخرالدین عراقی نظری دقیق بیفکنیم، میبینیم که چیزی از شاعران همعصر خود کمتر ندارد. حافظ شیرازی دربارهی عراقی میگوید؛
غزلیات عراقی است سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد
(حافظ شیرازی)
حال شایسته نیست، عدهای کمتعمق به این شاعر بزرگ اهانت روا داشته، او و دیگر شاعران هماندیشهاش را متهم بهنادانی و بیسوادی کنند!
در طول تاریخ ادبیات ایران همواره همینگونه بوده که اول شاعر رسالت هنری را شناخته، بر همان مبنا سرودهی خود را ساخته، بعد ادیبان و عروضشناسان برایش به صدور قاعده پرداختهاند.
این یک واقعیت است، کسی دارای چنین حقی نیست که به شاعر معترض باشد و به او تکلیف کند، چه بسراید و چه نسراید! چگونه بسراید و چگونه نسراید! همواره ادیبان و عروضشناسان تابع شاعران بوده و خواهند بود! صد البته این بدان معنا نیست که شاعر میتواند، در ادبیات هر کاری که خواست انجام دهد! بدیهی است، بهکارگیری از امکانات شاعری تا جایی شایسته است که با توجیه دقیق علمی همراه باشد و به زیان ادبیات فارسی نینجامد!
از شاهدمثالهای ذکر شده به این نتیجه میرسیم که در آن زمان هم طرح اتصال "ع" به ماقبل خود موافقان و مخالفانی داشته است.
توضیح اینکه؛ تعداد شاهدمثالها در این زمینه بیشتر از تعداد مذکور است. حال ممکن است، عدهای بگویند که تعداد مخالفان طرح وصل "ع" به ماقبل خود بسیار بیشتر از موافقان است اما میبایست بدانند که این هم چیزی را ثابت نمیکند. چون همیشه تعداد بیشترِ نظرهای مخالف یا موافق، حجت تلقی نمیشود و دلیل بر درستی یا نادرستی چیزی بهشمار نمیرود. آنچه که سره را از ناسره جدا میکند، توجیه دقیق و عمیق علمی است.
دیگر اینکه؛ قطعا دوستان ادیب میدانند که تعداد واژگان فارسی که با همزه آغاز میشود، بسیار بیشتر از واژگانی است که اولین حرفشان بر "ع" بنا نهاده شده است. پس بسیار طبیعی است که (با توجه به تعداد بیشتر مخالفان طرح اتصال "ع") وصل همزه در شعر فارسی بسیار بیشتر از اتصال "ع" به ماقبل خود باشد.
من حتا عروضدانانی را میشناسم که موافق اتصال "ع" هستند اما میگویند، زمان و حال و توان پیش کشیدن اینگونه بحثها را در مجامع علمی ادبی نداریم.
دوستان گرامی؛ قراردادهای ادبی وحی منزل نیستند که سینهبهسینه دهانبهدهان نسلبهنسل به دیگری القا شود. همانگونه که زبان و قواعد ادبی هر مرز و بوم تغییرپذیر است، باید اذعان کرد که قراردادهای ادبی نیز تغییرپذیرند. شگفتا! ادیبانی که فارسیزبانان را به عدم پیروی از قواعد عربی ترغیب میکنند اما به این مورد (وصل "ع" به ماقبل خود) که میرسند، شاعران را به پیروی از قواعد عروضی عربی فرا میخوانند و این در صورتی است که عدم پیروی از قواعد عربی تنها در دستور زبان خلاصه نمیشود بلکه در عروض فارسی نیز صادق است. کسانی که در شعر فارسی، مخالف وصل "ع" به ماقبل خود هستند، در حقیقت اندیشهیشان متاثر از عروض عربی است!
امروزه دیگر دورهی (رشید وطواطها و شمس قیس رازیها و خواجه نصیرالدین طوسیها و خاقانیها و ...) سپری شده است. همچنانکه در عروض قدیم بهره بردن از قاعدهی «قلب» جایز بود اما استاد نجفی با توجیه دقیق علمی ثابت کرد که بهره گرفتن از قاعدهی قلب جایز نیست، چراکه ممکن است، موجب آفرینش دیگر وزن شود!
خاقانی سرودههایش را با قاعدهی تسکین آغاز میکرد اما امروزه بیشتر عروضدانان معتقدند؛ تسکین میبایست درون وزن شعر ایجاد شود، نه در آغاز شعر! بسیارخب، اگر قاعدهی «قلب» وحی منزل بود، چرا در این عصر از سوی برخی مردود شمرده میشود؟
همانگونه که در زبان رسمی این مرز و بوم باید واژگان عربی را با نشانههای فارسی جمع بست و از قواعد عربی پیروی نکرد، در اینجا نیز نباید از قواعد شعری عربی پیروی کرد و در مذهب شعر، اتصال «ع» به ماقبل خود را گناهی بزرگ تلقی کرد!
در عروض ملاک و معیار سنجش وزن شعر تلفظ است، نه قواعد سنتی دست و پاگیر! در وزن شعر میبایست بر صوت تکیه نهاد، نه طرز نوشتار! حروف اصالتی ندارند و تنها نماد واجها بهشمار میروند. اگر جز این بود، واو معدوله و های ناملفوظ نیز میبایست در شکل دادن به وزن شعر اثرگذار باشند. ادبیات و قواعد دستوری و فنون ادبی هر مرز و بوم همواره در حال تغییر و تحول بوده و است. بدیهی است، عروض نیز از این قاعده مستثنی نیست. مردم ایران از همان ابتدا از پذیرش تلفظ "ع" به شیوهی عربزبانها سر باز زدند، بنابر این قطعا با عدم پذیرش مردم، قاعدهی ممنوع الوصل بودن آن نیز نباید شکل میگرفت!
دکتر محمد رضا باطنی در کتاب زبان و تفکر صفحهی ۱۸۳ میگوید؛
((زبان ارگانیزم زنده و دائم در حال تغییر و تحول است. ما نباید کلام کسانی را که ملاک قضاوتشان تنها فتوای صاحبنظران گذشته است؛ پذیرا باشیم. این خلاف شنا کردن در آب است))
مخالفان اتصال "ع" با کمی اندیشیدن و غور و غوته زدن در اقیانوس مطلب استاد باطنی پیام مهمی را دریافت خواهند کرد!
دکتر پرویز خانلری دربارهی تلفظ "ع" در زبان فارسی در کتاب وزن شعر فارسی صفحهی ۱۳۱ خط چهار میگوید؛
((همزه؛ این حرف از تنگ شدن عضلات گلو و گذشتن هوا به فشار از آن میان حادث میشود! عین نیز چون همزه تلفظ میشود. مانند؛ عاشق))
از دوستان میخواهم اجازه دهند، در زمینهی زنده بودن زبان فارسی و قواعد علمی آن مطلبی را ذکر کنم:
لغتشناس معاصر دکتر حسن عمید در مقدمهی فرهنگ واژگان خود نوشته است:
اینکه بهجای همزهای که نشانهی کسره است و به روی [ها]ی ناملفوظ مینشیند و هنگام وصل به واژهای دیگر، برخی از حرف (ی) بهره میبرند؛ غلط است! مانند: [خانهی من] که میبایست نوشته شود: [خانهٔ من]
پاسخ؛
این طرز اندیشه آن زمان درست بود؛ چون تلفظ آن واژه در افواه بیشتر مردم همانگونه بود که دکتر عمید دربارهاش به اظهار نظر پرداخته اما امروزه جمهور مردم انتهای واژگانی را که به (ها)ی ناملفوظ مختوم شدهاند؛ به هنگام وصل به اضافهی ملکی یا صفت و ... به صورت [ی] به لفظ درمیآورند لذا امروزه طرز نوشتار ترکیب (خانهی من) صحیح است اما هنوز برخی از کنار آن بیتفاوت عبور و نویسندگان را ترغیب میکنند تا به شیوهی پیشینیان بنویسند؛ "خانهء"
همانگونه که ملاحظه فرمودید؛ با تغییر تلفظ امروزه طرز نوشتار نیز تغییر یافته و بدین معناست که طرز نوشتار تابع نوع تلفظ است. در این زمینه این حروف هستند که از واکها (واجها) تبعیت میکنند، نه بالعکس! در حقیقت حروف نماد نمایش واجها هستند.
توضیحهای بیشتر در مورد واجها را در مطلب (قافيهی شايگان) مطالعه کنید. https://lalazad.blogfa.com/post/603
عروضشناس واقعی آگاه است، اصالت وزن در گرو واجهاست، نه حروف! در دانش عروضی فارسی های ناملفوظ، واو معدوله و "ع" (با تلفظ عربزبانها) فاقد هرگونه ارزش لفظیصوتی عروضی بهشمار میروند. در حقیقت در زبان فارسی "عا" برخلاف تلفظ عربها بهصورت همان "آ" بهلفظ درمیآید و "ع" دارای ارزش صوتی زبان عربی نیست! مانند؛ "عارف" که همان " آرف" به لفظ درمیآید! حال ممکن است عدهای بگویند؛ مطلب شما چه ربطی به اتصال "ع" دارد که در پاسخ میبایست گفت؛ اگر اندکی تعمق کنند، درمییابند!
عربها به منظور اینکه در زبانشان تلفظ "عا" و "آ" متفاوت است، چیزی شبیه نیمدایرهای "ء" در سمت راست پایین "ا" قرار میدهند که تلفظ "عا" و "آ" را از هم مجزا سازد. این نشانه که در برخی از واژگان عربی (مانند؛ عارف) وجود دارد، به (ا) میچسبد و به "عا" بدل میشود که در زبان فارسی حکم همان "آ" را دارد. در اینجا ارزش نشانهی (ء) تنها بهروی کاغذ است و فاقد هرگونه ارزش لفظی است و در واقع در عروض فارسی نشانهی {ء} در «عا» دقیقا همان نشانهی {~} در «آ» است!
♧
دکتر سیروس شمیسا در کتاب عروض و قافیهی شمیسا. چاپ چهاردهم تیرماه ۱۳۸۳ دانشگاه پیام نور. ۱۳۶۸ صفحهی ۹ و ۱۰ میگوید:
واک یا واج کوچکترین واحد آوایی زبان است. بدین ترتیب هر صامت و هر مصوتی یک واک است. املای عروضی ثبت واکهاست [نه حروف] یعنی مبتنی بر حروف ملفوظ [واجها] است، نه مکتوب! یعنی آنچه را میشنویم، نه آنچه را که میبینیم و در خط وجود دارد! مثلا در کلمهی "در" فتحهی دال را مینویسیم؛ dar اما در کلمهی "خواهر" واو را نمینویسیم! چون به لفظ درنمیآید. Xaahar
☆
همانگونه که ملاحظه فرمودید؛ آوانویسی با فارسینگاری تفاوت چشمگیری دارد. از این روی در آوانویسی بهجای "حرف" از اصطلاح "واک" یا "واج" که در زبانشناسی مرسوم است، استفاده میکنیم! "در" دارای دو حرف است اما سه واک دارد! همچنین در کلمهی "خواهر" حرف واو دیده میشود اما چنین واکی در آوانویسی کلمه ملاحظه نمیشود!
در زبان فارسی تلفظ همزه و "ع" عربی بهصورت "همزادی" یا بهقول فرهنگستان زبان فارسی "بست چاکنایی" است و بهیک گونه بهلفظ درآمده و هر دو صورتهایی از یکدیگرند. یعنی برخلاف زبان عربی "ع" در زبان فارسی دقیقا همان صورت دوم همزهی فارسی است!
تا زمانی که "ع" و همزه به یک گونه به لفظ درمیآیند، تمامی مثالها به منظور خطا بودن وصل آن به ماقبل خود تا روز رستاخیز هم اگر ادامه یابد، نادرست خواهد بود. چرا که در زبان فارسی هر حکم که دربارهی "ع" صدق کند، دربارهی همزه نیز صادق است!
همانگونه که مىدانيد، زبان فارسى تنها مختص ما ايرانيان نيست و بهقول دوست عروضشناسم دكتر مريم هاشمی مقدم؛ (مردم تاجيكستان و ازبكستان نيز به زبان فارسى شعر مىسرايند اما به خط مخصوص خود مىنويسند. آنان كه در خطشان طرز نوشتار حرف "ع" و "همزه" یکی است، مىبايست از چه قاعدهاى پيروى كنند؟)
اگر با تعمق نظرى بیندازیم، مىبينيم كه برخی از عروضشناسان صاحبنظر نيز به هنگام تقطيع شعر از واژگان لاتين استفاده مىكنند تا دچار اينگونه درگيرىهای تلفظی و نوشتاری همزه، ع، های ناملفوظ و واو معدوله و ... نشوند!
یک سوال و آن اینکه؛ مردم تاجیکستان و ازبکستان اگر این مصراع را بسرایند و به خط خود بنویسند؛
در اشتباه گذشت عمر من یقین دارم
و "ع" مربوط به "عمر" را در ماقبل خود وصل کنند؛ ما مجاز هستیم که این عمل آنان را مردود بشماریم و بر آنان اعتراض روا داریم؟
آیا برای نمونه آنان در شعر خود از واژگان؛ (عالم، عاری، عارف، عید، عالم و ...) بهره نمیبرند و بهخط خود نمینویسند؟
هماکنون چنانچه بخواهیم، بسیاری از سرودههای ایشان را از خط سیریلیکی به خط فارسی برگردانیم، قطعا با مصاریعی روبرو خواهیم شد که "ع" به ماقبل خود وصل شده است!
در گروه تلگرامی ادبیات بسیاری از تاجیکستانیهای گرامی را دیدهام که در شعرشان "ع" را به ماقبل خود وصل کردهاند و میگویند؛ در خط سیریلیکیتاجیکی "ع" و همزه بهچشم نمیخورد. از نظر ما این وصل جایز است و برای نمونه در کلام موزون بیشتر میگوییم؛ (درعالم daralam) تا (در عالم dar aalam) و این در صورتی است که اصولا حرف نابجایی بر زبان نمیرانند!
برخی به اشتباه معتقدند: تنها وصل همزه صحیح و خوشآهنگ است اما باید به این نکتهی اساسی و مهم واقف بود که حتا اتصال «همزه» نیز ممکن است، گاه از حیث خوش ننشستن به گوش سلیم خوش نیاید که در پایینتر به نمونههایی اشارت شده است!
شاعران عزیز!
وزن شعر سماعی است و طرز نوشتار نمیتواند، در چگونه شکل گرفتن آن کوچکترین تأثیری داشته باشد و نقشی اساسی ایفا کند!
اینکه گاه وصل "ع" خوش نمینشیند، ارتباطی به خود (ع) ندارد، این در حالیاست که چنین پدیدهای گاه در اتصال همزه هم روی میدهد و با هر خط که نوشته شود، باز از همان ویژگی《خوش ننشستن》برخوردار است. شاعران فارسیزبان دیگر مرز و بوم هر وصل را که به گوششان خوش نیاید، مردود میشمارند، بیآنکه بدانند یا حتا مایل باشند، بدانند که این اتصال به وسیلهی "ع" صورت پذیرفته یا همزه!
فراموش نشود كه در علم عروض تنها صورت لفظی مىبايست در نظر گرفته شود، نه صورت نوشتاری. يعنى؛ عروض معياری است، برای سنجیدن وزن آهنگین شعر، نه شمارش تعداد حروف!
عروض علمی است كه قواعد تعیین اوزان شعر تقطیع و طبقه بندی اوزان را از نظر جنبهی نظری و علمی به دست میدهد.
وزن شعر فارسی، نوشتهی: دكتر پرویز خانلری. تاریخ نشر ۱۳۳۷ صفحهی ۱۳
☆
فرهنگ فارسی معین
عروض
دانش شناخت وزن شعر و تغییرات آن!
☆
بدیهی است، بزرگان نیز تعاریف لفظی از دانش عروضی داشتهاند؟
همانگونه که مشاهده میکنیم؛ شاعران درگذشته، (لذیذ و عزیز) (وحی و نهی) و امثالهم ... را بهعنوان قافیه در شعر خود استفاده کردهاند و به نوشتاری بودن عروض و قافیه اعتقادی نداشتند!
حال ممکن است، این اندیشه به ذهن کسی خطور کند که اصولا مثال مذکور چه ربطی به وصل "ع" دارد که در پاسخ میتوان گفت؛ که فرد آگاه این ارتباط را بهخوبی درمییابد.
به دو مصرع زیر توجه فرمایید:
(بهبه آلی است، کمانی که به دست تو رسید
یعنی؛ آفرین! کمانی که به دست تو رسید، یک ابزار است)
و:
(بهبه عالی است، کمانی که به دست تو رسید.
یعنی؛ آفرین کمانی که به دست تو رسید، خیلی خوب است)
حال چرا در نمونهی اول، وصل، بدون اشکال است اما در نمونهی دوم، دارای اشکال؟
و این در حالی است که هر دو (عالی و آلی) به یک گونه تلفظ و با دیگر خطوط (جز فارسی و عربی) نیز همانند هم نوشته میشوند. برای نمونه اینگونه؛ aali
همچنین این دو بیت:
گفتمش دانی که پاسخ چیست هان ای نوجوان
گفتش آری بود پاسخ، پیر دانای زمان
و:
گفتمش دانی که پاسخ چیست هان ای نوجوان
گفتش عاری بود پاسخ پیر دانای زمان
در بیت اول یعنی؛ او گفت، پاسخ (آری) بود و در بیت دوم یعنی؛ او گفت، پاسخ (عریان) بود!
هر دو واژه aari بهلفظ درمیآیند! حال در خط لاتین، رومیایی و تاجیکی هر دو بیت دقیقا بهیک گونه نوشته میشود! در زبان عربی "ع" که در آغاز واژگان بیاید، دارای استقلال است اما در زبان فارسی خیر، چنین نیست، بلکه (عا) همان (آ) است!
حال چنانچه کسی بگوید؛ "ع" حذف شده و نداند که در دانش عروضی (واکها) یا (واجها) معیار سنجش وزناند، نه حروف و یا بگوید؛ در دومین بیتها برخلاف وصل همزه، اتصال "ع" دارای ایراد عروضی است و در وزن شعر سکته ایجاد کرده، بدان معناست، او داعیهداری است که اصولا نه گوش سلیم دارد و نه طبع لطیف و نه از دانش عروضی بهرهای برده است. چنین شخص میبایست دانش عروضی را ببوسد و آن را بهروی طاقچهی فراموشی بسپارد.
واژگان زیر نمونههایی هستند که هر کدام به یک گونه به لفظ درمیآیند و میتوان با اتصال اولین واج، در شعر فارسی بهکار برد.
توضیح اینکه؛ تعداد اینگونه واژگان کم نیست و ما تنها به ذکر چند نمونه میپردازیم:
آکل. عاکل aakel
آجل. عاجل aajel
امارت. عمارت emaarat
امل. عمل amal
ایلام. عیلام ilaam
اگر کسی با چشم بصیرت بنگرد، میبیند که اتصال "ع" در نمونههای دوم، بهصورت علمی رد نشده، بلکه از نظر برخی به این منظور مردود شمرده شده که این نوع وصل، برخلاف سنت و سنتشکنی کفرآمیز است و این درحالی است که اصولا خلاف بودن وصل "ع" بهماقبل خود توجیه عروضی ندارد!
البته قبول دارم که در این زمینه مخالفان بسیاری وجود دارد اما بیشترشان اعتراف میکنند که اتصال "ع" برخلاف ملاکهای سنتی است.
گاه به سنّت ممنوعیت وصل "ع" به ماقبل خود میاندیشم، در نظرم سنت زندهبهگور کردن دختران در دوران سیاه عربها تداعی میشود!
در شعر برخلاف معیارهای سنتی عمل کردن، بهمعنای غیرعلمی بودن اندیشهای نیست. من خود، در گذشتهتر مخالف سرسخت این وصل بودم اما اکنون بر این باورم؛ با علم به اینکه بهتر است، هر واج در جای خود بهکار گرفته شود و هیچگونه وصلی (چه همزه و چه "ع") صورت نپذیرد، بهمنظور اینکه شاعر نخواهد، مصرع نابی را از دست دهد، چه اشکالی دارد، در طول شاعری خود جایجای از این وصل بهره جوید؟!
همواره بر این باور بودهام که میبایست از حریم سنتپرستان دارای اندیشههای ارتجاعی فاصله گرفت. روزگاری برخی از متحجرانِ مرتجعِ سنتپرست، ضمن توهین به نیما میگفتند؛ اگر کوتاه و بلند کردن مصاریع کار درستی است، پس چرا حافظها و سعدیها به چنین کاری روی نیاوردند اما همانگونه که میبینید، امروزه بسیاری به سبک نیمایی شعر میسرایند!
برخی از دوستان بر این باورند که اتصال «همزه» به ماقبل خود در هر صورت بجاست اما وصل "ع" موجب ناهنجاری کلام میشود و این در حالی است، همانگونه که در گذشتهتر ذکر شد، این تنها مربوط به وصل "ع" به ماقبل خود نیست، بلکه در «همزه» نیز گاه مشهود است و میتواند، دربارهی بسیاری از واژگان صدق کند! مانند؛ (به ازل) که در صورت وصل میشود؛ (بِزَل) و؛ (بهآن) میشود؛ (بان) و (ز ارتعاش) میشود؛ (زرتعاش) و؛ (ز ارتکاب) میشود؛ (زرتکاب) و؛ (ز ارتحال) میشود؛ (زرتحال) که هیچکدام خوش ننشسته است! حال اگر برخی بر سر نوشتار وصل "ع" بحث دارند و در این امر اشکالهایی را بر سر راه خود میبینند، بزرگان ادب میتوانند، با صدور قاعدهای (مانند طرز نوشتار در صورت تخفیف واژگان و وصل همزه به ماقبل خود) این مشکل را حل کرده، راه و چارهای برای آن برگزینند!
فضل الله نکولعل آزاد
تهران ۱۳۷۱ - رباط کریم ۱۳۸۲ - كرج بهار ١٣٩٦
http://lalazad.blogfa.com
《خوانندگان گرامی!
از این به بعد به ارسال نظرهای مخالف و موافق دوستان میپردازیم و ممکن است، این اندیشه به ذهن کسی خطور کند که؛ ضبط نظرهای شخصی گوناگون، حاشیهپردازی و خارج از بحث حوزهی مطالب مربوطه است اما نه دوستان اینچنین نیست. چراکه همین نظرهاست که موجب میشود، در مقام پاسخگویی برآییم و از این طریق بر رونق مطلب افزوده شود، بنابر این از شما تقاضا میکنم، حتما نظرها و پاسخهایم و حتا درگیریهای لفظی را مطالعه فرمایید که در آنها نیز مطالبی نهفته است!》


گیرم به آنچه علم دارید، مجادلهیتان روا باشد، چرا دربارهی آنچه علم ندارید، بهگفتگو میپردازید؟
《آیهی ۶۶ سورهی آل عمران》
☆
برادر عزیزمان جناب آقای (ابراهیم حاج محمدی) گرامی در ستون نظرها دربارهی مطلب فوق پیغامی اعتراضآمیز بدین شرح برای اینحقیر ارسال کردهاند. توضیح اینکه یک پست حاوی اهانتهای ایشان بهنمایش گذاشته نمیشود اما باقی را موبهمو بدون کوچکترین تحریفی (جز یک مورد رفع ایراد نوشتاری و نقطهگذاری و ..) از نظرتان میگذرانیم:


👇👇👇
((دوست عزیز درست است که عروض علمی شنیداری است اما این امر دلیل موجهی نمیشود، برای حذف حرف «ع» در تقطیع عروضی، به این مثال دقت فرمائید. اگر شاعری بسراید:
بر سر نهاده کاجی اگر تاج از آبها
از ما گرفتهاند، بسی باج عذابها
بدیهی است که به ضرورت وزن باید «باج عذابها» را «باجذابها» = «باجزابها» خواند. حالا اگر مخاطب متوجه معنا نشود و به شاعر اعتراض کند که «باجذابها» «باجزابها» یعنی چه؟ شاعری که به بهانهی شنیداری بودن عروض مرتکب این چنین کاری شده است، میتواند، بگوید که شعر مرا باید از روی متن مکتوب بخوانی تا متوجه معنا شوی؟
اصل و اساس شنیداری بودن عروضی مبنای علمی ندارد. شما اگر در شعر (بهعدم) را بهصورت (بدم) و (بر عالَم) را بهصورت (برالَم) و (همینعالَم) را بهصورت (همینالَم)= (همینالَم) یا (آنعزم) بهصورت (آنزم)= آنظم) بکار ببرید، چه پیش میآید؟ در زبان فارسی درست است که حرف عین و همزه از یک مخرج ادا میشوند اما به هیچوجه و طبق هیچ قاعدهی عروضی نمیتوان با آن همچون همزه معامله کرد. اگر در زبان تاجیک حرف عین نداریم، شاعری هم نمیتواند، مرتکب چنین کاری شود، چون اصلا منتفی به انتفاع موضوع است. تنها محدود به همین یک نمونه که خدمت حضرتتان عرض کردم، نمیشود.
نمونههای بسیار زیادی میتوان ارائه داد. اصل و اساس شنیداری بودن عروضی مبنای علمی ندارد. عروض هم شنیداری است و هم دیداری. شما اگر در شعر (بهعدم) را بهصورت (بدم) بکار ببرید، چه پیش میآید؟
از علی علم بیاموز برادر از علی= ازلی علم بیاموز برادر ازلی همین یک مصرع بسنده است، برای اینکه انسان عاقل پی ببرد که اشتباه کرده است، کسی که گفته است، عروض شنیداری است. اولا خود شما میفرمائید که تاجیکستانیها حرف عین ندارند و وقتی که ندارند بحث دربارهی اینکه اتصالات عین به مابعد جایز است یا نیست، منتفی به انتقاع موضوع است. هیچیک از استدلالهای حضرت مستطاب عالی در مقالهیتان پایه و اساس علمی ندارد. اتصال به مابعد حتی در خود همزه در همه جا جایز نیست. حتی همزه خودش در همه جا وصلش جایز نیست تا چه رسد به عین! اینکه عروض شنیداری است، حرفی بیاساس و بدون دلیل است. شما اگر اصرار دارید، از این پس عنبر را انبر و عبهر را ابهر و عَلم را اَلَم و ... بنویسید. اگر این کار درست بود، حافظ و سعدی و خواجو و مسعود سعدسلمان و انجام میدادند. بعضی بیسوادها را دیدهام که حتی حرف (ح) را نیز متصل کردهاند. و این فقط و فقط نشانهی بیخبری و بیسوادی است. سرودههایی که شما به عنوان مثال آوردهاید، در حد طنز است نه جد!))
☆
با درود به آقای ابراهیم حاج محمدی گرامی!
لطف کردند و بر من منت نهادند که به مطالعهی مطالبم پرداختهاند! در آغاز ایشان فرمودهاند:
((درست است که عروض علمی شنیداری است))
و در چند خط پایینتر میگویند؛
((اصل و اساس شنیداری بودن عروضی مبنای علمی ندارد.))
پاسخ؛
این بزرگوار هرچند که بهگفتهی خودشان در زمینهی عروضی استاد دانشگاه و حوزهاند و به عروض عربی نیز مسلّط و واقف، شایسته است، هنگام بحث و تبادل نظر به رسم احترام، پس از عرض درود، به هنگام نوشتن مطالب ادبی دستکم نکتههای دستوری را رعایت بفرمایند، چون طرز نوشتارشان به طریقی باورنکردنی پریشان است! تکرار بیمورد نظرها و عدم رعایت ترتیب ارکان دستوری، ضعف نگارش و ...
اول اینکه؛ خدمت ایشان عرض کنم؛ اتصال همزه و "ع" به ماقبل خود صورت میپذیرد، نه به مابعد! چون فرمودهاند؛ اتصال "ع" به مابعد! در ضمن چیزی که ایشان میفرمایند، حذف "ع" است، نه وصل که اشتباه محض است. مانند؛ بدل کردن "شروع" به "شرو" و صد البته ربطی به بحث ما ندارد. "ع" تنها در پایان واژگان مانند هر واج دیگر میتواند، به همزهی بعد وصل گردد. مانند این مصرع از مجید شفق؛ [به وداع از بر من رفت ...] وصل "ع" (وداع) به همزهی "از" که انشاءالله در بخش سوم این مقاله بهتفصیل دربارهی آن سخن خواهیم گفت.
دوم اینکه؛ بنده با توجیه علمی سخن بر زبان جاری کردهام اما اگر از نظر ایشان مبنای علمی ندارد، پس چرا چند خط بالاتر تایید کرده و فرمودهاند؛ عروض علمی شنیداری است؟ البته باید میفرمودند؛ (عروض معیاری است، برای سنجش وزن شنیداری) حتا در آخرین سطر این مقاله، تصویری از نوشتههای ایشان را آوردهایم که میگویند؛ عروض نوشتاری نیست!
سوم اینکه؛ تا علم در نزد ایشان به چه معنایی باشد؟ ایشان دانش را با اندیشهها، سلیقه ها و برداشتهای خود اشتباه گرفتهاند!
نامبرده فرمودهاند؛ (حذف حرف ع)
به باور من اگر میفرمودند: [وصل «ع» به ماقبل خود] بهتر بود. زیرا در اینجا عملُ وصل کردن «ع» مدنظر است، نه حذف آن! چراکه اگر اینچنین باشد، حکم حذف، دربارهی همزه نیز صدق میکند. حال "ع" حذف هم که شده باشد، باز چیزی تغییر نمیکند، چون در وصل همزه هم، چنین پدیدهای حکمفرماست. حذف واقعی "ع" درون واژگانی مانند؛ (اعضا، معارف، فوقالعاده، شعایر) صورت میپذیرد که میتواند، تار و پود آن واژگان را از هم بگسلد. یعنی اگر به (اضا، مارف، فوقلاده، شایر) بدل شوند، همینگونه واژگانی مانند؛ "شروع" و "طلوع" که در صورت حذف "ع" به "شرو" و "طلو" بدل میشوند!
چهارم اینکه؛ اگر این دوست عزیز گرانقدر مقالهی این حقیر را یک خط در میان نمیخواندند؛ قطعا متوجه این نکته میشدند که به وضوح نوشتهام:
از نظر من وصل "ع" به ماقبل خود تا جايیكه شنونده را در درک معنا به اشتباه نیندازد و موجب سنگین شدن بخش اتصال نشود و مورد پذيرش گوش، طبع و ذوق سليم آدمى قرار گیرد؛ ایرادی ندارد و متقدمانی چون؛ مولوی. عراقی. غنی کشمیری و متأخرانی چون؛ عشقی. لاهوتی. نسیم شمال. حسین منزوی هم در شعر خود "ع" را به ماقبل خود وصل كردهاند! بنابراین ویژگیهای بیت ساختگی و گمراهکنندهی ایشان دربارهی اتصال همزه نیز صدق میکند که در سطرهای پایینتر به آن پرداختهام!
پنجم اینکه؛
نامبرده با رونمایی از بیت بیمعنا و نامربوط خود چقدر عالی پاسخ خود را داده و تیشه به ریشهی ادعای خودشان زدهاند!
من اگر سرتاسر آثار ادبیات فارسی را زیر و رو میکردم، نمیتوانستم، به منظور محکوم کردن ایشان و دیگر مخالفان اتصال "ع" به ماقبل خود، یک بیت روشنگر با چنین ویژگیهایی موجز و جامع بیابم یا خود بیافرینم! در مجموع تک بیت ایشان به منظور اثبات ادعایشان برای خودشان پشیزی ارزش ندارد اما برای موافقان وصل "ع" به ماقبل خود بسیار ارزشمند است!
این مثال و دیگر مثالهایشان بیشتر به کمک من آمد تا شخص حضرتشان! در حقیقت نمونهی دو مصرعی نامبرده ثابت میکند که اتصال "ع" به ماقبل خود جایز است، نه خلاف قواعد عروضی! چون عبارت (تاج از آبها) هم چیزی از همان مقولهی (باج عذابها) بهشمار میرود و اگر ایشان پنداشتهاند با این یک بیت انحرافی خلاف عروضی بودن وصل «ع» به ماقبل خود را به اثبات رساندهاند، باید بدانند، بیآنکه خود متوجه شوند، خلاف عروضی بودن وصل همزه به ماقبل خود را نیز ثابت کردهاند که البته عروضشناس آگاه میداند، اینچنین نیست و هیچگونه اثباتی به منظور جایزه نبودن هر دو وصل در کار نبوده است!
چنین وضعیتی (باج عذابها) که درک معنا را دشوار ساخته، در این یک بیت گزینشی مغالطهآمیز ایشان صورت پذیرفته و در تمام وصلهای «ع» به ماقبل خود قطعا به چشم نخواهد خورد. این مورد حتا در مصراع اول گزینشی ایشان (تاج از آبها) یعنی؛ (وصل همزه به ماقبل خود) نیز بهچشم میخورد و شنونده آن را (تاجزابها) میشنود. حال آیا ایشان میتوانند، با آن وصل همزه به ماقبل خود را هم زیر سوال ببرند و بگویند؛ وصل همزه به ماقبل خود بر خلاف قواعد عروضی است؟
نامبردهی ارجمند باید بدانند؛ هر حکم که دربارهی ممنوعالوصل بودن "ع" و یا تایید آن صادر کنند، دربارهی همزه نیز صادق است. چون در زبان فارسی همزه و "ع" جایجای همزاد یا برادر دوقلوی یکدیگرند. مانند سیبی که از وسط دو نصف شدهاند. دو چهرهی متفاوت با یک عملکرد! مگر اینکه "ع" ساکن در آخر واژه واقع شده باشد. مانند؛ فروع!
تلفظ "عا" و "آ" در زبان فارسی یکی است اما در زبان عربی خیر!
منظور نهایی نامبرده این است؛ بهدلیل اینکه در مصرع اول اتصال همزه صورت پذیرفته، شنونده متوجه معنای؛ (تاجذابها - تاج از آبها) میشود اما چون در مصرع دوم اتصال "ع" صورت میپذیرد، متوجه مفهوم (باجذابها - باج عذابها) نمیشود و این در حالی است که در اینجا وصل (ع) و (همزه) درک معنا را دشوار کرده و این وصل در هر دو مورد خوش ننشسته است.
نامبرده با گزینش و ارایهی چند مورد انحرافی میخواهند، اصل قاعده را زیر سوال ببرند؟
این به آن ماننده است که داعیهداری بخواهد، تنها با گزینش چند لغزش نظریهی پزشکی، بر دیگر دانشهای تاییدشدهی پزشکی سرپوش بگذارد، آیا چنین اقدامی شایسته است؟
بهعبارتی دیگر؛ آیا طبق نظر و فرمایش ایشان در اینجا خوش ننشستن وصل همزه، نه در وزن شعر بلکه در دشوار کردن درک معنای "تاج از آبها" میتواند، اصل درستی اتصال همزه به ماقبل خود را مردود بشمارد؟
قطعا نه! پس بر همین مبنا خوش ننشستن وصل "ع" در "باج عذابها" نیز نمیتواند، اصل درستی اتصال "ع" به ماقبل خود را مردود بشمارد! حال ایشان تنها دو راه پیش رو دارند، یا باید هر دو وصل را مورد تایید قرار دهند و یا اینکه از خیر هر دو بگذرند و هر دو اتصال را مردود بشمارند. انتخاب با خودشان است. تا هنگامهی رستاخیز به ایشان مجال میدهم تا تصمیم خود را نهایی سازند!
فراموش نشود، در سرودههای بزرگان شاهدمثالها هم در مورد درستی اتصال "ع" موجود است، هم همزه!
این حقیر در این زمینه با شاعرانی چون؛ مولوی، فخرالدین عراقی، غنی کشمیری و ... همگام، همراه و همرای هستم و بهضرورت بیان احساس و اندیشه و وزن شعر، اینکه نخواهم مصرع نابی را از دست بدهم، گاه از اتصال "ع" بهره میبرم و از این اقدام هرگز ابایی ندارم!
ضمن اینکه بر موضع خود سخت پافشاری کرده، اذعان میکنم، هیچگونه ادعایی ندارم و هر چه آموختهام، از مردم علاقمند به ادبیات فارسی بوده اما در برابر آن نیز همچنین اعلام میکنم، دارای اعتماد به نفسی صادق هستم و در حال بیادعایی از گفتوگو با هر جنبندهای که خود را عروضشناسِ مخالف وصل "ع" میداند، کوچکترین هراسی به دل راه نخواهم داد و تا هر لحظه که میل داشته باشند، حاضرم سوالهایشان را یکبهیک پاسخگو باشم!
وقتی گویندهای با این بهاصطلاح توجیه علمی «آدم عاقل حرف "ع" را به مابعد خود اتصال نمیدهد» و با ساختن دو مصرع انحرافی بخواهد، تلبیس کند، نتیجهاش همین میشود. خودش دست خودش را رو میکند و داشتهها و نداشتههای علمی خود را در معرض نمایش همگان قرار میدهد. البته از ایشان هرگز توقع ندارم که پیام نقدآمیز مرا تایید کنند، چون عقربهی تمایلشان بهسوی مردود شمردن وصل "ع" به ماقبل خود نشانه رفته و هر کس که خود را بهخواب زند و نخواهد، درستی مطلبی را بپذیرد، اگر تانک هم از روی او گذر کند، فایدهای نخواهد بخشید!
تکبیت ایشان ضمن مغالطهآمیز بودن، جنبهی انحرافی نیز داشته و در مجموع هیچگونه ارتباطی به ممنوعالوصل بودن "ع" ندارد. ایشان همین سوال را در مورد مصرع اول از خودشان بکنند تا دریابند تا چه حد در اشتباهند و تا چه میزان نمونهیشان اعتبار دانش عروضیشان را زیر سوال برده است.
☆
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!
این بزرگوار در بهاصطلاح شاهدمثال خود فرمودهاند:
بر سر نهاده کاجی اگر تاج از آبها
از ما گرفتهاند، بسی باج عذابها
اول اینکه؛ هر زمان اینحقیر سرودهای عرضه کردم که اتصال "ع" درک معنا را دشوار کرده باشد، ایشان میتوانند، تکبیت خود را ارائه دهند. ایشان در این بیت من؛
بر دشت روى كرد و چنين گفت عقاب پير؛
اين دشت روزى عرصهى پيكار بوده است
چه خصوصیات مشابهی با سرودهی خود یافتهاند که موجب دشوار شدن درک معنای شعر شود؟
دوم اینکه؛ ایشان میتوانستند، همان اظهارنظر را در مورد مصرع اولشان بهکار گیرند و اینگونه بگویند؛
[[بدیهی است که به ضرورت وزن باید «تاج از آبها» را «تاجزابها» خواند. حالا اگر مخاطب متوجه معنا نشود و به شاعر اعتراض کند که «تاجزابها» یعنی چه؟ شاعری که به بهانهی شنیداری بودن عروض مرتکب این چنین کاری شده است، میتواند، بگوید که شعر مرا باید از روی متن مکتوب بخوانی تا متوجه معنا شوی؟]]
اما از آنجا که نگاه ایشان به سوی اندیشهی خود (ممنوعالوصل بودن "ع") معطوف بوده، بیشتر از نوک دماغ خود را ندیده و آنچه را که خواستهاند، ملاحظه فرمودهاند!
☆
تو خود حدیث مُفَصَّل بخوان از این مُجمِل
با عبارتی دیگر تکرار میکنم؛ در اینجا شاید هر دو اتصال در بیت ذکرشده موجب تلاش ذهنی بیشتر شنونده در درک معنا شود اما این موجب نمیشود، وصل "ع" و همزه مردود شمرده شوند، بهاین دلیل که در اینجا موردی استثنایی صورت پذیرفته و در تمامی اتصالها چنین پدیدهای حکمفرما نیست، ضمن اینکه سرودهیشان تاییدکنندهی درستی وصل "ع" به ماقبل خود است، نه موید باطل بودن آن!
ایشان این سرودهی فخرالدین عراقی را چگونه ارزیابی میکنند؟ آیا در سرودهی زیر اتصال "ع" در درک معنا مشکلی ایجاد کرده است؟
به عتاب گفت عراقی سر صلح تو ندارم!
همه عمر صلح کردم به عتاب جنگ او من
بدیهی است، نامبرده برای منحرف کردن اذهان، میان ابیاتی خوشآهنگ بیتی نامربوط ساختهاند که در آن وصل "ع" ایجاد اشکال در درک معنا کند تا بتوانند، مقصود خود را هر چه بهتر بیان کنند و چنانچه اندکی عمیق بیندیشند، خواهند دریافت که همین بیت بهشدت هرچه تمامتر علیه خودشان قیام کرده است.
شاعران حتا وصل همزه را هم در جاییکه خوش ننشیند، بهکار نمیگیرند و ضرورتی ندارد که کسی به آنان گوشزد کند.
ایشان در یکی از سرودههای دیگر خود به وصل همزه پرداخته و فرمودهاند؛
بالیده تا تلاطم دریا از آبها
غم در دلم جوانه زند با عذابها
در سینه میتپد دل خونم چه سود هست
خرّم اگر که دامن صحرا از آبها
ابلیس ای لعین خدا دور شو ز ما
کم دیدهایم از تو مگر ما عذابها؟
سبز است اگر صحیفهی دریا گمان کنم
گیرا شدهست موج تمنّا از آبها
و...
حال کسانی که بخواهند حتا وصل همزه را ناروا بشمارند، میتوانند، به نشانهی اعتراض برخیزند و بگویند؛
در مصرع اول آیا سراینده میتواند، بگوید؛ باید شعر مرا مکتوب بخوانی تا بفهمی منظور از "از آبها" جمع "عذاب" یعنی؛ "عذابها" نیست؟
در اینجا ممکن است که شنونده از حیث شنیداری "از آب" را با "عذاب" اشتباه گیرد اما این ارتباطی به وصل همزه ندارد و شاعر باید هوشیار یا به قول نامبردهی گرامی «عاقل» باشد که چنین بیدقتی یا بهقول مبارکشان چنین «خَبطی» را مرتکب نشود. عروض معیاری است، برای شناخت وزن شعر و اینکه ایشان عروض را نوشتاری و دیداری میدانند، خیالی باطل، خام و غیر علمی است که حالت طنز دارد و نمیدانم، این فرضیههای غیر علمی را از کدامین منبع بهدست آوردهاند. باز اگر کلامشان علمی و عقلانی بود، میشد به معرفی آن پرداخت و آن را گسترش داد اما افسوس که توهّمی بیش نیست. اینکه اتصال "ع" و حتا همزه بهماقبل خود ممکن است، موجب عدم درک شعر شود، چیز تازهای نیست که ایشان گمان میکنند، به کشف شگرفی دست یافتهاند اما بهتر است، بدانند؛ دلیل عدم استفادهی برخی از شاعران درگذشته از وصل "ع" به ماقبل خود، این نبوده که ممکن است، این اتصال در درک معنا خللی حاصل کند.
این دوست عزیز بدانند، حال که دستشان رو شده، از آنجا که بسیاری از مخاطبان را با مثال نابجای خود، از راه اصلی به بیراهه کشانده، بهتر است، حرف خود را پس بگیرند و دیگر به مخالفان عقیدهی خود تهمت بیسوادی و کمعقلی نزنند و تلاش کنند، اندیشهی خود را اصلاح و با حقیقت و توجیه دقیق علمی منظور خود را بیان بفرمایند! هرکس این اختیار را دارد، با توجیه علمی وصل "ع" را بپذیرد یا مردود بشمارد!
ایشان که در دبیرههای بالاتر به اینحقیر فرمودهاند؛ استدلالهای شما پایه و اساس علمی ندارد، حال عروضشناسان خود به قضاوت بپردازند که استدلالهای من پایه و اساس علمی ندارد یا ایشان!
این دوست گرامی بهتر است، بدانند که لازمهی ورود به چنین مباحث، دانستن مقدمههای عروضی است که در ایشان چنین دانشی مشاهده نمیشود. به نامبرده توصیه میکنم، وارد گفتوگوهای تخصصی عروضی نشوند و بپذیرند که توجیههایشان نادرست است و در حقیقت با تراوش نمونههای بیاساسشان نسخهی خود را پیچیدهاند. چیزی که ایشان میفرمایند، در وصل همزه نیز مشاهده میشود. مانند "که این" که در صورت وصل همزه به "کین" بدل میشود یا "که او" که میشود، "کو" آیا ایشان میتوانند، به فردوسی انتقاد وارد کنند و بگویند: آقای فردوسی وصل همزه نادرست است و مخاطب، آن دو را با "کین" و "کو" اشتباه میگیرد و معنای شعر را متوجه نمیشود؟ بدیهی است، سکوت ایشان در این زمینه به منزلهی نداشتن پاسخ و پذیرش این واقعیت است!
کلام ایشان مرا یاد مطلب زیر میاندازد:
آوردهاند؛ شخصی دراز کشیده، در حال خوردن آب از چشمهای بود. فردی که در حال گذر از آنجا بود، به او میگوید؛ برادر من! خوابیده آب نخور! خوابیده آب خوردن عقل را ضایع میکند. آن شخص سر خود را بلند میکند و میگوید؛ عقل؟ عقل دیگر چیست؟ مرد عابر میبیند که اول میبایست معنا و عملکرد عقل را برای او تشریح کند و بعد دربارهی مضرات خوابیده آب خوردن سخن بگوید، با علم به این امر که توضیح بیشتر در حوصله و توانش نیست، میگوید؛ هیچی، هیچی! بخور، بخور!
حال در اینجا ما نیز میبایست اول مقدمههای عروضی را برای ایشان توضیح دهیم، بعد بهتوجیه گناه کبیره نبودن این نوع اتصال بپردازیم که این کار بسیار دشواری است و در چنین بحث با مدعیان بسیاری به گفتوگو نشستهام که همگی عروض را از دریچهی حروف نگاه میکردند!
امروزه خودنمایی بیداد میکند. هر که الفبای دانش تقطیع اوزان عروضی را فرا میگیرد، گمان میکند، در زمینهی دانش عروضی صاحبنظر است.
حال کسی که طوطیوار به حفظ مطالب عروضی میپردازد، نباید خود را صاحبنظر در دانش عروضی فرض کند!
در گذشته هر کس که نام بحرها و اوزان عروضی را به ذهن خود میسپرد و کمابیش زحافها را حفظ میکرد، از سوی برخی، لقب استاد عروضشناس را از آن خود مینمود اما امروزه جدا از موارد ذکرشده، عروضشناس حتما میبایست با جزئیات عروضی نیز آشنا باشد!
ششم اینکه؛
آیا اگر «عذاب» با همزه به صورت «اذاب» و "عدم" بهصورت "ادم" نوشته میشد، دغدغهی ایشان برطرف میشد؟ یعنی اینکه؛ شنونده در درک معنا دچار اشتباه نمیشد؟ نمونههای ذکرشدهی ایشان چنانچه بهجای "ع" با همزه هم نوشته میشد، باز همین شرایط را دارا بود. یعنی مثلا: "آن ازم" بهجای "آن عزم" باز بهصورت "آنزم" به لفظ درمیآمد. همینطور "آن ابر" که در صورت وصل همزه میشود، "آنبر" که خوش ننشستن هر دو نمونه مربوط به وصل "ع" و همزه نمیشود. پس ایشان باید بپذیرند که در این بحث، خطا بودن وصل «ع» بهانهای بیش نیست. چراکه تنافر وصل یا بهاشتباه انداختن مخاطبان در درک معنا، در اتصال همزه هم ممکن است، صورت پذیرد!
فرمودهاند؛
((در زبان فارسی درست است که حرف عین و همزه از یک مخرج ادا میشوند اما به هیچ وجه و طبق هیچ قاعدهی عروضی نمیتوان با آن همچون همزه معامله کرد))
پاسخ؛
وقتی صحبت از "حرف" شود یعنی؛ بهصورت نوشتاری و وقتی دو حرف از یک مخرج ادا شوند، میشود، صورت تلفظیٍ آن، یعنی؛ "واج" و چون بدون آنکه خود بدانند، روی صحبتشان دربارهی "واج است، بدین معناست که اتصال "ع" مورد تایید قواعد عروضی است!
ضمنا این مورد را با کدام توجیه علمی عرض میکنند؟
پس اینکه فتوا فرمودهاند:
((با حرف "ع" نباید مثل همزه برخورد شود)) کلامی است، غیر علمی!
تکرار میکنم؛ عروض با وزن آهنگین شعر سر و کار دارد، نه طرز نوشتارِِ همزه و "ع" [به كوچكترين بخش واژگان، واج گويند. هر حرف، صورت نوشتار هر واج و هر واج، صورت بهلفظ درآمدهی هر حرف است و بهعبارتی دیگر؛ «واج» همان حرف است اما حرف، نوشتاری است و به روی کاغذ ثبت میشود اما واج، لفظی است و از حنجره برمیخیزد و از گلو خارج میشود. هر واژه با «واج»ها كه كوچكترين واحد آوايى مجزا بهشمار میروند؛ ساخته مىگردد. براى نمونه: واژهی (پا) از دو واج (پ) و (ا) بوجود آمده است!]
اعتقاد من بر این است، تا زمانیکه "ع" مانند همزه تلفظ میشود، تمامی نظرها در مخالفت با وصل آن به ماقبل خود توجیه عروضی ندارد و میبایست مخالفتها را مربوط به طرز نوشتاری و خوش ننشستن وصل "ع" دانست و ارائهی هر مطلبِ خلافِ علمی بودن اتصال "ع" به ماقبل خود، به زیان وصل همزه نیز بهشمار میرود و خود تضمین میکنم، چنانچه ایشان بهمنظور خلاف اتصال "ع" نظرهای شخصی ارائه دهند، همه را یکبهیک با توجیه علمی نقد کنم!
شایان ذکر است که با حذف "ع" در واژگان بهشدت مخالفم! برای نمونه؛ ترکیب "فوقالعاده" هرگز نباید بهصورت "فوقُلاده" بیان و نوشته شود. همینطور بدل کردن "اعضا" به "اضا" یا "عضا" کاملاً نادرست است. زیرا حذف (ع) در درون هر دو کلمه صورت پذیرفته و شیرازهی واژه از درون پاشیده شده است. همچنین حذف در برخی از واژگان عربی که به "ع" مختوم شدهاند. مانند؛ "طلوع"
حذف واقعی (ع) در اینگونه موارد صورت میپذیرد، نه در وصل!
نامبرده هرگاه توانستند، مثالی از اتصال ناخوشایند "ع" به ماقبل خود، ذکر کنند که چنانچه جای "ع" همزه قرار دهیم و آن وصل، در شعر خوش بنشیند، آنگاه با کمال میل کلامشان را میپذیرم، خاموش مینشینم، گفتوگوهای عروضی را میبوسم و آن را به طوفان فراموشی میسپارم!
در سطرهای پایانی این مطلب فرمودهاند؛
((«در عالم» و «در آلم» باید با هم فرقی داشته باشند یا نه؟ کدام عقل سلیم است که بگوید؛ اینچنین التباسی پیش نمیآید؟))
پاسخ؛
از داعیهداری که برای فرار از توجیه علمی به چنین تخته پارهای متوسل میشود و موافقان وصل «ع» را به نداشتن عقل سلیم متهم میسازد، بیش از این نمیتوان انتظار داشت. نامبرده باز همزه و "ع" را از دریچهی حروف مشاهده کردهاند، نه واجها!
ایشان گمان کردهاند که اینحقیر برای اولین بار است که با چنین سوالهای سستِ گزینشی روبرو میشوم و آگاهی ندارند، سالهاست که در انجمنهای ادبی و همچنین گروههای ادبی فضای مجازی بهسوالهای گزینشیِ عجیب و سختتر از سوالهای ایشان پاسخ دادهام؛
خیر! جز طرز نگارش هیچگونه توفیری با یکدیگر ندارند و «در عالم» در صورت وصل «ع» هیچگونه مشکلی را در درک معنا به وجود نمیآورد. هر دو از لحاظ عروضی دقیقاً به یک گونه به لفظ درمیآیند!
هفتم اینکه؛ یعنی چه که ایشان میفرمایند:
((اصل و اساس شنیداری بودن عروضی مبنای علمی ندارد. عروض هم شنیداری است و هم دیداری))؟
فرهنگ معین
عروض:
دانش شناخت وزن شعر و تغییرات آن!
☆
در تعریف یادشده، وزن شعر به شنیداری مربوط میشود یا دیداری؟ کدامیک از عروضشناسان دیداری بودن عروض را تایید کردهاند؟
فرمودهاند؛
((شما اگر در شعر "بهعدم" را بهصورت "بدم" بکار ببرید، چه پیش میآید؟))
پاسخ؛
وصل "ع" در "بهعدم" در مصاریع، خوش نمینشیند. چون "ب" مکسور و "ع" مفتوح است و در صورت وصل، یکی از حرکتها میبایست تغییر یابد اما در اینجا در صورت تغییر دادن حرکتها نیز باز خوش نمینشیند. البته در چنین مواردی چنانچه وصل خوش بنشیند، میتوان بهصورت قراردادی یکی از دو حرکت را حذف کرد. مانند؛ حدف کسرهی "کِه" که در صورت وصل همزه در عبارت "که از این" بهشکل "کزین" درمیآید!
اما همانطور که در نمونههای مذکور مشاهده فرمودید؛ نظیر این ناسازگاریها ممکن است، در وصل همزه هم صورت پذیرد. حال که ایشان نمونهی "بهعدم" را مطرح میفرمایند، ما نیز در مقام مقابله برمیآییم؛
ایشان اگر در شعر "بهارم" را بهصورت "برم" بکار ببرند، چه پیش میآید؟
مگر قرار است، کسی در شعر خود از این وصلهای ناهنجار بهره جوید که ایشان این سوالهای غریب را پیش میکشند؟
آیا خوش ننشستن اتصال همزه در (به ارم) میتواند، دلیلی بر نادرستی این نوع وصل تلقی شود؟
نامبرده اگر مطالب مرا باتعمق بخوانند، به روشنی درخواهند یافت که تیر نمونههای گزینشیِشان به سنگ خورده است!
در گذشتهتر اشاره کردهام، برای طرز نوشتار در وصل "ع" چنانچه مورد دشواری وجود داشته باشد که ندارد، ادبا میتوانند، مانند وصل همزه بهصدور قاعدهای بپردازند. بدیهی است، طرز نوشتار "بهعدم" در صورت وصل "ع" بهصورت "بدم" ربطی به دانش عروضی ندارد. وزن عروضی شنیداری است، نه نوشتاری یا دیداری!
در اینجا نیز همانطور که در بالاتر گفتهام؛ اتصال در هر دو مورد همزه و "ع" خوش ننشسته است. "به" مختوم به کسره است و اولین صامت "عدم" و "ارم" با فتحه آغاز میشود. لذا بههنگام وصل میبایست حرکت یکی از این دو تغییر یابد که موجب ناهنجاری وصل میگردد و چنانچه منظورشان این است، در نوشتارها در صورت وصل "ع" به ماقبل خود بیننده در درک معنا به اشتباه میافتد، باید عرض کنم؛ خیر! در وصل، اصل واژگان باید نوشته شود اما با وصل به خوانش درآید. مانند وصل همزه در (از آن) بهصورت (ازان) که در خوانش نیز با توجه به پیام فحوا با (اذان) اشتباه گرفته نمیشود. ایشان میان این همه وصلهای هنجار تنها بهدنبال وصلهای ناهنجار میگردند تا اصل وصل را مردود بشمارند. تمامی اتصالها یک گونه نیستند و باید به حرکت بخش اتصالها نیز توجه کرد. در نمونههای فوق وصل از نوع اتصال صامت مکسور به صامت مفتوح است و قطعا قابل پذیرش نیست، مگر این که بر اثر کاربرد عادت شود.
در برخی از اتصالها که منتقد محترم ذکر کردهاند، اشکالی نمیبینم! مثلا وصل "ع" در (در عالم) از حیث وزن و زیبایی آهنگ چه ایرادی دارد؟ و در عبارت (همین عالم) خواسته بگوید که در صورت اتصال به تلفظ (همینالم) نزدیک میشود که آن بحث دیگری است و این در حالیاست که اگر "عالم" به صورت "آلم" نیز نوشته میشد؛ باز از همین ویژگی برخوردار بود. اما مدرس محترم عروض پاسخ دهند؛ «همین عالم» را در چه وزنی بهشمار آوردهاند که میگویند:
((اگر حرف عین "عالم" به نون در "همین" وصل شود، چه پیش میآید))؟
در بحر هزج یعنی تکرار وزن "مفاعیلن" اگر بخواهد، بگوید که اصولا نیازی به وصل نیست و همینطور در بحر رجز یعنی تکرار وزن (مستفعلن)
عروضشناسان میدانند که در وزن شعر فارسی "ن" پس از مصوت بلند، دارای ویژگیهایی است که از میزان مد یا کشش یا ارزش زمانی مصوت بلند قبل از خود میکاهد. بنابراین نیازی به وصل نیست، چون در اینجا "نون" ساکن علاوه بر اینکه بر میزان امتداد مصوت ماقبل خود نمیافزاید، بلکه اندکی نیز میزان امتداد آن را کاهش میدهد. مورد ذکرشده، (یعنی؛ عمل کاسته شدن مصوت بلند بهوسیلهی "ن" بعد از خود که نامش قاعدهی "تقلیل" است) بسیار تخصصی است و درک آن نیاز به تعمق فراوان دارد و گمان نمیکنم، این دوست نوآموز گرامی منظور مرا از "قاعدهی تقلیل" دریافته باشند. البته در دیگر مطالب خود دربارهی آن به اندازهی کافی گفتوگو کردهام. تنها به این نکته اشاره میکنم که مثال این عزیز گرانمایه دربارهی (همین عالم) و دیگر مثالها بهشدت نادرست و مغالطهآمیز است و از همین مثالشان دریافتم که نامبرده، آگاهی چندانی از دانش عروضی ندارند!
ضمنا ما از حیث تلفظ در زبان فارسی کلمات شبیه بههم نیز داریم که عوام از فحوای جمله، معنای آن را درمییابند! فرمودهاند:
((از علی علم بیاموز برادر از علی = ازلی علم بیاموز برادر ازلی
همین یک مصرع بسنده است برای اینکه انسان عاقل پی ببرد که اشتباه کرده است، کسی که گفته است؛ عروض شنیداری است. اولا خود شما میفرمائید که تاجیکستانیها حرف عین ندارند و وقتی که ندارند بحث در باره اینکه اتصالات عین به مابعد جایز است یا نیست، منتفی به انتقاع موضوع است.))
پاسخ:
حال که ایشان این مصراع را به عنوان نمونه معرفی میکنند، ما نیز در مقام مقابله برمیآییم و از وصل همزه به ماقبل خود شاهدمثالی میآوریم؛
از اٍلی عشق بیاموز عزیزم از اِلی= از اٍلی عشق بیاموز عزیزم اَزِلی
(در ایران «اٍلی» نامی دخترانه است)
یا؛
از ارس آب بجویید، عزیزان از ارس= از ارس آب بجویید، عزیزان ازرس
یا؛
از امیر آب بجویید و بخواهید، از امیر= از امیراب بجویید و بخواهید، ازمیر
حال اگر کسی حرف ایشان را به خودشان برگرداند و به نامبرده بگوید؛ (همین یک مصرع بسنده است، برای اینکه انسان عاقل پی ببرد، وصل همزه به ماقبل خود اشتباه محض است و ...) ایشان برای حفظ حیثیت ادبی خود چه پاسخ قانعکنندهای را میتوانند، ارائه دهند؟
اول این که؛ در سطرهای بالاتر فرمودهاند؛
((عروض علمی شنیداری است))
اکنون میفرمایند؛
((اشتباه کرده است، کسی که گفته است؛ عروض شنیداری است))
نامبرده تکلیف خود را روشن فرمایند، به هر حال شنیداری است یا دیداری؟
دوم اینکه؛ یعنی چه؛ ((برای اینکه انسان عاقل پی ببرد))؟
چه ارتباطی به عقل دارد؟
چنانچه منظورشان این است، در صورت وصل "ع" به ماقبل خود «از علی» میبایست «ازلی» نوشته شود، باید عرض کنم؛ میتوان «از علی» نوشت و «ازلی» خواند. همانگونه که در وصل همزه چنین پدیدهای حکم فرماست!
یک نکتهی مهم؛ اگر بهقول ایشان عروض، نوشتاری هم هست، پس چرا واو معدولهی «خواهر» به حساب نمیآید و "خَواهَر" مینویسیم اما "خاهر" میخوانیم و همینگونه تقطیع میکنیم؟ چرا «های ناملفوظ» آخر واژگان مانند؛ «زباله» به لفظ درنمیآید و هجای کوتاه را به بلند بدل نمیسازد؟
ایشان دربارهی مطلبی که عرض کردم، زود قضاوت نفرمایند. تنها کافی است، اندکی تعمق کنند تا بهدرستی سخنم پی ببرند.
راستی، در بحر رمل اولین رکن، "فعلاتن" را با اختیارات شاعری میتوان به "فاعلاتن" بدل ساخت. یعنی؛ میتوان اولین «ازلی» را همان «از علی» بیان کرد و دومی را با کوتاه کردن حرف اضافهی "از" «ز علی»
سوم اینکه؛ در پاسخ به اینکه گفتهاند؛
((همین یک مصرع بسنده است، برای اینکه انسان عاقل پی ببرد که اشتباه کرده است، کسی که گفته است؛ عروض شنیداری است))
باید به ایشان توصیه کنم که بهتر است، ترهات یخ بر زبان خود نرانند، چون ممکن است، خدای ناکرده از برودت آن سرما خورده، بهشدت سینه پهلو کنند!
اگر این دوست گرامی، بهجای "عاقل" میفرمودند: (اهل علم) یا (اهل دانشادبی) و امثالهم بهتر بود! چون از نوشتهی ایشان این معنا افاده میگردد که مخالفان عقیدهیشان بیسواد و کمعقل هستند!
چهارم اینکه؛ احتمالا منظور ایشان این است که جدا از خوش ننشستن اتصال "ع" به ماقبل خود، در صورت وصل، "ع" در "از علی" از حیث تلفظ به "ازلی" بدل شده و این موجب میشود که خواننده آن را با صفت نسبی "ازلی" [منسوب به ازل و بهمعنای: آن که از حیث زمان ابتدا ندارد] اشتباه گیرد اما آیا به خاطر اینکه از هزاران اتصال "ع" یا همزه، در چند تا از آنها ممکن است، چنین موردی مشاهده شود؛ باید اصل این پدیده را مردود شمرد؟ آیا اگر «علی» با همزه به صورت "الی" نوشته میشد؛ مشکل ایشان حل میشد؟ پس این ارتباطی به وصل "ع" ندارد! این مخالفتها توجیه علمیعروضی ندارد و تنها بهدلیل پیروی از سنت پیشینیان صورت میپذیرد.
تکرار میکنم؛
ما حتا در آثار پیشینیان مشاهده میکنیم، عبارت "که این" را به "کین" و "که او" را به "کو" تخفیف دادهاند. آیا باید به درگذشتگان معترض شد که این تخفیف، شبیه واژهی "کین" بهمعنای "کینه" و "کو" به معنای "کجا" شده است؟ ممکن است، بفرمایند که این قیاس معالفارق است و ربطی به اتصال "ع" ندارد اما اهل علم یا به قول خودشان "عاقلان" حقیقت را از این مثال درمییابند!
پنجم اینکه؛ ما حرف "ع" نداریم یا تاجیکستانیها؟
یعنی چه؛
((اگر در زبان تاجیک حرف "ع" نداریم))؟
یعنی از نظر ایشان بهخاطر تفاوت خط، اتصال "ع" برای آنان آزاد است اما برای ایرانیها ممنوع؟ بسیارخب، اگر آنان به دلیل تغییر خطشان از الفبای فارسی به تاجیکیروسی دارای آن حرف نیستند، در هر صورت از لفظهای مورد اشارهیشان (همزه یا ع) که بیبهره نیستند! اگر تاجیکیها حرف "ع" ندارند پس از سوی ایشان نمونهی (تاج از آبها) و (باج عذابها) به چه منظوری یادآوری میشود؟ در هرصورت تاجیکستانیها چه حرف "ع" داشته باشند و چه نداشته باشند، مانند ما در درک (تاج از آبها) و (باج عذابها) بهاشتباه خواهند افتاد!
یک سوال؛ اگر تاجیکستانیها بگویند یا به خط خود بنویسند؛ "باجعذابها" از یکدیگر نمیپرسد؛ معنایشان چیست اما فقط ایرانیها و افغانستانیها که دارای خطی یکسانند، از همدیگر میپرسند؟
پاسخ به این سوال بسیار راحت است. بله آنها هم از یکدیگر میپرسند. چون این وصل از حیث اشکال در درک معنای دو واژه، مخاطب را به اشتباه میاندازد، چه ایرانی و چه تاجیکستانی را و این ربطی به نادرست بودن قاعدهی وصل "ع" ندارد!
برای بار چندم عرض میکنم؛
"واج" و "حرف" مترادف نیستند بلکه از حیث معنوی متفاوتاند. "حروف" شکل نوشتاری "واجها" و "واجها" شکل ملفوظ "حروف"اند!
کسانی که اهل علم و در زمینهی ادبیات فارسی محقق باشند، قطعاً شنیدهاند، عدهای نظرشان بر این است که الفبای فارسی پاسخگوی نیازهای نوشتاری فارسیزبانان نیست و میبایست دبیرهیمان به رومی تغییر کند. البته این کار مشکلاتی را در پی خواهد داشت و به دلایلی خاص امکانپذیر نیست. حال پرسش من از این گرامی این است؛ چنانچه چنین واقعهای روی دهد و خط ما به رومی بدل شود و همزه و "ع" که از حیث تلفظ یکسانند، به یک گونه نوشته خواهند شد، آیا باز میتوانند، در وصل "ع" فریاد اعتراضآمیز سر دهند؟
البته در صورت چنین پدیدهای دیگر یک واج دارای دو نوع طرز نوشتار نیست و طرز نوشتار (همزه و "ع") یکی خواهد شد.
مثلا "عجب" بهصورت (ajab) نوشته خواهد شد و "ادب" بهصورت (adab) هر دو واژه با "a" آغاز خواهند شد.
فرمودهاند:
((اتصال به مابعد حتی در خود همزه در همه جا جایز نیست. حتی همزه خودش در همه جا وصلش جایز نیست تا چه رسد به عین! اینکه عروض شنیداری است، حرفی بیاساس و بدون دلیل است. شما اگر اصرار دارید از این پس عنبر را انبر و عبهر را ابهر و عَلم را اَلَم و ... بنویسید.))
پاسخ:
اولا؛ در این بخش از بحث ما (ماقبل) درست است، نه (مابعد) چون "ع" یا "همزه" به ماقبل وصل میشود، نه مابعد، مگر اینکه "ع" به همزهی مابعد خود وصل شود که بهتر آن است، بگوییم؛ همزه به ماقبل خود "ع" وصل شده است!
ثانیا؛ نامبرده ضمن تکرار یک مطلب در عبارات فوق، بدون اینکه خود متوجه شوند، با این کلام پاسخ خود را داده و نسخهی خود را پیچیدهاند! چون مشخص شد، گفتوگوی ایشان در مورد اتصال "ع" کاملا بیمورد است و خوش ننشستن آن ممکن است در همزه هم صورت پذیرد! پس دغدغهی این بزرگوار ربطی به اتصال "ع" ندارد، چراکه پرواضح است "ع" و همزه گاه دارای شرایط مطلوب وصل نیستند! مانند؛ "بهعدم" و "بهارم" که در گذشتهتر ذکر شده است.
دوست عزیز ما برای مردود شمردن اتصال "ع" فقط از مثالهایی بهره میجویند که در آن "ع" دارای شرایط وصل خوشآهنگ نیست. ایشان بدانند که این گونه اقدام، به بیراهه کشاندن اذهان بهشمار میرود و جز کمتعمقان کسی حرفشان را نمیپذیرد!
اما اینکه اعتراف کرده؛ عمل وصل گاه در همزه هم جایز نیست، موید نظر علمی اینحقیر است. البته هر چند که خود در ابتدای مقاله به این نکته اشارت کرده بودم.
ششم اینکه نوشتن (عنبر) به صورت (انبر) و ... ربطی به موضوع اصلی ندارد. عربها بر اساس نوع تلفظ حروف، میان "ع" و همزه تفاوت قائل شدهاند و این هیچگونه ارتباطی به زبان فارسی ندارد. هر زبان دارای نظام صوتی مخصوص خود است.
فرمودهاند: ((اگر این کار درست بود، حافظ و سعدی و خواجو و مسعود سعدسلمان و انجام میدادند. بعضی بیسوادها را دیدهام که حتی حرف "ح" را نیز متصل کردهاند و این فقط و فقط نشانهی بیخبری و بیسوادی است))
پاسخ:
اول اینکه، بعد از "و" میبایست چند نقطه میآوردند تا خوانندگان منظورشان را متوجه شوند. دوم اینکه، قبل از حرف ربط نباید نقطه میگذاشتند، چون جملهیشان هنوز به پایان نرسیده بود. سوم اینکه؛ "واج" درست است، نه حرف!
در پاسخ به این سوال که چرا حافظ، سعدی و ... از اتصال «ع» به ماقبل خود بهره نبردهاند، باید عرض کنم که پاسخشان در متن اصلی فوق به چشم میخورد و اگر ایشان مطالب این حقیر را یک خط در میان نمیخواندند، پاسخ مربوطه را مشاهده میکردند اما بهطور خلاصه عرض کنم؛ اینکه کسی گمان کند، به صرف اینکه حافظها و سعدیها در سرودههایشان از وصل «ع» به ماقبل خود بهره نبردهاند، کسی نیز پروانهی بهرهوری از چنین قاعدهای را ندارد، تصوری باطل است، چراکه؛ عدم استفاده آن دو بزرگوار و دیگر شاعران کهن لزوماً به معنای مخالفتشان با چنین وصلی نیست!
و اما دربارهی اتصال "ح" و "ه" به ماقبل خود که اصولا از دایرهی بحث ما بیرون است و این بزرگوار میبایست تکلیف خود را روشن کنند که بحث دربارهی وصل "ع" است یا "ح" یا "ه"
چرا از این شاخه به آن شاخه میپرند و موضوع بحث را عوض میکنند؟
قبول دارم که برخی چنین کردهاند و کار درستی نیست. البته چند شاعر هم از روی بیدقتی یا عامدا و عالما چنین کرده و "ه" را همزه تصور و آن را به ماقبل خود وصل کردهاند.
این دو شاعر نیز چنین کردهاند که البته به گمان من این اشتباه سهوی بوده و شاید هم بهطور عمد صورت پذیرفته که چنین حرکت (حذف "ه") قطعا مورد پذیرش این حقیر نیست و هیچگونه ارتباطی نیز به عقل و سواد ندارد، چون هر دو شاعر اهل علم هستند:
دیو و فرشته از ازل همخانه بودهاند
[که میبایست اینگونه قرائت کرد:
اَ زَ لَم خا ن بو دِ اند]
حسین منزوی. در کتاب گزیده اشعار (ترمه و تغزّل) انشارات روزبهان. بهسال ۱۳۶۴ صفحهی ۲۳۵
☆
کافرتر از من هیچکسی نیست، باز کن
[که میبایست اینگونه قرائت کرد:
از مَ نی چ° کَ سی]
نصرت رحمانی. مجموعه اشعار. انتشارات نگاه. صفحهی ۱۱۶ شعر «کافر» دفتر کوچ و کویر. در سال ۱۳۳۴
لطفا برای ادامهی مطلب لینک زیر را لمس کنید.
👇👇
http://lalazad.blogfa.com/post/1050
فضل الله نکولعل آزاد
http://lalazad.blogfa.com