بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ
لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونٞ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرٞ لِّلۡعَٰلَمِينَ
تفاوت اسم و صفت
https://lalazad.blogfa.com/post/916/
در یک گروه ادبیِ تلگرامی، سرودهی یکی از هموندان خانم (صفیه قومنجانی) که در رباعی خود از لفظ «گلشیدترین» بهره برده بود، توجه مرا به خود جلب کرد تا جاییکه لازم دیدم، به نقد مورد یادشدهی ایشان بپردازم؛
اینکه امروزه گروهی گاهی از اسم، صفت میسازند، قواعد دستوری را زیر پا گذاشته و تنها به توجیه پندار نادرست خود میپردازند و هزار و یک دلیل غیرعلمی میآورند و اینکه در آثار پیشینیان از اسم، صفت ساخته شده، دارای دلیلهای گوناگونی است.
همواره بر این باور بوده و هستم؛ تا آنجا که بزرگان درگذشته اجازه دادهاند، میتوان از اسم صفت ساخت، نه این که هر شاعر مجاز باشد، خودسرانه به چنین کار روی آورد و هنجارشکنی کند. اگر چنین باشد، پس تفاوت میان صفت و اسم چیست و اصولاً چه نیازی به قواعد دستوری است؟!
ایشان در پاسخ پیامی ارسال کردند که آن را بدون کوچکترین تحریف در این مقاله میآورم و فقط خدمت خوانندگان گرامی عرض کنم؛ از آنجا که مطلب ایشان دارای اشکالهای ادبی بود، با ویرایش به رفع آن پرداختم، وگرنه اصل پیامشان همین است که هماکنون خواهید، خواند؛
((«گلشید» اسم است، به معنی؛ «گل خورشید» و مجاز از «درخشان» و «زیبا» بنابراین «درخشانتر» یا «درخشانترین» همه جا کاربرد دارد و گاهی اسم جانشین صفت میشود.
اسامی زیادی داریم که به آنها واژهی «تر» و «ترین» اضافه میشود.
«رشید» اسم پسر است اما «تر» و «ترین» به آن افزوده میشود؛ «رشیدتر» و «رشیدترین»
«مهربان» اسم دختر است. «مهربانتر» و «مهربانترین»
همچنین در اسم عربی مثل؛ «اصغر» که میشود؛ «صغیرتر» و یا «اعظم» میشود؛ «عظیمتر» و...
باب اینکه نوآموزم و نو نوشتن را میپسندم، نظر دیگر استادان ادبیات را هم جویا شدم و آنان ترکیب تازهی شعری را پسندیدند!
برای اینحقیر از مولوی نمونه آوردند؛
[ای منتر از من]
این هم ساختارشکنی و آشناییزدایی خاص خود مولاناست.
و یا؛
پیرمرد خنزرپنزر در بوف کور صادق هدایت و نمونههای کوچکی از آثار بزرگان!
به گمان خودم در ترکیب «گلشیدترین» خطایی صورت نگرفته است))
پاسخ؛
اسم مرکب «گلشید» به معنای؛«گل خورشید» است و میتوان از آن معنای مجازی درخشان را اراده کرد، زیرا خورشید، ذاتا درخشان است اما نمیتوان بر اسم مرکب «گلشید» همان نشانهها را قرار داد که بر صفت «درخشان» قرار داده میشود، چون «گلشید» اسم مرکب است و «درخشان» صفت! ولو «گلشید» مجازی از «درخشان» باشد. ضمن اینکه مثالهای ایشان اشتباه و عکس واقعیت است. یعنی اینکه در وهلهی اول «رشید» اسم نبوده که از آن صفت بسازند. بلکه صفت بوده و از آن اسم ساختهاند و همچنین «مهربان» در ابتدا صفت بوده، نه اسم! واژگان عربی «اصغر» و «اعظم» نیز صفت تفضیلیاند که به «صغیرتر» یعنی «کوچکتر» و «عظیمتر» یعنی «بزرگتر» ترجمه و معنا شده است، نه اینکه از اسم، صفت درست شده باشد و...
در زبان فارسی از صفت، میتوان اسم ساخت اما عکس آن تنها با کاربرد زیاد که معمولا در گذشتهتر صورت پذیرفته قابل پذیرش است. مانند اسم (دشمن) که نزدیک به هزار سال است، در گفتوگوها بهجای صفت هم بهکار میرود و میتواند، پذیرای نشانههای «تر» و «ترین» هم بشود.
باید عرض کنم، مثالهایشان با مطلب مورد گفتوگوی ما بسیار تفاوت دارد.
به قول استاد دهخدا؛ «رشید» صفت است و بهمعنای؛ (شجاع و دلیر در جنگ) و یک رشید دیگر نیز ذکر کردهاند که اسم است، «هارون الرشید» خلیفهی پنجم عباسی!
مردم از صفت، اسم ساختهاند اما این پروانهی صفتسازی از اسم بهشمار نمیرود و این در حالی است که ایشان عکس آن را نشانه رفتهاند و شاعران مجاز نیستند، نشانههای صفت را بهروی اسم قرار دهند! البته در این زمینه استثناهایی نیز وجود دارد. یعنی چنین پدیدهای را بزرگان تعدادی معدود بهکار بردهاند و امروزه دارای کاربرد فراوانی است.
ما میتوانیم، مثلاً بگوییم؛ داریوش از اشکان «رشیدتر» بهمعنای؛ [دلاورتر] است اما نمیتوانیم، به دو نفر که نامشان «رشید» است، بگوییم؛ اسم این آقا رشید، از آن آقا رشید، رشیدتر است. چراکه در اینجا «رشید» اسم است، نه صفت.
درست است که اسم مرکب «گلشید» دخترانه است اما همین نام را مردم از «گل» و «شید» دریافت کردهاند، نه صفت!
و قس علی هذا
اسم مرکب «گلشید» ساخته و پرداختهی مردمان امروزی است و در هیچ فرهنگ معتبری مشاهده نشد، جز فرهنگهایی ضعیفی که در سایتهای اینترنتی است. به فرهنگهای مجازی که امروزه نوشته شده، هیچ اعتباری نیست.
نتیجه اینکه اگر جمهور مردم اسم مرکب «گلشید» را به معنای «تابان» بگیرند، آن زمان «گلشیدتر» و «گلشیدترین» درست است.
یک سوال؛
از آسمان باران میبارد و موجب رشد گیاهان و درختان میشود. همانطور که میدانید، برخی در سرودههای خود «آسمان» را «سخاوتمند» مینامند، یعنی از معنای مجازی «آسمان» بهجای «سخاوتمند» یا «بخشنده» بهره میبرند. حال آیا بهجای «سخاوتمندتر» میتوان گفت؛ «آسمانتر»؟
قطعا نه!
نظر زبانشناس و دوست ادیبم دکتر «م.پ» را جویا شدم و ایشان نیز فرمودند؛
((«گلشیدتر» یا«گلشیدترین» کاملا غلط است و معانی مجازی طبق قاعدهی دستوری مربوط به نقش و ساختار خود واژه شکل میگیرد.
«درخشانتر» و «درخشانترین» درست است اما معنی مجازی آن (گلشید) نمیتواند، پذیرای این دو نشانه شود))
یک پیشنهاد؛
ایشان از استادی که فرمودهاند، (گلشیدترین) درست است، بپرسند که آیا مولوی ضمیر اول شخص «من» را مجاز گرفته است؟
فاصلهی تفاوت شاهدمثال استادشان با نمونهی مجازی خانم (ص. ق) از زمین تا آسمان است. تفاوت ره آن است که در سرودهای مولوی ضمیر «من» با معنایی فلسفی و عرفانی دگرگون میشود و بار معنایی تازهای میگیرد؛ نه آنکه شاعر صرفاً «تر» را به هر اسم دلخواهی افزوده باشد اما خانم قومنجانی در سرودهی خود میتواند بگوید؛ «تابانترین» یا «درخشندهترین» یا دستکم اگر میخواهند از اسم، صفت بسازند، «خورشیدترین» که با گوش نیز مانوس است.
استاد ایشان از حیث دانش ادبی حتا توانایی این را نداشته تا متوجه تفاوتها شود، چه رسد، به این که نظر کارشناسی دهد.
شاعران امروزی همان نمونههایی را که بزرگان در شعر خود استخدام کردهاند و کمابیش در افواه علاقمندان به شعر افتاده، میتوانند، وارد شعر خود کنند، نه این که هر اسم را صفت فرض کنند و نمونههای بیشتری بیافرینند. ضمن اینکه حافظ و سعدی دست به چنین کاری نزدهاند و ادیبان آگاه از حیث دانش ادبی هرگز مولانا را با آن دو برابر نمیدانند که هیچ بلکه گاه او را نقد ادبی میکنند.
البته بر مجاز ایشان نقدی وارد نیست اما میتوان از نشاندن صفت عالی بر آن خرده گرفت)
خود قضاوت کنند، وقتی واژهای مناسب موجود است و میتوانند، بگویید؛ (رخشندهترین) چرا از ترکیب غلط «گلشیدترین» بهره ببرند؟ آیا «گلشیدترین» به سروده حالت شعر میبخشد؟

نویسنده:سیمین جمعه ۲۵ مهر ۱۴۰۴ ساعت: ۱۷:۲۸
درود بر ... آزاد گرامی
در زبان فارسی، همانگونه که فرمودید، قرار دادن نشانههای «تر» و «ترین» تنها بر روی صفت مجاز است؛ یعنی واژه باید در ذات خود صفت باشد یا در کاربرد روزمره و طولانی چنان با نقش صفتی خو گرفته باشد که مردم، ناخودآگاه آن را صفت بشناسند. مانند «دشمن» که در اصل اسم بود و امروز گاه نقش صفت دارد اما واژهی ترکیبی «گلشید» اسم خاص است و هنوز در حافظهی زبانی فارسی، به هیچوجه نقش صفتی نیافته. پس ترکیب «گلشیدترین» از دیدگاه دستوری و زبانشناسی غلط یا دستکم پذیرفته شده نیست.
از سوی دیگر «رشیدتر» و «مهربانتر» که خانم قومنجانی فرمودهاند، بهقول شما و دکتر م.پ اشتباه در تحلیل ریشهشناختی دارند، زیرا هر دو در اصل صفت بودهاند و بعدها بهصورت اسم به کار رفتهاند اما از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که در شعر، آشناییزدایی و ساختارشکنی زبانی خود هنری است اگر با هدف ظرافت و درونمایهی هماهنگ، همراه باشد.
مولوی که گفته: «ای منتر از من»، دست به آشناییزدایی زده اما به قول شما تفاوت ره آن است که در آنجا ضمیر «من» با معنایی فلسفی و عرفانی دگرگون میشود و بار معنایی تازهای بهخود میگیرد نه آنکه شاعر صرفاً «تر» را به هر اسم دلخواهی افزوده باشد. یعنی آن ساختارشکنی در خدمت معناست، نه صرفِ بازی زبانی که خانم قومنجانی در اجرای دستوری و استدلال علمی، خطا و بازی زبانی کرده است. اگر میخواستند از معنای درخشان، زیبا یا تابان بهره بگیرند، «درخشانترین»، «تابانترین» یا حتا با جسارت شاعرانه «خورشیدترین» بسیار پذیرفتنیتر و گوشنوازتر بود، زیرا «خورشید» در شعر فارسی بهعنوان اسم استعاری برای «درخشندگی» سابقه دارد، برخلاف «گلشید» که هنوز در ذهن فارسیزبانان جا نیفتاده و ایشان خواستهاند به اصطلاح نوآوری کنند که در کار خود موفق نبودهاند!
ترکیب «گلشیدترین» از دید زبانشناختی و منطق ساخت واژه نادرست است اما از دید آفرینش شاعرانه، اگر در بافت شعری بتواند معنای خاصی بسازد و گوش را آزار ندهد، میتوان آن را نوعی «نوآوری شاعرانه» دانست، نه قاعدهی زبانی و صد البته ایشان نتوانسته بار معنایی تازه و خاصی بیافریند، در نتیجه کوشش خانم قومنجانی بیفایده بوده و در دستور نمیگنجد!
پاسخ؛
درود بر شما بسیار متین و عالی فرمودهاید. بله میتوانستند از لفظ «تابندهترین» نیز بهره ببرند. ایشان پنداشتهاند که با بهرهگیری از لفظ «گلشیدترین»، به آستانهی هنر شاعری رسیده و از صنعت شعری سود جستهاند، حال آنکه این پندار، سرشار از خطا و دور از حقیقت ادبی است.
ممنون. موفق باشید.
بهمن ماه ۱۴٠۳
کرج فضل الله نکولعل آزاد
https://lalazad.blogfa.com/
نويسنده: فضل الله نكولعل آزاد
http://lalazad.blogfa.com
http://faznekooazad.blogfa.com
http://fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
http://f-lalazad.blogfa.com
http://karshenasaneadabiatefarsi.blogfa.com
http://www.nekoolalazad.blogfa.com
http://nazarhayeadabi.blogfa.com
http://nekooazad.blogfa.com
اینستاگرام. مطالب ادبی lalazad-40












@
@
.....
بسمالله الرحمن الرحیم
هَا أَنْتُمْ هَٰؤُلَاءِ حَاجَجْتُمْ فِيمَا لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِيمَا لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ
گیرم در آنچه که از دانش آن سود جستهاید؛ بحث و جدلتان روا باشد! چرا در آنچه که از علم آن بیبهرهاید؛ به گفتگو میپردازید؟!
(سورهی آلعمران. آیهی ۶۶)
آیا دیوار زبان فارسی کوتاه است؟ قسمت (۱)
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
(حافظ شیرازی)
⏺
در آغاز باید عرض کنم که احترام بسیاری برای هموطنان خود و همچنین کلّیهی زبانهای قومی ایران و جهان قائلم و چنانچه اظهار نظری دربارهی برخی از آنها صورت پذیرفته است؛ نه از روی غرضورزی و کینهتوزی بلکه به منظور بیان حقیقت شکل گرفته است.
همواره بر این رای پایدار بوده و هستم: زبان یک جامعه را مردم آن اجتماع میآفرینند و توهین به هر زبان و نقد مغرضانهی آن، اهانت به آفرینندگانش محسوب میشود و کسی که به زبان یا نژادی اهانت روا دارد، در حقیقت خود را کوچک شمرده است.
●
ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست
عِرض خود میبری و زحمت ما میداری
(حافظ شیرازی)
مجری برنامهی یکی از کانالهای ماهوارهای، در روز جهانی زبان مادری، از یک دکتر فارغالتحصیل در رشتهای غیرادبی درخواست کرد تا دربارهی زبان فارسی به اظهار نظر بپردازد و او آنچنان گستاخانه، سخنان سخیف و مغرضانهی شرمآوری دربارهی زبان فارسی بر زبان آورد که اگر بگویم؛ دلم میخواست، از شدت ناراحتی قفسهی سینهام را بشکافد، دروغ نگفتهام!
پس از آن عربزبانی علاوه بر اینکه به تایید کلام ایشان پرداخت، تلاش کرد، با ریختن دوغاب لای درزهای بافتهی همپالگیاش به پوشاندن عیوب آن بپردازد!
این دو درماندهی از خرد جامانده با زبان فارسی علیه زبان فارسی سخن بر زبان رانده و جایجای، همپالگیهایشان آنچنان ناجوانمردانه بر زبان فارسی تاخته و آنچنان بیشرمانه به دروغ و جعل تاریخ ادبی این مرز و بوم پرداخته که دل هر ایرانی را به درد میآورد اما خود بهتر میدانند که تنها خود را رسوای عالم ساختهاند!
از کلامشان بوی تعفن تجزیهطلبی برمیخاست، سرتاسر کرسی بافتههایشان بر پایهی دانش استوار نبود و علاوه بر آن بدون آوردن شاهدمثال و منبعی معتبر بیان میشد که از یک دکتر که در رشتهای غیرادبی تحصیل کرده اما خود را صاحبنظر در امور ادبی میداند، بعید به نظر نمیرسد.
اهل علم آگاه است که یک فارغالتحصیل ولو در رشتهای غیر ادبی، بدون سند، سخن بر زبان نمیراند، جز آوای حقیقت نمیخواند، چنانچه مدرکی معتبر در اختیار نداشته باشد، مهر سکوت بر لب زده، خاموش میماند اما ایشان پردهی حرمت ادبیات مرز و بوم خود را دریده، سوار بر اسب جهالت، در سرزمین پارسی درنَوَردیده و جز اندیشهی ناپاک خود هیچ، ندیده و نشنیده، اضافه بر آن با یاوهگوییهای نامربوط که از غرضورزی سرچشمه میگیرد؛ از شدت دیوانگی لبگزیده، پایبرهنه در میدان زبانشناسی نه دویده بلکه پریده است!
نامنبرده، باید بداند، یک ایرانی چنانچه ادعایش بر این پایه استوار است که خون تعصب ملی در جوی رگهایش میجوشد، برای اثبات این ادعا همواره باید برای حفظ آثار کشور خود سخت بکوشد، به ادبیات مرز و بوم خود خیانت و از اندیشهی دشمنان آن حمایت و در امور ادبی دخالت و در صورت نقد و بررسی، به غلط قضاوت نکند و به بهانههای واهی علیه مردم سرزمین خود نخروشد و اصالت خود را به دشمنان هممرز که چشم طمع به خاک ایران دوختهاند، نفروشد!
دانشجویان اهل مطالعهای که به درجهی دکترا نائل شدهاند؛ یا با دانش، واقعیتی را پذیرفتهاند و یا با استناد به حوادث تاریخی و شاهدمثال به کوی حقیقت راه یافتهاند!
بنابراین کسانی که دارای تحصیلات عالیه هستند و ادعای برخوردار بودن از دانش در زمینههای گوناگون را دارند، به هنگام اظهار نظر نیز میبایست با دلیل و مدرک سخن بگویند!
عزیزانی که با مطالبم آشنایی دارند، تاکنون متوجه شدهاند که در دانش زبان فارسی هیچگونه ادعایی ندارم اما از هیچ جنبندهی داعیهداری نیز کوچکترین هراسی به دل راه نداده و هر چند که از پذیرش اشتباهات احتمالی نیز ابایی ندارم، با اعتماد به نفس کامل به بحثهای ادبی میپردازم و نام کسانی را که بر مرکب غرور سوارند و به دانش نداشتهی خود مینازند و عامداً یا سهواً بر زبان فارسی میتازند، بدون هیچ واهمه ذکر کرده و چنانچه نام داعیهداری را به صورت تکحرف آوردهام و یا اصولاً به نام برخی اشارتی نداشتهام؛ نه از روی ترس بلکه چنین اقدامی به دلیلهای گوناگون صورت پذیرفته است.
اینکه یا او را بهعنوان فردی آگاه در دانش ادبیات بهحساب نیاوردهام یا کلامش، ارزش آن را نداشته که به ذکر نامش بپردازم و یا این که نخواستم، بحث با پاسخگوییهای بیپایهی دوبارهی ایشان یا برخی از همپالکیهایشان به حاشیهپردازی گراییده شود!
فراموش نشود، کلام ایشان و جوان کمتجربهای که بعد از او تلاش میکرد، به تخریب زبان فارسی بپردازد و آنرا جعلی و ناقص، و در مقابل زبان عربی را بینقص جلوه سازد تا حدی غیر علمی، بهدور از منطق و بدون سند بود که اعصابم یاری نمیکند تا بخواهم، همهی ژاژهایشان یعنی؛ جعل تاریخ ادبیات فارسی، عربی، ترکی و دروغگوییهای بیشرمانهی همنظرانشان را یکبهیک پاسخ گویم. هرچند که هر کلام، ارزش پاسخ دادن ندارد و احتمال میرود، گمان کنند که به هذیانهایشان بها داده شده است اما از آنجا که امکان دارد، برخی با شنیدن آن مطالب سخیف، دچار اشتباههای باوری و آزردگیهای روحی شوند؛ گاه صاحبنظران مجبور به پاسخگوییاند تا عدهای را از چاه لغزش و خطا بیرون آورند و من تنها به درخواست دوستان سعی میکنم که به لطف خدا تا آنجا که در توانم هست، به برخی از آنها اشارت کنم!
اتفاقا یکی از دوستان زبانشناس و ادیب من نیز به همین نکته اشاره کرد که: جواب ابلهان خاموشی است! چه لزومی دارد؛ به هر هرزسخنِ سردرگمی که از دهان هر یاوهگویی بیرون میآید، پاسخ داده شود؟
هرچند کلام ایشان کاملا صحیح است اما از نظر من اگر کسی یاوهگویان را بدون پاسخ بگذارد، قطعاً گستاختر شده و گمان میکنند که بافتههای مضحکشان هراسی به دل ادیبان و زبانشناسان وارد ساخته و کسی را یارای پاسخگویی به آن نبوده، بنابراین بر شوخچشمیهای خود افزوده و با بیان مطالب غیرعلمی و بدون سند دیگر افراد بیشتری را گمراه میسازند!
در حقیقت یکی از مواردی که موجب میشود، در یک مرز و بوم، در هر زمینهای پیشرفتی حاصل نشود، همین است که شخصی دربارهی موضوعی به اظهارنظر بپردازد و یا مسئولیتی را برعهده گیرد که در حوزهی تخصصیاش نباشد!
این قاعده در تمامی جهان حکمفرماست، برای نمونه؛ شخصی که معلم، مبلغ مذهبی، پزشک یا دکترای کشاورزی است، نباید دربارهی پرتاب ماهواره، علم موسیقی و ادبیات غنی فارسی به اظهار نظر بپردازد!
هر کسی را بهر کاری ساختند
میل آن را در دلش انداختند
(مولوی)
روزگاری یک جراح مغز از یک کارگردان که با او دوستی و الفتی دیرینه داشت، درخواست کرد که دخترش را در اولین فیلمی که قرار است، کارگردانی کند؛ بازی دهد، کارگردان از او میپرسد که آیا دخترش دورهی بازیگری دیده است که جراح مغز میگوید؛ نه اما به بازیگری علاقهی زیادی دارد! کارگردان میگوید؛ اگر شرط اصلی وارد شدن به هر حوزهی تخصصی، نداشتن دانش مربوطه بلکه تنها وجود علاقه است، پس شما هم در اولین فرصت دختر مرا در یک جراحی مغز شرکت دهید، چون خیلی به جراحی مغز علاقه دارد!
شما فرض بفرمایید؛ یک جراح مغز که از دانش موسیقی کوچکترین بهرهای نبرده، بخواهد، پیانو یا ویولن بنوازد و همینطور بالعکس آن، یک موسیقیدان بخواهد، مغز بیماری را جراحی کند، چه حادثهای روی خواهد داد!
همانطور که مخاطبین محترم میدانند، همواره تلاشم بر این بوده تا با توجیههای علمی پیامم را افاده کنم و با کسی نیز سر دعوا ندارم اما از کسانی که در هر زمینهی تخصصی به اظهار نظر میپردازند، رویگردانم و دستکم از آنان انتظار میرود که بدون تاثیرپذیری از شکوِهها و عقدههای شخصی تنها در حوزهی تخصصی خود سخن بر زبان برانند!
زبان فارسی یکی از مهمترین رابطهای موثری است که میان ایرانیان پیوستگی مردمی ایجاد کرده است. بسیارخب! این بسیار طبیعی است که دشمنان بخواهند، برای دشمنی با ایران از این راه وارد شوند و نابودی زبان فارسی را حربهی اصلیشان قرار دهند.
من واقعا نمیدانم، آیا درست است با کسانی که بدون دانش و شاهدمثال به صدور فتوای ادبی و جعل تاریخ میپردازند و تفاوتی میان ترکزبانان و نژاد ترک و همچنین عربزبانان و نژاد عرب، قائل نیستند؛ به بحث بپردازم یا نه!
همین را عرض کنم که ایران عزیز از اقوام محترم متعددی شکل گرفته که در آن (آذری. آشوری. ارمنی. باصری. بختیاری. بلوچ. پارس. تات. تالش. ترک. ترکمن. سیستانی. عرب. قشقایی. کرد. گرجی. گیلک. لر. لک. مازنی) بهچشم میخورد و از نظر من همه هموطنان ایرانیاند!
البته دربارهی اهداف شوم و طرز اندیشهی تجزیهطلبان سخن بسیار است و برای اینکه از بحثهای ادبی دور نشوم و ناخواسته به حریم غیرادبی و مباحث سیاسی ورود نکنم، تنها به بخش کوتاهی از آن اشارت میکنم!
تنها خواهشی که از این دکتر پریشاندیش دارم، این است؛ داروهایشان را سر وقت میل بفرمایند تا از سلامت روان بیشتری برخوردار شوند که یک وقت خدای نکرده از ضعفِ روحی، کلام ناپختهای بر زبان نرانند!
ایشان تمام واژگان زبان فارسی را برگرفته از زبانهای دنیا بهویژه زبان عربی و در مقابل همهی واژگان زبان ترکی را اصیل قلمداد کرده و در اصل بهصورت غیرمستقیم معتقد است که زبان ترکی برتر است و میبایست جایگزین زبان فارسی شود و این درحالی است که هیچ زبانی را نمیتوان با دیگر زبان قیاس کرد، چراکه هر زبان معیار خاص خود را دارد. ایشان لطف فرماید، نیمنگاهی به افتخارهای زبان فارسی و پیشینهی آثار ادبی زبان ترکی بیندازد و پس از ملاحظهی آن دو، لب به سخن بگشاید که؛ کهنترین متنهای این زبان مربوط به چه زمانی است؟
من نیز زبان جد پدری و مادری خود "ترکی" را دوست دارم اما به حقیقت بیشتر عشق میورزم، زیرا چیزی در جهان دوست داشتنیتر و ارزشمندتر از حقیقت نیست.
به منظور کوتاهی سخن، برای اثبات اشتباههای فاحش ایشان، تنها به توضیح دو نمونه اکتفا میکنم:
ترکیب "هر زمان" را در نظر بگیرید. "هر" و "زمان" هر دو از واژگان پهلوی هستند. زبان ترکی استانبولی در محاورهها و نوشتارها دقیقا از همین ترکیب (hər zaman) یعنی؛ "هر زمان" یا: "همیشه" یا: (istediğin zaman) بهره میبرد و ترکی آذربایجانی نیز (hər an) یعنی؛ "هر آن" یا "هرلحظه" که ترکیبی از؛ واژگان فارسی و عربی است!
نكتهی جالب اینجاست که عربها واژهی پهلوی "زمان" را بدون ایجاد تغییر در ساختار و حروف، از زبان فارسی وام گرفته و جمع آن را "ازمنه" نام نهادهاند.
مورد دیگری را ذکر میکنم؛ واژهی فارسی "امید" را در نظر بگیرید که در زبان پهلوی به "اُمِت" اشتهار داشته و در زبان ترکی استانبولی به (Umut) تغییر لفظ یافته و در ترکی ایرانی به آن (Ümid) میگویند.
بسیارخب! همپالکیهای ایشان که فرمودهاند؛ صددرصد واژگان ترکی، چه ایرانی و چه استانبولی، اصیل هستند!
یک انسان تا چه حد باید کوتاهفکر باشد که نداند؛ هیچ زبانی را در جهان نمیتوان یافت که واژهای را از دیگر زبانها به عاریت نگرفته باشد.
از واژگان وزین زبان فارسی که به زبان استانبولی راه پیدا کرده، به توضیح چند مورد میپردازم و این در حالی است که گروهی تعداد نمونهها را نزدیک به ۱۴۰۰ واژه تخمین زدهاند!
شایان ذکر است که بالای هشتاد و پنج درصد واژگان ترکی استانبولی، برگرفته از زبان ترکی ایرانی، فارسی و عربی است.
برخی از واژگان، نامهای شخصی است که ممکن است، معنای دیگری نیز داشته باشند. مانند:
[گزیده. آرزو. برگزار. جاویدان. نرگس. نازان. نرمین. جانان. دلآرا. نورگل (ترکیب فارسی پهلوی با عربی) "ستاره" به زبان اوستایی «سِتار» به زبان پهلوی باستانی «ستارک» بعدها انگلیسیزبانها از زبان فارسی، "ستاره" را گرفته و به "star" تغییر لفظ دادند و استانبولیها در زبان خود از همان "star" سود جستند اما در نامگذاری بانوان از همان "ستاره" با زبان فارسی امروزی بهرهور میشوند]
در نمونههای زیر نوع چند واژه ذکر شده و احتمال دارد، برخی واژگان مانند: "آسمان" چند معنا داشته باشند:
(Ahter - اختر "اسم") (Ahu - آهو "اسم" و "ceylan· Karaca· geyik": معنای دیگر) (Afitab - آفتاب) (Agah - آگاه) (معنای دیگر آسمان: gökyüzü" و "Asuman" آسمان) (Arzu - "اسم" و dilek "معنای آرزو") (Aşina - آشنا) (Azad , Azat - آزاد) (Ateş , Ates - آتش. زبان پهلوی) (Ejder - اژدر) (Efruz - افروز) (Ercüment - ارجمند) (Elmas - الماس. زبان پهلوی)
●
(Banu - Banim بانو "اسم و معنا" ) (Baran - باران) (Babür - ببر) (Berfu - برف) (Berna - برنا) (Bihter - بهتر) (Beha - بها) (Bahar - بهار) (Bülent - بلند)
●
(Pakize - پاکیزه) (Polat. "Çelik". Polat. Pulad. Pulat. Polad - پولاد) (Pervin - پروین) (Pertev - پرتو) (Pehlivan - پهلوان) (Piruz - پیروز) (Peri - پری) Perran - پران (پریدن)
●
Taze - تازه
●
(جانان cânân) (جانانه cânâne) (جانباز canbaz -canbaz - cambaz) (جانبازان canbazan) (جانبازخانه canbazhane) (جان _ "jaan انگلیسی" و "لاتین Can" ریشهی اوستایی، پهلوی: گیان. توضیح اینکه واژهی فارسی "جان" با "جان" عربی بهمعنای "پوشاننده" متفاوت است) (Canan - جانان. اسم) (Cavidan -جاویدان. اسم) (Cavit - جاوید) (Cem - جَم) (Cenk - جنگ) (Civan - جوان)(Cihan - جهان) (جهانآرا cihânârâ) (جهانآفرين cihanaferin) (جهانافروز cihânefrûz) (جهانبان cihânbân) (جهانبين cihânbîn) (جهانپناه cihânpenâh) (جهانپيرا cihânpirâ) (جهاندار cihândâr) (جهانديده cihândîde) (جهانسوز cihânsûz) (جهانشمول cihanşümul) (جهانفروز cihânfürûz) (جهانفروش cihânfürûş) (جهانگرد
cihangerd) (جهانمطاع cihânmutâ' ترکیبی فارسی عربی. در فارسی "جهان کالا" کاربرد دارد) (Cihangir - جهانگیر)
●
(Çeşman - چشمان) (Çimen - چمن) (Çinar - چنار)
●
(Hazan - خزان) (Hürrem - خرم) (Hüsrev - خسرو "اسم") (Hürmüz - هرمز "اسم") (Hurşit - خورشید)
●
(Derviş - درویش. "اوستایی driwi" و driyush در زبان پهلوی) (Dilara - دلآرا "اسم") (Didem - دیده) (Derya - دریا) (Dilaver - دلاور) (Dilşad - دلشاد) (Dilruba - دلربا) (Dürdane - دردانه) (Deryace - دریاچه) (Dibace - دیباچه) (Didar - دیدار) (Dildade - دلداده) (Duhter - دختر) (Destan - داستان) (Deste - دسته)
●
(Rahşan - رخشان) (Rengin - رنگین) (Rüstem - رستم "اسم") (Rüşen - روشن) (Ruhsar - رخسار)
●
(Zerdali - زردآلو) (Zerrin - زرین)
●
(Jale - ژاله "اسم") (Jülide - ژولیده)
●
(Serbülent - سربلند) (Serdar - سردار "اسم" و "معنادار") (Serap - سراب) (Sim - سیم. نقره) (Simten - سیمتن) (Suzan - سوزان) (سوگل sogül)
●
(Şadan - شادان) (Şahin - شاهین) (Şahnaz , Şehnaz - شهناز "اسم") (Şadi - شادی) (Şebnem - شبنم "اسم") (Şehsuvar - شهسوار) (Şehrazad - شهرزاد "اسم") (Şehzade - شاهزاده) (Şirin - شیرین "اسم")
●
Gonca - غنچه
●
(Ferda - فردا) (Ferhat - فرهاد "اسم") (Ferzane - فرزانه "اسم") (Feridun - فریدون "اسم") (Firdevs - فردوس) (Firuze - فیروزه "اسم") (Fusun - فسون) (Füruzan - فروزان "اسم" parlak· aydınlık معنای آن)
●
(Kahraman - قهرمان)
●
(Kâkül - کاکل) (Kardide - کاردیده)
●
(گلافشان gülefşan) (گلاندام gülendam) (گلبو gülbu)
(گلبوسه gülbuse) (گلبوى gülbuy) (گلپوش gülpuş) (گلجمال gülcemal ترکیب عربیفارسی) ("احتمالا اسم" Gülbahar - گلبهار) (Gülgün - گولگون) (Gülriz - گلریز) (Güldeste - گلدسته) (Gülçin - گلچین) (Güher - گوهر) (Gülfem - گلفام) (Gülizar - گلزار) (Gül - گل) (Gülnaz - گلناز "اسم") (Gülistan - گلستان) (Gülten - گلتن "اسم") (Gülberk - گلبرگ) (Gülşen - گلشن "اسم") (Güzide - گزیده "اسم")
●
(Lale - لاله "اسم") (Lalegün - لالهگون)
●
(Mehpare - مهپاره) (Mehr - مهر) (Mehtap -مهتاب "اسم") (Mehveç - مهوش "اسم") (Mine - مینا "اسم") (Mihriban - مهربان) (Müjde - مژده "اسم") (Müjdat - مژده "اسم") (Mert - مرد)
●
(Naz - ناز "اسم") (Nazan - نازان "اسم") (Nadide - نادیده) (Nermin - نرمین "اسم") (Nevcivan - نوجوان) (Neriman - نریمان "اسم") (Nergis - نرگس. در زبان پهلوی narkis "اسم") (Nevin - نوین) (Nihan- نهان) (Nigar - نگار "اسم") (Nilüfer - نیلوفر "اسم") (Nihal - نهال "اسم")
●
(Hüner - هنر)
●
(Yaren - یار) (Yekta - یکتا)
●
زبان فارسی، سالها زبان رسمی سلطانهای عثمانی بوده است. ناحیههای کهن شهرها و موزهها و آثار تاریخی ترکیه نمودار صادق این گفتار است. در نامههای شاهان و نقاط مختلف ترکیه خط و زبان وزین فارسی بهچشم میخورد و دو دلیل برای فارسی بودن زبان دوران عثمانی موجود است.
یک- فارسیزبان بودن مناطق مرزی ایران که به تصرف سلجوقیان درآمده بود.
دو- علاقهی عثمانیان به زبان فارسی و رسمی کردن آن در آن حیطه!
اصولا اجتماع ترکیه تماماً از نژاد ترکزبانهای سلجوقی نبوده و در حقیقت زبان، هویت، تاریخ و جغرافیا (مرزبندیها) و حتا نام "ترکیه" جعلی است و میتوان به زبان مردم شهرهای مرزی آسیایی و اروپایی ترکیه نظری دقیق افکند تا حقیقت را به روشنی دریافت!
ایشان گفتهاند؛ بسیاری از واژگان زبان فارسی، وامگرفته از زبان عربی است، چرا نباید بدانند که تمام زبانهای جهان از یکدیگر وام میگیرند؟ حتا زبان عربی هم از فارسی و زبان ترکی نیز از هر دو زبان، واژگانی را به عاریت گرفته، مانند بسیاری از واژگان زیر که در اصل از شاخهی ترکی ترکمنیاند و برخی را ترکزبانهای ما به عاریت گرفتهاند:
(قالتاق. آذری Yaltaq) (دنج: آرام و خلوت "هندی. ترکمنی. "دهخدا: آذری، دینج") (بقچه: جامهدان) (دوقلو: دو بچه که همزمان در شکم یک مادر باشند) (چاخان: "متملق" در تداول: دروغ) (آبجی: آباجی "ترکمنی") (اتاق: خانه. چهار دیواری سقفدار "ترکمنی") (اجاق: آتشدان) (اخته: بیضهی بیرون کشیده شده) (باجناق: همسر خواهرزن) (بنچاق: سند "آذری") (بوران. برف و باران توام با طوفان "ترکمنی") (بشقاب: ظرف. دوری و دیس) (پاتوق: مکان تفریح) (توتون. "آذری") (چاق: خیکی. گامبو "آذری" yag یاگ) (چالش: درگیر "چالشمق") (چپاول: غارت و یغما "ترکمنی") (چپق "ترکمنی") (چخماق: سنگ آتشساز "آذری") (چلاق: لنگ) (چماق: گرز) (خان: بزرگ. سرور) (خانم: "ترکمنی" بانوی بزرگ. مونث خان) (دمار: "ترکمنی" در لغت به معنای: "تنها" در فارسی به معنای: "سیاه کردن روزگار" یا: پدر درآوردن) (سراغ) (سنجاق "ترکمنی") (سوغات: ارمغان) (سوگلی: دلبر. دلبند) (قدغن: غیرمجاز. منع. نهی. ترکمنی Gadagan) (قاب: بشقاب بزرگ و کم و بیش گود. هرچیز نگهدارندهی اشیاء مانند: قاب عینک. قاب عکس و ...) (قابلمه: دیگ کوچک) (قاچاق) (قاراشمیش: در تداول قاتیپاتی) (قرقی: پرندهی شکاری) (قشقرق: سروصدا. آشوب "ترکمنی") (قشلاق: مکان گرمسیر "ترکمنی. مغولی") (قشون: لشکر "ترکمنی") (قلچماق: درشتاندام. هیکلی "آذری") (قلدر: گردنکلفت) (قوطی) (قورت: جرعه. فرو دادن چیزی در گلو) (قیچی: وسیلهی بریدن چیزی "ترکمنی") (یقه: گریبان) (یواش: آهسته) (یورش: تکزدن) (ییلاق: مکان سردسیر "آذری" از ریشهی "ترکمنی")
●
برخی، تعدادی از واژگان را نام برده و گفتهاند؛ از زبان ترکی به فارسی راه یافتهاند و این در حالی است که آن واژگان در زمان گذشته که قشون ایران همه ترکزبان بودند، در زبان فارسی دارای کاربرد بوده اما دهها قرن است که در زبان فارسی مهجور شدهاند که تعدادی از آنها به ترتیب حروف الفبا عبارتند از:
[(بگماز: باده) (چَخماخ: کیسهی پوستی) (ساتگین: ساغر می) (قَرغوی: پرندهی شکاری) (مَنجوق: ماهچۀ درفش) (وُثاق: اتاق، حجره) (بولاغ. چشمه) (یَتاقی: نگهبان) (تُتماج. نوعی آش) (چیچک. جوجه) (خاتون. بانو. خانم) (ایاغ. پیالهی باده) (بَگتَر: نوعی جامۀ جنگی) و ...]
نوع دیگری از این واژهها هستند که فقط در گفتوگوها آن هم گاهی بهکار میروند، مانند:
[تیپا، قاراشمیش، قالتاق و ...] (تیپا tipā: اردنگی) (قاراشمیش: در تداول؛ قاتیپاتی. قمر در عقرب. گرگ و میش) (قالتاق: در تداول؛ آدم عوضی و حقهباز)
فراموش نشود که بسیاری از واژگان ترکی ایرانی سرزمین خودمان نیز برگرفته از زبان فارسی است. مانند: ضمیر "من"
گروهی از پانترکها گفتهاند: این ضمیر از واژگان ترکی است و چگونه میتوانید، ثابت کنید که فارسی است؟
پاسخ؛
در درجهی اول از واژگان زبانهای قدیم و درجهی دوم از متون و اشعار پیشینیان و مشتقها میتوان به اصالت هر واژه پی برد!
تعصبهای زبانی، حد و مرزی دارد، نباید نسبت به واقعیتها بیتفاوت بود و به جعل تاریخ ادبیات پرداخت و یا توهماتی توخالی را به عنوان حقیقت سرهم کرد. در واقع آنچه که بالاتر از تعصبهای زبانی است؛ حقیقتهای مربوط به زبان است!
ضمیر "من" در زبان اوستایی «منه» و در پارسی باستان «منا» و در زبان میانهی پهلوی «مِن» و در کردی «من» بوده است. از اینجا میتوان دریافت که این ضمیر، واژهای فارسی است، نه ترکی آذری! حال ایشان به پیشینهی این ضمیر در دو زبان مذکور مراجعه کنند!
دیگر اینکه پانترکی فرموده:
[اگر واژگان ترکی را از زبان فارسی حذف کنیم، چیزی از زبان فارسی نمیماند]
زهی خیال باطل! این گروه که بدون توجیه علمی و بدون منطق به اظهار نظر نشستهاند و تعدادشان زیاد هم نیست، قبل از سخن گفتن باید به تاریخچهی زبان ترکی و فارسی رجوع کنند و بدانند، چنانچه با ترکمنهای همین مرز و بوم که از اصالت زبانی برخوردارند، به سخن بنشینند، بهتمام و کمال به مفهوم مطالبشان پی نخواهند برد. چون زبان ترکی ایرانی از زبان فارسی، بعد هم اندکی از زبان عربی وامواژه دریافت کرده، در حقیقت؛ ترکی ترکمنی از شاخهی ترکی اوغوز است و زبان ترکی بهوسیلهی سلجوقیان از شرق ابتدا به ایران و بعد از ایران به ترکیهی اکنونی راه یافته است، از اینروی در حقیقت ترکزبانهای عزیزِ آذربایجانی نیز یکی از اقوام سهگانهی ایرانی (مادها) بهشمار میروند!
ببینید؛ عکس این قضیه صادق است. یعنی اگر واژگان فارسی را از زبان ترکی حذف کنیم، چیزی از زبان ترکی نمیماند! چراکه، واژگانی را که ایشان پنداشتهاند، ترکی است، در واقع فارسی است و در سطرهای پایینتر به نمونههایی از آن اشاره شده است!
در ادامه آمده:
[آتيْش= آت (آتماق= انداختن، پرتاب كردن)+ يش (اك مفاعله)= پرتاب دوطرفه، بههم تير انداختن، شليك بههم، جرقّه؛ شايد آتش بهمعنای برافروختهی فارسی باشد ولی در معنای اخير تركی است]
من نمیدانم انگیزهی برخی به منظور ایجاد شجرهنامهی دروغین برای واژگان فارسی چیست؟
پرتاب دوطرفه به ترکی ایرانی میشود: (İki tərəfli atış) و واژهی "آتشِ" نهفته در آن فارسی است.
فرهنگ فارسی معین
آتِش. آتَش
زبان پهلوی. شعله و حرارتی که از سوختن اشیاء حاصل شود. (آذر. آتیش)
رودکی ۱۲۰۰ سال پیش قبل از ورود زبان ترکی به مرز و بوممان، فرموده؛
آتش هجرانْت را هیزم منم
و "آتش" دیگرْت را هیزم پده
(رودکی)
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ این واژه مربوط به زبان پهلوی باستان است. "آتیش" هم لفظ عامیانهای از واژهی "آتش" است که دکتر معین در بالاتر بدان اشارت کرده است.
●
چند نمونه واژهی فارسی که به زبان ترکی ایرانی حتا استانبولی ورود کرده است:
[girdä گِرد] [kar کر. ناشنوا] [köhnä کهنه] [mis مس] [payïz پاییز] [šänbä شنبه] [turš ترش] حتا گرتهبرداری نیز صورت پذیرفته است. مانند: (khoš gäldi) "خوش آمدی"] [här هر] [här käs هر کس] [heč هیچ] [hämin همین] و [Her şey هرچیز. همهچیز]
در گذشتهتر گفتیم؛ بسیاری از واژگان زبان عربی در اصل فارسی است، تنها توفیری که وامواژههای زبان عربی با زبان فارسی دارد، در این است که وامگیری زبان عربی بیشتر شباهت به ربودن واژگان فارسی و پنهانکاری ریشهی اصلی آن دارد تا قرض گرفتن و این بسیار طبیعی است، چراکه زبان و فرهنگ هر مرز و بوم رابطهی تنگاتنگی با یکدیگر دارند و این پنهانکاری زبانی نیز از طرز اندیشه و خوی صاحبانش سرچشمه میگیرد. یعنی؛ از آنجا که عربها بهدلیل نداشتن واجهای اصلی، الفبای زبانشان ناقص است و برخی از حروف زبان فارسی را در آن نمیتوان یافت؛ واژگان زبان فارسی را با حروف و اعراب دیگر بیان میکنند و کمتر کسی متوجه میشود که واژهی تغییر کرده، اصولا عربی نبوده و فارسی است.
مانند: ["نظر" و "نگر" در "نگرش" یا مصدر "نگریستن"] و یا با اندک تغییر عمدی بهگونهای دیگر به لفظ درمیآورند. مانند: [شکل دادن به واژگان "برنامج" و "بنفسج" و "نرجس" و "جلاب" از روی واژگان فارسی "برنامه" و "بنفشه" و "نرگس" و "گلاب"]
دیگر اینکه، بعد از تغییر حروفِ واژگان فارسی، بهگونههای مختلف رنگ اشتقاق پذیرفته و چنانچه کسی از ریشهی واژهی فارسی آگاهی نداشته باشد، هرگز نمیتواند، دریابد که ریشهی آنواژه، فارسی است، نه عربی اما فارسیزبانها وقتی واژهای را از زبان عربی وام میگیرند، آشکارا و بدون پنهانکاری به اینکار اقدام میورزند!
البته اگر در واژهی وامگرفته تغییری حاصل شود، خطا نیست. زایایی زبان یعنی همین؛ گرفتن مفردات زبان بیگانه و دخل و تصرف در آن اما آنچه که مهم است، این است که بسیاری از زبانهای دنیا به دلیل باستانی بودن زبان مشترک ایرانیان، از شاخسار درخت تنومند زبان فارسی، گلواژگان بسیاری چیدهاند و آفرینندگان آن زبان به روی مبارکشان نیاورده و صاحبان دیگر زبانها به آن معترف نیستند اما اگر زبان فارسی از زبانهای بیگانه، بهویژه زبان عربی تعدادی وامواژه دریافت کند، همان عدهای که دربارهی وامدهی زبان فارسی سکوت اختیار کرده و مهر خموشی بر لب خود زدهاند، با دمیدن در بوق و کرنا گوش فلک را کر میسازند!
در جهان اصولاً زبان ناقص آنگونه که ایشان فرض کرده و به مبالغه پرداخته؛ وجود ندارد. تمام زبانها برای کاربرانش بلیغ است. در جهان قبایلی وجود دارند که چهارسد واژه بیشتر ندارند. مثلا سرزمینهایی در قارهی آفریقا و استرالیا! آن مردم نه فناوری دارند که واژگان مربوط به آن را داشته باشند و نه دارای طب پیشرفتهاند که بخواهند، برای امور مربوطهاش واژهسازی کنند و نه با نجوم و ریاضیات و ... سر و کار دارند تا نیاز به واژگان مربوطه را در خود حس نمایند.
هر زبان ممکن است، نسبت به علوم و فناوری کاستیهایی داشته باشند و همانطور که در سطرهای پایینتر آمده؛ میان واژگان (کاستی، عیب، نقص و ناقص) تفاوتهای چشمگیری مشاهده میشود. در چنین حالتی یا میبایست معادلی برای کاستیهای واژگان در نظر گرفت و یا بهعنوان وامواژه اصل واژه را پذیرفت. از این روی عدهای که به مبالغه مینشینند و بیتعمقانه و بدون توجیه علمی میگویند؛ فلان زبان کامل و فلان زبان ناقص است، حرفهایشان، حرفهای عامیانه و فاقد هرگونه ارزش علمی است!
●
دکتر کشاورزی و اینگونه افراد چنانچه بر عقیدهی خود پافشاری میکنند و میگویند؛ باید زبان فارسی را به باد فراموشی سپرد و زبان ترکی یا عربی را جایگزین آن کرد، میبایست در وهلهی اول دیوانهای ایرجمیرزا، پروین اعتصامی، میرزاده عشقی و محمدحسین شهریار و همهی شاعران ترکزبان را که به زبان فارسی سرودهاند، بسوزانند و اگر از عهدهی چنین کاری برآمدند که هرگز نمیتوانند برآیند، آنزمان چنانچه توانستند، زبان ترکی را جایگزین زبان فارسی کنند اما بهتر است، این گروه توهمزده بدانند که قرنهای متوالی است که؛ غرش رعدآسای توانمندی زبان پارسی در آسمان ادب جهان طنین افکنده، بهگونهای که گوش فلک را کر ساخته و مغرضانی را که گویی به خواب زمستانی مرگ فرو رفته بودند، بیدار کرده، تا جاییکه تمامی زبانشناسان منصف جهان بر توانایی آن صحّه گذاشتهاند!
در شگفتم! یعنی؛ ایشان هرچند که زبانشناس نیستند اما به عنوان یک تحصیلکرده که داعیهدار زبانشناسی است، نمیداند که زندگی هر زبان مرهون و مدیون پدیدهای بهنام "کاربردی" است، نه "تجویزی"؟
گروهی تجزیهطلب ضد ایرانی دیگری نیز هستند که به دفاع از زبان عربی پرداخته و فردوسی بزرگ را مورد سرزنش و نفرین قرار میدهند که چرا زبان فارسی را زنده کرده است! حتا بارها در حضور خود من چند تن از اینگونه افراد بهطور علنی به فردوسی اهانت کرده که صد البته با واکنش شدید و غیرمنتظرهی من روبرو شدند!
اول اینکه؛ تا کور شود، هر آنکه نتواند دید! یعنی؛ آن دسته کسانی که به زنده کردن زبان فارسی بهوسیلهی ابرمرد ایرانزمین معترض هستند!
دوم اینکه؛ به کوری چشم دشمنان آن بزرگمرد، فارسی، زبان مشترک مردم ایران است و همواره نیز خواهد ماند!
آیا اینان شرم نمیکنند، در این مرز و بوم علیه شاعر بزرگ ایران زمین این چنین به یاوهسرایی میپردازند؟
گروهی از روی عدم آگاهی و تعصب به زبان عربی و اینکه قرآن به آن زبان نازل شده است؛ میپندارند، سخن پروردگار متعال بهخاطر زبان عربی رونق یافته و میگویند: از آنجا که کاملترین زبانهاست و خدا نیز به آن واقف بوده، پیامش را به همین زبان ابلاغ کرده است! از همین روی گمان میکنند که جلالت قرآن کریم از این نظر است که به زبان عربى نازل شده و بنابر همین ملاحظه این اعتقاد در ذهن برخی از مردم تا جایی ریشه دوانده که میپندارند، ایمان داشتن به غنی بودن زبان عربی جزیی از اعتقادهای دینی بهشمار میرود و در حالیکه این چیزی جز گمراهی نیست! چرا که بهجای اندیشیدن به دستورات قرآن کریم به بیراهه رفته و تنها به تعریف و تمجید زبان عربی پرداختهاند!
اینکه خدا قرآن را به زبان عربی نازل کرده؛ برای این بوده که مشرکین عرب از درک معنای آن غافل نباشند. در حقیقت این پیام هشدار بهشمار میرود، نه برتری زبانی، از این روی بسیار طبیعی است که قرآن کریم به زبان قوم عرب نازل شود و چنین سنتی در طول تاریخ پیامبری از زمان حضرت آدم تا پیغمبر خاتم استوار بوده است!
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ
(سورهی ابراهیم آیهی ۴)
[و ما هیچ پیامبرى را فرو نفرستادیم، مگر اینکه به زبان قوم خود سخن گویند]
در حقیقت زبان عربی، جلالت و نفوذ خود را از قرآن کریم بهدست آورده و هدف پروردگار متعال تمجید از زبان عربی نبوده است!
«وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا أَعْجَمِیًّا لَّقَالُوا لَوْلَا فُصِّلَتْ آیَاتُهُ أَأَعْجَمِیٌّ وَعَرَبِیٌّ»
(آیهی ۴۴ سورهی فصلت)
[اگر قرآن را به زبان عجم (غیر عربی) فرو میفرستادیم؛ (مشرکین دورهی جاهلیت) میگفتند:
خدایا! چرا آیات آن به روشنی بیان نشده است؟ پیامی به زبان عجم (غیر عرب) و پیامبری از قوم عرب؟]
بنابر همین ملاحظه، خدا قرآن را به زبان عربی فرو فرستاد تا حجت را بر مشرکین مکه تمام کرده باشد و در نتیجه، بهانهای به دست آنان ندهد که در قیامت به اعتراض بپردازند و بگویند؛ پیام آسمانی به زبانی جز زبان ما بود!
یک سوال:
اگر زبان مشرکین غیر از زبان عربی بود، آیا خدا پیامبری فرو نمیفرستاد تا آنان را از شرّ بتپرستی و زنده به گور کردن دختران و زناکاری و شرابخواری و بردهفروشی و خوردن گوشت مردار و خرید و فروش زنان برحذر دارد؟
آیا خداوند متعال با زبانهای دیگر در دیگر کتابهای آسمانی به سخن نپرداخته است؟ در حقیقت کسانی که زبان عربی را بخشی از دین فرض میکنند، از گمراهانند!
سوم اینکه؛
صاحبان این اندیشه پاسخ دهند؛ از تمام مشکلهای موجود در زندگی روزمرهی خود، تنها زبان فارسی را سد راه خود میبینند؟
چهارم اینکه؛
درست است که زبان عربیِ بعد از اسلام، بهوسیلهی ایرانیان اصلاح شد و رونق گرفت اما به ما چه مربوط است، چه زبانی بلیغتر است؟ هر مرز و بوم برای خود دارای زبانی است و چنانچه پرتوان باشد، این افتخار نصیب صاحبانش میشود، نه مردمان ممالک دیگر!
پنجم اینکه؛
زبان عربی هم، مانند دیگر زبانها دارای کاستیهای بسیاری است که در سطرهای پایینتر بدان اشاره شده است!
حال چنانچه زبان فارسی امروزی دچار کاستی است و برخی از واژگان، معادل فارسی ندارند، به خاطر این است که ما تقریبا از یک دوم امکانات زبان فارسی استفاده میکنیم! از این روی اینکه گروهی کممطالعه میگویند؛ (زبان فارسی دارای نقص است) باید بدانند؛ معنای (ناقص بودن و کاستی) با (نقص) متفاوت است؛ ("ناقص" یعنی: "کاستی" و "ناتمام" اما "نقص" یعنی: "عیب") هر چند که در تداول به جای یکدیگر بهکار گرفته میشوند.
همانطور که میدانید؛ به لطف تازه به توحید رسیدگان جزیرهالعرب دست و پای زبان فارسی، چند قرن به زنجیر کشیده شد و کتابها در آتش سوختند. زبان فارسی نسلبهنسل، سینهبهسینه، دهانبهدهان حفظ شد و در این راه، بسیاری از واژگان و افعالش از خاطرها محو شد اما باز پرتوان از جای برخاست! در واقع کمتعمقانی که میگویند؛ چرا در زبان فارسی، واژگان عربی یافت میشود، برای این است که عربها زبان فارسی را قرنها به اسارت کشیدند و زبان خودشان را به مردم سرزمین ما تحمیل کردند. بنابر این بسیار طبیعی است که واژگان عربی به زبان فارسی رخنه کند. چنانچه عربها به ایران حملهور نمیشدند و زبان ما را دربند نمیکشیدند، چنین حادثهای روی میداد؟ پس این کاستی [کمبود واژه] ضعف زبان فارسی نیست!
صاحبان هر زبان، هر واژه را هر زمان که بخواهند، میتوانند، بیافرینند و این مورد چرا باید موجبات دغدغه و بهانههای صاحبان دلواپس دیگر زبانها را فراهم سازد؟
حال اگر با دقت بنگریم، درمییابیم که واژگان فارسی هم به زبان عربی نفوذ کردهاند اما مغرضان تنگنظر به روی مبارک خود نمیآورند!
همانطور که میدانید؛ در زمان به قدرت رسیدن حکومت ظالمانهی اعراب در سرزمین خود، گمکردهراهان وابسته به حکومت، زبان عربی را بخشی از دین فرض میکردند، از این روی تلاش کردند که زبان فارسی را نابود و زبان خودشان را جایگزین آن سازند اما هرچند که مقداری شاخ و برگ آن چیده شده بود، رفتهرفته به فصاحت و زیبایی زبان مادری ما پی بردند و در اندک مدتی زبان فارسی توانست، بیشترین تأثیر را بر روی شاعران عرب بگذارد.
آنان بهخوبی دریافتند که سرودههایشان با چیدمان واژگان و عبارات فارسی بسی زیباتر جلوهگری میکند. از این روی در گفتگوی محاوره و سرودههایشان از واژگان و عبارات فارسی بهرهور شدند.
آری، با رونق گرفتن دوبارهی زبان و فرهنگ ما، تازىها سخت تحت تأثير واژگان و عبارات فارسی قرار گرفتند، بهگونهای که نتوانستند از این واقعیت چشم بپوشند و خود دهان به اعتراف گشودند. مانند این قطعهى ابونواس که به فارسیات ابونواس شهره است:
یا غاسل الطرجهار
للخند ريس للعقار
يا نرجسى و بهارى
بده مرا يك بارى
[دربارهی سرودهی فوق رجوع شود، به مجلهى دانشکدهی ادبیات تهران سال اول شمارهى سه مقالهی استاد مجتبی مینوی]
●
مظلوم واقع شدن زبان فارسی در همه دوران
[منّت خدای را عَزَّ و جَلّ که طاعتش موجب قربت است و به شُکر اندرش مزید نعمت!
هر نفسی که فرو میرود، ممد حیات است و چون برمیآید، مُفرِح ذات!
پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شُکری واجب!
سپاس خدای ارجمند و بزرگ را که اگر فرمانش را بپذیری تو را بالا برد و چون سپاسگزارش باشی روزی ترا بیفزاید! (افزون کند)
هر دَمی که فرو میرود، سرچشمهی زندگی است و چون برمیآید؛ شادی جان! پس در هر دَمی دو بخشش هست و بر هر بخشش سپاسی بایسته]
●
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
(سعدی شیرازی)
در برنامهی ماهوارهای مذکور، دکتر کشاورزی که مشخص نیست، چگونه به حیطهی زبانشناسی و تاریخشناسی راه یافته، فرموده: تمام واژگان استخدام شده، در نثر فوق عربی است و در اصل منظور ایشان این بوده که واژگان زبان فارسی در حدی نیست که کسی بتواند، با آن به گفتوگو بپردازد یا مطلبی بنویسد!
(زهی بیشرمی!)
و این در حالی است که این حقیر آن عبارت را با واژگان فارسی معنا کردهام! آیا نامنبرده باز در اینجا احساس کمبود واژهی فارسی میکند؟
(بهتر است؛ این دکتر مغرض کممطالعه بداند که چند هزار از واژگان عربی نیز دارای ریشهی فارسی است که از هر کدام میتواند، مشتقهای بسیاری پدید آید که در سطرهای پایینتر توضیح کامل ارائه شده است.)
حال معناهای گوناگون فارسی واژگان:
منت: لغتنامهی دهخدا "نیکویی" (هممعنی؛ "سپاس")
عزَّوجلَّ: نه واژه است و نه واژهی مرکب بلکه (شبه جمله) است! یعنی معنای آن؛ (گرامی و بزرگ است)
طاعت: بندگی کردن. فرمانبرداری کردن
موجب: انگیزه. برانگیزنده. "انگیزه": سبب و باعث چیزها (برهان قاطع)
قربت: نزدیکی
شُکر: سپاس (سپاس؛ واژهی پهلوی. حمد و شکر و نعمت (برهان قاطع) واژهی "سپاس" دارای چندین معناست و "ستایش" معنای دیگر آن است.
مزید: افزونی. فراوانی
نعمت: دارایی
○
ایشان با زبان بیزبانی میگوید: یا سعدی توانایی آن را نداشته تا بدون بهره بردن از واژگان عربی مقصود خود را بیان کند و یا زبان فارسی دچار نقص است و از این امکان برخوردار نیست تا کسی بدون سود بردن از واژگان عربی بتواند، منظور خود را بیان کند.
اول اینکه؛ زبان فارسی غنی است و این را هر کس که کوچکترین آشنایی با زبان فارسی داشته باشد، میداند و چنانچه بعضی از واژگان را از زبان عربی وام گرفتهایم، دلیلش ضعف زبان فارسی نیست بلکه بر اثر حملهی اعراب آن واژگان امروزه از کاربرد افتاده و واژگان عرب جایگزین آن شدهاند.
دوم اینکه؛ نامگذاری "نقص و عیب" برای "کمبود واژه" ابدا معنای مناسبی نیست، بلکه "کاستی" زیبندهی آن است!
سوم اینکه؛ نثر سعدی را که دکتر نکتهسنج ما بهعنوان ضعف زبان فارسی ذکر کردهاند، در ادبیات تکنیک "ائتلاف" نام دارد که به آن "تطابق" نیز میگویند.
در نثر و شعر، توارد واژگان فارسی با واژگان عربی باعث به وجود آمدن نوعی سبک بیان شده است. نثر سعدی نیز از همین سبک پیروی میکند. در حقیقت سعدی آگاهانه به چنین اقدامی روی آورده، نه از روی ناتوانی و کمبود واژه، آیا اگر سعدی با آن همه توان ادبی میخواست، از واژگان فارسی بهره بَرَد، نمیتوانست؟
در مقالهای به این نکته اشاره کردهام؛ از آنجا که واژگان فارسی و عربی در کنار هم زیبا به نظر میرسند؛ گاه شاعران و نویسندگان ایران و عرب از چنین تکنیکی بهرهمند میشوند!
دکتر کشاورزی، جایجای نیز گفته؛ ما باید به زبان خود تحصیل کنیم که واقعا اگر ایشان خلاف این را سراغ دارد، رو کند. تا آنجا که میدانم، همینگونه است و ایشان خود به آزادی زبان در دورههای آموزشی که در سطرهای پایینتر بدان اشارت خواهد شد، اعتراف کردهاند!
ما در اینجا با دو مسئله روبرو میشویم؛
اول اینکه آیا اقوام مختلف یک مرز و بوم حق دارند که به زبان مادریشان صحبت کنند، بنویسند، شعر بسرایند یا درس بخوانند که قطعا در اینجا بلامانع است و مضاف بر آن طبق اظهارنظر خودشان که در یک مصاحبه با دویچهوله صورت پذیرفته، فرمودهاند: ما در ایران دعوای زبانی نداریم و هر کس به زبان خود درس میخواند و ...
بسیارخب! اگر در این مرز و بوم هرکس در دوران تحصیلی خود از آزادی زبان قومی برخوردار است، پس بهانههای واهی و کلام متناقض ایشان برای چیست؟
دوم اینکه؛ آنچه که مهم است، این است که در تمام کشورهای چند زبانه، یک زبان به عنوان زبان عمومی معرفی شده است و ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست.
شاید بهتر بود، بهجای اینکه گفته شود؛ زبان فارسی، زبان رسمی این مرز و بوم است، گفته میشد؛ در ایران تمام زبانها رسمیاند و زبان فارسی، زبان رسمی و عمومی این مرز و بوم است. چون مفهوم مخالف کلام مذکور یعنی؛ جز زبان فارسی باقی زبانها رسمیت ندارند که این درست نیست.
حال چرا در هر کشور چند زبانه یک زبان به عنوان زبان همگانی معرفی میشود!
مثالی ذکر میکنم؛ آیا کسی که به یکی از شهرهای ترکزبان سفر کند و بخواهد، با هموطنانش دربارهی آثار تاریخی به گفتگو بپردازد، باید قبلا زبان ترکی را فرا بگیرد؟
و همچنین در مسافرت به دیگر شهرهای ایران؛ گیلانی. کردی. عربی. بلوچی و ...
این کار که قطعا مقدور نیست. پس میبایست یک زبان به عنوان زبان مشترک تصویب شود که در چنین مواقعی همه بتوانند، با یکدیگر به تفهیم و تفاهم بپردازند و باقی زبانها تا جاییکه امکاناتشان اجازه میدهد، یعنی؛ چنانچه دارای دانشگاه و استاد هستند، ایرادی ندارد که در امر تدریس به زبان خودشان به مکالمه بپردازند و تاکنون نیز همینگونه بوده است! چرا که این حق هر انسان صاحبزبان است اما اعتقاد من بر این است که کتابهای درسیشان میبایست به زبان فارسی نگارش شده باشد.
●
تبرهای کند تجزیهطلبی در کمین درخت تنومند زبان فارسی!
حال گروهی تجزیهطلب که تعدادشان زیاد هم نیست، خود را استقلالطلب فرض کرده، میگویند؛ [چرا افترای تجزیهطلبی به ما میزنید؟]
ترا بهخدا یکی بیاید به ایشان بگوید: دکتر! گیریم، چنان باشد که شما میگویید! گیریم، شما استقلالطلب هستید! چه توفیری میکند؟ چه فرایندی در پی دارد؟ مگر نتیجهی مستقل شدن یک شهر یا یک استان جز تجزیهی خاک سرزمین چیز دیگری را به همراه خواهد داشت؟
هماکنون دشمنان پلید داخلی و خارج از مرز و بوم ما میخواهند، با از بین بردن زبان فارسی، کشور ما را متلاشی و تجزیه کنند که صد البته کور خواندهاند و زهی خیال باطلِ احمقانه و ما نیز به این نکته واقفیم؛ کشورهایی چون: امپریالیسم آمریکا، استعمارگر پیر انگلستان، رژیم جنایتکار صهیونیسم، رژیم افسارگسیختهی اکنونی ترکیه و عربستان فرصتطلب، پشت پردهی تجزیهطلبی پنهان شده و مایلند که یکپارچگی میهنی مردم ایران از میان برود!
هموطنی در صدا و سیما میگفت: کشور هممرز ما "ترکیه" به خاک ما چشم طمع دوخته و شهروندان خود را به سکونت در شهرهای مرزی ما ترغیب میکند تا زبان خود را گسترش دهد و مدتی بعد ادعای مالکیت بخشی از سرزمین ما را داشته باشد.
آری! از زبان میتوان اینگونه سوءاستفادهها را هم به عمل آورد و متاسفانه گروهی میان زبان و نژاد تفاوتی قائل نیستند و تمامی ترکزبانهای جهان را دارای یک نژاد فرض کرده که البته این در مورد عربزبانها نیز صدق میکند. اگر در یک مملکت یک زبان همگانی موجود نباشد، قطعا دچار هرج و مرج خواهد شد. بنابر این کسانی را که در داخل همین مرز و بوم به فردوسی اهانت روا میدارند؛ میبایست جز تجزیهطلبان قلمداد کرد! یعنی؛ آن دسته از اشخاص که رایشان بر این است که چرا فردوسی زبان فارسی را احیا کرد!
اینان نمیدانند که اگر زبان فارسی زنده نمیشد، قطعا یکی از کشورهای عربی ادعای مالکیت سرزمین ما را داشت!
فرض کنید، اگر در یک پادگان، فرمانده، فارسزبان و معاونش کردزبان و افسرش ترکزبان و سرجوخهاش عربزبان باشد و میانشان زبان عمومی یا زبان معیاری هم برقرار نباشد و کلام یکدیگر را متوجه نشوند، این چه گروهان و چه فرماندهی خواهد شد؟
فرمانده اگر فرمان دهد و مقام پایینتر معنای آن را درنیابد، چه حادثهای روی خواهد داد! این قانون در تمام ارتشهای جهان نیز حکمفرماست!
یکسوال:
آنانکه معتقدند زبان ترکی یا عربی میبایست جایگزین زبان فارسی شود، آیا چنانچه این فرضیه تحقق یابد که اندیشیدن به آن هم نشانهی بیعقلی است و هرگز به وقوع نخواهد پیوست، مثلاً اخباری با همین زبان از رادیو پخش شود، اقوام دیگر ایران شامل استانهای (مازندران، کردستان، خوزستان، لرستان، خراسان، سیستان و بلوچستان و ...) به مفهوم آن پی خواهند برد؟ بهعبارتی دیگر؛
زبان فارسی این ویژگی را دارد تا زبان عمومی مردم ایران باشد و همچنان همگانی باقی بماند و تا حدی سلیس و روان است که تمام اقوام ایران معنای آن را کم و بیش میفهمند! حال یکی بگوید؛ ایشان چرا در کانال ماهوارهای با زبان فارسی، علیه زبان فارسی سخن بافته، مگر جز این است که زبان مشترکی جز فارسی در این مرز و بوم نیافته؟
جان کلام اینکه؛
در هر صورت در هر مرز و بوم باید یک زبان به عنوان زبان عمومی معرفی شود، همانطور که زبان انگلیسی به عنوان زبان بینالمللی معرفی و شناخته شد.
آیا اگر در سازمان ملل نمایندهی هر سرزمین به زبان خودش سخن بگوید؛ دیگر نمایندگان کشورها چنانچه با زبانش آشنایی نداشته باشند، میتوانند معنای آن را دریابند و یا با او به بحث و تبادل نظر بپردازند؟
و چنانچه یک زبان را به عنوان زبان بینالملل جهانی گزینش نمیکردند، آیا مردم جهان نمیبایست، برای تفهیم و تفاهم تمام زبانهای دنیا را بیاموزند.
نامنبرده، در ادامهی فرمایشهای بیپایه و اساس خود فرموده: [در فارسی میگوییم؛ "زمین خوردن" و فعل "خوردن" سماعی است. یعنی به معنا نمیخورد اما در ترکی میگوییم؛ "یره دییپ" یعنی؛ "برخورد کردن با زمین"]
پاسخ:
یعنی؛ ایشان نمیداند، در هر زبان اصطلاحهای سماعی وجود دارد؟ از جمله خود زبان ترکی!
پرواضح است، منظور از اصطلاح "زمین خوردن" خوردن زمین نیست بلکه مصدر "خوردن" همان "برخوردن" به معنای: (برخوردار شدن) بوده که به احتمال قریب بهیقین یا از ابتدا پیشوند "بر" از اول آن حذف شده و یا کمکم در گفتارهای محاورهای به خاطر شباهت لفظیاش با "برخورد کردن" به شکل مصدر "خوردن" به صورت خلاصهی (برخورد کردن) مرسوم شده است!
حال گیریم چنین هم نباشد، آیا نباید اصطلاح محسوب شود؟ آیا زبانهای ترکی. انگلیسی. عربی و ... اصطلاح ندارند؟
مگر در زبان ترکی بهجای اینکه بگوییم "جایم را بینداز" نمیگوییم؛ (منیم یریمی سال. Mənim yerimi sal) یا؛ (منیم یریمی یای Mənim yerimi yay) که ترجمهی لفظبهلفظ آن میشود؛ (زمین رو بنداز) در حالیکه منظور این است که (رختخوابم را پهن کن یا بینداز)
آیا از حیث معنوی در واژگان بهکار گرفته شده، همخوانی حس میشود؟ آیا زمین را میتوان انداخت؟
همانطور که "جا" در زبان فارسی در معنای اصلی خود به کار نرفته، "زمین" هم در زبان ترکی مجازی است!
یکی از بهانههای تجزیهطلبان این است که میگویند؛ چون فرزندان ما نمیتوانند، به زبان فارسی درست درس بخوانند لذا آنگونه که باید و شاید پیشرفت کنند، نمیکنند که در پاسخ به اینان میتوان گفت: دستکم بهگونهای بهانهجویی کنید که مرغ پخته از فرمایشهای بدون منطقتان خندهاش نگیرد و کسی نتواند، به راحتی به پاسخگویی بپردازد.
چطور فرزندان خود را به اروپا و آمریکا میفرستید و آنان زبان بیگانه را میآموزند و با امتیازهای بالا قبول میشوند و شما نیز به آن افتخار میکنید اما زبان همگانی کشور ما مانع پیشرفتشان میشود؟
همچنین میگویند؛ برای فرزندان ما سخت است، به فراگیری زبان فارسی بپردازند! باز در پاسخ میتوان گفت؛ چطور آنها را در کلاس آموزش زبان انگلیسی و فرانسوی ثبتنام میکنید اما زبان فارسی مشترک مردم ایران که بسیار سادهتر و سلیس و روانتر از دو زبان مذکور است، روح فرزندان شما را میآزارد؟
در یکی از مطالبِ همپالگیهای ایشان خواندم که نوشته بود:
[زبان ترکی از طرف یکی از زبانشناسان بهعنوان سومین زبان قانونمند و توانمند دنیا شناخته شده است و حتی یکی از زبانشناسان بنام زبان ترکی را اعجاز غیر بشری معرفی کرده است]
و همپالگی دیگرش میگفت:
[یکی از زبانشناسان بنام گفته؛ زبان فارسی ضعیفترین زبان دنیاست!]
به حق چیزهای ندیده و نشنیده و نشناخته!
البته ما کلام سست و مضحکانهی این دو تن را جدی فرض نمیکنیم اما در پاسخ میگوییم؛ کسانی که دربارهی زبان عربی به مبالغه پرداختهاند تا این حد پیش نرفتهاند که آن را وحی منزل معرفی کنند اما ایشان زبان ترکی را اعجاز غیر بشری معرفی میکند! یعنی زبانی را که مردم به روی زمین آفریدهاند؛ ایشان آفرینش آن را آسمانی قلمداد میکند؟ آخر یکی نیست، بپرسد؛ بسیارخب! برای اولین بار به چه کسی ابلاغ شد؟ طبق کدام سند معتبر؟
از ایشان و همپالگیهایشان تمنا میکنم، نفسی عمیق بکشند، خونسردی خود را حفظ و احساسات خود را کنترل کنند! چون خدای ناکرده ممکن است، از شدت هیجان ضربانشان بالا رود و برای قلبشان خطرآفرین باشد!
تا آنجا که میدانم، هیچ زبانی اعجاز خدا نیست. آنچه که در این عصر و همهی دوران اعجاز بهشمار میرود، کلام خدا در قرآن مجید است که یکی از آن معجزات، مربوط به نوع بیان الهی است، نه نوع زبان آن!
قرآن کریم، از بُعدهای گوناگونی معجزهای الهی شمرده میشود که جدا از علمی بودن آن، جنبهی فصاحت و بلاغت کلام آن است. آیات قرآن کریم زمانی به رسول گرامی اسلام وحی شد که برخی از مردم عرب در بیان فصیح و بلیغ به رشد قابل توجهی دست یافته بودند اما با اینهمه باز نتوانستند، قدمی به فصاحت و بلاغت کلام قرآن کریم نزدیک شوند. از این روی؛ امروزه برخی از مردم از روی ناآگاهی، خودِ زبان عربی را معجزه فرض میکنند!
ببینید، اعجاز قرآن کریم بهخاطر عربی بودن زبان آن نیست بلکه معجزههایی چون؛ فصاحت و بلاغت کلام، تفسیر هر آیه به وسیلهی آیهی بعد، در این امر دخیل است. کسانیکه چنین عقیدهای دارند؛ بیآنکه بدانند، توانایی خدای تبارک و تعالی را زیر سوال بردهاند.
معنای چنین طرز اندیشهای این است که اگر قرآن کریم به زبان دیگری جز زبان عربی نازل میشد؛ خداوند تعالی (نعوذبالله) نمیتوانست، با کلامش معجزه کند اما باید دانست که زبان عربی بر قرآن هیچگونه تاثیری نگذاشته بلکه این قرآن بوده که بر زبان عربی تاثیر بهسزایی گذاشته است.
و در مورد زبان ترکی عرض کنم، اینکه زبان خوبی است، تردیدی نیست اما مستشرقین قطعا به پیشینه و لطافت و آثار زبان فارسی واقفند و میدانند؛ در این زمینه هیچ زبانی با زبان فارسی قابل قیاس نیست! اگر کسی کوچکترین مطالعهای دربارهی دانش زبانشناسی داشته باشد؛ میداند که زبان فارسی اصیل و بسیار کهن است و حتا به دیگر زبانها وامواژه نیز بخشیده است.
زبان هر مرز و بوم در وهلهی اول برای رفع نیازهای شخصی و عمومی با آفرینش اسمها و واژگان شکل گرفته و به ایجاد جمله، مختوم شده و بر اثر گذر زمان تکامل یافته است. برای مثال؛ کسی که به آب نیاز داشت و از دور چشمهای میدید؛ در جمع میگفت؛ [اُ، اُ] و همه تکرار میکردند که با گذشت زمان کمکم به "آب" تغییر نام پیدا کرد و همینطور هر واژه در هر زبان دیگر!
اما از نظر ایشان یعنی اینکه؛ بشر دچار تشنگی شده اما ملائکه یا موجودات فضایی به آب چشمه اشاره کرده و آن را مورد خطاب قرار دادهاند!
سنت خدا همواره بر این پایه استوار بوده و است که بنیاد یک زبان بهوسیلهی مردم شکل گیرد!
فرموده:
[زبان ترکی از طرف یکی از زبانشناسان بنام]
بفرماید؛ کدام یک از زبانشناسان؟ نامش چیست؟ در کدام کتاب یا مقاله یا روزنامه چنین چیزی را مطرح کرده است؟ در کدام صفحه؟ چاپ چندم؟ تاریخ نشر؟ کدام انتشارات چاپ کرده تا به آن رجوع و مطلبش را ارزیابی کنیم و ببینیم، در چه مایه و تا چه پایهای قرار دارد؟ آیا ایشان به معنای رفرنس "مرجع" واقف است؟ بسیارخب! هر کس میتواند، بدون ذکر منبع بگوید؛ فلان زبانشناس فلان نظر را داده است!
در ادامه فرموده:
[زبان ترکی (ایرانی) بهعنوان سومین زبان دنیا قانونمند و توانمند دنیا شناخته شده است]
البته به عنوان یک ایرانی از خدا میخواهم، اینچنین باشد که ایشان فرموده اما این خبر کجا ثبت گردیده؟ چرا جز ایشان کسی دیگر نشنیده؟ بدون منبع و توجیه علمی که نمیشود، چیزی را به اثبات رساند!
یکی از همین آقایان پای خود را از مرز زبانشناسی ترکی فراتر نهاده و برای دشمنی با زبان فارسی به زبان عربی اشاره کرده و جایی گفته:
[یکی از نقصهای زبان فارسی در این است که حروف (ض. ظ. ذ. ز) و (ص. س. ث) و امثالهم به یک گونه به لفظ درمیآیند و در اینجا ضعف زبان فارسی مشخص میشود!]
(ارجو من الله لیتهدی الضالین)
البته بهتر بود ایشان، عبارت خود را اینگونه بیان میکرد: چرا زبان عربی از یک حرف اصلی، سه نسخهی فرعی (سه واج دیگر "ض، ذ، ظ") دارد که در هیچ زبانی موجود نیست اما از حروف اصلی (پ. چ. گ. ژ) که در بیشتر زبانهای دنیا موجود است، بیبهره است؟
و اینکه چرا برخی از حروف را ندارند اما در زبانشان به عنوان واج بکار میبرند؟ حال کدام نقطه ضعف و کدام نقطهی قوت بهشمار میرود؟
مگر در زبان ترکی چنین پدیدهای مشاهده میشود که دربارهی زبان فارسی اینگونه بهاعتراض برخاستهاید؟
در زبان فارسی همانند فرانسوی و انگلیسی تنها یک حرف "ز" مشاهده میشود!
یکی از دوستان ادیبم، دکتر مریم مقدم در این زمینه میگوید:
[مصریها که تعداد حروف الفباییشان با مردم عربستان یکسان است؛ "ق" را "گ" بیان میکنند. برای نمونه؛ "قمر" را "گمر" و "قلب" را "گلب" و "قادر" را "گادر" بیان میکنند.
مردم عراق که بهجای بهره بردن از واج "پ" از واج "ب" سود میجویند؛ وقتی میخواهند، به فارسی بگویند؛ "پدر"، "پسر" میگویند: "بدر"، "بسر"
آنان آپاراتی را به زبان فارسی "آباراتی" بیان میکنند اما با اینکه در واجها و الفبایشان "چ" ندارند، آن را مینویسند. برای نمونه بهروی تابلو و شیشهی مغازههایشان نوشتهاند؛ (بنچرچی) آنان بهجای "پ" از "ب" استفاده میکنند. بسیارخب! اگر زبان عربی فاقد حرف "چ" است، پس چرا در نوشتارها از آن بهره میبرند؟ و اگر قرار است، به لفظ درنیاید اما در نوشتار بکار آید، این ضعف زبانی محسوب میشود که زبان عربی از وجود برخی حروف و واج بیبهره است. بنابر اظهارات ایشان که فرمودهاند؛ زبان فارسی ناقص است، چون دارای تلفظ (ظ. ض. ذ) نیست، باید به این نتیجه رسید که تمام زبانهای دنیا ناقص و تنها عربی کامل است. داشتن سه نسخهی فرعی از یک حرف و نداشتن حروف اصلی در یک زبان ضعف است و به این ماننده است که کسی کفش و لباس و شلوار نداشته باشد و با فخر بگوید؛ من چهار نوع کلاه دارم!]
●
به گروه منتقدین زبان فارسی، باید گفت: ترا بهخدا دربارهی چیزی که از علم آن بیبهرهاید، سکوت اختیار کنید و بیش از این آبروی خود را نبرید! مگر کسی شما را مجبور کرده تا نظر خود را که بیشتر به فتوا ماننده است، ارائه دهید؟
اگر شهوت کلامتان مانع سکوتتان میشود و چنانچه مایلید پای در کفش ادبا و زبانشناسان کنید و دربارهی هر زبان به اظهار نظر بپردازید؛ دستکم آن را در مجالس حضوری ادبی مطرح سازید و فضای مجازی را به تباهی نکشید! چرا که ممکن است، عزیزانی مطالب شما را بخوانند و به انحراف گراییده شوند و چنین حرکتی در مذهب ادبیات هر مرز و بوم "ذنب لایُغفر" محسوب میشود.
اصولا نه در زبان فارسی بلکه در تمامی زبانهای دنیا نیاز به حروف مذکور عربی و امثالهم که از حیث تلفظ مشابه هم هستند؛ مشاهده نمیشود، چون، علاوه بر اینکه ارزش برتری آوایی ندارد بلکه به اعتقاد من موجب ایجاد لفظ ویژهای میشود که خارج از تلفظ زبان مرز و بوم ما است! چنین پدیدهای را اگر نقص فرض نکنیم، از محاسن نیز نمیتوانیم، بهشمار آوریم!
مگر در زبان فارسی از حیث لفظی (واحد آوایی) دچار کمبود واج هستیم که بخواهیم از حروف آن بهره بریم؟ این واجها را در زبان فارسی داشته باشیم که چه شود؟ چنانچه آن لفظها را بر زبان خود بیفزاییم؛ چه گوهر ادبی به گنجینهی زبان ما افزوده میشود؟ آیا بر رونق و غنای آن اضافه میگردد یا بر فصاحت و بلاغت آن؟ واقعا نمیدانم، چرا عدهای ناهنجاریهای یک زبان را از محاسن فرض میکنند!
●
چو آب میرود این پارسی به قُوّت طبع
نه مَرکَبیست که از وی سَبَق بَرد تازی
(سعدی بزرگ)
در همان برنامهی ماهوارهای، عربزبانِ ایرانی در زمینهی تحریف تاریخ ادبیات زبان فارسی این مرز و بوم، بدون ارائهی کوچکترین سندی، بسیار بیتعمقانه گفت؛ زبان فارسی تحمیلی است و در دورهی پهلوی به رسمیت شناخته شده است و در گذشته کسی این زبان را نمیدانست.
(لَعْنَتَاللَّهِ عَلَىالْکَاذِبِینَ)
آیا نامنبرده، دیواری کوتاهتر از دیوار زبان فارسی نیافته که دیوانهوار یاوههای تارعنکبوتی بافته و با کینهای چرکین که از بغضها و عقدههای شخصی او سرچشمه میگیرد، از زبان پارسی روی برتافته؟
شاید منظورش این بوده که زبان فارسی میبایست جای خود را به زبان عربی بدهد!
اگر چنین چیزی میسر بود، پس چرا بعد از ۴۰۰ سال که از اسارت و به زنجیر کشیده شدن زبان فارسی میگذشت، دوباره به وسیلهی مردم احیا شد؟ به این نتیجه میرسیم که پذیرش هر زبان هرگز نمیتواند پدیدهای تحمیلی باشد.
ایشان زبان پهلوی (فارسی میانه) را با خاندان پهلوی اشتباه گرفته، گمان کرده؛ زبان فارسی در این دورهی حکومتی شکل گرفته است. آیا این مضحک و خندهدار نیست؟
هنگامیکه ژاژهای بدون سند و دروغ آن جوان عربزبان ایرانی از دهان خارج میشد، دکتر کشاورزی نیز به نشانهی تایید سر خود را تکان میداد که ما آن را نادانی محض نام مینهیم!
اول اینکه زبان فارسی دورههای طولانیای را طی کرده و این موضوع تا حدی (اظهر من الشمس) است که توضیح واضحات در حوصلهی این مقالت نیست! گویاترین شاهد، متون و سرودههای کهن و از همه مهمتر زبان اوستایی، فارسی باستان "پهلوی" و فارسی میانه و فارسی امروزی است که بهدلیل گذشت زمان و تغییراتی که مردم به زبان دادند، سه دوره را طی کرده است.
دوم اینکه؛ به منظور آگاهی ایشان عرض شود که عمومی بودن زبان فارسی در دورهی ساسانی نیز وجود داشته و به رسمیت شناخته شدن آن در مجلس دوران قاجاریه (مظفرالدین شاه) صورت پذیرفته است و قبل از آن هم زبان فارسی عملا مورد استفادهی مردم قرار میگرفت!
ایشان حتا به خود زحمت نداده تا آثار گذشتگان را مطالعه کند و به این واقعیت پی ببرد؟
سوم اینکه؛ حال گیریم که زبان فارسی در همین دهه به صورت عمومی شناخته شده است، بسیارخب! این چه چیزی را ثابت میکند؟ مگر در دیگر کشورهای چند زبانه، چنین نموداری وجود ندارد؟ به هر روی، قانونگزاران هر مملکت چند زبانه، زمانی را در نظر گرفته، و زبانی را رسمی اعلام کردهاند و این بسیار طبیعی است!
ایشان باید بداند که معیار و همگانی بودن هر زبان کاربردی است، نه تجویزی؟
آخر چگونه میشود، بهطور ناگهانی در یکدوره، زبان همهی مردم را عوض کرد؟ آیا جمهور مردم میتوانند، در یک زمان زبانی را یاد بگیرند؟ آیا نیرویی توانایی آن را دارد که مردم را وادار به فراموش کردن زبان مادری کند و آنان را از یک زبان به زبان دیگر رهنمون سازد؟
ضمنا این جوان لگامگسیختهی درس نخوانده میگفت: زبان غیر علمی فارسی ناقص است و عربی کاملترین است!
ببینید؛ هر زبانی که در جهان وجود دارد، هم دارای محاسن است و هم کاستیها! زبان غیرعلمی عربی هم از این قاعده مستثنا نیست. زبانی است، بلیغ و فصیح دارای مشتقات خوب و فراوان، کسی منکر آن نیست اما این را هم باید دانست که اگر زبان نیمهعلمی فارسی امروزی دچار اندکی کاستی است، به این دلیل است که پس از حملهی اعراب به ایران و سوزانده شدن کتابهای علمی، ادبی ایرانیان و پنهان شدن زبان فارسی در سینهها، رفتهرفته بسیاری از واژگان و عبارات ارزشمند ما ایرانیان از میان رفت و اکنون به آنها دسترس نداریم اما با وجود حملهی عربهای بیگانه به ایران، درخت تنومند زبان فارسی دوباره ریشه دواند و شاخ و برگ گرفت! دشمنان از هر سوی به زبان فارسی حملهور شدند اما به نیروی الهی چون سرو ایستادگی کرد!
عربها چهار صد سال بر زبان فارسی تاخت و تاز کردند اما آخر نتیجهاش چه شد؟ باز مردم برگشتند، به همان زبان مادری خود و این بدان معناست که پذیرش زبان تحمیلی نیست! حال چند شوخچشمِ تهیمغز، به زعم باطل خود میخواهند، با اشکالتراشیهای بیمورد و چوب لای چرخ زبان فارسی گذاشتن، آن را از حرکت بازدارند. ببینید، با اینهمه زبان عربی مشکلی دارد که واقعا کاستی زبان فارسی در برابر آن هیچ است و آن "کمبود حروف اصلی" و "جمعهای مکسر" است که همگی بیقاعده و سماعیاند و همچنین "مذکر و مونث قرار دادن اشیا" از دیگر بدیهای این زبان است که البته در سطرهای پایینتر دربارهی هر سه به تفصیل توضیح داده شده است.
در زبان فارسی ما اشیا و جانداران را بهراحتی با "ها" و "آن" جمع میبندیم اما در جمعهای مکسر سماعی عربی که قیاسی بهشمار نمیروند، برای هر واژه میبایست جمع به خصوصی در نظر گرفت و این از محاسن یک زبان به حساب نمیآید، بلکه از بیقاعدگی شمرده میشود!
[اگر شیوهی جمع بستن واژگان عربی قاعدهای اصولی و محکم داشت؛ قاعدتاً میبایست، همانطور که جمع «فکر»، «افکار» میشود، جمع واژهی «قشر» نیز «اقشار» شود (البته فارسیزبانان آن را به قیاس از واژهی "افکار" و امثالهم به "اقشار" جمع میبندند) اما اینگونه نقایص یا نواقص یا کاستی یا هر نامی که دوست دارند، به روی آن بگذارند با تعداد واژگان بالا در زبان عربی موج میزند و حکایت از بیقاعدگی و سماعی بودن آن دارد! چنانچه ملاحظه فرمایید؛ در زبان عربی جمع مکسر «قشر»، «قشور» آمده است. بهعبارتی دیگر؛ بر همان مبنا جمع «فکر» نیز میبایست «فکور» باشد؛ در صورتیکه از «فکور» معنای «متفکر» اراده میگردد!]
همانطور که گفته شد، یکی از موارد ناخوشایند زبان عربی، مونث و مذکر قرار دادن اشیاست که غالبا بیمعناست و از خیالات صاحبان زبان سرچشمه میگیرد! چراکه اشیای گوناگون بر حسب تصورات و خیالات، مرد و زن پنداشته میشوند که این نقیصه در هیچ زبانی معنا ندارد اما گروهی به اسامی مذکر و مونث زبان عربی اشاره میکنند و آن را از محاسن میشمارند که اگر بد هم نباشند، جالب نیز بهنظر نمیرسند.
بهعبارتی بهتر؛ برخی از واژگان در زبان عربی بیانگر جنس مونث از انسان و حیواناند و در حقیقت مخاطب، زن و یا در حیوانات مادهاند اما بعضی هم به گونهی مجازی به صورت مونث بهکار میبرند. یعنی اول عربها آنرا در ذهن و تصورات خود به منزلهی موجودی حقیقی (مذکر یا مونث) ترسیم میکردند و بعد به اصطلاح برایش ضمایر مربوطه را در نظر میگرفتند.
از این روی در ضمایر، فعل، صفت و اسم اشاره و غیره از واژگان مونث بهره میبرند اما حقیقت این است که در اکثر زبانها، واژگان مونث و مذکرشان یکسان است و این یک امتیاز محسوب میشود اما در زبان عربی اختیار از گوینده سلب شده و این واژگانند که بهجای آدمی تصمیم میگیرد. یعنی اینکه گوینده اگر بخواهد جنسیتی را مشخص نکند، غالبا نمیتواند، در عبارت آن را پنهان سازد!
حال چرا خداوند تعالی در جملات اخباری برای اشاره به خود از "ضمیر مذکر" استفاده کرده است:
[[لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَىْءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ
آن خدای یکتا را هیچ مانندی نیست و او شنوا و بیناست]]
(آیهی ۱۱ سورهی شوری)
●
[قل هو الله احد
بگو؛ او خدايى يگانه است]
(آیهی ۱ سورهی اخلاص)
●
انگیزهی اینکه پروردگار بزرگ در قرآن مجید برای اشاره به خود از ضمیر مذکر بهره برده، این است که اولا؛
همانطور که خدای تعالی فرموده:
وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ
[و ما هیچ رسولی را نفرستادیم، مگر آنکه به زبان قومش سخن بگوید]
(آیهی ۴ سورهی ابراهیم)
قرآن کریم را به زبان عربی فرو فرستاده و پرواضح است که استفاده از ضمیر مذکر برای اشاره به خود طبق قاعدههای ادبیات زبان عربی صورت پذیرفته است!
همانطور که میدانید؛ ذات مقدس پروردگار متعال مذکر یا مونث حقیقی یا مجازی نیست، بنابر همین ملاحظه براساس قواعد زبان عربی (برخوردار نبودن زبان عربی از ضمایر غیر جنسیتی) برای ذات اقدس خدای تبارک و تعالی میبایست از ضمیرها، صفتها و نامها بهگونهی مذکر "مجازی" بهره برد!
همانطور که اطلاع دارید، زبان عربى دارای دو نوع ضمیر (مذکّر و مؤنت) است و در قواعد دستوری آن ضمیر خنثی مشاهده نمیشود! پرواضح است که خدا نیز منطبق با قواعد دستوریِ زبان عربی به نزول آیات قرآن کریم پرداخته است. عبارت: (چرا زبان فارسی ضمایر مونث و مذکر ندارد) را میتوان اینگونه هم بیان کرد: (چرا زبان عربی ضمایر خنثی ندارد و اگر نخواهیم جنسیت ضمایر را مشخص نکنیم، چه باید کنیم؟)
آیا زبان انگلیسی به خاطر ساده بودنش بینالمللی نشد؟ آیا بخاطر این نیست که واژگانش جز ضمایر (he و she) برخلاف زبان فرانسه و عربی در اسمها مذکر و مونث ندارد؟ چرا زبان فرانسوی، زبان بینالمللی نشد؟ امتیاز اصلی هر زبان در این است که کاربرانش بتوانند به سهولت آن را فرا بگیرند!
برای زبان عربی و فرانسوی مذکر یا مونث بودن واژگان، هیچ ارمغانی را به همراه ندارد!
در زبان انگلیسی تنها ضمایر دارای جنسیت مذکر یا مونث است اما برخلاف آن در زبان فرانسه و عربی، هر اسم دارای جنسيت مذکر يا مونث است! برای نمونه؛ (le livre کتاب) مذکر و (la chaise صندلی) مونث است! مثلا مونث بیان کردن صندلی و مذکر بیان کردن کتاب چه سود برای ادبیات یک سرزمین دارد؟
شایان ذکر است که قایل شدن جنسیت مذکر و مونث برای اشیا بر توانایی و غنی شدن هیچ زبانی نمیافزاید و هنر به شمار نمیرود و اما زبان فارسی تا آن حد شامخ و استوار هست که زبانشناسان و متخصصین جهان بخواهند، دربارهاش به سخن بپردازند. حال اگر شخصی میخواهد، دربارهی زبان خود مبالغه کند، چرا باید سعی کند تا کاخ زبان دیگران را ویران سازد؟
در سه زبان عربی، انگلیسی و فرانسه، اگر جنسیت سوم شخص مفرد مشخص نباشد، باید از چه راهی وارد شد و مقصود را رساند؟
به عبارتی دیگر؛ اگر گوینده یا نویسنده بخواهد جنسیت را در سوم شخص مفرد پنهان سازد، چه باید بکند؟
اتفاقا اینگونه موارد بسیار روی داده و میدهد، هم بهصورت واقعی و هم بهگونهی غیرواقعی، یعنی در جرمهای روزانهی برخی که واقعیت دارند و یا در دیالوگهای بازیگران در تئاتر و فیلمها که مجازی بهشمار میروند.
برای نمونه در زبان انگلیسی اگر کسی نمیداند، مجرم مرد است یا زن و در صورت تکرار اسم فاعلِ مجرم یا سارق و یا قاتل برای اشاره کردن مجبور به استفاده از ضمایر باشد، معمولا از صورت “he or she” (آن مرد یا آن زن) سود میجوید و در برخی موارد هم از ضمیر مذکر "He" بهره برده میشود که ممکن است، حدسشان اشتباه از آب درآید!
البته در زبان انگلیسی از ضمیر "it" هم برای اشخاص نیز استفاده میشود که در آن زبان کار مودبانهای محسوب نمیشود و این حرکت زشت دقیقا مانند استفادهی مردم ما از ضمیر "این" بهمنظور اشاره کردن به شخصی است.
بنابراین در زبانهای عربی و فرانسوی که گروهی معتقدند؛ برترین زبانهای دنیا بهشمار میرود، این واژگانند که مانند ربات عمل کرده و بهجای آدمی تصمیم میگیرند. یعنی؛ مذکر و مونث بودنِ واژگان، این اختیار را از انسان سلب کرده تا نتواند جنسیت را پنهان سازد!
اگر در زبان انگلیسی جنسیت سوم شخص مفرد مشخص نباشد و بخواهیم، مثلا بپرسیم:
آیا او از این راه وارد شده است؟ همزمان هم از لفظ مذکر باید بهره برد و هم مونث!
?Did he or she enter this way
و گاه معمولا در چنین مواقعی در هر سه زبان بنا را بر مرد میگذارند!
بنابراین در اینجا مذکر و مونث بودن ضمیر، دردی را دوا نمیکند و علاوه بر آن از محاسن شمرده نمیشود، بلکه باید آنرا از ایرادهای آن زبان تلقی کرد. چون ممکن است طرف مقابل زن باشد. برای نمونه در ضمایر منفصل زبان عربی
"أنتُما" (شما دو نفر، مثنی. "مذکر و مونث")
و:
(هما: آنها مثنی مذکر)
و:
(هما: او مثنی مونث)
این چه برتری زبانی است؟ در حالیکه ممکن است اصولا نیاز به معرفی جنسیت و تعداد نفرها نباشد.
اما در زبان فارسی هر گاه تعداد و جنسیت پرسیده شود؛ پاسخ لازم ارائه داده خواهد شد. چراکه شاید کسی مایل نباشد، جنسیت کسی را معرفی کند و یا شاید گوینده بخواهد آن را پنهان سازد!
گفتهاند:
[در ضمایر زبان عربی برای دو نفر مثنی در نظر گرفته میشود اما دو نفر بیشتر ضمیر جمع! این را میگویند؛ بلاغت]
بسیارخب! در اینجا سه نفر، چهار نفر و ... آدم به حساب نمیآیند؟
اگر برای دو نفر ضمیر ویژهای در نظر گرفته میشود، خب! میبایست برای بیشتر از دو نفر نیز ضمایر ویژهای در نظر گرفته شود! دستکم به تعداد انگشتان دست!
مگر دو نفر تعداد خاصی است یا در محاورهی روزمرهی مردم کاربرد بیشتری دارد؟ یا در یک جامعه، اجتماع دو نفر، بیشتر از دیگر تعداد جمعیتها است؟
اسم این را بلاغت نمیگذارند که تعداد در ضمیر نهفته باشد. آنهم فقط اجتماع دو نفر!
ما در زبان فارسی بهراحتی میگوییم: (شما دو نفر) یا (شما سه نفر) یا (آن دو نفر) یا (آن سه نفر) و مشکلی هم برای تفهیم و تفاهم نداریم!
آیا در ضمیر "انتما" مشخص است؛ منظور دو مرد است یا دو زن؟ یا یکی مرد است و دیگری زن؟
آیا در ضمیر "انتم" مشخص است که صد در صد همه مرد هستند یا هزاران زن و تنها یک مرد؟
آیا در ضمیر "نحنُ" چیزی مشخص است؟
همچنین ما در زبان فارسی میتوانیم، از ضمیر "او" بهره بریم، بدون اینکه بخواهیم، به معرفی جنسیت آن بپردازیم!
برای نمونه؛ مثلا کسی کتابی مینویسد و میخواهد، نام آنرا بگذارد؛ (او تنهاست) بهگونهای که جنسیت ضمیر را معرفی نکند تا خواننده را به عمق مطلب بکشاند که در متن متوجه شود، جنسیت ضمیر چیست اما در زبان عربی چنین کاری میسر نیست. نویسندگان و گویندگان معمولا وقتی نوع جنسیت کسی را ندانند، از (هو. "مذکر") بهره میبرند و احتمال دارد، اصولا طرف مخاطب مرد نباشد و شنونده به اشتباه بیفتد! از این روی عربزبانها بهگونهای که به جنسیت ضمیر اشاره نشود، نمیتوانند، بگویند: (او تنهاست) و اگر کسی عبارت را بدون ضمیر بیان کند، یعنی بخواهد بگوید؛ (تنهاست) به عربی میگویند؛ (وحده) و امثالهم که هرگز معنای مورد نظر را افاده نمیکند و مضاف بر آن فاقد ضمیر تاکیدی است و نمیتواند، منظور نویسنده یا گوینده را برساند. شاید منظور از "او" کسی باشد که دیگران را از پیش خود میراند. اینکه جنبهی عمومی دارد و شامل مرد یا زن نمیشود.
در زبان آلمانی ماه monat مذکر است و خورشید sonne مونث
و در زبان فرانسوی، خورشید soleil مذکر است و ماه lune مؤنث
اما در زبان عربی، ماه مذکر "قمر" و خورشید مؤنث "شمس" است.
بسیار خب! مسلم است که اینگونه موارد باز میگردد، به اعتقادهای صاحبان آن زبان! این کجایش هنر است که گروهی میگویند؛ یکی از هنرهای زبان عربی این است که برای موجودات غیرجاندار جنسیت قائل است.
زبان یک مرز و بوم بر اثر نیاز به تفهیم و تفاهم شکل میگیرد و تابع مسائل و قوانین اجتماعی و باورهای انسانی است!
در زمانهای دوردست در باورهای مردم ایران میان زنان و مردان فاصلهی طبقاتی نبود. مردم ایران برای زنها احترام بیشماری قایل بودند و آنها را از نگاه جنسیتی بررسی نمیکردند. زنها بردهی مرد نبودند. مردان دخترانشان را زنده به گور نمیکردند. زنهای ایرانی در جامعه حضور داشتند. مانند زنهای عرب و فرانسوی در حاشیه قرار نمیگرفتند. از این روی، هیچ ضمیر یا صفتی که فقط خاص زنها باشد، در محاورههای فارسی زبانها بهکار برده نمیشد.
(در ایران؛ پوراندخت اولین پادشاه بانوی ایرانی است که به مقام سلطنت رسید. او پنجمین پادشاه ساسانی است که بر تخت سلطنت ایران نشست. دو بانوی دیگر نیز به نامهای موزا، شهبانوی اشکانی و آزرمیدخت است!
در لشکرکشی خشایارشاه به یونان "در ۴۸۰ سال پیش از میلاد" فرماندهی نیروی دریایی ایران بانویی بود، به نام آرتیمیس که در تاریخ ایران نظایر اینگونه موارد، جسته و گریخته مشاهده میشود.
منابع؛ تاریخ طبری. ابوجعفر محمدبن جریر و تاریخ هرودوت. ۱۳۵۶. ترجمهی توحید مازندرانی. تهران انتشارات فرهنگستان ادب و هنر ایران)
بنابراین اگر در زبان عربها و اروپاییها مذکر و مونث مشاهده میشود، به دلیل همین رفتارهای اجتماعیشان است و هیچگونه ارتباطی به پرتوان بودن زبان ندارد.
در زبان عربی حتا اگر در یک مکان تعداد بسیار زیادی زن قرار گرفته باشند و تنها یک مرد میانشان باشد، برای جمع بستن آنها از شکل مذکر بهره میبرند! چرا؟ چون در نگاه مردان عرب، زنان اعتبار و ارزش خود را از دست داده بودند. زن برایشان حکم برده را داشت و آنان را به حساب نمیآوردند!
چهارم اینکه؛ بهدلیل حملهی مغولها تعدادی واژه از سوی آنها وارد زبان ما شد که آسیبی به زبان وارد نکرد اما دشمنان زبان فارسی، آن تعداد ولو اندک را ضعف زبان فارسی دانستهاند که در سطرهای پایینتر دربارهی ضعف زبان عربی نیز اشارتی خواهیم داشت و اینکه چه تعداد واژگان فارسی و به چه نحو وارد زبان عربی شده است!
پنجم اینکه؛ منظور ایشان از علمی بودن زبان کدام علم است؟ اگر علوم انسانی و ادبی و ... باشد که خیر! زبان فارسی از حیث علمی تا آن حد که ایشان فرمودهاند؛ ناقص نیست و اگر منظور علم فیزیک و شیمی باشد، بله! عدهای به اصطلاح دلسوز ادبیات، جلوی علمی شدن زبان را گرفتهاند، آنهم به بهانهی اینکه، زبانمان با زبان دورهی چند قرن پیش تفاوت نکند و به راحتی بتوانیم، معنای متون و سرودههای پیشینیان را دریابیم و برای درک آن نیاز به مترجم نداشته باشیم و این در حالی است که زبان فارسی بهقول دکتر باطنی آن بیدی نیست که به این بادها بلرزد اما با اینهمه تمام اصطلاحهای علمی، بینالمللی است. البته نیاز چندانی هم در افراط بهمنظور علمی شدن زبان حس نمیشود، چون برای نمونه؛ (اسید سولفوریک) در تمام جهان همینگونه به لفظ درمیآید!
ششم اینکه؛ یعنی این شخص عربزبان ایرانی که با سخنان غیرعلمی خود روح بسیاری را آزار داده تا اینحد اهل دانش است که مثلا علمی نبودن زبان فارسی آزارش داده و معتقد است؛ باید زبان رسمی فارسی تغییر کند؟ یعنی؛ واقعا تمام مشکل ادبی ایشان در همین (علمی نبودن زبان فارسی) خلاصه میشود؟ برای تخریب زبان فارسی بهانهای بهتر از این نیافته است؟ چرا دربارهی علمی نبودن زبان مادری خود یعنی عربی به سخن نمیپردازد که به هیچ طریق نمیتواند علمی شود؟ مگر فارسیزبانها از گل نازکتر چیزی به زبان عربی گفتهاند؟ کتابهای فاخر به زبان عربی را مگر فارسیزبانهای ایرانی ننوشتهاند؟ آیا اگر در زبان عربی افتخاری هم کسب کردهاید، مدیون فارسیزبانها نیستید؟
به ایشان تذکر میدهم؛ بهتر است، دربارهی زبان عربی به جستجو و تکاپو بپردازد و مشکل آن زبان را بیان و حل کند! مثلا؛ جمعهای مکسر که همگی نیاز به حفظ کردن دارد و یا؛ نوشتن (الشّمس) و خواندن آن به شکل (اشّمس) و امثالهم!
زبان وسیلهای است، برای انتقال و دریافت احساس و اندیشه! وسیلهای است، برای تفهیم و تفاهم! علمی بودن یا نبودن هر زبان در مرحلهی بعد قرار دارد!
●
در زبان عربی چندین هزار واژه وجود دارد که آن را ”معربات“ مینامند. یعنی آن دسته از واژگان فارسی که به عربی تغییر و بدل یافتهاند.
به هر روی؛ تعداد این واژگان تا حدی است که بخشی از سازمان فرهنگستان عرب تلاش خود را صرف ریشهیابی و شناسایی اینگونه واژگان کرده و میکند.
از آنجا که در فرهنگ عرب، معربات رنگ اشتقاق پذیرفتهاند و از لحاظ تلفظ و ساختاری دچار تغییرات اساسی شدهاند لذا شناسایی و ریشهیابی بیشتر این نوع واژگان دشوار به نظر میرسد و جای تعمق فراوان دارد!
تنها در کتاب واژگان فارسی در فرهنگ واژگان عرب «الکلمات الفارسیه فیالمعاجم العربیه» بهطور تقریبی سه هزار از «معربات» با ذکر دلیل و توضیحهای فراوان شناسایی شده است و چند پژوهشگر ادیب ایرانی دیگر نزدیک به دو هزار معرب دیگر را یافتهاند و این بدان معناست که اگر این پنج هزار معرب در دهها قالب (مشتق) گرد هم آیند؛ رقمی باور نکردنی در تعداد واژگان معرب بهدست میآید و این در حالی است که گروهی از ادبای زبانشناس تعداد واژگان معرب را بیشتر از واژگان کنونی کشف شده تخمین زدهاند! در زبان عربی واژگان از قوالب مفعول. تفعیل. استفعال. افعال. مفاعله. فعال. تفعل. فعله و ... شکل میگیرند! مانند: مأمور. تعمیر. استخدام. انکار. مکالمه. کلام. تکلم. کلمه
بنابر این زبان عربی این قابلیت را دارد که به راحتی با تغییر لفظ و مشتق کردن واژگان بیگانه به آنها شناسنامهی عربی بدهد، به گونهای که حتا تمیز دادن آن برای زبانشناسان حرفهای نیز دشوار بهنظر رسد!
کمبود واژگان عربی موجب ایجاد معربات میشود و بهجز اشتقاق واژگان، راه دیگری موجود است که به عربی شدن واژگان فارسی کمک میکند و آن کمبود حروف عربی است. مانند این حروف [به ترتیب الفبا] که عربها از آن بیبهرهاند: (پ. چ. ژ. گ)
و ما تنها به ذکر چند نمونه اکتفا میکنیم:
«آذربایگان» اگرچه «آذربایجان» نام استانی در ایران است و در زبان عربی کاربردی ندارد اما چون در زبان عربی حرف «گ» موجود نیست؛ در حضور ۴۰۰ سالهیشان در سراسر ایران، اندکاندک تلفظ «آذربایگان» به «آذربایجان» و «گرگان» به «جرجان» تغییر یافت!
دیگر واژهی مهم، لفظ «پارسی» است که در زمان حملهی اعراب به ایران مورد استفادهی مهاجمین قرار میگرفت و در نتیجه به «فارسی» بدل شد!
*
«چغندر» معرب آن «شمندر» است.
لغتنامهی دهخدا
شمندر [شَ. مَ. دَ] (معرب، اسم) شمندور. معرب چغندر و به همان معنی است
*
حال به نکتهی زیر توجه فرمایید:
واژهی «قاضی» که ریشهی آن «کادی» اوستایی است!
*
لغتنامهی دهخدا
قاضی
(عربی. صفت) داور. (فرهنگ نظام) حکم کننده
*
فرهنگ فارسی معین
قاضی
[عربی. اِسم فاعل] داور و حکم کننده
*
فرهنگ فارسی عمید
قاضی
(اسم، صفت. عربی) حاکم شرع؛ دادرس. رواکنندهی حاجت
*
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ هر سه فرهنگنویس بزرگ معاصر، واژهی قاضی را عربی دانسته و به ریشهی آن اشارتی ولو مختصر نداشتهاند اما تا آنجا که من به تکاپو پرداختهام؛ واژهی «قاضی» معرب واژهی باستانی اوستایی «کادیک» یا به لفظی دیگر؛ «کاتیک» است که از «کاد» یا «کات» معنای «واقعیت، حقیقت، راستی» اراده میگردد! بنابراین بر همین ملاحظه واژهی «قاضی» یا ریشهی اوستایی آن «کادی» معنای «واقعیتیاب» یا «راستآزما» یا «حقیقتجو» را افاده میکند.
من معتقدم از آنجا که قبائل عربِ دوران جاهلیت، قرنهای متمادی، با یکدیگر درگیر جنگهای قبیلهای بودند و بدون منطق قتلهای بسیار میکردند و برای پایان دادن به جنگ، هیچ ریشسفیدی را بهعنوان داور برنمیگزیدند لذا ضرورت آفرینش واژهای با نام «قاضی» یا «داور» را در خود نمیدیدند!
نکتهی جالب اینکه خدا نیز در قرآن کریم از این واژه حتا به عنوان معرب نیز بهره نبرده است و به نظر میرسد که مردم عرب پس از پذیرفتن آیین اسلام که تلاش بر ایجاد عدالت در عربستان میکردند، این واژه را در زمان حمله به ایران از مردم ما فرا گرفتند و به گونهی معرب در کشور خود رواج دادند و برایش مشتقات فراهم آوردند!
تنها در دعاها واژهی مرکب [قاضیالحاجات] بهچشم میخورد که از آنهم معنای [رواکنندهی نیازها] اراده میگردد، نه داور!
*
البته به عاریت گرفتن واژگان از مرز و بومی دیگر و تصرف در آنها علاوه بر اینکه ننگ نیست بلکه نشانهی پیشرفت و روابط بینالملل است!
از نظر من تمام زبانهای دنیا میتوانند، بر یکدیگر تأثیر بگذارند و اگر زبانی بر زبانهای دیگر تأثیرگذار نباشد؛ نشاندهندهی آن است که مردم آن سرزمین عمر خود را در بطالت و جمودیتِ اندیشه بهسر بردهاند و با هیچ کشور روابطی که بتواند موجب پیشرفتشان شود، نداشتهاند! از همینروی کشورهایی که زبانشان بر دیگر کشورها تأثیر نگذاشته و یا از زبان دیگر ممالک تأثیرپذیر نبوده، جزء سرزمینهای عقبمانده محسوب میشوند!
*
«نظر» واژهای است که تردیدی ندارم، معرب است و ریشهی فارسی دارد! زیرا بهاعتقاد من از (نگرش. نگریستن. نگر بهمعنای؛ "بنگر") میآید و از آنجا که عربها در زبانشان حرف "گ" ندارند آنرا به "نظر" تغییر لفظ دادهاند و از آن مشتقاتی چون (مناظره. منظور. ناظر. نظاره. نظریه. منظر. منتظر. انتظار. انظار و ...) بهوجود آوردهاند!
★
«نرجس» معرب «نرگس» (پهلوی) و «جُلاب» معرب «گلاب» است و پرواضح است که حروف (ج) در دو واژهی معرب و هممعنا بودن آن با واژگان فارسی نشانگر معرب بودن آن است!
«بنفسج» را دکتر معجم گفته از «بنفشه» میآید و این نام زیبای دیگری است که مورد توجه مردم عرب قرار گرفته است!
★
«برنامج» واژهی معرب دیگری است که از واژهی فارسی «برنامه» گرفته شده است!
●
برخی گمان میکنند، به صرف اینکه اگر کسی به زبان عربی صحبت کند، معنای آن را میفهمند و میتوانند، به عربی پاسخ دهند؛ در شناخت این زبان در حد متعالی قرار دارند اما حقیقت این است که یک کودک چهار، پنج ساله هم که در یکی از کشورهای عربی بدنیا آمده، هم عربی میفهمد و هم میتواند به آن زبان صحبت کند. آیا باید او را ادیب نام نهاد؟
وقتی گفته میشود کسی در زبان عربی صاحب نظر است، بدان معناست که ادیب و زبانشناس باشد، نه اینکه شخصی چند حدیث و روایت به زبان عربی حفظ و دورهای را به منظور فراگیری مشتقات و علم صرف و نحو طی کند و به زعم باطلش صاحبنظر و متخصص در زبان عربی است!

جوان عربزبان ایرانی در ادامه به نقل قول از دکتر باطنی پرداخت و گفت:
دکتر باطنی در کتاب (زبان فارسی عقیم است) میگوید: زبان فارسی ناقص است و علمی نیست. همینطور در ادامه گفت: زبان فارسی در زمان پهلوی ساخته و به مردم تحمیل شده است.
(لَعْنَتَاللَّهِ عَلَىالْکَاذِبِینَ)
دکتر باطنی چنین چیزی نگفتهاند. واقعیت این است؛ جوان عربزبان که از دانش زبانشناسی و دستوری کوچکترین اطلاعی نداشت، ندانست که وارد چه حیطهی خطرناکی شده است. اضافه بر آن حتا نتوانست جان کلام را دریابد!
ایشان که زبان فارسی را علمی نمیداند، پاسخ دهد؛ مگر زبان عربی علمی است؟ از مستشرقین و زبانشناسان بپرسد؛ فارسی علمیتر است یا عربی؟ البته در هر مرز و بوم باید به اندازهی ورود فناوری به تولید واژگان علمی دست یازید! از این روی زبان عربی هیچ نیازی به علمی شدن ندارد! علمی شود که چه شود؟ ایشان تحقیق کند و ببیند که از سوی زبانشناسان جهانی، زبان فارسی چندمین زبان علمی دنیا معرفی شده تا دریابد که نمیتواند به تخریب فارسی بپردازد!
برخی معتقدند که تغییر در زبان فارسی به منظور علمی کردن آن برای زبان پارسی خطرساز است و زبان تغییریافته با زبان شاعرانی چون فردوسی و حافظ و سعدی فاصله میگیرد و با علمی شدن زبان فارسی مخالفت میورزند اما دانستن این نکته لازم است که راه علمی شدن زبان فارسی هموار است، منتها ادیبان با زبانشناسان میبایست دست به دست هم دهند و با پیشنهاد دادن راههای گونهگون، زمینهی علمی شدن زبان فارسی را فراهم کنند.
●
کرج. ۱۳۹۴
فضلالله نکولعل آزاد
Www.lalazad.blogfa.com
ادامهی مطلب 👎👎👎👎 لطفا کلیک کنید.
http://lalazad.blogfa.com/post/993
سکتههای رایج در اوزان عروضی
نوشتهی: فضل الله نکولعل آزاد
سکته؛ syncope
سکته در لغت به معنای: توقف يا عدم جريان خون در جوى رگ است. مؤلف غیاثاللغات «سکته» را اینگونه تعریف میکند:
«در اصطلاح شعر آن که در وزن، اندکی توقف باشد که قبیح نماید و در بعضی جاها ملیح پندارند»
دکتر پرویز خانلری هر تغییری را در آهنگ شعر زحاف قلمداد میکند و نظر پیشینیان را در اینباره بیان کرده و بدون اینکه به تایید یا رد آن بپردازد؛ میگوید:
((عروضیان اختلافاتی را که ممکن است در هر یک از اوزان اصلی رخ دهد؛ به طریقی که وزن از قاعده خارج نشود؛ تحت قواعدی ذکر و بیان میکنند که مجموع آنها زحافات و علل خوانده میشود)) [پایان مطلب دکتر خانلری]
دکتر پرویز خانلری وزن شعر فارسی صفحه ۲۵۷
☆
سکتهی عروضی
از نظر من سکتهی عروضی بهمعناى اعم؛ عبارت است از: هر نوع وقفه که در آهنگ شعر روی دهد! این وقفهها گاه به صورت ملیح، گاه متوسط و گاه قبیح ظاهر میشوند! سکتهی قبیح آن است که وزن شعر مختل شود و از گردش باز ایستد. گردش وزن شعر، مانند جريان خون در رگهاى بدن آدمى است كه كوچكترين وقفه میتواند، موجب اختلال در وزن شعر یا بوجود آمدن یکی از سكتههای موجود دیگر گردد!
ریتم، نوعى آراستگى و نظم و هماهنگى در شكلگيرى هجاها در مصاريع است كه از تلاشهاى ذهنى آدمى به منظور حفظ شعر در حافظه مىكاهد و از ورود و خروج حتا يك سيلاب يا يك مصوت ساکن و ... نيز جلوگيرى مىكند و میتواند، در شعر نگاهدارندهی واژگان نيز باشد و امروزه اگر برخى از واژگان مفقود شدهی غزلهاى حافظ شيرازی مورد بحث قرار مىگیرد، در درجهى اول حدس و گمان از روی وزن شعر صورت مىپذيرد! در حقیقت ریتم و آهنگ شعر فارسی بر مبنای نظم میان سیلابهای کوتاه و بلند بنا میگردد و موجب التذاذ روان آدمى مىگردد و سكتهها اگر قبيح باشند؛ میتوانند اين هماهنگىها و آراستگىها و در نتيجه التذاذها را بر هم زنند.
در آغاز سخن میبایست به اطلاع خوانندگان عزیز برسانم که اینحقیر دانش آموخته، در زمینهی ادبی نه ادعایی دارد و نه مدّعای چیزی خواهد بود! همیشه درگیر سوالهایی در ذهن خود بوده و است و هرگز نخواسته که مغرضانه برخلاف ادیبان، زبانشناسان، صاحبنظران دانش عروضی کلامی بر زبان خود براند اما تا زمانی که کسی توانایی این را نداشته باشد، با توجیه علمی خلاف عرایض این نگارنده را اثبات کند؛ همچنان بر درستی رای خود استوار خواهم ماند!
از نگاه من، سکته بر سه نوع [ملیح. متوسط. قبیح] تقسیم میشود! صاحبنظران دانش عروضی سكتهها را تنها به دو نوع «ملیح» و «قبیح» تقسیم میکنند اما به تصور من، تقسيمبندى سکتهها بر سه دسته اصولىتر است و با منطق و دانش عروضى سر سازگارى دارد!
☆
یک. سکتهی ملیح
سكتهی مليح، سكتهاى است كه تغييرات اضافه و كسر در وزن شعر به گونهاى رخ مىدهد كه گوش شنونده به آن تغییرات واقف نمیشود و اگر هم دارندگان طبع لطیف و ذوق سلیم آن را دریابند، گوششان آزرده نمىگردد یا به عبارتى ديگر؛ شنونده خللى در وزن شعر احساس نمىكند.
اين نوع سكته جايگاه ويژهاى را در وزن عروضى شعر به خود اختصاص نداده و مىتواند، گاه اول، گاه ميانه و گاه در پايان وزن شعر پديدار گردد!
قاعدهی اضافه در سكتهى مليح از لطافت خاصى برخوردار است تا جايى كه گروهى نامش را تنها اختيارات شاعرى نهادهاند و از آنجا که در اولین هجای وزن شعر ظاهر میشود؛ اصولاً آن را سكته نمىدانند اما بهاعتقاد من هر چند كه وزن از گردش طبيعى خود خارج نمیشود و گوش كه معيار اوليهى سنجش اوزان است؛ به این تغيير پی نمیبرد، از آنجا که به هر حال هجای کوتاهی به سیلاب بلند بدل شده و اتفاقی ولو کوچک در آهنگ کلام موزون روی داده، سکتهی ملیح نام دارد و اگر همان تغییر در میانهی شعر صورت پذیرد، به سکتهی قبیح بدل میشود!
براى نمونه در بحر رمل و در وزن:
{فعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن} مىتوان با اختيارات شاعرى اولين «فعلاتن» را به «فاعلاتن» بدل كرد، بدون آنكه كسى متوجه چنين تغييرى در وزن شعر شود.
برخی میگویند؛ سکته در میانهی شعر صورت میپذیرد، نه اول و آخر مصراع اما باید توجه داشت، مصاریع یکی بعد از دیگری ظاهر میشوند و وزن شعر به گردش میافتد و افرادى كه داراى طبع لطيف و حساساند؛ بلافاصله اين دگرگونى را چه در آغاز و چه در پایان مصراعها به گونهی ملیح حس خواهند كرد. حال آن را چه سکته نامگذاری کنیم و چه نکنیم، مهم بهنظر نمیرسد اما آنچه که بااهمیت است، این است که بهصورت ملیح اتفاقی در وزن شعر حاصل شده است.
در مصاریع زیر استاد حافظ شيرازى با در نظر گرفتن اختيارات شاعرى فرمودهاند:
[از] صداى سخن عشق نديدم خوشتر
[سوز] دل بين كه ز بس آتش اشكم دل شمع
[دوش] بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
اصل وزن شعر با هجاى كوتاه (U) آغاز مىشود اما حافظ با اختيارات شاعرى در آغاز هر دو مصرع از يك هجاى بلند (-) بهره برده است. يعنى سكتهى مليح روى داده است. در نظر من هرچند که مُقَطَّعی «سیلابی» به وزن اضافه نگردیده اما چون هجای کوتاه اول وزن به سیلاب بلند بدل یافته و میزان کمیّت کشیدگی هجای بلند دو برابر سیلاب کوتاه است و میتواند، گاه در شعر جای دو هجای کوتاه را تصرف کند! (قاعدهی تسکین) لذا میتوان این اختیارات را از نوع اضافه تلقی کرد!
((هجا ازحیث کمیت دو نوع است: بلند و کوتاه و همیشه مقدار هجای بلند دو برابر هجای کوتاه است)) [پایان مطلب دکتر خانلری]
[پرویز خانلری. وزن شعر فارسی. صفحهی ۱۳۷]
البته لفظ (فعلاتن. فعلاتن UU /- - UU - -) در گوش لطيفتر است، از (فاعلاتن. فعلاتن - ن - - / ن ن - -) امّا در شعر، چون واجها تغییر مییابند؛ بهره بردن از هجای بلند در آغاز برخی از اوزان مانند: (فعلاتن. مفاعلن. فعلن) و یا: (فعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن) دلنشینتر است!
گروهى از شاعران، منجمله حافظ شيرازى معتقدند كه اگر در اين وزن، شعر با هجاى بلند آغاز شود، دلانگیزتر است! از همین روی در سرودههای خود در بحر رمل غالباً غزل خود را با هجای بلند آغاز کرده است.
همانطور که گفته شد، در اولین هجای بحر رمل مثمن محذوف میتوان از سکتهی ملیح (اختیارات شاعری) بهره برد و «فعلاتن» را به «فاعلاتن» بدل کرد اما بالعکس این عمل در بحر رمل مثمن مخبون محذوف یا اصلم جایز نیست و نمیتوان «فاعلاتن» را به «فعلاتن» تبدیل نمود!
شایان ذکر است که اولین رکن رباعی هم میبایست با هجای بلند آغاز شود!
☆
دو ساکن متوالی «تقلیل»
همانطور كه میدانيد: در پایان برخی از واژگان زبان فارسى دو ساکن کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. مانند:
کارد. ساخت. ماست. سوخت. دوست
و ... از نظر عروضشناسان کهن و معاصر دو ساکن آخر اينگونه واژگان یک هجای کوتاه را تشکیل میدهد!
((صامت + مصوت بلند + صامت مانند: یاد و شاد
صامت + مصوت کوتاه + صامت + صامت مانند: مغز و نغز
صامت + مصوت بلند + صامت + صامت مانند: دوست و پوست)) [پایان مطلب دکتر شمیسا]
[کتاب عروض و قافیه. نوشتهی سیروس شمیسا. چاپ دوم. ویرایش چهارم. سال ۱۳۸۶. صفحهی ۱۱۰ الیٰ ۱۱۲]
نمونه شعر:
[دوست] را گر سر پرسيدن بيمارِ غمست
گو بِران خوش كه هنوزش نفسى مىآيد
به نظر عروضشناسان؛ صامت آخر [دوست] يعنى: {ت} با صامت قبل از خود {س} یک هجای کوتاه را تشکیل داده است اما از نظر اینحقیر سكتهی متوسط صورت پذیرفته است که دلیلش را در ذیل مشاهده خواهید کرد!
عروضشناسانی چون؛ (ناتل خانلری. ابوالحسن نجفی. سیروس شمیسا) میگویند:
(صامت + مصوت بلند + صامت) هجای کشیده محسوب میشود. مانند: "یاد"
و همینطور:
(صامت + مصوت بلند + صامت + صامت)
مانند: "دوست"
که از نظر این عزیزان این نمونه هم هجای کشیده بهشمار میرود!
در نمونهی اول؛
در پایان یک ساکن داریم و در نمونهی دوم؛ دو ساکن!
حال سوال این است؛ آیا شنوندهی دارای طبع سلیم هیچ تفاوتی را حس نمیکند؟ اگر اینگونه باشد، در تلفظ سومین صامت هم نباید تفاوتی احساس شود! مانند: [ارکِسْتْرْ] که البته واژهای فرانسوی است و بهدلیل نداشتن معادلی مناسب در زبان فارسی دارای کاربرد است!
درست است که در نمونهی دوم یعنی: [دوست] ساکن [ت] مستقل است و بر کشش یا امتداد مصوت بلندِ قبل از [س] نمیافزاید اما در هر صورت با نمونهی اول در تعداد صامت ساکن متفاوت است و زاید بودن [ت] هنگام قرائت شعر کاملاً محسوس است. یعنی ما باید هنگام تلفظ [ت] کمی مکث کنیم تا بتوانیم باقی مصرع را به وزن قرائت کنیم! در صورت استخدام اینگونه واژگان در شعر، چارهای نداریم، جز اینکه از قاعدهی تقلیل بهره ببریم! از نظر اینحقیر پذیرفته نیست که یک صامت با دو صامت در آخر برخی واژگان برابر باشد. مانند: [کار] و [کارد]
اگر واژهی «کار» هجای کشیده تلقی شود، سیلاب «کارد» با یک صامت ساکن بیشتر نسبت به آن دارای ارزش زمانی بیشتری است!
گروهی معتقدند؛ دو صامت ساکن در پایان برخی واژگان مانند؛ «دوست» برابر است با یک سیلاب کوتاه و برای اثبات ادعای خود بدون توجیه علمی میگویند: آخرین ساکن در واژگانی چون: «دوست» و «راست» از تقطیع ساقط است اما آیا واقعا دو صامت ساکن با یک صامت ساکن برابر است و میتواند، دقیقا به جای سیلابی کوتاه فرض شود؟ بله، البته با بهرهگیری از قاعدهی تقلیل چنین کاری میسر است! در حالیکه هنگام تلفظ واژگانی چون: (دوست. ساخت. داشت) تمام صامتها بهلفظ درمیآیند! به گونهای که گوینده به هنگام قرائت واژهی بعدی متوجه یک ساکن اضافه در کلام میشود! اما در کلام موزون به دلیل وجود دو ساکن متوالی در پایان برخی واژگان که دارای ارزش زمانی بیشتری هستند، عمل تقلیل انجام میشود. (یعنی اینکه؛ از ارزش زمانی آن کاسته میشود) که به تصور من در چنین صورتی سکتهی متوسط روی میدهد!
گوینده میبایست برای ادا کردن «ت» در کلام موزون، زمانی را در نظر گیرد تا این زمان با زمان تلفظ (را) تداخل پیدا نکند اما پرواضح است که هنگام بیان (ت) ساکن و هجای بلند (را) در یک زمان، زبان میان تلفظ آن دو درگیر میشود! از این روی اگر (ان) را در «کشتیبان و طوفان» [چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور] سکتهی ملیح فرض کنیم؛ قطعا نمیتوانیم (دوست) را در [دوست را گر سر پرسیدن بیمار غمست] جز سکتهی متوسط چیز دیگری قلمداد نماییم! یک سوال؛
آیا از لحاظ امتداد و در نتیجه تقطیع عروضی، (دوست) و (دوس) میبایست از یک مقوله کمیت بهشمار روند که برخی از استادان عروض (ن) و (ت) را در چنین مواقعی بدون توجیه علمی از تقطیع ساقط میدانند؟ البته در شعر چارهای جز این نداریم که دو صامت آخر چنین واژگانی را یک هجا بهشمار آوریم و فقط خواستم آن را بهطور علمی مطرح سازم که در اینگونه موارد سکتهی متوسط صورت میپذیرد اما بهره بردن از این واژگان در پایان مصاریع بسیار خوشآهنگتر است! مانند؛
شادی به روزگار گدایان کوی دوست
بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
(سعدی شیرازی)
اصولا این دو نوع تقلیل؛ صامتهای (ن) و (... ت) از حیث نوع سکته با یکدیگر متفاوتند!
"ن" ساکن در پایان واژگان مذکور از شدت امتداد یا کشش یا ارزش زمانی مصوت بلند ماقبل خود میکاهد و این نوع (تقلیل) موجب ایجاد سکتهی ملیح میشود و با تقلیل واژگانی که در پایان دارای دو ساکن هستند، (مانند دوست) بسیار متفاوت است! متفاوت از این نظر که این نوع تقلیل موجب ایجاد سکتهی متوسط میشود نه ملیح! زیرا اندک تغییر آهنگ شعر قابل درک است! حال گروهی تغییر آهنگ در هر دو مورد مذکور را سکته نمیدانند اما باید دانست، چه بخواهند و چه نخواهند، در هر صورت تغییری صورت پذیرفته است!
حال واژگانی که انتهای آن به دو ساکن ختم میشود، در زبان فارسی نادر و در زمرهی استثناها قرار دارند و چارهای نداریم، جز آنکه چنین نمونههایی را با تقلیل در وزن شعر بگنجانیم و دلیلش هم این است که اگر واژهی «دوست» به واژهی «یار» بدل شود، میتوان "ر" در «یار» را از حالت سکون خارج و آن را مکسور کرد و در وزن شعر جای داد. یعنی: (یارِ را گر ...) اما "ت" در «دوست» را نمیتوان مثلا گفت: (دوستِ را گر ...) چرا؟ چون اگر چنین کنیم، یک هجای اضافه موجب سکتهی قبیح در وزن شعر میشود.
☆
(اشباع، کسر) و (اضافه، تکثیر) سکتهی ملیح
هجاهای كوتاهی كه به یکی از نشانههاى (فتحه، ضمه، كسره) مختوم شدهاند؛ با اينكه از کمیّت مدّ (کشش پايينترى) نسبت به هجاهاى بلند برخوردارند؛ گاه در وزن شعر مىتوانند، جاى هجاى بلند را تصرف كنند یا به عبارتی دیگر: {از آنجا كه کمیّتِ امتداد یا میزان کشش سیلابهای متحركِ كوتاه از هجاهای ساكن بيشتر و از هجاهاى بلند، كمتر است؛ گاه جایجای در اوزان شعر میتواند، بهجای یک هجای بلند در نظر گرفته شود، بدون اینکه گوش سلیمی از چنین تغییری آزرده شود! [فتحه در لهجههای گوناگون مانند؛ افعانستانی، تاجیکستانی و ... که برای نمونه "کتابِ من" را میگویند؛ "کتابَ من"]
توضیح اینکه این هجاهای کوتاه متحرک در پایان واژگان قرار دارند که این قابلیت را دارند، در شعر بهجای هجای بلند در نظر گرفته شوند!
مانند:
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبهى احزان شود روزى گلستان غم مخور
اى دل غمديده! حالت به شود دل بد مكن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
كه در اين مصاریع، حافظ به جاى سيلابهای بلند از هجاهاى كوتاه متحرك بهره جسته كه در سومين هجاى اول هر چهار مصرع فوق مشهود است. يعنى: صامتهای متحركِ «ف» در «يوسف»، «ى» در «كلبهى» «ل» در «دل»، «ر» در «سر»
☆
مصوت مرکب (Diphlongue)
فلك را سقف بشكافيم و طرحى (نو) دراندازیم
(حافظ شيرازى)
در گذشته صفت «نو» با میزان مدّ یا کشش بیشتری به گونهی مصوت مرکب «Now» به لفظ درمیآمده؛ نه «No» اما در گفتگوهای امروزی مردم صفت (نو) بیشتر بهصورت هجاى كوتاه (no) بهکار گرفته میشود تا سیلاب بلند (now) مگر اینکه بهشیوهی پیشینیان در تلفظ، "اُ" را مد (امتداد یا کشش) دهیم!
برای نمونه؛
امروزه کسی "فردوسی ferdosi" را نمیگوید؛ (ferdowsi) و همچنین "خسرو xosro" به صورت "xosrow" بهلفظ در نمیآید اما در سرودههای امروزی بیشتر بهصورت مصوت مرکب یا هجای بلند رایج است و کموبیش کوتاه!!
یکی از دوستان زبانشناس ادیبم، دکتر "م. پیمان" در این زمینه میگوید؛
((در گذشتهتر "نو" به صورت naw تلفظ میشده و بعد بهصورت now درآمده است))
بنابراین مصوت مرکب naw ادغامشدهی دو مصوت کوتاه (نَ) و (اُ) بوده است و همینطور مصوت مرکب now ادغامشدهی دو مصوت کوتاه (نُ) و (اُ)
یعنی اینکه این صفت، در شعر فقط هجای بلند (مصوت مرکب) محسوب میشده اما در اینعصر طرز تلفظها تغییر یافته و در محاورهها هجای کوتاه شمرده میشود. هر چند که بزرگان عروض کهن و جدید اینگونه هجاها را بلند فرض کردهاند اما حقیقت امر این است که نه بلندند و نه کوتاه، بلکه (مصوتهای مرکب) بینابیناند که البته بیشتر به هجای بلند نزدیکترند تا کوتاه! چراکه میزان کمیت آنها را میتوان با مد دادن تا نزدیک حریم هجای بلند ارتقا بخشید و یا گاه با کشش ندادن، چیزی میان سیلاب کوتاه و بلند البته نزدیکتر به هجای کوتاه فرض کرد!
مانند؛ سرودهی (عرفی شیرازی) که در پایینتر خواهد آمد!
دوست ادیبم دکتر مریم مقدم میگوید:
((واژگانی چون «now» به معنای «جدید» مصوت مرکب است. مصوتی مابین مصوت کوتاه و بلند. مصوتی كه زمان ادا کردنش، وضع اعضای گفتار تغییر میکند و صدا از یك مصوت به مصوت دیگر ختم مییابد. به گونهای که میتوانیم آن را در حكم دو مصوت بشماریم كه با هم آمیخته و بهصورت یک مصوت مرکب درآمده باشند. البته مصوت مركب، بسیط نیست، اما یك واج شمرده میشود. در واژههای: خسرو، فردوسی، نوروز، روشن و... دیده میشود. این مصوت را با «ow» نشان میدهند.)) [پایان مطلب دکتر مریم مقدم]
همانطور که میدانید، با امتداد بخشیدن به هجاهای کوتاه، نمیتوان از آنها سیلاب بلند استخراج کرد [و همینطور با کشش دادن به مصوت بلند «آ» نمیتوان از آن ارادهی سیلاب کشیده کرد] اما گاه در برخی از واژگان دارای واج مضموم در انتها، چنین چیزی مشاهده میشود. مانند؛ (نو، برو، شنو، خسرو)

و چنانچه واژهی «no» یا «now» را به دستگاه ثبت ارتعاش (ارتعاشسنج) بهنام enregistreur یا kymographe بسپاریم، به آن دو لفظ، قطعا امتیازی تا محدودهی هجای بلند نمیدهد. پرواضح است که واژگانی مانند «نو» برای اینکه دقیقا به هجای بلند تبدیل شوند، نیاز به یک صامت ساکن دیگر بعد از خود دارند، نه امتداد. این نوع هجای بلند، مصوت مرکب نام دارد. به عبارتی دیگر:
مردم امروزی ما غالبا در محاوره، مترادف واژهی "جدید" را به شکل «نو no» تلفظ میکنند و نه «نوو now»
از این روی شاعر به ضرورت وزن، چنانچه خوش بنشیند از هرگونه که مد نظرش بود؛ بهره میجوید که در پایینتر به ذکر نمونهای خواهیم پرداخت.

ما در زبان فارسی چنین لفظهایی «مصوت مرکب یا هجاهای میانه یا بینابین» را نیز داریم که از حیث کمیت مابین هجاهای کوتاه و بلند شمرده میشوند.
از نظر من مصوتهای مرکب بینابین که بهجای هجای بلند بهکار گرفته شوند، تولید سکتهی ملیح میکنند و دلیلش را در گذشتهتر عرض کردم که هجاهای بینابین دقیقا هجای بلند محسوب نمیشوند!
گروهی از عروضیان تلفظ امروزی را رد و به همان تلفظ پیشینیان بسنده میکنند که بهاعتقاد من در واقع تیری به تاریکی رها کردهاند. چون تلفظ نیز مانند زبان، تغییرپذیر است و با تغییر تلفظ قاعدهی عروضی نیز میتواند، تغییر یابد اما همچنان که شاهد هستیم، هر دو مورد نزد فارسیزبانان کاربرد دارد.

نمونههایی از اندارهگیریهای ارتعاش مصوتها 👆👆👆
●
«شو» همره بلبل به لب هر مهوش
(حافظ شیرازی)
در اینجا «شو» مصوت مرکب است که در مقام هجای بلند بکار رفته است.
●
«شو» خطر کن ز کام شیر بجوی
(حنظله بادغیسی)
در اینجا هم «شو» مصوت مرکب است که در مقام هجای بلند بکار رفته است.
●
بدگمان گر شده باشم مشو رنجه که کسی
مهربان شوخ ستمکارهنما نشنیده است
(عرفی شیرازی)
در اینجا «شو» هجای کوتاه است و در مجاورت همزه هم نیامده اما خوش نشسته است.
(غالب عروضدانان و شاعران مجرب با بهکارگیری "شو" بهعنوان هجای کوتاه مخالفند!
●
«برو» ای خواجهی عاقل! هنری بهتر از این؟!
(حافظ شیرازی)
در اینجا «رو» مصوت کوتاه است و به همزه وصل نشده اما در مجاورت آن آمده است.
●
«برو» ای گدای مسکین در خانهی علی زن
(محمد حسین شهریار)
در اینجا هم «رو» مصوت "هجای" کوتاه است و به همزه وصل نشده اما در مجاورت آن قرار گرفته است.
●
«برو» ای زن برو ای لکهی آلوده به ننگ
(مهدی سهیلی)
در اینجا هم «رو» مصوت "هجای" کوتاه است و به همزه وصل نشده اما در مجاورت آن قرار دارد.
●
«برو» ای دختر پالان محبت بر دوش
(کارو دردریان)
در اینجا هم «رو» مصوت "هجای" کوتاه است و به همزه وصل نشده اما در مجاورت آن قرار گرفته است.
●
البته این را هم فراموش نمیکنیم که قطعا بلند فرض کردن آخرین سیلاب واژگان مذکور بهتر است اما هجای کوتاه گرفتن آن سیلاب در مجاورت همزه نیز خوشآهنگ است.
حال اینکه به چه دلیل کوتاه شمردن هجاهای بینابین واژگانی چون؛ "نو" و "برو" و نظایر آن، قبل از همزه، خوشتر مینشیند تا در کنار دیگر واجها، از این قرار است.
چنانچه تعمق کنیم به این نتیجه میرسیم که همزه قابلیت وصل شدن به ماقبل خود را دارد و دلیل خوشتر نشستن هجاهای بینابین، قبل از همزه، به صورت سیلاب کوتاه نیز به همین منظور است که همزه در صورت وصل، حالت انعطافپذیری قابل توجهی نسبت به واج قبل از خود نشان میدهد و میتواند، بهعنوان یکی از مصوتها به روی صامت قبل از خود بنشیند اما چنانچه همزه اتصال هم نیابد، باز بهخاطر همان انعطافپذیری، موجب خوش نشستن مصوتهای مرکب بهصورت هجای کوتاه میگردد!
اما در این سروده:
نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی
(حافظ شیرازی)
●
اینکه در مصرع فوق، "نو" را میتوان هم هجای کوتاه فرض کرد و هم هجای بلند، دلیلش این است که غزل در بحر رمل و در وزن؛ فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن سروده شده است و شاعر با اختیارات شاعری میتواند، اولین هجا را هم بلند بیاورد و هم کوتاه! یعنی "فعلاتن" را به "فاعلاتن" بدل سازد!
پذیرفتن این عقیده که با تلفظ امروزی میتوان مصوتهای مرکب را در صورت خوش نشستن کوتاه شمرد، برای برخی که آن را خلاف سنت میدانند، بسیار دشوار به نظر میرسد.
☆
از نظر من اختیار شاعری «اشباع» سکتهی «ملیح» و «تسکین» سکتهی متوسط است. چراکه کار «اشباع» تنها بکارگیری هجاهای کوتاه به جای بلند است اما عملکرد «تسکین» تغییر ارکان عروضی نزدیک به همان کیفیت هجا است و با چند واج سر و کار دارد.
کسر
از آنجا كه واژگان تک هجایی مانند: {كه} و {به} و {تو} و ... هجای اول و آخرشان یکى است و به سيلاب ديگرى متصل نيستند؛ میتوانند، همانند هجای آخر واژگان محسوب شوند و بهجاى هجای بلند بكار روند! اين قاعده معمولاً در میانهی وزن و گاه در پايان وزن مصرع صورت مىپذيرد كه هجاى بلند به هجای کوتاه بدل میشود. مانند: وزن {مفاعیلن. مفاعیلن. فعولن} در بحر هزج ناسالم كه آخرین هجای بلند مصرع شعر میتواند، هم به سیلاب کوتاه بدل شود و هم کشیده که به نظر من از آنجا که کمیت امتداد هجای بلند دو برابر سیلاب کوتاه است؛ در صورت کوتاه شدن هجا، عمل "کسر" و در صورت کشیده شدن سيلاب، عمل "اضافه" انجام میپذیرد! مانند:
در اینجا شاعری غمناک خفته
رهى در سينهى اين خاك خفته
(رهی معیری)
سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه
ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نه
(سعدی شیرازی)
آخرین هجاى مصاریع كه در (های) ناملفوظِ واژگان «نه» و «خفته» نهفته است؛ در حقیقت نشانهی مکسور است و حرف قبل از «های» ناملفوظ هجای کوتاه تلقی میشود اما در مقام تقطیع، هجای بلند به شمار میرود. يعنى: (مفاعيلن. مفاعيلن. فعولن) [لن] آخرِ (فعولن) هجاى بلند است.
حال شاعر با اختيارات شاعرى خود مىتواند، مثلاً فعل (است) را به پايان مصرع بيفزايد و آخرين هجا را كشيده بيان كند و بگويد:
در اينجا شاعرى غمناك خفته است
از نظر من سكتهى مذكور از قواعد "اضافه" است. هر چند كه بسيارى آن را سكته ندانند. چون در اینگونه سرودهها وزن مصرع به پایان رسیده و با اندک مکثی میتوان به قرائت مصرع دیگر پرداخت؛ این نوع سکته، سکتهی ملیح بهشمار میرود!
☆
ویژگیهای (ن) [تقلیل]
از ديگر واجهایی كه از نظر عزیزان از تقطيع ساقط است؛ (ن) بعد از مصوت بلند است!
مانند: طوفان. کشتیبان و ...
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبهى احزان شود روزى گلستان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
تا ترا نوح است، کشتیبان ز طوفان غم مخور
كه در شعر فوق، از آنجا كه (ن) ساکن در واژگان [كنعان و گلستان] از کمیت کشش مصوت قبل از خود میکاهد؛ استقلال خود را از دست میدهد و به قول دکتر خانلری از تقطيع ساقط مىشود.
به اعتقاد اینحقیر در چنین مواردی سكتهى مليح روى میدهد.
طرفداران این طرز اندیشه پاسخ دهند؛ پس چرا در اینگونه موارد واج (م) ساکن که از لحاظ لطافت و کمیت پایین، بسیار به (ن) ساکن نزدیک است؛ از تقطیع ساقط نمیشود! حقیقت امر این است که واج (ن) هم از تقطیع ساقط نمیشود، بلکه در اینجا عمل تقلیل صورت میپذیرد و استقلال تقطیع جداگانه هجای (ن) در مصوت قبل از خود محو میشود!
قبل از اینکه به توجیه علمی آن بپردازم باید به عرض برسانم که در کتاب وزن شعر فارسی اثر؛ دکتر پرویز خانلری صفحهی ۱۴۵ آمده است:
((این نکته درست است که حرف "ن" هر گاه پس از یکی از مصوتهای بلند واقع شود؛ از نظر وزن مانند حروف صامت دیگر نیست. شمس قیس این حرف را "نون غیرملفوظ" خوانده است و میگوید: هر «نون» که ماقبل آن ساکن باشد و در شعر به تحقیق آن احتیاج شود، در تقطیع ساقط آید. مانند؛
چون نگارین روی او در شهر نیست
که «نون» در «چون» و «نگارین» از تقطیع ساقطاند))[پایان مطلب دکتر خانلری]
اما همانطور که ملاحظه میفرمایید «نون» در این دو واژه ناملفوظ نیست (همانگونه که دکتر خانلری در کتاب وزن شعر فارسی خود بهدرستی آن را ملفوظ میداند) بلکه به خوبی به لفظ درمیآید، آنهم به گونهای که گوش آدمی وجود یک واج زاید، یعنی: (ن) را به گونهی ملیح میشنود. ضمنا شمس قیس رازی واج "او" در "چون" را مصوت بلند گرفته است.
معدل طول ارتعاشات برخی از مصوتها و صامتهایی را که به وسیلهی دستگاه ثبت ارتعاش امواج صدا بهوسیله دکتر خانلری به ثبت رسیده است، از نظر گرامیتان میگذرانیم:

[«آ» قبل از (ن) ساکن با کمیّت ۱۹/۸ «آن»«آ» با کمیّت ۲۶/۵
«لب» با کمیّت ۱۹/۵]
(دکتر پرویز خانلری. وزن شعر فارسی. ص ۱۴۷)
یعنی: کمیّت معدل طول ارتعاشات هجای (آ) قبل از (ن) ساکن، هفت شماره هم از مصوت (آ) پایینتر است.
هنگامی که بعد از مصوت بلند (آ) واج ساکن (ن) بیاید و به (آن) بدل شود، گوش وجود (ن) اضافه را حس میکند، البته به صورت ملیح اما (م) ساکن که از حیثِ کمیت و کششِ هجا نزدیکترین واج به (ن) ساکن است، از امتداد مصوت بلند قبل از خود نمیکاهد و بعد از مصوت بلند (آ) بهعنوان هجای کوتاه مستقل تلقی میشود.
اعتقاد من بر این است، (ن) دارای شاخص و لطافت ویژهی لفظی است که از میزان کشیدگی مصوت بلند قبل از خود میکاهد و هر چند که میزان کمیت مَدّ واژهی (آن) نزدیک به هجای بلند (آ) است، باز میتوان آن را سکتهی ملیح قلمداد کرد. نتیجهی نهایی این که واژهی "آن" و امثالهم نه هجای کوتاه و نه بلند بلکه سیلاب بینابین تلقی میشود اما چون به هجای بلند نزدیکتر است، در وزن شعر جای سیلاب بلند را اشغال میکند!

☆
زحاف
(((عروضیان اختلافاتی را که ممکن است در هر یک از اوزان اصلی رخ دهد به طریقی که وزن از قاعده خارج نشود؛ تحت قواعدی ذکر و بیان می کنند که مجموع آنها زحافات و علل خوانده میشود))) [پایان مطلب دکتر خانلری]
دکتر خانلری. وزن شعر فارسی. صفحهی ۲۵۷
زحاف از نظر من بىارتباط با سكتهی ملیح نيست. هر چند که پايان مصرع است و اختلالى در آهنگ شعر ايجاد نمیکند! در زحافات چون کمیت هجاهای آخرین رکن مصرع تغییر نمیکند و وزن اصلى به وزن مشابه بدل مىشود، از نظر من نوعى سكتهی ملیح بهشمار مىرود.
مانند وزن:
فعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن
فعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن
☆
ساکن
از نظر من، کمیت مصوت کوتاه ساکن اندکی پایینتر از مصوت متحرک است!
چرا که واجهای ساکن از کمیّت کشش پایینتری نسبت به واجهای متحرك يا هجای کوتاه متحرک برخوردار است.
مسيح صبح به عطر نفس ز راه رسيد
(مهدى سهيلى)
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
(حافظ شیرازی)
در شعر فوق [هاى] "راه“ و «شاه» ساکن است اما در وزن شعر (مفاعلن. فعلاتن. مفاعلن. فعلن) مىبايست متحرك بیاید که به ضرورت بيان احساس و انديشه و فرمان قافيه ساكن آمده و به نظر من سكتهى مليح صورت پذيرفته است.
بهاعتقاد من، یک صامت ساکن از حیث کمیت تقریبا برابر است، با یک صامت متحرک و با استناد به مطلب ذیل که برای نمونه: (د) در واژگانی چون (باد) و (باده) تقریبا دارای کمیت هجایی یکسان است (مانند: «عمر او بر باد رفت» و «عمر او در باده رفت») و این در حالی است که اگر از حیث وزن در یک رکن، از هر دو واژه میتوان بهره برد؛ به این علت است که (د) ساکن در [باد] بر کمیت امتداد یا کشش مصوت بلند قبل از خود میافزاید و آن را به هجای کشیده بدل میسازد اما واژهی [باده] دارای یک هجای بلند و یک هجای کوتاه مکسور است که قاعدتا یک هجای کشیده که دارای یک سیلاب بلند و یک کوتاه ساکن است، از حیث کمیت نزدیک به یک سیلاب بلند و یک کوتاه مکسور است که به اعتقاد من در اینگونه موارد در هجای کشیده سکتهی ملیح روی میدهد. بهعبارتی دیگر؛ کمیت یک واج ساکن نزدیک به یک واج مکسور است. حال جایجای از آنجا که (د) در (باده) صامت کوتاه متحرک مکسور است و کمیّت امتدادش نزدیک به هجای بلند نیز است؛ میتواند در شعر جای صامت بلند را اشغال کند اما صامت کوتاه ساکن (د) از چنین مزیتی برخوردار نیست.
☆
قاعدهی قلب
(قلب، عبارت است از: قرار دادن هجای کوتاه به جای هجای بلند یا به عکس به طریقی که کمیت اصلی وزن تغییر نپذیرد)
[پرویز خانلری. وزن شعر فارسی. صفحه ی ۲۶۸] [پایان مطلب دکتر خانلری]
منظور از قلب که آن را جایجای سکتهی ملیح میدانم، تغییر محل هجای بلند و کوتاه با یکدیگر است، بدون آنکه در کمیت امتداد هجای رکن تغییری روی دهد. جابجایی یک هجای بلند با یک هجای کوتاه! يعنى: (فاع) به (فعل) یا (فعل) به (فاع) تغییر یابد. مانند تغییر (مفتعلن) به (مفاعلن) و (مفاعلن) به (مفاعیلُ) من فرآیند قاعدهی «قلب» یعنی؛ جابجایی هجاهای کوتاه و بلند در بعضی از اوزان شعر که موجب پذیرش طبع سلیم آدمی نمیگردد، جایجای مردود میشمارم!
یعنی هم یک هجای کوتاه و بلند جای خود را به یکدیگر سپردهاند و هم اینکه در برخی اوزان مانند: (مفتعلن. مفاعلن. مفتعلن. مفاعلن) میتوان محل (مفتعلن) و (مفاعلن) را با یکدیگر تعویض کرد و این همان حالتی است که شنوندگان متوجه هیچگونه تغییری در وزن شعر نمیشوند. به نظر اینحقیر بهره بردن از قاعدهی قلب تا جایی که به تغییر وزن نینجامد، اشکالی ندارد اما باز بهتر است از این عمل پرهیز شود!
نکتهی مهم اینکه؛ (مفاعیلن U - - -) نمیتواند، به (فاعلاتن - U - -) تبدیل شود و همینطور (مستفعلن - - U -) نیز به (مفعولات - - - U)
می خور که ندانی ز کجا آمدهای
(خیام نیشابوری)
اصل وزن رباعی (مفعولُ. مفاعلن. مفاعیلُ. فَعَل) [ _ _ ن/ ن _ ن _/ ن _ _ ن/ ن _ ] بوده که (مفاعلن) به (مفاعيل) بدل شده است اما در این وزن تبدیل (مفاعیل) به (مفاعلن) در سومین رکن، موجب نامطبوع شدن وزن رباعی میگردد. یعنی؛ وزن (مفعول. مفاعیل. مفاعلن. فعل) نامطبوع است.
دیگر قاعدهی قلب، تغییر (مفاعلن) به (مفتعلن) و برعکس در برخی اوزان:
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
(حافظ شیرازی)
●
كه وزن شعر مذکور (مفتعلن. مفاعلن) دو بار است که هر (مفتعلن) میتواند، به (مفاعلن) بدل يابد و در نتیجه سكتهى مليح روی دهد. (البته برخی از عروضشناسان، آن را سکتهی ملیح فرض نمیکنند و تنها تغییر در وزن میدانند، از این روی با این پدیده مخالفند و عمل قلب را جایز نمیدانند) و این نگارنده با اینکه این عمل را سکتهی ملیح و تنوع در وزن آهنگین شعر فرض میکند؛ باز معتقد است که در سرودن شعر، بهتر است، از این عمل بهره برده نشود. به تعبیری دیگر: اگر در وزن: (مفتعلن. مفاعلن. مفتعلن. مفاعلن) یکی از ارکان افاعيل عروضى (مفتعلن) به (مفاعلن) تغيير یابد؛ سکتهی ملیح صورت میپذیرد.
در اين قطعه از اين نگارنده: ⤵
(هر نگهى که میکنی به مرده روح میدهد)
در حالی که وزن مصرع فوق:
{مفتعلن. مفاعلن. مفاعلن. مفاعلن} است و میتوان به اصل وزن سرود و گفت:
(هر نگهی که میکنی روح به مرده میدهد)
(مفتعلن. مفاعلن. مفتعلن. مفاعلن)
در مصرع اول سکتهى ملیح صورت گرفته است.
استفاده از (مفاعلن) بهجاى (مفتعلن) (U - U -) بهجاى (- UU -)
كيست كه پيغام من به شهر شروان برد
يك سخن از من بدان مرد سخندان برد
گويد: خاقانيا! اين همه ناموس چيست!
نه هر كه دو بيت گفت لقب ز خاقان برد
(جمالالدين محمداصفهانى)
كه در آخرين مصرع فوق (قاعدهى قلب) مشهود است. اگر در وزن: (مفتعلن. مفتعلن. مفتعلن. مفتعلن) یکی از ارکان به "مفاعلن" بدل یابد، جالب به نظر نمیرسد!
از بهره بردن از قاعدهی قلب در وزن (مفاعلن. فعلاتن. مفاعلن. فعلاتن) و تبدیل (مفاعلن) به (مفاعیل) وزن نامطبوعی حاصل میشود.
یعنی: (مفاعلن. فعلاتن. مفاعیل. فعلاتن) (ن - ن - / ن ن - - / ن - - ن / ن ن - -)
زیرا در بخش انتهایی ارکان یعنی پایان رکن سوم و اولین رکن چهارم، سه هجای کوتاه در کنار یکدیگر قرار میگیرند و موجب سکتهی قبیح میگردند!
یا: در وزن (مفاعلن. فعلاتن. مفاعلن. فعلن) اگر قواعد "تسکین" و "قلب" در ارکان دوم و سوم (در کنار هم به صورت متوالی) صورت پذیرد؛ وزن حاصله نامطبوع و غیرقابل پذیرش دارندهی گوش سلیم است؛ ولو در چیدمان افاعیل عروضی (ارکان) و این وزن در برخی از مصاریع، اندکی قابل تحمل به نظر رسد. مانند:(مفاعلن. مفعولن. مفاعیل. فعلن)
(U - - U / - - - / - U - U / - - )
"بگو به سعدی، ای جان! که استاد شعری"
اما اگر در رکن اول هم از قاعدهی قلب بهره برده شود، بسیار نامطبوعتر است! یعنی: (مفاعیل. مفعولن. مفاعیل. فع لن)
اما در تبدیل (مفاعلن) به (مفتعلن) بهجز در رکن اول ایرادی مشاهده نمیشود. یعنی: (مفاعلن. فعلاتن. مفتعلن. فعلاتن)
در وزن مذکور به کارگیری قاعدهی "تسکین" در کنار قاعدهی "قلب" توصیه نمیگردد، زیرا موجب سردرگمی مخاطبین در خواندن و شناسایی وزن اصلی شعر میگردد که به اعتقاد من این چنین پدیدهای قبیح بهشمار میرود! یعنی: (مفاعلن. فعلاتن. مفتعلن. مفعولن) (ن - ن - / ن ن - - / - ن ن - / - - -) یا: (مفاعلن. مفعولن. مفتعلن. مفعولن)
بدیهی است که (مفتعلن. مفعولن. مفتعلن. مفعولن) قبیحتر و نامطبوعتر است!
توضیح اینکه؛ (مفتعلن - ن ن -) هم از قاعدهی "تسکین" پیروی میکند و هم قاعدهی "قلب" اما (فعلاتن) فقط "تسکین" پذیر است و در شعر از قاعدهی قلب پیروی نمیکند و به (مفاعلن) تغییر نمییابد!
به اعتقاد من، عمل قلب در وزن: (مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن) که به صورت: (مفتعلن، مفاعلن، مفتعلن، مفاعلن) درآید؛ جایز نیست. زیرا وزن مذکور، (یعنی وزنی که در آن عمل قلب صورت پذیرفته) خود وزنی جدا از وزن اصلی محسوب میشود. من بر این باورم که در صورت چنین پدیدهای عمل سکتهی ملیح صورت میپذیرد اما سکتهی ملیح غیرمجاز!
و اما اگر در یک مصرع، تنها یک بار از این قاعده بهره برده شود، یعنی مثلا وزن (مفتعلن ٤ بار) به (مفتعلن، مفاعلن، مفتعلن، مفتعلن) بدل شود؛ هر چند که این عمل را هم روا نمیدانم اما شاید بر ضرورت بیان احساس یا اندیشه تا حدودی برای برخی قابل توجیه باشد!
☆
دو. سکتهی متوسط. عکس اشباع، "تقلیل"
سكتهاى است كه نه ملیح و لطيف است تا گوش را نوازش دهد و نه آنچنان خشن تا موجب آزردگی آن شود.
مانند:
گر از این منزل ویران بهسوی خانه روم
(حافظ شیرازی)
عکس اشباع "تقلیل" یعنی کوتاه شمردن هجاهای بلند در واژگانی چون؛ (سو، بازو، هندو) که از نظر من اختیارات شاعری شمرده نمیشود، زیرا پدیدهی ملیحی نیست! در حقیقت زمانیکه شاعر برای بیان احساس و اندیشهی خود در تنگنای وزن قرار میگیرد، به انجام عکس اشباع روی میآورد!
در چنین مواقعی خوانندهی شعر باید، "سوی" را "سُیِ" و "بازوی" را "بازُیِ" و "هندو" را "هندُ" بهلفظ درآورد!
از نظر من این نوع تقلیل (عکس اشباع) سکتهی متوسط بهشمار میرود!
☆
قاعدهی ابدال، تسکین
همانگونه که میدانید؛ سبک شعری گروهی از شاعران بدین گونه است که دو هجای کوتاه افعال را به یک سیلاب بلند (که هِجای اول آن متحرک و هجای دوم آن ساکن است) بدل میکنند، حال اینکه چنین پدیدهای تا چه اندازه درست یا نادرست است، ادیبان آگاه بهخوبی میدانند!
عمل ابدال یا بدل کردن دو هجای کوتاه به یک هجای بلند، در یک واژه، مانند؛ (بِنِگر) به (بِنگر) و (بِنِشین) به (بِنشین) کار خطایی نیست اما این عمل میبایست همانند واژگان ذکرشده، بهدرستی صورت پذیرد تا موجب اشکال در درک معنا و بدآهنگی واژگان نگردد!
بدیهی است، شاعران اهل علم بهطور قطع میدانند؛ چنانچه افعال با تلفظ اصلی بیان شوند، بهتر است! برای نمونه؛ بر اساس نظرسنجیام، تبدیل (بِزُداییم) به (بِزْداییم) و (بِرُباییم) به (بِرْباییم) به مذاق لطیفطبعان خوش نیامد اما تبدیل (بِشِکافیم) با فتحهی "ب" و "ش" به (بِشکافیم) مورد انتقاد کسی واقع نشد و چنین پدیدهای دارای انگیزهای کاملا علمی است!
همواره بر این باور بودهام که بهمنظور پدید آوردن ابدال یعنی؛ ساکن کردن حرف دوم افعال، میبایست نشانهی حرکت آن با نشانهی حرکت حرف اول هماهنگ باشد. یعنی اگر نشانهی حرکت حرف اول فتحه، کسره یا ضمّه بود، باید نشانهی حرکت حرف دوم نیز هماهنگ با نشانهی اول باشد تا عمل ابدال خوش بنشیند! مانند تبدیل؛ (بِنِگر) به (بِنگر) بهضرورت وزن شعر که در دبیرههای بالاتر عرض شد و این بدان معناست که ساکن کردن حرف دوم افعالی که دارای نشانهی حرکت مضموم است اما نشانهی حرکت حرف اول آن فتحه یا کسره است؛ کاری است که غالبا موجب بدآهنگی واژه و گاه موجب عدم درک شنونده در درک آن میشود که چنین پدیدههایی در گفتوگوهای روزمرهی مردم با گوش مانوس نبوده و متأسفانه این حرکت در اشعار بسیاری از شاعران (مانند؛ مهدی اخوان ثالث) بهوفور یافت میشود که گویی چنین شیوهای همواره ملکهی ذهنشان بوده است.
(بِنِگر) را میتوان بهصورت (بِنْگر) و (نَتَوان) را ( نَتْوان) درآورد!
[نسبت دوست به هر بیسروپا نَتوان کرد]
(حافظ شیرازی)
اما (بِرُباییم) را نباید به (بِرْباییم) و (بِتَوان) را به (بِتْوان) بدل کرد که عدم هماهنگی حرکت حرف دوم با حرف اول موجب ایراد میشود و جز چند مورد، آنهم نه در ابدال بلکه در وصل همزه مانند؛ (کَزین) کوتاهشدهی (کِه از این) که کاف "کزین" مفتوح و کاف "که" مکسور است، موارد بیشتری ندیدهام!
البته فراموش نشود که در این زمینه استثنا نیز وجود دارد. مانند: (بِگُذار) که عموم مردم آنرا (بِگذار) یا (بُگْذار) بهلفظ درمیآورند!
یکی دانستن ابدال و تسکین
امروزه گروهی ابدال و تسکین را با یک نام میخوانند که البته از اهمیت چندانی برخوردار نیست اما در گذشته بسیاری از عروضدانان و شاعران میان ابدال و تسکین اندک تفاوتی قائل میشدند! همینقدر عرض کنم؛ هر تسکینی ابدال است اما هر ابدال تسکین نیست!
عروضشناسان نظرهایشان را بر پایهی میزان دانش خود و نامگذاریهای عروضی را بر مبنای ذوق و سلیقهی خود ارائه میدهند و هرچند در تسکین هم عمل تبدیل صورت میپذیرد اما به باور من بهتر است که ابدال و تسکین را از یکدیگر متمایز سازیم تا خوانندهی تشنهی مطالب عروضی بداند که تبدیل دو هجای کوتاه به یک سیلاب بلند بر چه پایهای صورت پذیرفته است. من بر این باور پایدارم؛ چنانچه تبدیل دو هجای کوتاه به یک هجای بلند درون یک واژه انجام پذیرد، ابدال نام دارد. مانند؛ "بِنِشین" و "بِنشین" همچنین؛ (بِنِگر) و (بِنگر) و ... اما تسکین قاعدهای است که در وزن شعر صورت میگیرد و آن تبدیل دو هجای کوتاه به یک سیلاب بلند در رکنهای عروضی است. مانند؛ (سرخیِ نارنجش نارنجک است)
تسکین
تسکین در عروض عبارت است از: جايگزينى يك هجاى بلند بهجاى دو هجاى كوتاه در وزن شعر، به گونهاى كه كميّت اصلى وزن شعر تغيير نيابد. يعنی: میزان یا کمیّت یک هجای بلند دو برابر هجای کوتاه است که البته گوش سليم این تغییر را به خوبی متوجه میشود! بهعبارتی دیگر؛ از آنجا که نوع مصوتها بر مبنای مَد یا کشش یا ارزش زمانی آن صورت میپذیرد و امتداد زمانی یک هِجای بلند بهطور تقریبی برابر با دو هجای کوتاه است، شاعر میتواند، در برخی از بحرهای عروضی مانند؛ (بحر رمل مثمن مخبون وزن؛ فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن) بهجای دو هجای کوتاه یک هجای بلند بیاورد. یعنی؛ جاییکه در یک رکن، وزن شعر دو هجای کوتاه بطلبد و شاعر به ضرورت معنا یک سیلاب بلند استخدام کند، میگویند؛ عمل تسکین را صورت داده است! برای نمونه؛ در وزن یادشده، سومین رکن را بهجای "فعلاتن" بیاورد؛ "مفعولن" یعنی؛ (فعلاتن فعلاتن مفعولن فعلاتن) که تسکین با پدیدهی ابدال توفیر قابل توجهی دارد اما اصراری بر پذیرش آن از سوی مخاطبان ندارم!
مثلا در آغاز رکن اول سرودهی (روزی عقابی) ناصر خسرو (مفعولُ) "بِنِگر" جای نمیگیرد و شاعر از ابدال در واژهی "بِنِگر" سود میجوید و میگوید؛
[بِنگر به عقابی که منی کرد و چهها خاست]
و؛
[بِنگر که ازين چرخ جفا پيشه چه برخاست]
اما رکن اول سرودهی (مکان آدمیت) سعدی با دو هجای کوتاه (فعلاتُ) آغاز میشود و شاعر از لفظ "بِنِگر" بهره میجوید؛
[بِنِگر که تا چه حدست مکان آدمیت]
عمل تسکین به طور کل در سه جایگاه رکن صورت میپذیرد:
در اولین رکن؛ بهجای دو هجای کوتاه (فعلاتن) (ن ن - -)
در میانهی ارکان؛ بهجای دو هجای میانی (مفتعلن) (- ن ن -)
در انتهای ارکان؛ بهجای دو هجای کوتاه آخر (مستفعل) (- - ن ن)
توضيح اينكه: هر چند دارندگان ذوق و طبع سليم، پروانهی بهرهگيرى از قاعدهی تسکین را صادر كردهاند و شاعران بزرگی از آغاز شعر تاکنون به ضرورت بیان اندیشه و احساس از این قاعده بهره بردهاند اما به اعتقاد من اين اقدام عمدتاً از روی ناچاری شاعر در عدم توانایی بکارگیری وزن اصلی شعر سرچشمه مىگيرد. چرا كه سود جستن از چنين قاعدهاى از روان بودن ريتم و گردش عادى وزن مىكاهد!
به عبارتی دیگر: از نظر من (تسکین، چنانچه از عیوب وزن بهشمار نرود، از محاسن هم نیست! زیرا کسی از قاعدهی تسکین بهره میبرد که در آشتی دادن وزن شعر با مفاهیم ناتوان میشود و از سر اجبار از این قاعده بهره میبرد اما به اعتقاد من زمانی که پای بیان احساس و اندیشه در میان باشد؛ این قاعده میتواند، کارساز باشد و وزن اصلی را میبایست پیش پای احساس و اندیشه قربانی کرد و از قاعدهی تسکین بهره برد! زیرا رسالت شاعری بر وزن و قالب شعر مقدم است! حال اگر واژهای موجود باشد و شاعر بتواند، با استخدام آن از قاعدهی تسکین دوری گزیند اما با واژهای دیگر از عمل تسکین بهره برد؛ در آن صورت میتوان گفت؛ دچار ضعف شاعری شده است!) عبارت فوق بدین معناست که اگر بزرگان سخن در سرودههایشان از عمل تسکین بهره بردهاند؛ بهترین گزینش را به ضرورت بیان اندیشه و احساس انجام دادهاند!
روخوانی شعری که شاعرش از سكتهى متوسط يا تسكين بهره برده؛ گاه برای عوام مشکل بنظر مىرسد، چرا که توانايى آنرا ندارند که آنرا با ريتم صحیح بخوانند تا از وزن خارج نشوند و چون به اصطلاحهای عروضى واقف نیستند و نمىتوانند، مقصود خود را با آن بيان كنند؛ تنها میگویند: احساس میکنیم، وزن شعر روان نیست و این بدان معناست که: حتّا مردم عادی هم که از علم عروض آگاهیهای لازمه را ندارند؛ درمییابند که سرودهی تسکیندار روان نیست!
به اعتقاد من؛ اگر در يك مصراع بيش از يكبار هجاهاى بلند را بهصورت متوالی به جاى دو هجاى كوتاه بكار ببريم؛ سکتهی قبيح پدیدار مىگردد. مثلاً؛ در بحر [رمل مثمن مخبون محذوف] یعنی؛ در وزن: [فعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن] اگر تنها در یک رکن (جز رکن اول) عمل تسکین صورت پذیرد؛ سکتهی متوسط روی میدهد اما اگر در دو رکن به طور متوالی عمل تسکین صورت پذیرد و وزن به (فعلاتن. مفعولن. مفعولن. فعلن) تغییر یابد؛ سکته از متوسط به قبیح بدل میشود.
اکنون توجه شما را به بیت زیر جلب میکنم:
هستم باد گشته سر از پی نیستی روان
هستی هر تنم ولی نیست تنم دریغ من«خاقانی»
[ _ ن ن _/ ن _ ن _/ _ ن ن _ / ن _ ن _ ]
(مفتعلن. مفاعلن. مفتعلن. مفاعلن)
که بدل شده است به:
[ _ _ _ / ن _ ن _ / _ ن ن _ / ن_ ن _/ ]
(مفعولن. مفاعلن. مفتعلن . مفاعلن)در دومین هجای بیت فوق، دو سیلاب کوتاه به یک هجای بلند بدل شده و قاعدهی تسکین صورت پذیرفته است! یعنی: «مفتعلن» به «مفعولن» تغییر یافته!
در چنین رکنی (مفتعلن) میتوان از قاعدهی «قلب» نیز بهره برد و «مفتعلن» را به «مفاعلن» بدل ساخت!
از نظر من چنین مواردی [تسکین] در زمرهی سکتهی متوسط است، چون در حین اینکه گوش به تغییر ناگهانی وزن پی میبرد؛ آن را هم میپذیرد! بکارگیری تسکین در وزن: (مفتعلن. فعلاتن. مفتعلن. فعلاتن) مطبوع نیست. یعنی اینکه هم "فعلاتن" و هم "مفتعلن" به "مفعولن" تبدیل شود: (- - - / - - - / - - - / - - -)
مفعولن چهار بار و یا: (مفتعلن. مفعولن. مفعولن. فعلاتن) و ... که در گذشتهتر گفتیم: استفادهی دو تسکین به صورت متوالی در کنار یکدیگر موجب عدم شناسایی وزن میشود و سکتهی قبیح تلقی میگردد!
و اما بهره بردن از این قاعده در هجای آغازین مصاریع جالب بهنظر نمیرسد! مانند:
هستم باد گشته سر از پی نیستی روان
هستی هر تنم ولی نیست تنم دریغ من
كيست كه پيغام من به شهر شروان برد
يك سخن از من بدان مرد سخندان برد
گويد خاقانيا اين همه ناموس چيست!
نه هر كه دو بيت گفت لقب ز خاقان برد
«خاقانی»
[هستم] باد ...
و:
[گوید] خاقانیا ...
استفاده از تسکین در اول مصاریع کاملاً مشهود است!
البته آنطور که از سرودههای خاقانی برمیآید؛ ایشان از دانش عروضی آگاهیهای لازمه را داشته اما گاهی با نگاهی از منظر شخصی خود به مسائل عروضی نگریسته است و قطعاً بزرگانی چون (حافظ) و (سعدی) با تسکین در هجاهای آغازین او مخالف بودهاند و دلیلش هم این است که همانند خاقانی در سرودههای خود از قاعدهی تسكین در هجاهای اولیه بهره نبردهاند!
در نظر من تسکین که در پایان مصاریع میآید و از زحافات شمرده میشود؛ سکتهی ملیح، در وسط رکن سکتهی متوسط و در اولین هجای رکن اول، نزدیک به سکتهی قبیح است.
در مجموع بهطور اعم؛ «تسکین» را در هیچ کجا قبیح فرض نمیکنم، جز سهجا! اول اینکه یک "تسکین" در کنار "قلب" و دیگر اینکه دو تسکین یا بیشتر بهطور متوالی در کنار یکدیگر بکار روند تا جایی که روخوانی سروده دشوار و شناسایی وزن اصلی مشکل یا غیرممکن باشد و سوم اینکه عمل تسکین در آغاز مصرع صورت پذیرد! از نظر من هرگونه تغییر در کمیت هجاها که موجب عدم شناسایی ریتم اصلی گردد؛ قبیح است!
ضمناً آن دسته از «تسکین» که باعث تغییر وزن گردد؛ از نظر من مطرود است. مانند وزن:
فعلاتُ. فاعلاتن. فعلاتُ. فاعلاتن
ن ن _ ن / _ ن _ _ / ن ن _ ن / _ ن _ _ /
مانند:
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
[وزن شبه دوری!]
که اگر در آن عمل تسکین صورت پذیرد، تبدیل میگردد، به:مفعولُ. فاعلاتن. مفعولُ. فاعلاتن
_ _ ن / _ ن _ _ / _ _ ن/ _ ن _ _
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
اگر دقت کنیم، میبینیم، اگر دو هجای کوتاه آغازین اولین وزن شبهدوری یعنی: [فعلاتُ. فاعلاتن ...] را طبق قاعدهی تسکین به یک هجای بلند تبدیل کنیم، دومین وزن [یعنی: مفعولُ. فاعلاتن ...] بهدست میآید که دوری است!
برخی در تعریف سکتهی ملیح میگویند؛
(ما در شعر فارسی اختیاری شاعرانه داریم، با نام «تسكین» كه در طی آن شاعر میتواند به جای دو هجای كوتاه یك هجای بلند بیاورد، این امر منجر به ایجاد «سكته» میشود كه در اصطلاح عروضی به آن «سكتهی ملیح» نیز میگویند)
اما باید از آن بزرگواران پرسید که چه معیاری را برای شناسایی سکتهی ملیح پذیرفتهاند؟ چراكه سكتههاى مليح مانند: اختیارات "قلب" یعنی: تبدیل (مفتعلن) به (مفاعلن) و (مفاعلن) به (مفاعیل) و بالعکس، در كلام آهنگين برخی اوزان تا حدی بسیار از لطافت وزن برخوردارند كه گوش سليم نيز متوجه چنين تغييراتى در وزن شعر نمیشود اما در عمل (تسكين) در اول و میان وزن، گوش سليم آدمى متوجه اين جابجايىها مىشود و «تسكين» را از وزن اصلى تميز میدهد! بنابر این عروضشناسانی که قاعدهی «تسکین» را ملیح میدانند، پاسخ دهند؛ قاعدهی «قلب» که در شعر روحنواز است و حتا موجب تغییر وزن میگردد ولی گوش سلیم کسی متوجه این تغییرات و جابجایی هجاها نمیشود؛ چه نام دارد؟
تسکین در برخی از اوزان با ضرب تند برای تنوع در وزن شعر جالب به نظر میرسد. یعنی اینکه تسکین از شدت یکنواختی وزن "مونوتن" اندکی میکاهد. مانند وزن: (مفتعلن. مفتعلن. فاعلن)
سرخی نارنجش نارنجک است
(مهدی سهیلی)
جدا از اینکه در گذشتهتر ذکر کردم؛ بهتر است، شاعر در وزن اصلی بسراید و کمتر به ایجاد "تسکین" در شعر بپردازد اما این را هم باید پذیرفت که استفاده از اختیارات شاعری در آغاز مصاریع و بکارگیری هجاهای کشیده و ساکن کردن حروف متحرک نیز از حالت مونوتون (یکنواختی) وزن شعر میکاهد و به ایجاد تنوع در وزن میپردازد!
☆
دکتر شمیسا عمل تسکین میان ارکان را غیرمجاز و قبیح فرض میکند و میگوید:
[سکته در همهی ارکان وزن به جز رکن آخر اتفاق میافتد و اگر این سکتهها در محل اتصال ارکان باشند؛ سنگینتر به نظر خواهند رسید که به آن سکتهی قبیح گویند] [پایان مطلب دکتر شمیسا]
(سیروس شمیسا آشنایی با عروض و قافیه ۱۳۸۹ صفحهی ۷۶ تهران: میترا به نقل از کتاب سکتهی عروضی در شعر ناصرخسرو صفحهی ۵۵ نویسندگان حکیمه دبیران و امیر درواری سال هفتم. شمارهی دوم. تابستان ۱۳۹۳)
پر واضح است که این بزرگوار به جای اینکه از طریق گوش سلیم وزن شعر را بسنجند و به تغییرات وزنی واقف شوند؛ تلاش کردهاند از روی تقطیع عروضی به حقیقت دست یابند و این در حالی است که هر وزن آهنگین شعر را می توان با ارکان گوناگون تقطیع کرد! چرا که ارکان قراردادی هستند و ساختاری زیر بنایی ندارند! برای نمونه وزن:
مفعول. فاعلات. مفاعیل. فاعلن
(- - ن / - ن - ن / ن - - ن / - ن -)
را میتوان اینگونه نیز تقطیع کرد
مستفعلن. مفاعل. مستفعلن. فعل
- - ن - / ن - ن ن / - - ن - / ن -
همانطور که ملاحظه فرمودید، در تقطیع اول یک هجای کوتاه در پایان رکن دوم و یک هجای کوتاه دیگر در اول رکن دوم آمده است اما در تقطیع دوم هر دو هجای کوتاه بهطور متوالی در رکن دوم کنار هم آمده است و میتوان طبق قاعدهی تسکین هر دو هجای کوتاه را به یک هجای بلند بدل کرد.
مانند عمل تسکین در این مصاریع از حافظ شیرازی:
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
که با این حساب طبق نظر جناب شمیسا عمل تسکین در هر دو مصرع قبیح و مردود است؛ در حالیکه هرگز چنین نیست و از نظر من سکتهی متوسط بهشمار میرود!
و بهعبارتی دیگر و توضیحی بیشتر که مطلب بهتر افاده شود:
((ایشان فرمودهاند: سکته جز رکن آخر در همهی ارکان اتفاق میافتد؛ منظورشان این بوده که در رکن آخر تنها زحاف روی میدهد و زحاف سکته محسوب نمیشود و این در حالی است که اصولا در رکن آخر هر وزن میتواند، جدا از زحاف، سکتهی قبیح هم صورت پذیرد. مانند وزن: (مفتعلن. مفتعلن. مفتعلن . مفتعلن) که اگر هجایی کسر و یا اضافه و یا جایش تغییر یابد و مثلا آخرین رکن به (مستفعلن) یا (فاعلاتن) بدل شود؛ وزن مختل میشود و سکتهی قبیح روی میدهد!
ایشان نیز پدیدهی «سکتهی ملیح» را تنها در «تسکین» میدانند و معتقدند: تسکین در میان دو رکن سکتهی قبیح است! یعنی: بهجای آخرین هجای کوتاه انتهای یک رکن و اولین هجای کوتاه رکن بعد یک هجای بلند بیاید. مانند وزن:
مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن
_ _ ن / _ ن _ ن / ن _ _ ن/ _ ن _
یا:
مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعَل
_ _ ن _/ ن _ ن ن/ _ _ ن _/ ن _
در این نوع چیدمان ارکان دو هجای کوتاه کنار هم قرار دارد که میتوان هر دو تقطیع را با تسکین اینگونه خواند:
_ _ ن / _ ن _ _ / _ _ ن / _ ن _
مفعولُ فاعلاتن مفعولُ فاعلن
یا:
_ _ ن _/ ن _ _ _/ _ ن _ ن / _
مستفعلن. مفاعیلن. فاعلاتُ. فا
در اولین تقطیع تسکیندار، تسکین بین دو رکن صورت پذیرفته اما در تقطیع دوم نه!
همانطور که ملاحظه فرمودید، اوزان را با ارکان مختلف میتوان، تقطیع کرد و این بدان معناست که اولین و آخرین هجای ارکان مربوط به نوع گزینشِ رکن در تقطیع کردن است))
تسکین در برخی اوزان که به تغییر وزن میانجامد، جایز نیست. در وزن (فعلات. فاعلاتن. دو بار) اگر عمل تسکین صورت پذیرد و برای مثال: مصرع (همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی) به (هر شب در این امیدم تا باد صبحگاهی) تغییر یابد؛ وزن به (مفعول. فاعلاتن. دو بار) بدل میشود که در اینجا عمل تسکین به دو دلیل جایز نمیباشد:
اول اینکه؛ تسکین در وزن مذکور (فعلات. فاعلاتن. دو بار) از لطافت وزن میکاهد و دلیلش هم این است که یک هجای بلند به جای دو کوتاه، بر شدت ضرب وزن میافزاید!
دوم اینکه؛ به وزن (مفعول. فاعلاتن. دو بار) بسیار نزدیک میگردد. هر چند که از حیث تکیه و شتاب در بیان با یکدیگر متفاوتاند!
یعنی اینکه؛ در وزن (مفعول. فاعلاتن. دو بار) ارکان بدون تکیه و با شتاب ادا میشوند اما عمل تسکین در وزن (فعلات. فاعلاتن. دو بار) موجب میشود که ارکان با تکیه در اولین هجای بلند آغاز شود. یعنی؛ (مفعول. فاعلاتن. مفعول. فاعلاتن)
جان کلام اینکه از نظر من تسکین در آغاز مصرع سکتهی قبیح و در میانهی مصرع سکتهی متوسط و در پایان مصرع سکتهی ملیح یا زحاف نام دارد و علت این که تسکین در میان ارکان را سکتهی متوسط نامیدم، برای این بود که گوش شنونده متوجه این تغییر وزن میشود اما آزرده نمیگردد و نه به خاطر اینکه این عمل در میانهی مصرع انجام شده است.
☆
خلاف تسکین
اولین بار به سال پنجاهوپنج عمل خلاف تسکین را به طور تصادفی در مصراعی دیدم که ساخته و پرداختهی پیرمرد فروشندهای بود و گهگاه میسرود و این بیت را به روی در دکهاش ثبت کرده بود:
(ای دل چرا غمینی از این جهان هستی
خوش باش تا دم مرگ و بنشین به میپرستی)
[البته «مرگ و» میبایست به دو هجای کوتاه بدل شود تا وزن درست شود]
در آن زمان معنای تسکین و خلاف آن را نمیدانستم اما در نزد خود میگفتم: اگر (و) ربط حذف شود؛ وزن درست میشود! خلاف تسکین یعنی تبدیل یک هجای بلند به دو هجای کوتاه!
فرض کنیم؛ سرودهای در وزن (مستفعلن. فعلاتن - - ن - / ن ن - -) است. حال اگر در قطعه شعری که بر این وزن سروده شده است؛ از قاعدهی تسکین بهره برده شود و وزن شعر به (مستفعلن. مفعولن - - ن - / - - -) تغییر یابد؛ از دیگر وزن مصاریع میتوان وزن اصلی را باز شناخت! یعنی اینکه؛ میتوان دریافت که در حقیقت رکن (مفعولن) تسکین شدهی (فعلاتن) بوده و بهجای دو هجای کوتاه از یک سیلاب بلند سود جسته شده است اما اگر وزن شعری (مستفعلن. مفعولن) باشد؛ به هیچ وجه عکس تسکین یعنی: (فعلاتن) نمیتواند، معرف (مفعولن) باشد تا از دیگر مصاریع بتوان وزن اصلی را دریافت!
بزرگان عروض میگویند: از آنجا که میزان کمیت هجای بلند دوبرابر اندازهی سیلاب کوتاه است؛ میتوان در سرودهها بهجای دو هجای کوتاه از یک سیلاب بلند سود جست!
این نظر بنا به دلایلی قابل پذیرش نیست که تنها این مورد در ایجاد قاعدهی تسکین نقش اساسی دارد. اگر چنین است و تنها تساوی مقدار کمیت یک هجای بلند و دو سیلاب کوتاه مد نظر است، پس چرا خلاف عمل تسکین صادق نیست؟ میبایست در پی توجیه علمی بود که گمان نکنم تا کنون کسی به آن دست یافته باشد! البته شاید دلیلش این باشد که متحرک بودن دو هجای کوتاه به تغییر وزن میپردازد! به اعتقاد من خلاف تسکین در سرودهها موجب ایجاد سکتهی قبیح یا خروج از وزن میگردد. چرا که این توانایی را دارد تا اوزان دوری را به غیر دوری بدل سازد اما از نظر دکتر ناتل خانلری در یک وزن از رباعی خلاف تسکین قابل اجراست!
دوست کارشناس ارشدم مهدی شعبانی میگوید: نامبرده (در کتاب وزن شعر فارسی، صفحهی ۲۷۰) اصل وزن رباعی را [مفعولُ. مفاعلن. مفاعیلن. فع] بهحساب آورده و خلاف تسکین را در یکی از متفرعات آن روا دانسته است:
برای نمونه:
هنگام سپیده دم خروس سحری
منسوب به (ابوالسعیدابوالخیر) و (روزبهان بقلی)
[مفعولُ. مفاعلن. مفاعیلُ. فَعَل]
اگر وزن رباعی را [مستفعل. مستفعل. مستفعل. فع] یا [مفعول. مفاعیل. مفاعیل. فعل] فرض کنیم، در هیچیک از متفرعات دیگر رباعی خلاف تسکین قابل اجرا نیست!
[البته این نظر دکتر خانلری صحیح به نظر نمیرسد، چون میبایست اصل وزن را «مستفعل مستفعل مستفعل فع» فرض کرد تا با اختیار شاعری قلب و تسکین بتوان از آن «مفعول مفاعلن [یا مفاعیل] مفاعیلن فع» را استخراج کرد، نه اینکه با یکی از فرعیات رباعی عکس تسکین را صادر کرد]
این نمونه را آقای مهدی شعبانی در اختیارم قرار دادند: 👇
((خاقانی در سرودهای (در ستایش ملک ارسلان مظفر) از خلاف اختیار تسکین بهره برده و میگوید:
((چون آه عاشقان شد صبح آتش معنبر
سیماب آتشین زد در بادبان اخضر
آن خایههای زرین از سقف نیمخایه
سیماب شد، چو برزد سیماب آتشین سر
مرغ از چه زد شناعت بر صبح راست خانه
کو در عمود سیمین دارد، ترازوی زر
کوس از چه روی دارد، آواز گنج باری
کز نور صبح بینم، گنج روان مشهر
این گنج صرف دارد و آواز در میان نه
و آن همچو صفر خالی و آوازهی مزور
یا رب ز دست گردون چه سحرها برآرم
گر نه از آن قواره نیمی کنند کمتر
چرخ سیاه کاسهخوان ساخت شبروان را
نان سپید او مه و نان ریزههاش اختر
چون پخت نان زرین اندر تنور مشرق
افتاد، قرص سیمین اندر دهان خاور
کوس شکم تهی را بود آرزوی آن نان
یا قوم اطعمونی آوازش آمد از بر
مانا که هست گردون دروازهبان دربند
اجری است، آن دو نانش ز انعام شاه کشور
درگاه سیف دین را نقد است، خوان رضوان
ادریس ریزهخوارش و ارواح میدهآور))
☆
چگونگی عکس تسکین
خاقانی در سرودهی فوق با افزودن حرف (و) ربط یا پیوند در پایان رکن دوم مصاریع اول، خلاف حرکت تسکین را انجام داده و وزن دوری (مفعول فاعلاتن دوبار) را به (مستفعلن. مفاعل. مستفعلن. مفاعل) بدل کرده است! مانند:
نان سپید او مه و نان ریزههاش اختر
بگشای غنچهی لب و بسرای غنهتر
این گنج صرف دارد و آواز در میان نه
ادریس ریزهخوارش و ارواح میدهآور
این حرکت را باید در حیطهی خروج از وزن و تبدیل به وزنی دیگر قلمداد کرد که اگر چنانچه (و) از میان مصاریع حذف شود؛ وزن شعر به اصل باز میگردد!
البته نظیر این گونه حرکات از خاقانی بعید نیست و این اولین بار نیست که این شاعر در زمینهی اوزان عروضی شعر دست به کارهای عجیبالخلقه میزند اما اینکه این عمل تسکین در شعر خاقانی که منجر به تغییر وزن دوری اصلی یا خروج از آن شده است تا چه حد می تواند، گوش سلیمی را آزار یا نوازش دهد؛ ما را با آن کاری نیست و داوری آن را به مخاطبین نکتهسنج دارای طبع سلیم حوالت میدهیم اما آنچه که مهم است این است که هدف شاعر از ایجاد چنین طرح و ضرورت بهرهوری از حرف پیوند (و) چه بوده و چنانچه حذف شود؛ چه نقیصهای در سرودهی مورد بحث روی میدهد؟
سرودهای منسوب به مولوی که در آن خلاف تسکین صورت پذیرفته است. توضیح اینکه هر چه جستجو کردم آنرا در دیوان مولوی نیافتم!
مفعول. مفاعیلن. مفعول. مفاعیلن
- - ن / ن - - - / - - ن / ن - - -
هر روز که نو گردد بادی به تو شادی در
بنشانده به دل انده و بنشسته به نوروزی
که بدل شده است، به وزن:
- - ن ن / - - ن ن / - - ن ن / - - -
مستفعل. مستفعل. مستفعل. مفعولن
♧
سکتهی قبیح
تعریف «سکته»
از حیث لغوی: درنگ. وقفه
در عروض ناهنجاری اندک و برهم خوردن وزن شعر
(فرهنگ فارسی معین)
♧
ایست قلبی. توقف. درنگ. مکث. وقفه. آسیب. لطمه
(فرهنگ فارسی عمید)
♧
تعریف سکته از نظر صاحبنظران
سکته در شعر شناسی درنگ کوتاهی در شماری وزنهاست و آن را سکتهی عروضی و سکتهی ملیح هم میگویند.
سکتهی عروضی در وزنهای دوری روشنتر است.
در رواج اهل سرایش و سنجش شعر، هر گسستگی وزنی یا هر لغزش وزنی سکته نامیده میشود!
از این دیدگاه سکته شکستگی وزن شعر است و از کاستیهای وزنی شعر شناخته میشود.
(واژهنامهی شعر بیدل، دکتر اسدالله حبيب)
در این تعریف دکتر اسدالله حبیب با تعریفی ناقص، بدون اینکه به انواع سکتهها اشاره کند؛ سکته را تنها درنگی کوتاه در شماری از وزنها میداند و هر گونه گسستگی و لغزش و کاستیهای وزنی را سکته میخواند و این در حالی است که جدا از کاستیها، اضافهها هم نقش موثری را در جهت ایجاد انواع سکتهها ایفا میکنند.
♧
اما سکتهی قبیح از نظر این حقیر:
تغييراتى كه موجب شکستگی وزن گردد و یا به عبارتی دیگر: هرگونه وقفهای که وزن شعر را مختل سازد؛ سکتهی قبيح نام دارد. همانطور که اگر انسان سکته کند، حرکت خون در رگهایش متوقف میشود؛ در شعر هم اگر سکتهی قبیح روی دهد، وزن شعر متوقف و متلاشی میشود.
♧
قاعدهی حذف
حذفِ یک هجا از شعر مانند:
ما گبر قدیم و نام مسلمانیم
نامآور كفر و ننگ ایمانیم
كى باشد و کى كه ناگهی ما
این پرده ز كار خویش بدرانیم
عطار شكسته را به يك ذوق
از پردهی هر دو كون برهانيم
(عطار نيشابورى)
که در پایان مصاریع سوم و پنجم کمبود یک هجا به چشم میخورد!
گروهی آن را خارج از وزن یا تغییر وزن شعر میدانند اما در خوانش مصراع بعدی مشخص میشود، مصراع قبلی یک هجای کم دارد و وقفهای صورت پذیرفته است!
چنانچه شاعری بعد از قاعدهی "تسکین" از قاعدهی ''اشباع" بهره جوید، سکتهی قبیح پدید میآید. برای نمونه؛ "فعلاتن" در صورت عمل "تسکین" میشود؛ "مَفعولُن" حال اگر بعد از "تسکین" یک "اشباع" هم در نظر گرفته شود، "مَفعولُن" بهصورت؛ "مَفعُلُن" درمیآید و سکتهی قبیح پدید میآید!
☆
قاعدهی اضافه
قواعد اضافه آن است که هجایی به وزن شعر اضافه و یا هجای کوتاه به طور غیرمجاز به هجای بلند بدل گردد. در صورت چنین پدیدهای سکتهی قبيح روی میدهد!
♧
قاعدهی اضافه در سكتهی قبیح
صاحبنظری در گذشته قاعدهی اضافهی سکتهى قبیح را اینگونه تعریف کرده است: تبدیل آخرین هجای بلند پایانی هر مصراع به هجای کشیده!
مانند:
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد دل به گوشهی چشمی دوا کنیم
در حبس صورتیم و چنین شاد و خرمیم
بنگر که در سراچهی معنی چهها کنیم
(شاهنعمتالله ولی)
تمام مصاریع به هجای کشیده مختوم شدهاند و در نظر چند صاحبنظر درگذشته سکتهی قبیح مجاز از نوع اضافه صورت گرفته است!
(چون پس از قرائت هر مصرع میبایست، مصرع بعد را پس از مکثی کوتاه آغاز کرد) اما در مجموع آن را مجاز فرض میکردند!
گروهی دیگر معتقد بودند که کیفیت کار هجای کشیده در پایان مصرع فرد با زوج متفاوت است!
یعنی اینکه، در پایان مصرع فرد نمیتوان از هجای کشیده بهره برد اما در مصرع زوج اشکالی ندارد که امروزه بهنظر نمیرسد، این نظر صحیح باشد!
در آخرين هجاى مصرع بند اول این مصرع:
ما سجدهى حضوريم محو جناب مطلق
(بیدل دهلوی)
که سيلاب آخر "حضوريم" هجاى كشيده است و گروهی آنرا سکتهى قبيح مینامیدند اما حقیقت این است که این وزن دَوْری است و اشکالی بر آن روا نیست!
برخى از شعراى گذشته برای رعایت لطافت آهنگ شعر، در وزن دورى "مفعولُ. فاعلاتن" (دو بار) كه از متفرعات بحر {مضارع اخرب مكفوف محذوف} است؛ دست به چنين اقدامى نمىزدند. مانند:
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
(سعدی شیرازی)
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ سعدی (د) آخرین هجای کوتاه (کرد) را به همزهی (الّا) متصل کرده و آخرین هجای بند اول را به اولین هجای بند دوم پیوند داده است! رفتهرفته شعرا از اين قاعده عدول كردند و اين نوع اضافه را جايز دانستند.
مانند:
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
(حافظ شیرازی)
گروهی معتقدند که در حوزهی سکتهی قبیح هم اختیاراتی داریم که شاعر مىتواند، آخرين هجاى بلند مصرع اول و دوم را در برخی از اوزان به سيلاب كشيده بيان كند. مانند اين شعر سعدى:
سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز
مرده آنست كه نامش به نكويى نبرند
كه هجاى سوم (نبرند) در وزن اصلى مىبايست "بلند" باشد اما سعدى به ضرورت بيان انديشه و حكم قافيه، با اختياراتى كه در دست داشت؛ آنرا "كشيده" بيان كرده است.
آن گروه معتقدند که این نوع سکتهی قبیح از اختیارات شاعری است و بکارگیری آن اشکالی ندارد!
[از آنجا که در حال حاضر منبع آن در اختیارم نیست، از آوردن نامشان چشم میپوشم]
اما کشیده کردن هجاهای بلند در آخر بند اول و دوم وزنهای شبه دوری موجب سکتهی قبیح میشود، یعنی؛ آخرين هجاى هر بند یا هر مصرع اين وزن شبهدَوْرى را نمىتوان كشيده بيان كرد اما محمدحسین شهریار و بیدل دهلوی وزن مذکور را دوْری فرض کرده و چنین سرودهاند:
نه خدا توانمش خواند" نه بشر توانمش "گفت"
و:
سر و كار ذره با "مهر" ز حساب سعى دور است
به تو كى رسيم، هر "چند" تو به ما رسيده باشى
(بيدل دهلوى)
كه در مصاریع فوق: (مهر، است، چند) هجاى كشيده محسوب مىشوند؛ در حالیکه میبایست واژگانی با سیلاب بلند جایگزین آنها گردند.
☆
تهران. تابستان ١٣٦۸
کرج . تابستان ۱۳۹۶
فضل الله نکولعل آزاد
توضيح اينكه؛ مقالت فوق نتيجهى تجربهی چند سالهى من در عرصهى شاعرى و يكى از حساسترین و دقیقترین و مهمترین مطلب اين نگارنده است که نیاز به دقت و تعمق فراوان دارد. از آنجاکه دانش عروضى بسیار گسترده است؛ اين مقاله در زمانهای مختلف تکمیل و نواقص آن به مرور زمان رفع خواهد شد!
اين مقاله با آخرين اضافات و تغييرات همچنان ادامه دارد ...
وزن دوری
وزن دوری، همانند دیگر اوزان از یک دایرهی عروضی استخراج میشود که برخی از هجاهای آن حذف و یا در یک وزن شبه دوری عمل تسکین ایجاد میشود و یا هجایی به وزنی دیگر افزوده میشود.
مانند وزن شبه دوری «فعلات. فاعلاتن. فعلات. فاعلاتن» که با عمل تسکین به وزن دوری «مفعول. فاعلاتن. مفعول. فاعلاتن» بدل می شود.
و ...
هر وزن دوری دارای ارکانی متناوب است اما هر وزن متناوبالارکان را نمیتوان یک وزن دوری تلقی کرد.
وزنهایی دوریاند که هر مصرع، حداقل میبایست دارای چهار رکن باشد تا بتوان آنرا به دو بخش تقسیم کرد.
بدیهی است، مصاریعی که دارای ارکانی ثابتاند، دوری به شمار نمیروند.
مانند:
مفعولن. مفعولن/ مفعولن. مفعول
نکتهی بسیار مهم و اساسی این است که در پایان رکن متناوب دوم هر نیممصراع، درنگ یا توقفی وجود دارد که میتواند آخرین هجای آن از بلند به صورت کشیده بیان شود. مانند:
باشد که باز «بینیم» دیدار آشنا را
(حافظ شیرازی)
همانطور که ملاحظه فرمودید، هجای آخر «بینیم» کشیده ادا شده است که نشان از دوری بودن وزن دارد و چنانچه در چنین حالتی نتوان هجا را از بلند به کشیده ارتقاء بخشید، آن وزن را میبایست شبهدوری فرض کرد.
مانند:
مفاعلن. فعلاتن. مفاعلن. فعلاتن
و یا:
فعلات. فاعلاتن. فعلات. فعلاتن
گروهی اوزان شبه دوری را همانند دوری فرض کرده و در پایان هر نیممصرع از هجای کشیده بهره میبرند و وقتی که به آنها تذکر داده میشود که این وزن دوری نیست، میگویند برای نوآوری چه اشکالی دارد، از این وزن بهره ببریم؟ برای مثال وزن (مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن) را به صورت (مفاعلن فعلاتان مفاعلن فعلاتان) درمیآورند و به زعم باطل خود به نوآوری شگرفی دست یازیدهاند.
این اقدام به چندین علت مردود به شمار میرود.
اول اینکه، وقتی اوزان دوری وجود دارند، چه نیازی است که کسی آخرین هجای رکن دوم را کشیده بیان کند که به گمان خود اوزان شبه دوری* را به اوزان دوری تبدیل کرده است؟
دوم اینکه، اگر کسی به چنین کاری دست یازد، از آنجا که دیگر شاعران از این کار امتناع خواهند ورزید، ابداع به اصطلاح نوآور به حالت انزوا در میآید. همانند دوری دانستن این بیت «متحد الارکان» و نه «متناوب الارکان» از سوی سنایی که پس از گذشت چند قرن هنوز مورد انتقاد نقادان قرار می گیرد:
در کعبه مردان بودهاند کز دل وفا افزودهاند
در کوی صدق آسودهاند محرم تویی اندر حرم
فضل الله نکولعل آزاد
(اسفند ماه ۱۳۷۲) و آخرین زمان تغییر و اصلاح ( اسفند ماه ۱۴۰۱)
☆
نام شبه دوری را دوست عروض شناسم مهدی شعبانی برای اولین بار بر زبان آورده است.
یک نظر از یک صاحبنظر
درودها جناب نکولعل عزیز
با کلیت مطالب و عرایضتان موافق و هم نظرم.
در خصوص وزن شعر از نگاه کسی که هم شعر کلاسیک کار کرده و هم موسیقی (همانطور که مستحضرید پایهی این دو هنر بر یک قرار است) نظرم این است که هر عمل و اختیاری که به گردش طبیعی وزن خدشه وارد نکند و گوش را نیازارد صحیح بوده و اصولا قواعد مکتوب اختیارات بعد از پیدایش وزن از دل تقطیع بیرون زده و چیزی جز این نیست.
در قسمتی از مقالهتان به درستی اشاره فرمودید که چه به برخی اختیارات نام سکته بنهیم یا خیر، مهم نیست و آنچه حائز اهمیت است، این است که ریتم و آهنگ مخدوش نگردد.
مطلبتان در مورد فرمایش دکتر شمیسا در خصوص سکته در محل اتصال ارکان برایم بسیار جالب بود (هر چند به این مطلب واقف بودم، ولی قاعدهی آن را نخوانده بودم) با نظر شما کاملا موافقم. چرا که میتوان بیتی را به چند شیوه در ارکان تقطیع کرد و قطعا محل اتصال ارکان متغیر خواهد بود. قاعدهی خلاف تسکین را نشنیده بودم و برایم جالب بود ولی کاملا نظرم این است که این اختیار مردود بوده و در شعر سکته و خروج از وزن قبیح ایجاد میکند. (قبیح هم که مشخص است در کار زشتی وارد میکند) حال خواه بزرگی چون خاقانی آن را بکار برده باشد.
در خصوص قاعدهی حذف و اضافه در سکتهی قبیح نیز نظرم همین است. اینکار منجر به ایجاد دو وزن مختلف در یک شعر یا بیت (از نظر تعداد هجاها و محل قرارگیری آنها برخلاف تمامی اختیارات) میشود و از نظر بنده مردود است.
سپاس از اینکه نتایج تحقیقاتتان را با دیگران به اشتراک میگذارید.
[پاسخ:]
با سلام به شما
بسیار ممنونم دوست عزیز
لطف فرمودید، به مطالعهی دقیق مطلبم پرداختید. البته به عکس تسکین در گذشتهتر پی برده بودم اما وقتی مطلب استادان دکتر مجید سرمدی و استاد عروض مهدی شعبانی را خواندم، بر آن شدم که دربارهاش توضیحی ارائه دهم.
www.lalazad.blogfa.com
http://faznekooazad.blogfa.com
http://f-lalazad.blogfa.com
http://karshenasaneadabiatefarsi.blogfa.com
http://www.nekoolalazad.blogfa.com
http://nekooazad.blogfa.com
اینستاگرام. مطالب ادبی lalazad-40












●
●
بسم الله الرحمن الرحیم. وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونٞ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرٞ لِّلۡعَٰلَمِينَ
فضاسازی و تصویرسازی چیست؟
فضاسازی
فضاسازی یکی از امکانات پردازش داستان است که به بیان چگونگی محیط رویداد ماجرا میپردازد که شامل حواس پنجگانه میشود. یعنی به تشریح حالات روحی، صداها، تصاویر، بوها، مزهها، لمس اجسام فیزیکی، نرم یا سخت میپردازد!
فضاسازی کمک میکند، ماجرا بهصورت دیداری در ذهن مخاطب بهتصویر کشیده شود، گویی خواننده یا شنونده در حال دیدن اصل ماجراست.
فضاسازی تاثیر زیادی در تداعی کردن زمانهای متفاوت در ذهن آدمی دارد. همچنین بر شیوهی نگارش، شخصیتهای داستانی، محیط ماجرای رویداده اثر میگذارد.
فضاسازی بیشتر در داستانها صورت میگیرد و برخلاف تصویرسازی که دارای حالتی جزئی است، حالتی کلّی دارد.
برای نمونه؛ کسیکه میخواهد، جبههی جنگ را بهتصویر کشد، میبایست به فضاسازی آن بپردازد. یعنی اینکه؛ فضای جبهه را بهتصویر کشد. برای نمونه؛ موضع گرفتن رزمندگان، صدای شلیک گلولهها و توپها و چگونگی کنار هم قرار گرفتن تجهیزات نظامی طرفین از قبیل توپ، تانگ و ماشینهای نظامی و حالت سربازان مجروح و کشته را به خوبی تشریح کند و ...
همچنین کسی که میخواهد، فضای عاشقانهای را به تصویر کشد، میبایست در کنار آن گفتوگوهای عاشقانه و حالات روحی و عشقی طرفین را بهخوبی تشریح کند.
http://nekoolalazad.blogfa.com/post/18
بخشی از فضاسازیهای رمان زیر درخت گیلاس
مینا کمی در اندیشه فرو رفت و سپس چشمانش را که در تاریکی شب مانند دو قطعه الماس میدرخشید، بهسوی حمید کرد و مدتی او را نگریست و گفت؛
نمیدونستم، صحبت کردن تو تا اینحد جذاب و دلپذیره!
حمید نفس عمیقی کشید و گفت؛ کجاشو دیدی؟
در حالیکه صدای جیرجیرکها لحظهای قطع نمیشد، ترنّم و موسیقی لطیفی که از خانهی همسایه بهگوش میرسید، حالت شاعرانهای به فضای شب بخشیده بود. نسیم ملایمی میان برگهای درخت میوزید. حمید به چشمان مینا خیره شد و پس از مکث کوتاهی گفت:
من تو شهر عشق و مناجات، شیراز این شهر شاعران، عشقو پیدا کردم. لطافت رو فهمیدم. مدتهای زیادیه که میخوام مطلبی رو بهت بگم اما ....
- اما چی؟ چی میخواستی بگی؟
- اما ... هیچی باشه برای بعد الان تو شرایطی نیستم که بتونم اونو بیان کنم.
حمید یک لحظه میخواست در مورد خود و عشقش بهار با مینا درد دل کند اما شرم بین او و مینا حجاب انداخت و مانع از آن شد که لب به سخن بگشاید. مینا که متوجه حالات درونی حمید شده بود، گفت؛
چرا حالا نمیتونی بگی؟ ببین اطراف ما هیچ کس نیست تا صدای ما را بشنوه!
قلب حمید به شدت میتپید و اضطرابی عجیب سراپای وجودش را در بر گرفت. لحظاتی به چشمان مینا خیره شد و سپس نفس عمیقی کشید تا از شدت ضربان قلب خود بکاهد! آب دهان خود را در گلو فرو برد. سپس نگاهش را به سوی استخر دوخت. به پرتو ماه که در آیینهی آب هویدا بود، نگریست و سکوت کرد!
مینا گفت؛
میشه، یه سوال ازت بکنم؟
- از من؟ چرا نمیشه!
- دوست دارم رک و پوستکنده جواب بدی!
- باشه، بپرس!
- تا حالا شده نسبت به دختری ابراز احساسات کنی؟ یعنی منظورم اینه که تا حالا دختری رو تو زندگیت دوست داشتی؟
حمید که تا آن زمان دربارهی این موضوع با مینا صحبت نکرده بود و یک پردهی حجاب پرنیانی بین او و مینا قرار داشت، از شرم سر خود را به زیر افکند! رنگ از رخسارش پرید و بدنش به لرزه درآمد! قلبش به شدت به تپش افتاد. بهگونهای که صدای آن را به وضوح میشنید. با صدایی لرزان و ضعیف گفت:
من تو زندگیم به تنها چیزی که تا حالا فکر نکردم، همین بوده!
مینا که از حالت حمید دریافت او را خجالتزده ساخته از سوالی که کرده بود، پشیمان شد اما بهخوبی میدانست که او حقیقت را بیان نکرده و حجاب شرم مانع از این شده که حقیقت را بازگو کند.
مینا لحظاتی به آسمان نگاه کرد و در حالی که کنار پلههای حیاط تکیه داده بود، پای خود را دراز کرد و گفت:
خواب از سرم پریده، نمیدونم چرا؟
حمید در جای خود غلتی خورد و گفت:
هوای امشب خیلی دلگیره! منم خوابم نمیاد. موافقی دورتادور استخر کمی قدم بزنیم؟
- باشه خیلی خوبه، موافقم!
مینا و حمید از جای خود برخاستند و در کنارههای استخر شروع به قدم زدن کردند. پرتو ماه در آب استخر میتابید! مینا نشست و گفت: نور ماه رو تو آب ببین چقدر قشنگه! سپس دست خود را در آب فرو برد و موجی ایجاد کرد. عکس ماه در آب لرزید! مینا از جای خود بلند شد و به راه رفتن ادامه داد.
حمید گفت:
من تا به حال به تابش ماه تو آب استخر توجه نکرده بودم. تو راست میگی! خیلی زیباست! خودمم واقعا نمیدونم، چرا تا حالا زشتیها را میدیدم! در حالی که تو طبیعت این همه زیبایی وجود داره!
مینا در پاسخ به حمید گفت:
برای اینکه تو مدتها خودتو حبس کرده بودی، توی یک اتاق و به بدیها فکر میکردی، در حالیکه الان داری حسرت میخوری، به روزهای از دست رفتت که چرا از زندگیت لذت نبردی. درست گفتی، تو تا حالا داشتی فقط زشتیها رو میدیدی! البته باید به چیزایی دقت کنی که دیگران از درک اون عاجزند! بله توی خارزارم میشه گل پیدا کرد!
- فکر میکنم، حق با توئه!
- فکر میکنی؟ نه فکر نکن! مطمئن باش که من درست میگم! تو تا حالا کی به آسمون نگاه میکردی؟ اما امشب به ستارهها نگاه کردی، زیر سقف آسمون ترانه خوندی، زیر درخت گیلاس استراحت کردی. درِ زندونی رو که خودت برای خودت ساخته بودی، باز کردی! الان بهجای اینکه از پنجره بیرون رو نگاه کنی و منتظر اومدن مادرت باشی، ستارهها رو داری میبینی!
- درسته، حق با تُست!
- ببین چه نسیم ملایم و خنکی داره میوزه! هیچ میدونی همین نسیم میتونه، روحیهی یک انسان غمگین رو شاد کنه! اگه کسی به لطافتهای طبیعت پی ببره، میتونه، نهایت لذّتو ازش ببره! صدای دلنواز آبشاران، برق زدن سنگریزهها در آب زلال چشمهها، بارش برف روی درختها، ریزش بارون بهروی گلها نمونهای از لطافتهای طبیعته! همین الان که من و تو در حال قدم زدن به دور استخر هستیم، در حالات روحی ما موثره و خاطرهی اون زمانی در ذهن من و تو زنده میشه! مثلا برای نمونه چند دقیقه پیش صحبت از سفر لاهیجان کردی، نمیدونم، خودتم متوجه شدی یا نه که چقدر این حالات را خوب و زیبا توصیف کردی! مثل بارش بارون و برخورد اون به شیروونی خونه! صدای رعد آسمونو، جوری تعریف کردی که من یک لحظه گمان کردم، الان تو شمال زیر بارونم! این معنیش اینه که اون شب برای تو خیلی لذتبخش بوده و بهش دقت نکردی و تازه الان متوجه شدی که اون زمان فرصت از دست رفتهات بوده، یعنی در مجموع خاطرهی خوشی برای تو باقی گذاشته! اگر این طور نبود، به این قشنگی نمیتونستی توصیفش کنی! ببین اگه نیمی از یک لیوان رو از آب پر کنیم و از یک آدم خوشبین بخوایم اونو توصیف کنه، میگه؛ نیمی از لیوان از آب پره اما اگر اونو به آدم بدبین نشون بدیم، میگه؛ نیمی از لیوان خالیه! چرا که آدم بدبین فقط بدیها رو میبینه و آدم خوشبین زیباییها رو! تو هم طبق عادت بدی که داشتی فقط به نیمهی خالی لیوان توجه میکردی و بدیها را میدیدی! برای دیدن زیباییها فقط نیاز داشتی، نوع دیدت رو عوض کنی!
ابرها کمکم متراکم شدند و جلوی ماه را گرفتند. دیگر نور آن در آب نمیتابید! همه جا تاریک شد. بهار چراغهای استخر را روشن کرد. از زیر آب نورهای رنگارنگ میپاشید. فضای آنجا زیبا به نظر میرسید. همه جا تاریک و ساکت بود. صدای جیرجیرکها دیگر به گوش نمیرسید. خاموشی مطلق همه جا را فرا گرفته بود. ناگهان ابر غرشی کرد و بهار از ترس، از جای خود پرید! حمید از چنین واقعهای خندهاش گرفت و پس از مدتی گفت:
نترس، تا منو داری از هیچی نترس!
بهار که در آن شب زیبا به نظر میرسید، خود را با لباسی سراسر سفید و زیبا آراسته کرده بود و در آن چون ماه آسمان پرتوافشانی میکرد. ناگهان ابر شروع به باریدن کرد و حمید به بهار گفت:
بیا بریم زیر سایهبون زود باش! الانه که خیس خالی بشی! بهار در پاسخ به او گفت:
تابستان و باران؟ واقعا عجیبه! حالا که ابر باریدن گرفت، میخوام نهایت لذت رو از این طبیعت لطیف و زیبا ببرم! میدونی چقدر منتظر بودم، بارون بباره! اونم تو این تابستون گرم!
حمید زیرانداز خود را به زیر سایبان آورد. او که خسته بود، به روی بسترش دراز کشید. قطرههای باران به روی برگهای درخت فرود میآمد و صدای دلانگیزی تولید میکرد. عبور باد از میان شاخههای درخت، برگها را به رقص درآورده بود و صدای ساییده شدنشان به یکدیگر، روح را نوازش میداد. صدای رعد در آسمان میپیچید. بارش باران شدت گرفت و حمید با صدای نیمهبلندی گفت؛
بهار! بیا زیر سایبون! سرما میخوری!
صدای حمید که میان غرش ابر گم شده بود، به گوش بهار نرسید. از روی گلها و سبزهها آب میچکید. بهار چند دقیقه در کنار گلها بهسر برد و پس از آن دوان دوان خود را زیر رگبار باران به سایبانی که کنار درخت قرار داشت، رساند! در حال نزدیک شدن به سایبان بود که ناگهان بهعلت مرمرین بودن و خیسی سطح زمین یک پایش سر خورد و بهار با جیغ کوتاه و ضعیفی بر زمین افتاد. حمید ناگهان از جا برخاست و او را در آغوش گرفت و به زیر سایبان آورد! لباس بهار خیس شده بود. حمید که بهار را در چنین وضعیتی مشاهده کرد، گفت:
از بس لباست خیس شده، به تنت چسبیده! برو لباساتو درآر! سرما میخوری!
بهار در حالیکه پای خود را ماساژ میداد؟، گفت:
چشم! اما بذار تو این هوای لطیف، زیر بارون کمی از طبیعت لذت ببرم! بارون که از آب استخر خنکتر نیست!
- باشه! از ما گفتن بود اما مواظب باش سرما نخوری!
رگبار باران آنچنان از ابر به سوی زمین فرود میآمد که گویی از سایبان به روی سنگ مرمر آبشار فرو میریخت. صدای برخورد قطرههای باران با زمین و شلاق آن به آب استخر صدای دلانگیزی به وجود آورده بود! نسیمی خنک و ملایم تن آدمی را نوازش میداد. آسمان سیاه و طوفانی بود. صدای تندر گاه به گوش میرسید و برق آن لحظهای آسمان تیره را روشنی میبخشید! ریزش باران به روی زمین خیس و آب استخر اثری زیبا از خود به جای میگذاشت.
بهار با لباس خیس به روی زیرانداز حمید دراز کشید و چتر سایبان را مینگریست. او به خوبی متوجه شده بود، حمید عاشق اوست، خود را به بیراهه زد و جوری وانمود کرد که مقصودش را متوجه نشده است! به خصوص که به روی بستر حمید هم دراز کشیده بود.
حمید با لحنی کاملا عاشقانه به بهار گفت:
بهار تو بهترین موقعیت رو برای عاشق شدن داری، الان بهترین دورهی زندگی توئه که به مفهوم عشق و عاشقی پی ببری! راست بگو تا به حال عاشق نشدی؟
- بازم شروع کردی؟ برای چی باید بشم، آخه؟ عاشق کی بشم، مثلا؟
- از من میپرسی؟
- برو بابا تو هم امشب حال خوشی داریا! اصلا خودتم میدونی چت شده امشب؟
- پس چرا داشتی اون کتاب رو میخوندی؟
- کدوم کتاب بابا؟ اون یک کتاب روانشناسیه! در مورد اینکه "چگونه باید اطرافیان خود را از ابعاد گوناگون بشناسیم" این کتاب میاد عشق احساسی رو از عشق حقیقی جدا میکنه! همچین میگی اون کتاب عاشقانه که انگار دارم کتاب زندگی زناشویی میخونم! بچه امشب چته تو؟ هان؟
بهار که حمید را به عنوان یک حامی بزرگتر در زندگی خود تلقی میکرد، بر سر دوراهی بزرگی قرار گرفته بود. زیرا از یک سو حمید را به شدت دوست میداشت و از دیگر سوی از عشق خواهر خود نسبت به او آگاهی کامل داشت! در خود احتیاج فراوانی به اندیشیدن احساس میکرد!
سوالات حمید او را به شدت آزار میداد. زیرا قدرت تفکر و تصمیمگیری را از او سلب کرده بود. حمید که تسلط فراوانی بر رفتار بهار داشت با خونسردی گفت:
ممکنه به زودی یک نفر به تو ابراز عشق کنه، خب، تو چه جوابی میخوای بهش بدی؟ برام خیلی مهمه که نظر تو رو در این مورد بدونم! میدونی برای چی این سوال را از تو میکنم؟ چون یه حس عجیبی رو در وجود تو میبینم، باز میپرسم، جواب بده دختر! اگه یک نفر نسبت به تو ابراز علاقه کنه، چه جوابی بهش میدی؟
بهار در حالیکه سرش به سوی بالا قرار داشت و به چتر سایبانی که از روی آن باران میچکید، نگاه میکرد، سعی در حفظ آرامش و خونسردی خود داشت! با صدایی لرزان گفت:
من اونو میشناسم؟ از دوستای توئه؟
حمید در پاسخ گفت:
از دوستان نه، اما خوب میشناسیش!
- خب میشه، لطف کنی بهم بگی نظرت چیه؟
- نظر؟ نظر من چیه؟ نمیدونم چه نظری میتونم داشته باشم! ببین! مینا از من بزرگتره! اصلا تو این شرایط نمیتونم به این مسائل فکر کنم!
- آره خب! راست میگی! اصلا به این مسئله فکر نکرده بودم!
- ببینم تو چرا امشب اینقدر از این سوالا از من میکنی؟
- نمیخوای بدونی اون کسی که در موردش داشتم، حرف میزدم، کی بود؟
- نه، حمید جان! نمیخوام، بدونم! اصلا برام جذابیت نداره! با این حرفا منو بدجوری غافلگیر کردی! در این مورد حتما باید با خواهرم مشورت کنم!
-چی؟ نه، نه، نه، اصلاً! خواهش میکنم پای اونو به میون نکش! در مورد این موضوعی که بحث کردیم، با کسی اصلاً صحبت نکن!
- باشه، باشه!
بهار چشمش را به سوی نقطهای در خیالش دوخت و سکوت را برگزید! زیرا از حرفهای دوگانهی حمید به شدت مات و مبهوت شده بود اما در دلش تردید عجیبی راه یافت. او بسیار هراسان بود، زیرا نمیدانست، چه تصمیمی برای خود در نظر بگیرد!
ابرها کمکم پراکنده شدند. ریزش باران بهطور محسوسی کاهش یافت. ماه در آسمان جلوه کرد! پرتوش دوباره در آب تابید! حمید در حالی که به آسمان چشم دوخته بود، در وجود خود احساس خستگی کرد. پس از دقایقی چشمان خود را بر هم نهاد!
بهار وقتی دریافت که حمید چشمان خود را بسته، لباس خود را از تن درآورد و کاملاً عریان شد. در تاریکی شب به شنا کردن پرداخت. بهار در حین شنا به حرفهای حمید میاندیشید. سخنان او در گوشش زنگ میزد. احساس خستگی کرد. از آب بیرون آمد و لباسهای خیس خود را بر تن کرد. در سیاهی شب آرامآرام بهسوی حمید آمد و در گوشش گفت:
حمید! من دارم میرم، تو اتاقم، دیگه با من کاری نداری؟ باید لباسامو عوض کنم، خوابم میاد، تازه باید حموم هم برم!
حمید که چشمانش را بسته بود، گفت:
نه، بهار جون! برو بخواب! شبت بخیر!
☆
تصویرسازی چیست
از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی
چون قطرههای شبنم بر برگ گل چکیده
(حافظ شیرازی)
از گرمای شراب آتشین، قطرههای عرق بر دورتادور چهرهی او نشسته بود و مانند قطرههای شبنمی بود که بر روی برگ گل چکیده باشد!
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ حافظ عرق روی صورت معشوقهی خود را به شبنم روی برگ گل استعاره کرده است.
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل بهجوش آمد
در بیت فوق؛ "لاله" در برافروختن به "تنور" ماننده شده است و "عرق" نیز استعارهای از "شبنم" است.
در سرودهی زیر نیز حافظ شیرازی، آسمان نیلگون و هلال ماه را در قالب مزرعهی سبز و داس بهتصویر میکشد!
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتهی خویش آمد و هنگام درو
در سرودهی مذکور ""مزرع سبز فلک" استعارهای از "آسمان" و "داس مه نو" استعارهای از "هلال ماه" است.
☆
بهجستجوی تو
در معبر بادها میگریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجرهای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه میگیرد
(احمد شاملو)
در سرودهی فوق احمد شاملو، پس از مرگ فروغ فرخزاد دربارهی او میگوید؛
ترا از دریچهی پنجرهی شکستهای که مانند قابی کهنه است، در آسمانهای ابرآلوده جستوجو میکنم! یعنی؛ از پنجرهی شکستهی خانه آسمانها را نگاه میکنم، بلکه ترا ببینم.
در اینجا "تصویرسازی مناسبی شکل گرفته است. در ذهن آدمی پنجرهی چوبی کهنه و شکستهای تداعی میشود که در آن سوی آن آسمان آبی ابرآلوده" بهچشم میخورد! یعنی شاملو با این تصویرسازی بهگونهای غیرمستقیم به آسمانی شدن "فروغ" اشارت دارد.
☆
بخشی از فضاسازیها و تصویرسازیهای بوف کور اثر صادق هدایت
آیا روزی بهاسرار این اتفاقات ماوراءطبیعی این انعکاس سایهی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند کسی پی خواهد برد؟
من فقط بهشرح یکی از این پیشآمدها میپردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بهقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زندهام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد. زهرآلود نوشتم ولی میخواستم بگویم داغ آنرا همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم. چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطهی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایهام معرفی کنم. سایهای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه مینویسم با اشتهای هرچه تمامتر میبلعد، برای اوست که میخواهم آزمایشی بکنم، ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانیکه همهی روابط خودم را با دیگران بریدهام میخواهم خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ! باشد ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند. آیا این مردمی که شبیه من هستند که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من بهوجود آمدهاند؟ آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهی خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم!
در این دنیای پست پر از فقر برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهی پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته بهمن تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همهی بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خود نگهدارم.
دو ماه و چهار روز بود که او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شرارهی کشندهی چشمهایش در زندگی من همیشه ماند. چطور میتوانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته بهزندگی من است؟
نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری، باریک و مهآلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک میسوخت و میگداخت، او دیگر متعلق بهاین دنیای پست درنده نیست. نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.
بعد از او من دیگر خودم را از جرگهی آدمها، از جرگهی احمقها و خوشبختها بهکلی بیرون کشیدم و برای فراموشی بهشراب و تریاک پناه بردم. زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اتاقم میگذشت و میگذرد. سرتاسر زندگیام میان چهار دیوار گذشته است. بارها به فکر مرگ و تجزیهی ذرات تنم افتاده بودم، بهطوری که این فکر مرا نمیترسانید، برعکس آرزوی حقیقی میکردم که نیست و نابود بشوم، از تنها چیزی که میترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجالهها برود. این فکر برایم تحملناپذیر بود گاهی دلم میخواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همهٔ ذرات تن خودم را به دقت جمعآوری میکردم و دو دستی نگه میداشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجالهها نرود.
تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر بهچه درد من میخورد؟ حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلوماتفروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود، برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلوی دکان قصابی که برای یکتکه لثه دم میجنبانید، گدایی میکردند و تملق میگفتند.
آیا سرتاسر زندگی یک قصهی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصهی خود را نمینویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهائی که به آن نرسیدهاند. آرزوهائی که هر متلسازی مطابق روحیهی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.
☆
فضلالله نکولعل آزاد. کرج. شهریور ۱۴۰۲
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
http://nazarhayeadabi.blogfa.com/
★
&

آموزش دستور زبان فارسی با قواعد جدید مندرآوردی




👆👆👆👆
چنانچه ادیبی مطالب تصویری فوق را بخواند، بیدرنگ متوجه اشتباههای فاحش مدرس محترم میشود. حال ایشان از درج مطالب ذکرشده، چه منظوری دارند و چه انگیزهای موجب شده تا اینگونه سخن بر زبان برانند، خدا میداند.
تلاشم بر این است که تنها بخش کوتاهی از مطالب ایشان را نقد کنم، چراکه پرداختن به یکایک اشتباههای ایشان در حوصلهی این مطلب نیست!
در تصویر اول مرقوم فرمودهاند؛
((("درخت" که یک کلمهی فارسی است، را نباید با "ان" که علامت جمع عربی میباشد، جمع بست. برای این کار باید از "ها" استفاده کرد. پس "درختان" اشتباه و "درختها" درست است)))
☆
در وهلهی اول به رفع ایراد نوشتاری نویسندهی محترم میپردازیم؛
《را》نشانهی مفعول بیواسطه و جایگاهش بعد از اسم مفعول است، نه فعل! بنابراین ((است را)) نادرست است و برای نمونه دستکم میبایست جمله را اینگونه نوشت؛
["درخت" را که یک کلمهی فارسی است، نباید با "ان" که نشانهای عربی(!) است، جمع بست] یعنی؛ نشانهی مفعول بیواسطهی "را" باید بعد از اسم مفعول "درخت" بیاید!
البته در صورتی این نشانه بعد از فعل میآید که اسمِ ترکیبی حالت مفعولی داشته باشد که در حقیقت فعلی وجود ندارد و اسم ترکیبی، نام چیزی است. مانند؛
احمد کتابِ [چگونه باید زندگی کرد] را خواند!
دیگر اینکه بهتر است، "میباشد" به "است" بدل شود، چراکه تکرار فعل نه زشت است و نه گناه کبیره!
فعل "میباشد" از حیث ساختاری نادرست است. هرچند که در متون پیشینیان و امروزه کاربرد داشته و دارد و از حیث زبانشناسی بهکارگیریاش هیچ اشکالی ندارد و خود در مطالبم گاه بهضرورت از این فعل بارها و بارها سود جستهام اما بسیاری از ادبا معتقدند؛ تا آنجا که امکان دارد، بهتر است، "میباشد" در جملهها بهکار گرفته نشود!
دیگر اینکه در اینجا از مدرس محترم باید پرسید؛
"ان" نشانهی جمع عربی است؟ اگر چنین است، بفرمایند؛ از چه زمان؟
ایشان که به دستور زبان مادری خود اشراف ندارند، چطور بهخود اجازه میدهند تا دربارهی قواعد دستوری زبان عربی اظهار نظر فرمایند؟؟
در ادامه فرمودهاند؛
(((برای اینکار باید از "ها" استفاده کرد. پس "درختان" اشتباه و "درختها" درست است)))
☆
یعنی شاعران و نویسندگان ما از دیرباز تاکنون اشتباه کرده و میکنند که در آثارشان از درختان سود جسته و میجویند؟
برای نمونه سعدی که میگوید؛
برگ درختان سبز پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتری است معرفت کردگار
(سعدی شیرازی)
و همچنین حافظ که میگوید؛
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
(حافظ شیرازی)
آیا این دو شاعر بزرگ شیرازی اشتباه کردهاند، گفتهاند؛ "درختان" یا شاید از نظر ایشان باید میگفتند؛ "درختها"؟
آیا فردوسی اشتباه کرده گفته؛
درختان ببین آنکه هر کس ندید
نه از کاردانان پیشین شنید
(فردوسی توسی)
نظر ایشان دربارهی نظامی گنجوی چیست؟
درختان ز شاخ آتش افروختند
ورقهای رنگین بر او سوختند
(نظامی گنجوی)
یکی نیست، به این بهاصطلاح مدرس بگوید؛ "ها" و "ان" هر دو نشانهی جمع فارسیاند، بنابراین هم "درختها" درست است و هم "درختان"؟؟؟
در زبان عربی "ان" یکی از نشانههای جمع مثنی است که انشاءالله در پایینتر بدان اشارتی خواهیم داشت.
در تصویر بعدی مطلبی در مورد فارسی نبودن جمع "دفتر" بهجمع مکسر "دفاتر" و همینطور فارسی نبودن جمع "کارخانه" به "کارخانجات" و دیگر موارد مشابه، باید عرض کنم، نمونههای ذکرشده، میبایست با یکی از نشانههای جمع فارسی جمع بسته شوند. یعنی در زبان فارسی "دفترها" و "کارخانهها" درست است، نه "دفاتر" و "کارخانجات" هر چند که در متون پیشینیان دارای پیشینهای چشمگیرند.
در فرهنگ نفیسی آمده است؛
ناظم الاطباء
دفاتر
جمع دفتر
(اقربالموارد)
سپیدرویم چون روز تا به مدحت تو
سیاه کردم چون شب دفاتر و الواح
(مسعودسعد سلمان)
بهنحوی که از سررشتهی دفاتر معلوم میگردد
(تذکرةالملوک چاپ دبیرسیاقی. صفحهی ۱۹)
بعد از ثبت دفاتر، به مهر ثبت مهر همایون ...
(تذکرةالملوک صفحهی ۲۵)
در دفاتر عمل نمیشود
(تذکرةالملوک صفحهی ۴۵ و ۴۶)
همچنین در فرهنگ نفیسی آمده است؛
ناظمالاطباء
کارخانجات
جمع کارخانه
احدی از غلامان و ملازمان پادشاه بدون تعلیقهی ناظر از کارخانجات چیزی نبرند.
(تذکرةالملوک چاپ ۲ صفحهی ۱۲)
آنچه اخراجات در کارخانجات سر کار خاصهی شریفه واقع شود، اسناد و روزنامجات آنها را بهقدغن ناظر بیوتات ...
(تذکرهالملوک صفحهی ۳۴)
اما اینکه ایشان مرقوم فرمودهاند؛
جمع "سرباز" به "سربازان" و جمع "دانشجو" به "دانشجویان" غلط است و باید نوشت؛ "سربازها" و "دانشجوها" باید بهعرضشان رساند که این هم یکی از همان حرفهای مندرآوردی است!
همانطور که در سطرهای فوق عرض شد، یکی از نشانههای جمع فارسی "ان" است. بنابر این "سربازان" و "دانشجویان" درست است.
جمع "آقا" بهعنوان "آقایان" بهمنظور سهولت در امر تلفظ است. چون تلفظ جمع "آقا" با یکی از نشانههای "ها" و "ان" کمی سنگین است، از (یای) میانجی بهره میبریم اما بحث "دانشجویان" بهعنوان جمع "دانشجو" انگیزهی دیگری دارد و آن اینکه؛ "دانشجو" در حقیقت همان "دانشجوی" (جویندهی دانش) است که در محاوره بهمنظور سهولت در امر تلفظ "یای" آخر آن حذف میگردد که در صورت جمع بستن با "ان"، دوباره به حالت گذشته "دانشجوی" بازمیگردد که در این مورد (یای) میانجی وجود ندارد. چنانچه مرحومان دهخدا و دکتر معین در فرهنگهای خود میگویند؛
لغتنامهی دهخدا
دانشجو
دانشجوی. جویندهی دانش
☆
فرهنگ معین
دانشجو
جویندهی علم، جمع آن "دانشجویان"
☆
اما برخلاف آن "جوی" (جویِ آب) که در محاورهی روزمره "جو" بهلفظ درمیآید، در صورت جمع به "جوها" تبدیل میشود، نه "جویان"
همچنین؛ "گیسو" که کوتاه شدهی "گیسوی" است، در صورت جمع، بهمنظور سهولت در تلفظ بهطور سماعی به "گیسوان" بدل میشود، نه "گیسویان"
لغتنامهی دهخدا
گیسوی
رجوع به گیسو و گیس شود.
(یادداشت به خط مؤلف)
☆
در زبان عربی اسم به سه دسته؛ مفرد، مُثنَّی و جمع تقسیم میشود.
الف》مفرد: اسمی که بر چیزی یا شخصی دلالت کند و از نشانههای آن نداشتن نشانهی جمع یا مثنی است.
ب》مثنی: اسمی که بر دو چیز یا دو شخص دلالت کند، مثنی نامیده میشود. نشانهی مثنی (ان، ین) در پایان اسامی عربی است!
مانند: أخوان. أبَوین (دو برادر. والدین)
فراموش نشود که (ان، ین) هر دو نشانهی مثنی هستند و جزء الحاقی واژگان بهشمار میروند. بنابراین واژگانی چون؛ ایمان. احسان و رحمان و امثالهم مثنی محسوب نمیشوند.
پ》جمع: به آن دسته از اسامی گفته میشود که بر بیش از دو شخص یا دو چیز دلالت داشته باشد و به دو گروه سالم و مکسّر تقسیم میشود.
جمع مذکر سالم:
که نشانهی آن (ون، ین) الحاقی است.
مانند: منافقون. مجاهدون. زائرین. مشاهدین
جمع مونث سالم:
نشانهی این نوع جمع (ات) الحاقی است که برای نامهای مونث (حکایات. روایات. شکایات. آیات) و مصادر ثلاثی مزید (توجیهات. توضیحات. تولیدات) و صفتهای غیر انسانی (مصنوعات. ممنوعات.) بهکار گرفته میشود.
توضیح بیشتر اینکه؛
زبان عربی دارای دو نوع جمع «سالم» و «مکسر» است. جمع سالم یعنی: مفرد واژهای همچنان بکر و دست نخورده باقی میماند و تنها پسوند [”ین“ یا ”ون“] به اسامی مذکر و پسوند [ات] به اسامی مؤنث افزوده میشود!
مانند:
صفت «المؤمن» که به صورت المؤمنین، المؤمنون، المؤمنات جمع بسته میشود!
موهومات جمع موهومه به معنی خرافات
عملیات جمع عملیه به معنی کارها
معلومات جمع معلومه به معنی آشکار شدهها
مجهولات جمع مجهوله به معنی دانسته نشدهها
همه جمع مونث سالم مجازیاند. در زبان عربی اینگونه واژگان، صفت اسمهای مؤنث میشود ولی در فارسی این قاعده مراعات نمیشود!
«عبارات» جمع «عبارت» به معنی بیان کردن
«اشارات» جمع «اشارت» یا «اشاره» به معنی ایما، رمز، کنایه، علامت دادن
*
جمع «مکسّر» عربی!
در زبان عربی جمعهای مکسر به اشکال گونهگون ظاهر میشوند و از آنجا که قیاسی نیستند و همهی آنها سماعی و حفظ کردنیاند، هیچکدام از قاعدهای خاص پیروی نمیکند و تنها از کاربرد عوام میتوان بهطرز استفادهی صحیح از چنین پدیدهای دست یافت! برخی از اسامی «ریشهی ثلاثی» یعنی: «ریشهی سهحرفی» دارند که همان سه حرف، حرف اصلی واژه هستند و باقی حرفهای فرعی که تنها برای نشان دادن جمع مکسر به حروف اصلی افزوده میگردند. برای نمونه:
در جمع مکسر «افراد» مفرد آن «فرد» بهشمار میرود!
یعنی دو همزه (ا) تنها برای نشان جمع مکسر بهکار گرفته شده است.
پرکاربردترین صورتهای جمع مکسر عربی: ⤵
*
در قالب فواعل ⤵
«سوانح» جمع «سانحه»
«جوانب» جمع «جانب»
«عواطف» جمع «عاطفه»
«روابط» جمع «رابطه»
«حوادث» جمع «حادثه»
«اوامر» جمع «امر»
*
در قالب فعالل ⤵
«عناصر» جمع «عنصر»
*
در قالب تفاعیل ⤵
«تصاویر» جمع «تصویر»
*
در قالب تفاعل ⤵
«تجارب» جمع «تجربه»
*
در قالب فِعَل یا فُعَل ⤵
«علل» جمع «علت»
«ملل» جمع «ملت»
«قلل» جمع «قله»
*
در قالب فعالین ⤵
«سلاطین» جمع «سلطان»
«موازین» جمع «میزان»
«مجانین» جمع «مجنون»
*
در قالب اَفعال ⤵
«اعضاء» جمع «عضو»
«ادوار» جمع «دوره»
«اعمال» جمع «عمل»
«اعیاد» جمع «عید»
«ابیات» جمع «بیت»
«ارقام» جمع «رقم»
«امراض» جمع «مرض»
«افکار» جمع «فکر»
«افعال» جمع «فعل»
«اعماق» جمع «عمق»
«اطراف» جمع «طرف»
«اخبار» جمع «خبر»
«امداد» جمع «مدد»
«اضداد» جمع «ضد»
«اجداد» جمع «جد»
«امواج» جمع «موج»
*
در قالب افاعیل ↘
«اساطیر» جمع «اسطوره»
«اکاذیب» جمع «کذب»
«اباطیل» جمع «باطل»
*
در قالب افعال ⤵
«اوصاف» جمع «وصف»
«اوراد» جمع «ورد»
«اوراق» جمع «ورق»
«اوهام» جمع «وهم»
*
در قالب فعول ⤵
«فنون» جمع «فن»
«شئون» جمع «شأن»
«فروع» جمع «فرع»
«رسوم» جمع «رسم»
«رموز» جمع «رمز»
«قبور» جمع «قبر»
*
در قالب افعله ⤵
«اغذیه» جمع «غذا»
«ادویه» جمع «دوا»
*
در قالب فعال ↘
«مواد» جمع «ماده»
«جمال» جمع «جمل»
«جبال» جمع «جبل»
«رجال» جمع «رجل»
*
در قالب فَعَله و فَعَلّه ⤵
«ائمه» جمع «امام»
«کسبه» جمع «کاسب»
*
در قالب مفاعل ⤵
«مراکز» جمع «مرکز»
«مواقع» جمع «موقع»
«مصارف» جمع «مصرف»
«دفاتر» جمع «دفتر»
«مباحث» جمع «مبحث»
«مذاهب» جمع «مذهب»
«معارف» جمع «معرفت» یا «معرفه»
«منابع» جمع «منبع»
«مناظر» جمع «منظره»
«معابر» جمع «معبر»
«مظاهر» جمع «مظهر»
«مخازن» جمع «مخزن»
«مخارج» جمع «مخرج» که در فارسی جمع «خرج» بهشمار میرود!
«مطالب» جمع «مطلب»
«موارد» جمع «مورد»
«مراحل» جمع «مرحله»
«مسائل» جمع «مسأله» عدهای "مسایل" مینویسند که نادرست است!
*
در قالب فَعالی ⤵
«اسامی» جمع «اسم»
«اراضی» جمع «ارض»
*
در قالب افعلا ⤵
«اقربا» جمع «قریب»
*
در قالب مفاعیل ⤵
«مصاریع» جمع «مصرع»
«مشاهیر» جمع «مشهور»
«مقادیر» جمع «مقدار»
*
در قالب «فعایل» ⤵
«جرایم» جمع «جریمه»
«علایم» جمع «علامت»
«فضایل» جمع «فضیلت»
«عجایب» جمع «عجیب»
«مصایب» جمع «مصیبت»
«خزاین» جمع «خزینه»
«اوایل» جمع «اول»
«حقایق» جمع «حقیقت»
«فواید» جمع «فایده»
«نظایر» جمع «نظیر»
«وسایل» جمع «وسیله» عدهای "وسائل" مینویسند که نادرست است.
*
در قالب افاعل ⤵
«اواخر» جمع «آخر»
«اجانب» جمع «اجنبی»
*
در قالب فاعال ⤵
«آمال» جمع «امل»
«آفاق» جمع «افق»
«آثار» جمع «اثر»
«آراء» جمع «رأی»
*
در قالب فُـعّال و فعّال ⤵
«تجار» جمع «تاجر»
«کذّاب» جمع «کذب»
«عمّال» جمع «عامل» که در زبان فارسی «عامل» به «عاملان» و «عاملین» هم جمع بسته میشود!
تا نگویی که عاملان حریص
نیکخواهان دولت شاهند!
(سعدی)
*
در قالب فُعَلا ⤵
«علما» جمع «عالم»
«اسرا» جمع «اسیر»
«فقها» جمع «فقیه»
«ادبا» جمع «ادیب»
«زعما» جمع «زعیم»
«شرکا» جمع «شریک»
«امرا» جمع «امیر»
«فقرا» جمع «فقیر»
«رفقا» جمع «رفیق»
«فضلا» جمع «فاضل»
«شعرا» جمع «شاعر»
*
در قالب فعالا ⤵
«زوایا» جمع «زاویه»
«هدایا» جمع «هدیه»
★
در آخرین تصویر با تعبیری دیگر مرقوم فرمودهاند؛ (طرز نوشتار "اسب" و "اسپ" هر دو درست است و بزرگان ادب بیشتر با "ب" مینویسند اما در گذشتهی بسیار دور با "پ" مینوشتند)
پاسخ؛
یعنی چه"اسب"را با "ب" مینوشتند؟ مسلم است، "اسب" با "ب" نوشته میشود. باید میفرمودند؛ "اسب" مینویسند. حال اینکه "اسب" تغییر لفظ همان "اسپ" پهلوی است، شکی نیست اما خیر، مردم امروزه نه غالبا بلکه همیشه "اسب" مینویسند، نه "اسپ" چراکه هزار سال است که طرز نوشتار "اسپ" غلط محسوب شده است، آنهم بهاین دلیل که طرز نوشتار تابع تلفظ است. آیا در این زمانه کسی میگوید؛ "اسپ" حتا فردوسی و سعدی و دیگر شاعران بزرگ از بیان "اسب" سود جستهاند، نه "اسپ" و اینکه ایشان فرموده؛ در گذشتهی بسیار دور با "پ" مینوشتند که البته باید میفرمود؛ "اسپ" میگفتند و مینوشتند، باید عرض کنم؛ با الفبای فارسی کسی "اسپ" نمینوشت. در ضمن وقتی نویسندهی محترم میگوید؛ (بزرگان ادب بیشتر با "ب" مینویسند) به این معناست که افراد معمولی در نوشتارها و گفتارها از واژهی "اسپ" بهره میبرند، نه "اسب" که چنین چیزی صحت ندارد و مضاف بر آن وقتی میگوید؛ (بیشتر با "ب" مینویسند) یعنی؛ گاهی هم از لفظ "اسپ" سود میجویند که این هم صحت ندارد و دروغ محض است! اگر میتوانند، از متون پیشینیان شاهدمثالی بیاورند.
بفرمای تا اسب و زین آورند
کمان و کمند گزین آورند
(فردوسی)
بفرمود تا اسب را زین کنند
همان زین به آرایش چین کنند
(فردوسی)
همان جامه و تخت و اسب و ستام
ز پوشیدنیها که بردند نام
(فردوسی)
چو بشنید آواز او را تبرگ
بر آن اسب جنگی چو شیر سترگ
(فردوسی)
فرود آمد از اسب آن نامدار
بسی آفرین خواند بر شهریار
(فردوسی)
کوه پرنوف شد هوا پرگرد
از تک اسب و بانگ و نعرهی مرد
(عسجدی)
شاها مرا به اسبی موعود کرده بودی
در قال پادشاهان قیلی مگر نباشد
اسبی سیاه و پیرم دادند و من بر آنم
کاندر جهان سیاهی زآن پیرتر نباشد
آن اسب بازدادم تا دیگری ستانم
بر صورتی که کس را زآن سر خبر نباشد
اسب سیه بدادم رنگ دگر نیامد
آری پس از سیاهی رنگ دگر نباشد
(سلمان ساوجی)
اسب تازی دو تک رود بشتاب
شتر آهسته میرود شب و روز
(سعدی)
اسب تازی شده مجروح بهزیر پالان
طوق زرّین همه در گردن خر میبینم
(حافظ)
اسب لاغرمیان بکار آید
روز میدان، نه گاوپرواری
(سعدی)
و این در حالی است که برای " اسپ" هیچ شاهدمثالی نیافتم، چون در زمان رودکی و فردوسی بهبعد دیگر کسی در محاورهها و متون از آن بهرهای نمیبُرد، ضمن اینکه امروزه نیز جز تعدادی معدود کسی نه با "اسب" سروکار دارد، نه با "اسپ" تا بخواهد، هنگام نوشتار یکی را گزینش کند!
یک نکتهی مهم اینکه؛ ایشان که میفرمایند؛ (ان) نشانهی جمع عربی است و جمع "درخت" و "دانشجو" به "درختان" و "دانشجویان" غلط است، چرا خود در پایان مطلبشان جمع (خراسانی) را (خراسانیان) مرقوم فرموده است؟؟؟؟
روح کلام اینکه؛
هدف و انگیزهی مدرس محترم را از بحث دربارهی "اسب" درنیافتم، جدا از اینکه سایت مذکور مطالب اشتباه دیگری نیز داشت که از پاسخگویی به آن چشم میپوشم!
یک نظر؛ 👇👇



پاسخ؛
درود آقای دهقان عزیز و گرامی!
از اینکه افتخار دادید و نقدی بر مطلب ناچیزم عنایت فرمودید، ممنونم!
ببینید دوست عزیز!
در وهلهی اول خدمتتان عرض کنم، بهجای "کلمات" بهتر است، بگویید؛ "ترکیب اضافی" یا "اسم مرکب" و اگر ذکر نقش دستوریشان برایتان مقدور نبود، دستکم "عبارتها" یا "دو عبارت" مرقوم میفرمودید.
دوم اینکه؛ چرا نفرمودید، بهجای (اسم مفعول) و (مفعول بیواسطه) از چه ترکیب جدیدی میبایست بهره میبردم؟ چون نمیدانم، امروزیها آن دو ترکیب را چه مینامند اما بهخوبی میدانم، برای این دو ترکیب نامگذاری جدیدی نشده است. ضمنا عبارت؛ (چگونه باید زندگی کرد) "اسم ترکیبی" و (کتاب چگونه باید زندگی کرد) در عبارت ذکرشده، حکم مفعول صریح یا بیواسطه را دارد اما اگر به تنهایی ذکر میشد، مضاف و مضاف الیه نام داشت.
سوم اینکه؛ شما که از نشانههای دستوری اینحقیر ایراد گرفتهاید، ببینید خود نقطههای پایان جمله را چگونه نوشتهاید؛ یکی به فعل چسبیده، یکی با فاصله است. دقت بفرمایید؛ (مربوط) را (مر بوط نوشتهاید! (و هم) را (وهم) ذکر فرمودهاید. (و فصاحت) را (وفصاحت) و (اما ابرو) را (اماابرو) و (درخت) را (در خت) و (؟ آقا) را (؟آقا) و (امیدوارم) را (امید وارم) و ...
در مورد جملهی معترضه هم خدمتتان عرض کنم؛ بله، در اینجا حق با شماست، من بیدقتی کردم. باید مینوشتم؛ (اسم ترکیبی) چون نام کتابی است. مانند؛ "جغرافیا" و من هنگام نوشتن حواسم به عبارتی دیگر گرایش پیدا کرده بود و با بیدقتی بر همان اساس نوشتم و از اینکه اشتباهم را گوشزد فرمودید، سپاسگزارم و دورادور دستتان را میبوسم اما باقی مطالبتان متاسفانه بهطرز فجیعی نادرست است.
در ادامه فرمودهاید؛ ((خود این جمله نیازمند ویرایش است))
پاسخ؛
تکرار فعل؟ کدام تکرار؟ مگر در یک جمله دوبار تکرار شده است که میفرمایید؛ فصیح نیست؟ چه ربطی به فصاحت دارد؟ چراکه در نوشتارها این حشو قبیح یا تکرار نابجا و بیمورد واژگان است که موجب از بین رفتن فصاحت کلام میشود. برای نمونه؛ همین (مفید فایده) که شما در پایان مطلبتان آوردهاید، این را میگویند؛ حشو قبیح، که بهدور از فصاحت کلام است.
اعتراض کردهاید؛ چرا نوشتار نادرست نویسنده، یعنی؛ (("درخت" که یک کلمهی فارسی است، را نباید با "ان" که علامت جمع عربی میباشد، جمع بست)) را اینگونه؛ [درخت را که یک کلمهی فارسی است، نباید با آن که نشانهی جمع عربی است، جمع بست] ویرایش کردهام و در نهایت پیشنهاد دادهاید که میتوانستید، اینگونه ویرایش کنید؛ (درخت را که یک کلمهی فارسی است، نباید با نشانهی جمع عربی «ان» جمع بست)
دوست گرامی! بنده کِی چنین چیزی عرض کردهام؟
من نوشتهام؛ "ان" اما شما نوشتهاید که من گفتهام؛ "آن" و این در حالی است که اینحقیر نوشتهی ایشان را اینگونه ویرایش کردهام؛ 👇👇
["درخت" را که یک کلمهی فارسی است، نباید با "ان" که نشانهای عربی(!) است، جمع بست] و جلوی (عربی) نشانهی (!) قرار دادهام که این پیام افاده شود؛ (ان) نشانهی جمع عربی نیست و نویسنده اشتباه کرده که آن را عربی دانسته است و پرواضح است که ویرایش شما سلیقهای است و از آن معنای مورد نظر نویسنده اراده نمیشود، چراکه نوشتهی ایشان جنبهی تاکیدی دارد! در حقیقت عبارت؛ ((که علامت جمع عربی ....)) به این دلیل بکار رفته که تذکرش تاکیدی باشد، بر نشانهی عربی بودن جمع، هرچند که (ان) نشانهی جمع عربی نیست. اینحقیر با اینگونه ویرایش خواستم، در امانت کلام ایشان دخل و تصرفی صورت ندهم اما عبارت پیشنهادی شما؛ ((نباید با نشانهی جمع عربی «ان» جمع بست)) هر چند که کاملا درست و فصیح است ولی در آن تاکید چندانی دیده نمیشود و منظور نویسندهی مورد بحث ما را بهخوبی نمیرساند!
هرچند که میتوانستم، اینگونه هم ویرایش کنم؛
(واژهی فارسی درخت را نباید با "ان" که نشانهی جمع عربی(!) است، جمع بست!) [که صد البته نشانهی جمع عربی نیست]
دیگر اینکه؛ ما طبق قواعد خودمان (زبان فارسی) باید چیزی را جمع ببندیم نه عربی! فارسیزبانان نباید از قواعد زبانی جز زبان فارسی پیروی کنند. برای نمونه چرا بر اساس قواعد زبان بیگانه جمعِ (کارخانه، دفتر، کتاب) را بگوئیم؛ کارخانجات؟ یا دفاتر؟ یا کتب!
دوست عزیز، چرا عرضتان را بدون توجیه علمی میفرمایید؟ چرا میفرمایید؛ ((در زبان فارسی بهره بردن از جمع عربی اشکالی ندارد؟))
ببینم، مگر آنان واژگان فارسی ما را طبق قواعد زبان فارسی جمع میبندند؟ مثلا مگر جمع واژهی فارسی پهلوی "زمان" را میگویند؛ (زمانها)؟ [ازمنه میگویند] چرا میفرمایید؛ ((در زبان فارسی بهکارگیری جمعهای عربی هیچگونه مشکلی ایجاد نکرده و نمیکند))؟
سرتاسر اشکال دارد. این گرایش بهسوی زبانی دیگر است. کدام زبانی تاکنون چنین کرده است؟ چرا مشکلی ایجاد نمیکند؟ مثلا همین دشمنان نادان و بیسواد زبان فارسی را ملاحظه بفرمایید که از روی نادانی و بیمنطقی میزان درصدها را از ۱۰۰ به ۱۹۰ رسانده و میفرمایند؛ ۷۰ درصد واژگان زبان فارسی، عربی است و ۴۰ درصد آن ترکی و ۳۰ درصد دیگر انگلیسی و ۲۰ درصد هم روسی و ۳۰ درصد باقیماندهی آن فرانسوی است. (که البته معلوم نیست، نود درصد اضافی را از کدامین سوراخ یافتهاند) حال چنانچه بخواهیم، از قواعد زبان عربی هم بهره بریم، دیگر چهها که نخواهند گفت و این در صورتی است که زبان فارسی علاوه بر اینکه از حیث دارا بودن قواعد از هیچ زبانی چیزی کم ندارد، بلکه گاه اصولیتر از برخی از زبانها نیز است و در زمینهی برتری نشانههای جمع فارسی بر زبان عربی و اینکه چرا برخی از واژگان زبان فارسی بر اثر حملهی ناجوانمردانهی عربها از بین رفت و واژگان زبان عربی جایشان را گرفت، بهطور مفصل در دیگر مطالبم بهتوضیح پرداختهام!
دوست گرامی! در حقیقت این نشانهها را که فرمودهاید، هیچکدام فارسی نیستند و اینکه عرض کردهاید؛ ((دلیل این مطلب را هم نفرمودهاید)) باید به آگاهی شما برسانم، من تا آنجا که در توانم بود، در همهی موارد با ذکر شاهدمثال به توجیهِ علمی پرداختهام!
در مورد《سهعلامت سوال》که اشکالی را وارد دانستید، عرض کنم؛ چرا دقت نمیفرمایید که جمله سوالی است؟ بنده پرسیدهام (یکی نیست ...؟؟؟) اما شما در ذهنتان آن را جملهای خبری فرض کردهاید! آن آقا مطالب خود را در فیسبوک و اینستاگرام در معرض نمایش دوستان قرار داده بود و بسیاری آن را لایک کرده بودند و من منظورم آنان بود که (چرا میان این همه بازدیدکننده کسی به ایشان نمیگوید که .....) و مطلب من کاملا جنبهی سوالی داشت!
اصولا برخی از نقدهای شما با آنچه که من عرض کردهام، همخوانی ندارد و به گمانم نتوانستهام منظور خود را بهخوبی انتقال دهم.
برای نمونه فرمودهاید؛ "آقا" واژهی عربی نیست.
پاسخ؛
برادر من، من کِی گفتم؛ واژهی "آقا" عربی است؟ من در این یک مورد با اصل ریشهی واژه کار نداشتم که فارسی است یا ترکی یا عربی، بلکه قاعدهی دستوری مد نظرم بود.
نکتهی دیگر اینکه؛ سماعی بودن قواعد که تنها در جمع مکسر عربی نیست. در بسیاری از زبانهای دنیا هم قواعد سماعی داریم. زبان فارسی هم جمع بستنهای سماعی دارد. مانند؛ "دانشجویان" و "جوها" (منظورم "جوی آب" است) بهدلیل سهولت و زیبایی در لفظ، سماعی بوده و بهگوش خوشتر آمده و صد البته "ی" میانجی منافاتی با مطلب من ندارد و به این بخش مربوط نمیشود. جمع "دانشجو"، "دانشجویان" و جمع "جو" (که همان "جوی" است) "جوها" میشود، نه "جویان" و این را میگویند؛ سماعی، نه (ی) میانجی! در حقیقت "دانشجو" یا "دانشجوی" یعنی؛ "دانشجوینده" که "ی" مربوط به واژهی "دانشجوی" است و جنبهی الحاقی ندارد. شما "جستجوگر" را "جُوَنده" میگویید یا؛ "جوینده"؟
خود در بالاتر فرمودهاید؛ ((کلمات مختوم به مصوت بلند "آ" برای اضافه شدن به کلمهی دیگر برای سهولت در تلفظ به واج میانجی "ی" نیازمند [است]))
البته فعل "است" را از قلم انداخته بودید و اینحقیر بر عبارت شما افزودم.
اول اینکه؛ بهتر بود، بهجای عبارت؛ ((برای اضافه شدن به کلمهی دیگر)) میفرمودید؛ 《برای جمع بسته شدن》چون منظور جمع فارسی واژهی مورد بحث ما بود.
دوم اینکه؛ واژهی "دانشجو" که در بخش پایانی خود مصوت بلند "آ" ندارد. لطفا روشن بفرمایید؛ واژهی "دانشجو" کجا مختوم به مصوت بلند "آ" است!
اصولا بحث اصلی ما بحث قدیمی یا جدید بودن تلفظها نیست و برخلاف زعم جناب عالی (دانشجو) دارای "ی" در پایان واژه است، منتها امروزه بهلفظ درنمیآید!
حالا خوب است که از فرهنگها شاهدمثال آوردم و بهتوجیه علمی پرداختم که اینگونه معترض هستید، خدا میداند، اگر چنین نمیکردم، چهها که نمیگفتید!
"گیسو" و دیگر واژگان مورد اشارهی شما نیز از این قاعده مستثنی نیست و "آقایان" بحث دیگری است که در مطلب خود بهاندازهی کافی دربارهی آن توضیح دادهام.
و من الله التوفیق
کرج. مهرماه ۱۴۰۲
فضلالله نکولعلآزاد

معرفینامهای بهروی در قدیمی آرامگاه سعدی 👆👆👆
☆
یک بیت از شعر سعدی بر در قدیمی آرامگاهش اینگونه ثبت شده است؛
ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او اگر بویی
مدتهاست، گروهی بهاعتراض برخاستهاند که در مصراع اول "بیچاره" درست است، نه "شیراز" و در مصرع دوم؛ "گرش بویی" درست است، نه "اگر بویی" گروهی نیز معتقدند؛ "ار بینبویی" (بهمعنای؛ اگر بو کنی) درست است.
پس از بحثهای بسیار هر کدام دیگری را به غلطگویی متهم ساختهاند اما باید عرض کنم که هر سه مورد درست و بدون ایرادند اما اینکه کدام مد نظر سعدی بوده، بحث دیگری است و باید به نسخهی خطی یاقوت که به زمان سعدی نزدیکتر از مصححان امروزی بوده، رجوع کرد، چراکه صاحبان نسخههای بعد از نامبرده، عبارت مورد نظر خود را نوشتهاند که انشاءالله در سطرهای پایینتر دربارهی آن مطلبی را ذکر خواهم کرد! فراموش نشود که این احتمال را هم باید در نظر گرفت که ممکن است، آن بخش از سرودهی سعدی در نسخهی خطاطی شدهی یاقوت از بین رفته باشد.
در ابتدا عرض کنم؛ بهنظر میرسد، "بیچاره" مد نظر سعدی بوده باشد، چراکه واژهی ذکرشده میبایست با مضمون مرتبط باشد که است. یعنی سعدی که در فصاحت کلام، سرآمد روزگاران است، باید بهدلیلی "بیچاره" را در سرودهاش استخدام کرده باشد که چنین کار را کرده است.
او در سرتاسر سرودهاش گلایه از عجز و ناتوانی خود دارد و اضافه بر آن؛ بدون ذکر نام "شیراز" نیز میتوان منظور سعدی را دریافت که مقصودش بیان نام خود بوده است. بنابراین عدم ذکر "شیراز" و آوردن صفت "بیچاره" عبارت را فصیحتر و بلیغتر میکند! حال از اینها که بگذریم؛ در غزلیات سعدی با تصحیح دکتر خطیب رهبر (بینبویی) ضبط و در پانوشت به "اگر بویی" نیز اشارهی کوتاهی شده است: 👇👇👇
"ار بینبویی" بهمعنای "اگر بو کنی" است. "گرش بویی" یعنی؛ "اگر آنرا بو کنی" و "اگر بویی" نیز بهمعنای؛ "اگر بو کنی"
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ هر سه مورد درستاند و یک معنا را افاده میکنند!
لغتنامهی دهخدا
انبوییدن
بوی کردن و بوییدن
(برهان قاطع) (آنندراج)
بوی کردن
(شرفنامهی منیری)
بوییدن چیزهای خوشبوی و بوی خوش
(ناظم الاطباء)
☆
یکی از دوستان ادیب سعدیشناسم دکتر (م.پ) در این زمینه میگوید؛
این اختلافها در اغلب اشعار شعرای گذشته از جمله سعدی بسیار است!
(ار بینبویی) یا (ار بهانبویی) که اصولا از حیث سبکشناسی نمیتواند، نحوهی بیان شیخ اجل سعدی شیرازی باشد و بهنظر من؛《گرش بویی》رساتر و بهتر از《اگر بویی》است!
در غزلیات تصحیح دکتر خطیب رهبر (بینبویی) و در تصحیح فروغی (ار کُنی بویی) [بهمعنای؛ اگر بو کنی] آمده است. از نظر من ضبط "خطیب رهبر" پسندیده نیست و از زبان سعدی دور است. ضبط "فروغی" بهتر از ضبط "خطیب رهبر" است ولی در مجموع (گرش بویی) رساتر است که تاکنون آنرا در نسخهای مشاهده نکردهام و باید به جستجو در دیگر نسخهها ادامه دهم!
☆
فضل الله نکولعل آزاد
کرج مهرماه ۱۴۰۲
www.lalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
بسم الله الرحمن الرحیم. وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونٞ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرٞ لِّلۡعَٰلَمِينَ
واژگان بر اساس تلفظ مردمان چه زمانی میبایست بر زبان جاری شود؟
اگر از اینحقیر پرسیده شود، بیدرنگ و بدون تردید خواهم گفت؛ بر اساس تلفظ مردمان زمان اکنونی!
به این دلیل که شیوهی بیان واژگان هر زبان به مرور زمان تغییر میکند و بر کسی روشن نیست که تلفظ اولیهی یک واژه چگونه بوده است. در حقیقت کسانی که معتقدند، در این زمینه باید از پیشینیان پیروی کرد، پاسخ دهند، عقربهی دستگاه زمانسنج تلفظ واژههایشان چه زمانی را نشان میدهد؟ یعنی اینکه؛ برای کهنترین تلفظ یک واژه به چه میزان میبایست به زمانِ عقب برگشت؟ چهار قرن؟ ده قرن؟ پانزده قرن؟ بیست قرن؟ یا اینکه برای بهدست آوردن کهنترین تلفظ میبایست به زمان هبوط حضرت آدم سفر کرد؟
اگر ملاکِ درستیِ تلفظ واژگان به کهنهترین آن است، بنابراین بهجای گفتوگوهای محاورهای روزمره و در نتیجه تفهیم و تفاهمها میبایست دائما در حال تحقیق و تفحص باشیم تا دریابیم، کدام یک از تلفظها از پیشینهی بیشتری برخوردار است، تا با آن پیام خود را افاده کنیم که چنین اقدام، قطعا خطایی است، نسنجیده و بینتیجه!
برای نمونه کسانی که میگویند؛ تلفظ "گَمان" غلط است و طبق تلفظ پیشینیان باید گفت؛ "گُمان" از کجا معلوم که در گذشتهتر بهگونهای دیگر بهلفظ درنمیآمده است؟ با وجود اینکه؛ کتابهای علمی و ادبی ایرانیان در چند دوره به آتش کشیده شده (حملهی اسکندر ملعون، حملهی وحشیانهی اعراب مشرک و حملهی مغولهای خونخوار پلید) چگونه میتوان به کهنهترین الفاظ دست یافت؟
هدفم از طرح چنین سوالی این است تا مخاطبین را کمی به اندیشیدن وادارم و این پیام را افاده کنم که؛ هیچکس نمیداند، باید در چه زمانی سیر کند تا بتواند کهنترین تلفظ واژهای را برای بیان مقصود خود در نظر گیرد!
و اما واپسگرایان یعنی؛ کسانی که مایلند، برای بهدست آوردن کهنترین و بهترین نتیجه سیر قهقرایی بپیمایند، پاسخ دهند؛ چرا باید معیار تلفظها مثلا مربوط به دورهی قاجاریه باشد، نه زمان صفوی و نه ساسانیان، نه سامانیان و ...!
امروزه برخی گمان میکنند، تلفظ واژگان فارسی میبایست طبق دکلماسیون زمان گذشته صورت پذیرد، از همین روی در دکلمهی سرودههای شاعران پیشین چنان به تلفظ واژگان میپردازند که شنوندهی بیچاره گمان میکند، به عهد باستان سفر کرده است! اینان کهنهترین تلفظ واژگان را وحی منزل دانسته و گمان کردهاند، همینگونه میبایست سینهبهسینه، دهانبهدهان، نسلبهنسل، زبانبهزبان حفظ گردد و به آیندگان انتقال یابد. مثلا؛ اسمهای سادهی (گَمان) را (گُمان) و (عَظر) را (عِطر) روخوانی میکنند اما در واژگان مرکب اینچنین نیست، مانند "چُنان" و "چُنین" که بهتر است همینگونه بهلفظ درآیند، زیرا "چُنان" و "چُنین" کوتاهشدهی "چون آن" و "چون این" است و باید ریشهی اصلی را پاس داشت!
دوستان گرامی!
در جهان همهچیز رو به دگرگونی و پیشرفت است. زبان نیز از این قاعده مستثنی نیست. مردم در طول زندگی روزمرهی خود خوشآهنگترین، سادهترین و زیباترین تلفظها را برمیگزینند. همانطور که پیشینیان "سرما" را "سرماگ" و "گرما" را "گرماگ" و "فردا" را "فرتاک" و "برف" را "بفر" و "دانا" را "داناگ" و "نرم" را "نمر" تلفظ میکردند و دلیل این تغییرات، بیشتر آسان تلفظ کردن و زیباتر به لفظ درآوردن واژگان بود. تلفظ واژگان با گذشت زمان آسان و زیبا شده است، چون در طول تاریخ ادبیات فارسی مردم زیباترین را برگزیده و میگزینند.
حال آیا باید به زمان گذشته برگردیم و واژگان فوق را مانند پیشینیان تلفظ کنیم؟
برخی از دکلماتورها گمان میکنند، شعر شاعرانی چون؛ فردوسی، سعدی و حافظ را باید همانطور دکلمه کنند که پیشینیان در زمان شاعران مذکور تلفظ میکردهاند اما بهتر است، بدانند اینکار زمانی کارساز و میسر است که در امر وزن و قافیه یا دیگر موارد ناشناخته، مشکلی پیش آید.
برای نمونه دهخدا در لغتنامهی خود انواع تلفظ واژهی "سخن" را که بهمرور زمان تغییر یافته، اینگونه نوشته است؛
لغتنامهی دهخدا
سخن
سُخُن. سُخَن. سَخُن. سَخَن. سُخون. سَخون
حال این بیت از شعر سعدی را باید به یکی از شش تلفظی که مرحوم دهخدا ذکر کرده است، قرائت کرد؛
اگر پارسا باشد و خوش سَخُن
نگه در نکویی و زشتی مَکُن
گروهی دیگر معتقدند؛ واژگان عربی را باید مانند خود عربها بهلفظ درآورد که این اشتباهی است، بس بزرگتر و بهدور از علم زبانشناسی!
برای نمونه میگویند؛ واژهی "لحظه" باید بهصورت "لَحظَه" بیان شود و این در حالی است که عربها نیز واژگان فارسی را نه مانند ما بلکه طبق طبع خودشان تلفظ میکنند! مثلا؛ واژهی "گناه" را "جناح" و "کادی" اوستایی را "قاضی" تلفظ کرده و از هر واژهی فارسی مشتقاتی نیز فراهم میسازند!
نتیجه اینکه؛
از زمانهای گذشته تا کنون هیچگاه تلفظ یک واژهی مشترک یا وامگرفته شده، میان دو زبان فارسی و عربی دقیقا یکی نبوده و همواره با تغییراتی همراه بوده است.
پرواضح است، چنین اقدام برای خود دلیلی دارد که توضیح بیشتر در حوصلهی این مقال نیست!
☆
ترانهسَرا یا ترانهسُرا؟ غزلسَرا یا غزلسُرا؟ مدحتسَرا یا مدحتسُرا؟
http://lalazad.blogfa.com/post/894/
مدتهاست که برخی از دلواپسان زبان فارسی افاده نظر میفرمایند و میگویند: از آنجا که طرز تلفظ «سُراییدن» درست است، نه «سَراییدن» لذا ترکیب «ترانهسَرا» و واژگانی که پسوند «سرا» را به دنبال خود دارند، غلط و درست آن «ترانهسُرا» و ترکیبهای مشابه آن است.
ادامهی این بحث که به محافل و مجالس ادبی هم کشیده شده، اظهار نظرهایی را هم در پی داشته است و متأسفانه بسیاری این موضوع را بسیار خشک مورد بررسی قرار دادهاند.
اول اینکه در لغتنامههای علامه دهخدا و دکتر معین، دکتر عمید «سراییدن» با فتحه به روی «س» آمده، یعنیاینکه: حرف اول آن مفتوح ضبط شده، نه مضموم!
فرهنگ دهخدا
سَرا: سرای، سراینده
فرهنگهای دهخدا و دکتر معین و دکتر عمید
سَراییدن: سرودن
فرهنگ فارسی دکتر معین
سَرایه: سرودن. آواز دسته جمعی، کُر
فرهنگ دکتر معین
چکامهسَرا: قصیده سَرا، شاعر
فرهنگ دهخدا
مدحتسَرا: مدحتگو
همچنین در فرهنگ دهخدا «ترانهسرا» بهصورت «سَرا» آمده است، نه «سُرا»
ترانهسَرا: (ترانهساز)در ابیات زیر نظامی گنجوی، هم از «سَرا» بهره برده و هم از «سُرا»
[گر پیشه کنم غزلسَرایی
او پیش نهد دغل دَرایی]
و همینطور:
[مجنون ز مشقت جُدایی
کردی همهشب غزلسُرایی]
(نظامی گنجوی)
گروهی که از طرز بیان «ترانهسُرا» بهره میبرند؛ بر این رای پایدارند که «سَرا» نشانه یا پسوندی برای مکان است. مانند: «فرهنگسرا» و «حرمسرا» و امثالهم و طبق نظرِ آن گروه، در حقیقت «ترانهسَرا» یعنی: «ترانهخانه» و بر همین منوال، هنگام گفتگو از ترکیب «ترانهسُرا» بهره میبرند، قابل پذیرش است اما در هر دورهی تاریخ ادبی، نوع تلفظ واژگان بستگی به طرز بیان مردمان همان عصر داشته و کسی را یارای خرده گرفتن بر آن نبوده و نیست.


استاد دکتر محمدرضا باطنی در کتاب زبان و تفکر صفحهی ۱۸۳ میگوید؛ 👆👆👆
👇👇👇
((توجیهی که مسئولین رادیو تلویزیون برای این تصرفات عرضه میکنند، از این دو مقوله خارج نیست. اگر کلمه فارسی باشد، تلفظ گذشتهی آن را ملاک درستی و نادرستی قرار میدهند و اگر کلمه عربی باشد، تلفظ آن را در زبان عربی بهعنوان ملاک ارائه میدهند. از لحاظ زبانشناسی این دو ملاک هر دو باطل است و نمیتوان به آن استناد کرد!
اولا؛ صورت و تلفظ کلمه در گذشته بههیچوجه ملاک تلفظ آن در عصر حاضر نیست و نمیتواند، معیار قضاوت درست و غلط قرار گیرد. اگر چنین ملاکی درست باشد، باید بهعقب برگردیم و ببینیم مردمان زمان داریوش و خشایارشاه چگونه حرف میزدهاند و عینا الگوی تلفظ آنها را تقلید کنیم. حتا از این هم دورتر برویم و ببینیم، اقوام آریایی یعنی اجداد داریوش و خشایارشاه چگونه حرف میزدهاند تا گفتار آنان را معیار زبان امروز فارسی قرار دهیم. بنابراین طرز تلفظ پیشینیان نمیتواند، ملاک زبان در زمان حال باشد. زبان مانند ارگانیسم زندهای است که پیوسته در حال دگرگونی و تغییر است. کسانی که گذشتهی زبان را ملاک ارزیابی و قضاوت دربارهی صورت فعلی آن قرار میدهند، در واقع تحول زبانی را انکار میکنند و میکوشند، از دگرگونی آن جلوگیری کنند ولی این تلاشی است، بیهوده و عبث که همیشه به ناکامی میانجامد. زیرا شنا کردن برخلاف جریان آب است.
ثانیا؛ اینکه این کلمات در عربی فلانطور تلفظ میشوند، پس در فارسی نیز باید همانگونه تلفظ شوند، فرضی غلط است. هر زبان نظام صوتی خاص خود را دارد. وقتی زبانی واژه یا واژههایی را از یک زبان بیگانه میگیرد، آنرا در دستگاه صوتی خود جذب میکند.))

همچنین دکتر علی اشرف صادقی در اینباره میگوید؛
👆👆👆
👇👇👇
((غلطهای مصطلحی که غلط نیستند!
علیاشرف صادقی میگوید: کلمات بسیاری وجود دارد که سعدی و حافظ و مولوی به صورت دیگری به کار بردهاند و امروزه در نتیجهی تحول زبانی، بهصورت دیگری بهکار میرود و ما نمیتوانیم، تلفظهای امروز را بهزور بهتلفظهای قرن هفتم برگردانیم، اصلا نمیشود، زیرا عامهی مردم اینطور تلفظ میکنند. عدهای آمدند و آنها را غلطهای مصطلح خواندند. اگر منظور این است که تلفظ قدیمیتر صحیح است و تلفظ جدیدتر غلط، پس ما نرم و برف را هم باید بگوییم؛ تلفظ جدیدتر است و غلط اما اینطور نیست زیرا آنها جا افتادهاند و تلفظ قدیمی از بین رفته است.
زبان پدیدهی بسیار پیچیدهای است زیرا با مغز انسان ارتباط دارد و مغز انسان هم بسیار پیچیده است و هنوز کامل آن را نشناختهاند. زبان دائم تغییر و تحول پیدا میکند. مقداری از علل تحول زبان را هنوز نتوانستهاند، دریابند. البته مقداری از علل تحول زبان هم معلوم است؛ مثلا واژههایی که از زبانهای دیگر وارد زبان مبدا میشود. در برخورد زبان فارسی با زبان عربی تعدادی کلمه از عربی به زبان فارسی وارد شده یا واژههایی از زبان فرانسه و انگلیسی به زبان فارسی وارد شده است. علت ورود این کلمات هم مشخص است؛ مثلا مفاهیمی چون حج، خمس، زکات و... را در فرهنگ ایرانی نداشتیم و بعد این کلمات بر زبان فارسی وارد شد یا با آمدن تکنولوژی از غرب به ایران واژههایی نیز همراه آنها آمد؛ کولر، رادیو، تلویزیون، تلگراف و کامپیوتر که بعدها رایانه را برایش ساختند. تغییر زبان هم دلیل فرهنگی دارد و هم دلیل تمدنی؛ زمانی که دو تمدن با یکدیگر برخورد کنند، بر زبان و فرهنگ یکدیگر تأثیر میگذارند و واژههایی با خود میآورند که در جامعه پذیرنده فرهنگ نیست. ما فکر میکنیم در دوران ساسانیان هیچ واژه خارجی در زبان پهلوی نیست اما زمانی که واژهها را ریشهیابی میکنیم، میبینیم؛ واژههایی که مربوط به سنگهای گرانبها است، مانند الماس و یاقوت و زمرد و سیم اغلب از زبان یونانی آمده است یا کلماتی که مربوط به داروها هستند، اغلب هندی هستند. زیرا آنجا سرزمین سرسبزی بوده و گیاهان دارویی در آنجا پرورش پیدا کرده و به ایران میآمدند.
صادقی با بیان اینکه زمانی که واژهای از زبانی به زبان دیگر وارد میشود، تلفظ آن مطابق زبان پذیرنده عوض میشود، گفت: زبان پذیرنده، قواعد آوایی، واجها و آواهای خود را دارد. مثلا ما در زبان فارسی واجهای «پ»، «گ»، «چ» و «ژ» داریم که در زبان عربی نیست، در زبان عربی «ث»، «ط» و «ح» دارند که ما نداریم. آواها به ندرت از زبانی به زبان دیگر منتقل میشوند. گاه واژهای با آواهایی که گفته شد، وارد زبان عربی شده و بعد شکل معرب آن دوباره به زبان فارسی وارد شده است؛ مثلا "جوراب" که معرب "گوراب" است. «گ» آوایی فارسی است که عربها غالبا به «ج» تبدیل کردهاند. یا «گناه»، «جناح» شده است. یا آنها «پ» را که ندارند به «ف» بدل کردهاند؛ مثلا «پارس» به «فارس» تبدیل شده و «پارسی» به «فارسی» و ما آنها را دومرتبه از عربی گرفتهایم؛ یعنی شکل معربش نام زبانِ خودمان و منطقه فارس را از عربها گرفتهایم.
گاه اصل واژههایی که از زبان فارسی به عربی رفته و بهاصطلاح عربیزه شدهاند و ما دو مرتبه از آنها گرفتهایم، فراموش شدهاند؛ بهعنوان مثال «تاج» معرب واژه «تاگ» است که حتی در زبان ارمنی با «گ» باقی مانده است و به «تاجوَر»، «تاگَوُر» میگویند. این درحالی است که ما «تاگ» اصلی را از دست داده و «تاج» را گرفتهایم و الان این واژه، واژهی معیار ماست. تعداد واژههای اینچنینی بسیار است.
ما هیچ واژهای را که «ط»، «ض» و «ث» دارد، نمیتوانیم، مانند عربها تلفظ کنیم. هر چه «ث» باشد، به شکل «س» تلفظ کنیم، زیرا این آوا را در زبان فارسی نداریم. ما در زبان فارسی میگوییم «عَطْر» برخی میگویند؛ تلفظ صحیحش «عِطْر» است. ما چنین چیزی را نمیپذیریم و میگوییم؛ چرا فقط به زیر و زبر این کلمه پرداخته و فقط دیدهاید، عربها از کسره استفاده میکنند و ما از فتحه، در حالی که اگر درستی و غلطی در کار باشد، باید «ع» و «ط» را هم مثل عربی تلفظ کنیم که نمیشود و فارسیزبانان آنها را ندارند. گاه برخی از این حرفهای غیرعلمی میزنند.
عوام به "عکس" میگویند «عسک» این تبدیل دلیل آواشناختی دارد و زمانی که دو حرف «ک» و «س» کنار هم قرار میگیرند، در زبان فارسی قلب میشود. گاه به واژههای اصیل خودمان که برمیگردیم، میبینیم؛ بسیاری از واژههای پهلوی، در زبان فارسی مقلوب شده است؛ بهطور مثال ما میگوییم «برف» که در زبان پهلوی به شکل «بفر» بوده یا «نرم» در پهلوی «نمر» گفته میشده است. در واقع زمانی که «ر» در مرحله دوم قرار داشته، گرایش داشته عکس شود و در ابتدا بیاید. در نتیجه «بفر» و «نمر» به «برف» و «نرم» بدل شدهاند. زمانی که زبانشناسان به دنبال علل آوایی آن رفتند، متوجه شدند، این تلفظ برای ایرانیها آسانتر بوده، پس زبان دچار تحول شده است.
کلمات بسیاری وجود دارد که سعدی و حافظ و مولوی به صورت دیگری به کار بردهاند و امروزه در نتیجه تحول زبانی به صورت دیگری بهکار میرود و ما نمیتوانیم تلفظهای امروز را به زور بهتلفظهای قرن هفتم برگردانیم، اصلا نمیشود، زیرا عامهی مردم اینطور تلفظ میکنند. عدهای آمدند و آنها را غلطهای مصطلح خواندند. اگر منظور این است که تلفظ قدیمیتر صحیح است و تلفظ جدیدتر غلط پس ما "نرم" و "برف" را هم باید بگوییم؛ تلفظ جدیدتر است و غلط اما اینطور نیست، زیرا آنها جا افتادهاند و تلفظ قدیمی از بین رفته است.
ما تا صد سال پیش در زبان فارسی گفتاریمان خیلیکم «ژ» داشتیم، کلماتی که «ژ» دارند، از زبان فرانسه به زبان ما وارد شدهاند اما عوام آنها را با «ج» تلفظ کردند. مثلا؛ «آژان» که وارد شد، مردم میگفتند؛ «آجان»، هنوز هم «آجان» میگویند که بعدها واژهی "پاسبان" را زنده کردیم و بهجای «آجان»، «پاسبان» گفتیم یا کلمهی «گاراژ» که از فرانسه آمده بود، عوام «گاراج» میگفتند یا حتا شنیده بودم، مردم به میدان «ژاله» میگفتند؛ «میدان جاله» و زمانی که به دنبال دلایل آواشناسی آن رفتم، دیدم تعداد زیادی از کلمات ما که «ز» دارد در مرحله قبلتری «ژ» داشته است. دو کلمهی «گاراج» و «آجان» کلمات جدیدی هستند که ما اصلش را میدانیم. البته دیگر "گاراژ" جا افتاده و بیشتر پذیرفته شده تا «گاراج» اما کسی «آجان» را «آژان» نمیگوید و اگر کسی از این واژه استفاده کند، میگویند خیلی فرنگی است.
مرز اینکه کلمهای در زبان معیار و در میان درسخواندگان پذیرفته میشود، کجاست؟ باید بگویم؛ این موضوع مرز مشخصی ندارد، اگر واژه در زبان مردم کاملا جا افتاد و بهکار رفت، کمکم در زبان خواص هم دیده میشود. مثلا همهی ما میگوییم؛ «آجودان» درحالی که اصل این کلمه فرانسوی و به شکل «آژودان» است اما آنقدر "آجودان" نوشته (گفته) شده که کلمه پذیرفته شده است و دیگر کسی «آژودان» را قبول ندارد. ما کلماتی را که خیلی جا افتادهاند، قبول میکنیم اما زمانی که جا نمیافتد، میگوییم؛ غلط مصطلح است. همیشه اینطور بوده است. برخی معتقدند؛ شکل قدیمیتر کلمات که در نوشتهها آمده، شکل صحیح است و شکلهای جدید و تحولیافتهتر غلط است و میگویند؛ غلط مصطلح اما زمانیکه خیلی جا بیفتد و شکل اصلی را از زبان بیرون کند، دیگر میپذیرند و کسی نمیتواند بگوید؛ غلط است. این غلط رایج به مرور زمان پذیرفته میشود.
زبان ما فارسی است که در زبان پهلوی به آن «پارسیک» میگفتند و در دورهی هخامنشیان میگفتند؛ «پارسیکا» آن زمان آخر کلمات فتحه داشته که به تدریج افتاده است. مثلا؛ «دستْ» که «دستَ» بوده است. ما خبر نداریم آن زمان که این فتحه افتاده و این تحول صورت گرفته، عدهای به آن ایراد گرفتهاند یا نه. [قطعا ایراد گرفته شده است] زمانی که از زبان ساسانیان که به غلط آن را پهلوی میخوانیم، به فارسی دری آمدهایم، شکل کلمات عوض شده است. کلماتی که «ـه» پایانی دارند، پیشتر «گ» داشتهاند. مثلا؛ «بنده» در آن زمان، «بندگ» بوده یا «جامه»، «جامگ» بوده، «نامه»، «نامگ» یا «دانا»، «داناگـ» بوده است. کلمات بیشتر از پایان ساییده میشوند، در واقع انرژی گوینده در پایان کمتر است و به تدریج ساییده میشود، در نتیجه واجهای پایانی از واژه میافتد (البته گاه واژهها از ابتدا و میانه هم ساییده میشوند) مثلا «بندگ» میشود «بنده» اما زمانی که جمع میبندیم، میشود؛ «بندگان» این «گ» دیگر در پایان واژه نیست که بیفتد بلکه در وسط بوده و حفظ شده است.
بسیارخب، یک فرد عامی متوجه نمیشود که چرا مفرد میشود؛ «بنده» اما زمانی که جمع میبندیم، میشود؛ «بندگان» یا «هفته» زمانی که «ی» نسبت میگیرد، میشود؛ «هفتگی»، «خانواده» میشود؛ «خانوادگی» اما «سرمه»، «سرمگی» نمیشود بلکه «سرمهای» میشود یا « قهوه»، «قهوگی» نمیشود بلکه «قهوهای» میشود. البته گاه این قاعده زبان فارسی را به کلمههای عربی هم تسری دادهایم. مثلا؛ «جمله»، «جملهای» نشده بلکه «جملگی» شده است. یا کلمهی مغولی «شِحنه» که "شحنگی" یا «خیمه» را «خیمگی» گفتهاند. البته در مناطقی از خراسان به «مکهای»، «مکگی» و به «سرمه» «سرمگی» میگویند که نشان میدهد، در منطقهی خراسان این قاعده نسبت به مناطق دیگر قویتر عمل کرده است. الان به کسی که در زبان فارسی بنویسد؛ «قهوگی» میخندند اما کاری به «هفتگی» و «خانوادگی» ندارند.
«روزنامه» در فارسی «روزنامگ» بوده است که عربها آن را از ما گرفته و میگویند؛ «روزنامج» یا «برنامگ» را از ما گرفته و میگویند؛ «برنامج» زمانی که "روزنامج" جمع بسته میشود، به «روزنامجات» تبدیل میشود و ما آن را از عربی گرفتیم و در ادامهی کلمات دیگری ساختیم، مثل؛ عطریجات، کارخانجات و ادارجات. بسیارخب، ادبا بیایند تکلیف اینها را مشخص کنند. ما زبانشناسان میگوییم هرچه اکثریت مردم گفتند، درست است و اگر کلمهای وارد شد، تلفظ آنها مطابق تلفظهای بومی زبان پذیرنده تغییر پیدا میکند.
زبان امر پیچیدهای است. زبانشناسان این را نمیپذیرند که وامواژهها را به صورت اصل آنها تلفظ کنند. در زبان انگلیسی «سِنتِر» یعنی مرکز یا «لِتِر» یعنی نامه. اصل این کلمات فرانسوی هستند و آنها میگویند «لِتْر» و «سانتر». هیچ استاد انگلیسی نمیگوید؛ «لِتْر»، تلفظ صحیح واژه است و دیگر نگویید «لِتِر». یا «لوسْـتْر» کلمه فرانسوی است که سه حرف صامت پشت هم دارد و چون ما در زبان فارسی، کلماتی که در پایان سه صامت پیاپی داشته باشند، نداریم، آن را به «لوسْتِر» تبدیل کردهایم. یا میگوییم «تمر» اما مینویسیم «تمبر» با سه صامت پشت هم که برای راحتی تلفظ «ب» را انداختهایم و کسی نمیگوید؛ غلط است. در سیستان و بلوچستان، شخصی بود که پاکت نامه و تمبر میفروخت و «تمبر» را « تَمبَر» تلفظ میکرد که در گویش آنها، درست است اما در فارسی معیار درست نیست. زبانشناسان میگویند؛ ملاک درستی و نادرستی کلمه، جا افتادن، جا نیفتادن و یا به اندازه کافی جا نیفتادن آنهاست. اما باید بپذیریم کلماتی که از زبانهای مختلف، خواه ناخواه وارد زبان ما میشوند، به مرور شناسنامه ملی زبان مقصد را میگیرند و در کشور ما شناسنامه فارسی میگیرند.
بسیاری از حرفهایی که دوست بسیار عزیز، نجیب و شریفمان [دکتر ابوالحسن نجفی] در کتاب «غلط ننویسیم» گفته، از دید زبانشناسی غیر قابل قبول است. زیرا به تحولات زبانی توجه نشده است اما این کتاب شده کتاب راهنمای روزنامهنگاران و خبرنگاران.
ما با ابوالحسن نجفی صحبت کردیم که در ویراست سوم کتاب، از بخشهایی از نظریاتش عدول کند. همانطور که در ویراست دوم انجام داد اما عمرش کفاف نداد، ویراست سوم آن را چاپ کند و فرشتهی مرگ او را از میان ما برد!))
☆
نظر دو تن از زبانشناسان سترگ را ملاحظه فرمودید که با توجیه علمی فراوان و شاهدمثالهای گوناگون بسیار محکم و قاطعانه حرف آخر را زدند. حال میخواهم، در پایان، این نکته را یادآور شوم؛ هرچند که بحث اصلی ما دربارهی تلفظهای دیروز و امروز برخی از واژگان است اما موارد نزدیک به موضوع، چون میهمان ناخواندهای وارد جستار ما شد. دربارهی زایایی زبان در دیگر مطالب ادبی اشارتی داشتیم و توضیح دوبارهی آن در این مقال نمیگنجد اما دوستان توجه داشته باشند؛ واژگان بیگانه ممکن است با اندک تغییراتی در ساختار، وارد زبان ما شوند که چنین قاعدهای در تمامی زبانهای زندهی دنیا بهعنوان زایایی پذیرفته شده است. برای نمونه؛ عربها به لوازم خانه میگویند؛ "اثاث" و واحدش را "اثاثه" بیان میکنند اما فارسیزبانان از "اثاثیه" چنین معنایی را اراده میکنند و کاملا درست است. حال نباید بهصرف اینکه در زبان عربی از "اثاث" معنای لوازم خانه اراده میشود، واژهی "اثاثیه" را مردود شمرد و بر این باور بود؛ از آنجا که در زبان عربی چنین واژهای موجود نیست، بنابراین بهکارگیری "اثاثیه" در عبارات فصیح نادرست است!
عربها نیز با واژگان فارسی و انگلیسی چنین کردهاند که بارها در اینباره شاهدمثالهایی آوردهام. هر زبان مجاز است، ساختار واژگان خود را هرگونه که صاحبانش خواستند، بیافریند. بنابراین ورود واژگان بیگانه در هر زبان میتواند، از حیث ساختار با تغییراتی همراه باشد!
☆
فضلالله نکولعلآزاد
کرج. ۲۳ مرداد ماه ۱۴۰۲
http://lalazad.blogfa.com
http://fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
http://f-lalazad.blogfa.com
اینستاگرام. مطالب ادبی lalazad-40












☆
☆
@
@
بسم الله الرحمن الرحیم. وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونٞ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرٞ لِّلۡعَٰلَمِينَ
کاربرد واژهی "غلط"

امروزه واژهی "غلط" معنا و مفهوم دیگری پیدا کرده و از سوی برخی تعبیر دیگری از آن اراده میگردد. هرکه هرچه را که مخالف نظرش باشد، میگوید؛ غلط است. امروزه هرکس که در امور ادبی نظر مخالف دیگری را بیان کند، طرف مقابل بیآنکه معنا و جایگاه معنوی واژهی "غلط" را در جمله بداند، در پاسخ به منتقد خود میگوید؛ خیر! غلط است و این در حالی است که ممکن است، پاسخ چیز دیگری باشد اما ماهیت مطلب ذکر شده نیز درست باشد که در صورت چنین پدیدهای باید گفت؛ واژهی "غلط" در جایگاه خود بهکار گرفته نشده است!
برای نمونه؛ در یکی از انجمنهای ادبی بحث بر سر این بود که آیا سعدی در سرودهی خود گفته؛
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
یا:
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
هر کس به دیگری میگفت؛ مطلب شما غلط است. در حالیکه هیچکدام غلط نبوده و هر دو نمونه دارای معنیاند، منتها ایندو باید بهیکدیگر میفرمودند؛ مثلا مد نظر سعدی بیت اول بوده، نه بیت دوم و یا اینکه نظر و تشخیص شما در معرفی مصرع مورد نظر سعدی به این دلیل درست نیست، نه اینکه مطلب مورد تایید شما ذاتا از ریشه غلط است!
بسیار دیدهام؛ گروهی در برخی از مصراعها که سَکت بهچشم میخورد، بهجای اینکه با اصطلاحهای عروضی پیام خود را برسانند و بگویند، در فلان رکنِ مصراع سکتهی قبیح بهچشم میخورد، میگویند؛ شعر غلط است.
در سایتی بحث بر سر این بود که؛
بنیآدم اعضای یکدیگرند
مدنظر سعدی بوده یا؛
بنیآدم اعضای یکپیکرند
هرکس بهدیگری میگفت؛ مصراع مورد نظر شما غلط است و این در حالی است که هر دو مصراع دارای معنای درستیاند و هر یک باید به دیگری میفرمود؛ نظر شما به این دلیل درست نیست، نه اینکه مصراع مورد نظر شما غلط است! غلط کاربرد گوناگون دارد، مثلا محاسبهی نادرست چیزی و ....
و یا غلط در نگارش، برای نمونه؛ طرز نوشتار "قلقلک" غلط و صورت نوشتار صحیح این واژه "غلغلک" است. ضمن اینکه؛ حرف "غ" از الفبای زبان فارسی بهشمار میرود، "غلغلک" نیز واژهای فارسی است و حرف "ق" عربی!
روش نقد و اثبات درستی مطلبی
در بحثهای ادبی از دو راه میتوان نگرشی را به درجهی ثبوت رساند و یا به نقد آثاری پرداخت:
یک. توجیه علمی و منطقی یا همان استدلال
دو. آوردن شاهدمثال از صاحبان علم و فن
اما در جایجای تنها ذکر شاهدمثال کارساز نیست و کافی بهنظر نمیرسد. در تمامی علوم، استدلال یا توجیه علمی، پدیدهی اصلی است اما در علوم مختلف، روشها متفاوت است. برای نمونه، در علوم تجربی، آزمایش و در علوم انسانی، منطق نقشی اساسی دارد. در برخی دیگر از علوم نیز، برای بهکرسی نشاندن رای، نیاز بهتحقیق و اکتشاف است اما آنچه که به بحثهای ادبی مربوط میشود، همان دو مورد اول است.
فتوادهنده باید توجیه علمی خود را در معرض دید همگان به نمایش بگذارد، آنکه علاقه و دانش مربوطه را داشت و تشنهی رسیدن به علتها و معلولها بود، به مطالعهی توجیهها میپردازد و آنکه نخواست، نه!
چنانچه شخص فتوادهنده از توجیه علمی عاجز و ناتوان بود، تردید نداشته باشید که یک جای کار او میلنگد!
هر کس برای اثبات نظرهای خود، دو راه بیشتر، پیش رو ندارد یا میبایست به توجیه علمی بپردازد تا اندیشهی مورد بحثش مورد ارزیابی قرار گیرد که این خودش میشود منبع و یا میبایست از صاحبنظران و بزرگان اهل ادب فارسی شاهدمثال بیاورد که در آن اشارهی دقیق به مطلب مورد نظر الزامی است!
مثلا: شخصی میخواهد، از کتاب دکتر پرویز خانلری شاهدمثالی بیاورد، نباید بگوید: کتاب عروض دکتر پرویز خانلری را مطالعه کنید، بلکه برای نمونه میبایست اینگونه رفرنس دهد:
کتاب عروض و قافیه، نوشتهی دکترپرویز خانلری، انتشارات ....، نوبت چاپ: سوم، ویرایش سال ۱۳۸۸ صفحهی ۱۵۶ خط ششم و بعد همان نوشته را بیکم و کاست در مطلب خود بیاورد!
در حقیقت کسانی که در اظهار نظرهایشان به کلیگویی میپردازند و به هیچ شاهدمثالی اشارت نمیکنند و به توجیه علمی نیز نمیپردازند، دارای دانشی ناچیزند که به سخنان آنان هیچ اعتمادی نیست و متاسفانه چنین معضلی بیشتر در شاعرانی دیده میشود که دارای اعتماد بهنفسی کاذبند و گمان میکنند، تنها خود توانایی سرودن شعر را دارند و به صرف اینکه دو سه بیتی میسرایند، در امور ادبی نیز صاحبنظرند. گاه به چنین مواردی برخورد میکنم، یاد این مصراع پیغامی به خاقانی میافتم؛
(نه هرکه دو بیت گفت لقب ز خاقان برد!)
فضلالله نکولعلآزاد
کرج. ۲۷ مرداد ماه ۱۴۰۲
http://lalazad.blogfa.com
http://faznekooazad.blogfa.com
http://fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
http://f-lalazad.blogfa.com
http://karshenasaneadabiatefarsi.blogfa.com ›
http://www.nekoolalazad.blogfa.com
http://nazarhayeadabi.blogfa.com.
http://nekooazad.blogfa.com
http://www.sadivahaafez.blogfa.com/
اینستاگرام. مطالب ادبی lalazad-40












☆
☆
دگرگونیهای معنوی واژگان عربی در زبان فارسی و کاربرد واژگان فارسی با تغییرِ شکل ظاهری در زبان عربی (بخش دوم)

👆👆 (عكس. عکاس. عكاسى)
فارسیزبانان ایرانی واژهی "عکاس" را به قیاس واژگان عربی (عطّار، بقّال و قصّاب) در معنای؛ گیرندهی عکس ساخته و پرداختهاند. واژهای عربی با ساختاری عربی که بهوسیلهی فارسیزبانان پرداخته شده است. ایرانیان با این ساختار، بهطور غیرمستقیم به عربزبانان این پیام را افاده کردهاند که بهتر بود، از چنین ساختاری سود میجستند، چراکه، آنان به "عکّاس" مصوّرفتوغرافی (فتوگرافی) میگویند که ترکیبی طولانی و سنگین است!
"عکس" در زبان عربی بهمعنای "معکوس" است که فارسیزبانها معنای فارسی آن را از منعکس شدن تصویری در آینه و آب گرفتهاند که این انعکاس موجب بالعکس نشان دادن هر چیز میشود!
واژهی مورد بحث در سرودههای زیر آمده است:
زان می که در شب ز عکس جامش
هر دم برآید ستارهی بام
(فرخی سیستانی)
خدای از بخارش سپهر آفرید
ز عکسش ستاره پدید آورید
(اسدی توسی)
عکس مراد ما و تو کار وی
شاهد بسست شکل نگونسارش
(ناصرخسرو)
ماه نو و صبح بین پیاله و باده
عکس شباهنگ بر پیاله فتاده
(خاقانی شروانی)
به مشکین زگال آتش لاله رنگ
درافتاده چون عکس گوهر به سنگ
(نظامی گنجوی)
آن خیالاتی که دام اولیاست
عکس مهرویان بستان خداست
(مولوی بلخی)
آینهی رنگ تو عکس کسیاست
تو ز همه رنگ جدا بودهای
(مولوی بلخی)
عکس روی تو چو در آینهی جام افتاد
عارف از خندهی می در طمع خام افتاد
(حافظ شیرازی)
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سرآمدی
(حافظ شیرازی)
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
(حافظ شیرازی)
جان کلام؛
با اینکه واژگان ذکر شده، از ریشهی زبان عربی است و در دیگر نمونهها؛ واژگانِ ریشهی فارسی، طبق قاعدهی زبان عربی آفریده شدهاند، فارسی بهشمار میروند. همانطور که در دیگر مطالب بارها و بارها گفتهایم؛ پانهای مغرض گفته و میگویند؛ زبان فارسی بیغش و ناب نیست و از دیگر زبانها وامواژه دریافت کرده و در نتیجه بدون استفاده از واژگان بیگانه نمیتواند، به زندگی خود ادامه دهد و از این دست حرفهای نامربوط که ما در پاسخ به این یاوهگوییها علت کمبود واژگان را بیان کردیم و گفتیم:
یک؛ این کاستیها بر اثر حملههای دشمنان ایران و در نتیجه تحمیل زبانشان به ایرانیان، صورت پذیرفته که زبان فارسی از گردش اصلی خارج و کمکم بسیاری از واژگان فارسی زیر غبار فراموشی از اذهان زدوده شد!
دو؛ استفادهی نابجا و افسارگسیختهی گروهی از فارسیزبانان گمکرده راه که گمان میکردند، زبان عربی بخشی از دین است و چنانچه هنگام گفتوگو و نوشتن مطلبی، از واژگان عربی بهره برند، موجب خشنودی خداوند میشوند، موجب شد تا کمکم واژگان عربی جای واژگان فارسی را بگیرند که در این حادثهی تلخ و شوم هیچگونه کوتاهی و نقیصهای از زبان فارسی سر نزده و چنانچه صاحبنظران میدانند، انگیزهی کاستیها، توطئهها و دشمنیهای دشمنانِ این زبان و مهمتر از همه، تنبلی اذهان فارسیزبانان در ساختن واژگان نوین مورد نیاز است و این در حالی است که در دیگر مطالب عرض کردیم، از واژگان عربی میبایست در حدی که به امور دینی مربوط میشود، بهره برد و تا جایی میتوان در گفتوگوها و نوشتارها از واژگان عربی و دیگر زبانها سود جست که واقعا مورد نیاز اجتماع ما باشد و معادلی برای آن در زبان فارسی موجود نباشد. یعنی دقیقا همان حد و مرزی که عربها در استخدام واژگان فارسی در مطالب خود برای مردمانشان تعیین کردهاند!
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بیاندام ماست
ور نه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتاه نیست
(حافظ شیرازی)
یک نکته را باید همواره مد نظر داشت و آن اینکه تمامی زبانهای موجود دنیا از دیگر زبانها وامواژه دریافت کرده و میکنند و هیچ ادیب زبانشناسی در جهان بر چنین پدیدهای خرده نگرفته و اشکالی روا نمیدارد. صاحبنظران جهان یکپارچه بر این باورند؛ استفادهی اصولی از واژگان زبان بیگانه در صورت نیاز به غنای زبان بومی میافزاید و آنچه که موجب بهخطر افتادن یک زبان میشود، بهره بردن همگانی از نحو، اصطلاحها و قواعد دستوری زبان بیگانه است، نه استفاده از واژگان غیر بومی، ولو بهگونهی افسارگسیخته!
البته استفادهی غیر ضروری از واژگان دیگر زبان را تایید نمیکنم اما مگر زبان ترکی استانبولی از واژگان فارسی و ترکی ایرانی استفادهی افسارگسیخته نکرده است؟ زبانشان پر از واژگان ایرانی است اما هنگام سخن گفتن کسی از فارسیزبانان و ترکزبانان ایرانی معنای جملههایشان را در نمییابد و در این میانه ممکن است، تنها مرزنشینان کموبیش از این قاعده مستثنا باشند.
چنانچه به سخنان استاد ایلبر اورتایلی İlber Ortaylı تاریخدان ترکیه توجه کنیم، متوجه میشویم که میگوید؛
((ما با پذیرفتن زبان فارسی (استفادهی افسارگسیخته از واژگان فارسی) ایرانی نمیشویم، پارسی هم نمیشویم. ترکی باز همان ترکی است!))
اجازه دهید، مثالی عرض کنم؛
پروردگار متعال در قرآن کریم آیهی ۴ سورهی ابراهیم میگوید؛
«وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ»
(و ما هیچ پیامبرى فرو نفرستادیم، مگر آنکه به زبان قوم خود سخن بگوید!)
از آیهی فوق چنین برمیآید که زبان قرآن کریم دقیقا زبان بومی مردم مورد خطاب خدا یعنی؛ "عربی" است! حال جای این سوال باقی است که آیا همهی واژگان بهکار رفته در قرآن کریم عربی است؟ صاحبنظران میدانند که قطعا اینچنین نیست!
در حقیقت خداوند قرآن کریم را با واژگانی که در زبان آن قوم کاربرد داشته، نازل کرده و این بدان معناست که خدا وامگیری واژگان از دیگر زبانها را به معنای خروج از زبان بومی اقوام گوناگون ندانسته و این واقعیتی است که تمامی زبانشناسان سرشناس جهان بدان واقفند، چراکه اگر جز این بود، پروردگار جهانیان از ورود واژگان معربِ دارای ریشهی فارسی به قرآن کریم جلوگیری میکرد! واژگانی چون؛ "مسجد" ۲۸ بار و "سراج" ۴ بار و "جناح" ۲۴ بار و فردوس ۲ بار و ...
*۱ گروهی اهل دانش یعنی؛ قرآنپژوهان و واژهشناسان کهن، نظرشان بر این پایه استوار بود که واژگان قرآن کریم تماما دارای ریشهی عربی است و گمان میکردند، چنانچه اعتقادشان جز این باشد، از رایی باطل برخوردارند و چنین طرز اندیشهای بهمنزلهی فاصله گرفتن از پیام الهی است!
اصولا نامبردگان دارای درکی نادرست از کلام خداوند متعال بوده و بیتعمقانه بدان مطلب نگریستهاند و صد البته نگاهشان علاوه بر درک نادرست از پیام الهی، نگاهی بهدور زبانشناسی بوده است اما بد نیست بدانیم، آنچه که زبان را از حالت بومی بودن و بومی ماندن خارج میسازد، همانا پیروی از قواعد، نحو و اصطلاحهای زبان بیگانه است، نه دریافت وامواژه از زبانهای غیر بومی! هرچند که بارها گفتیم؛ زبان عربی یکی از زبانهای محلی ایران و جزئی از سرمایههای ملی ادبی ایران بهشمار میرود.
پرواضح است؛ کردگار دانا قرآن کریم را دقیقا با همان واژگان و همان نحوی که عربها سخن میگفتند، بر پیغمبر اکرم نازل کرده است. حال در این میانه عربها بههنگام گفتوگو از واژگان غیر بومی نیز بهره میبردند.
«جفری آرتور» پژوهشگر زبانشناس که تسلطی کامل بر زبان فارسی و عربی داشت، معتقد بود که در قرآن ۲۷ کلمهی معرب وجود دارد که دارای ریشهای فارسیاند!
*۲ نمونهای از معربها که در قرآن کریم بهکار رفته است!
سراج = معرب چراغ
توضیح اینکه؛ (عربها "چ" ندارند و این میتواند، دلیلی بر معرب بودن واژهی "چراغ" باشد)
اما فرهنگنویسان معاصر به معرب بودن آن اشارتی نداشتهاند، زیرا اخیرا به چنین واقعیتی پی برده شده است:
لغتنامهی دهخدا
[جُناح] گویند معرب گناه است.
*
سجیل= سنگ و گل
لغتنامهی دهخدا
سجیل = معرب سنگ و گل
(اسم. عربی) سنگ گل
(منتهیالارب) (نصابالصبیان) (ترجمانالقرآن)
سنگ گل و آن نوعی از سنگ خام است
(غیاث)
در المعرب از ابن قتیبه سجیل به فارسی سنگگل است!
*
فردوس = فردیس. پردیس
فردیس که در زبان انگلیسی هم نفوذ کرده و به «پارادایس» بدل شده است.
لغتنامهی دهخدا:
فردوس: [معرب. اسم. بهترین جای بهشت]
مورد دیگری را که هماکنون میخواهم، بدان اشارت کنم، ساختن مصدر با یک واژهی فارسی از روی قاعدهی عربی است، یعنی؛ چیزی شبیه به واژهی "کفّاش"
فارسیزبانان مصدر "نزاکت" را از روی قاعدهی زبان عربی بر وزن فعالت به قیاس (فصاحت، شجاعت و امثالهم) از مادهی فارسی "نازک" ساخته و پرداختهاند و هر چند که نباید بهتولید چنین مصادری پرداخت اما باید دانست، مصدر یادشده صد در صد فارسی است!
چنانچه در لغتنامهی دهخدا آمده است:
نزاکت
مصدر جعلی فارسیان متعرب است که از مادهی نازک تراشیدهاند
(آنندراج)
فارسیان اشتقاق این لفظ از لفظ نازک بهطور عربی کردهاند و حال اینکه فارسی است و در عربی هیچ اصلی ندارد.
(غیاث اللغات)
☆
شیوهای دیگر؛
فارسیزبانان برخی از مصادر عربی را به قیاس قاعدهی عربی بهگونهای دیگر شکل دادهاند که ادیبان آن را مصادر جعلی نام نهادهاند. مانند؛
مشارکت. شراکت. محافظت. حفاظت. بهقیاس حراست
لغتنامهی دهخدا
مشارکت
ماخوذ از عربی، اسم مصدر
شراکت و بهرهبرداری
☆
لغتنامهی دهخدا
شراکت
(عربی، اِسم مصدر)
انبازی
از مصدرهای ساختگی است و در زبان عربی بهجای آن مشارکة و شرکة بر وزن هجرة استعمال میشود
☆
لغتنامهی دهخدا
حفاظت
مصدری بدین صورت در لغتنامههای عرب دیده نشد. از مصدرهای مجعول است و در کتب لغت وجود ندارد.
(نشریهی دانشکدهی ادبیات تبریز، سال اول، شمارهی ۳)
فرهنگ عمید
نگهداری، نگهبانی، حراست
فرهنگ معین
نگاه داشتن
☆
لغتنامهی دهخدا
محافظت
مراقبت. نگاهبانی کردن
(آنندراج)
محافظت کردن. نگاه داشتن
(یادداشت به خط مرحوم دهخدا)
☆
واژگان یادشده، فارسیاند و نباید آنها را عربی نامید. جان کلام اینکه؛ هر زبان میتواند، در دیگر زبان اثرگذار باشد، فارسی و عربی نیز از این قاعده مستثنی نبوده و هر دو بر یکدیگر تاثیرهایی داشتهاند اما هیچگونه وجه اشتراکی در قواعد زبان فارسی و عربی دیده نمیشود. چراکه؛ تاثیرپذیری زبان فارسی از زبان عربی تنها به دریافت تعدادی وامواژه، آنهم با ایجاد تغییر معنوی در آن محدود میشود، نه پیروی از قواعد دستوری آن!
زبان عربی تصرفی و از گروه سامی است اما زبان فارسی ترکیبی و از گروه هندواروپایی بهشمار میرود!
بهتعبیری بهتر؛ زبان عربی، جز چند مورد محدود و تعدادی واژه که در نوشتارها و گفتارهای فارسیزبانان معنایی جز معنای عربی دارد، تأثیری بر نحو و بیان، ساختار واژه و قواعد دستوری زبان فارسی نداشته است که هیچ بلکه به عکس آن عربزبانان بیشتر واژگانی را که به دین و تمدن مربوط میشود، گاه با تغییر بسیار و گاه بدون تغییر ساختمانی در واژگان از زبان غنی فارسی عاریت گرفتهاند. مانند؛ واژهی "میدان" که جلوتر دربارهی آن به سخن پرداختهایم.
http://lalazad.blogfa.com/post/1076
همانطور که گفته شد؛ بیشتر واژگانِ عربیِ راهیافته به زبان فارسی دچار دگرگونیهای معنوی شده و معنای عربی خود را از دست دادهاند تا جاییکه دیگر نمیتوان آن واژگان را عربی نامید و چنانچه به دیگر زبانها راه یابند، بهعنوان واژهای فارسی میبایست معرفی و تلقی شوند.
گروهی از بیسوادان که نه از دانش زبانشناسی آگاهی لازمه را دارند و نه از دستور زبان فارسی و عربی چیزی میدانند، میگویند؛ (قدرت کلمات عربی بیشتر از زبان فارسی است و برای همین است که بسیاری از مطالب عربی را نمیتوان بهطور دقیق با واژگان فارسی ترجمه کرد و ...) تو گویی واژگان عربی را بازوان نیرومندی است که میتواند، اجسام سنگین را جابهجا کند.
این اظهار نظر تا جایی ناشیانه، سست، بیدانش و بیمنطق است که اگر کسی کوچکترین آشنایی با دانش زبانشناسی داشته باشد، درمییابد که یاوهسخنی بیش نیست، چراکه چنین پدیدهای در تمامی زبانها صدق می کند. یعنی؛ دیگر زبانها نیز از چنین خصوصیاتی برخوردار و دارای واژگانی هستند که اگر عربزبانها بخواهند، آنرا به زبان خود ترجمه کنند، مجبورند، برایش جمله بسازند و گاه کار بهجایی میرسد که حتا معنا کردن واژگان بیگانه میسر نمیشود و برای همین است که یا از دیگر زبانها وامواژه دریافت میکنند و یا از گرتهبرداری سود میجویند. مانند نمونههایی که در دیگر مطالب اینحقیر ذکر گردیده و مطالبی که در پایینتر آمده است!
واژهشناسان بهخوبی میدانند؛ هیچ واژهای بهطور دقیق مترادف و معادل واژهی بیگانهی خود نیست. برای همین است که هیچ ترانه و داستانی را نمیتوان عینا ترجمه کرد. هر واژه ممکن است، جز معنای حقیقی، چند معنای مجازی دیگر نیز داشته باشد که در واژهی دیگر زبان چنان معنایی موجود نباشد. ضمن اینکه؛ یکی از مواردی که در شکلگیری یک زبان موثر است، فرهنگ آدمی است که میتواند، بر معنای واژگان موثر واقع شود. واژگان جدا از دیگر عوامل، ممکن است، بر اساس فرهنگ مردم پدید آیند. برای نمونه واژهی انگلیسی love بهطور دقیق مترادف واژهی "عشق" فارسیزبانان نیست. (دربارهی فارسی بودن واژهی "عشق" در دیگر مطالبم به بحث و تبادل نظر پرداختهام) "عشق" در زبان فارسی معنای عمیقی دارد و برخلاف love زبان انگلیسی که در نتیجه با رابطهی جنسی پایان میپذیرد، پاک و مقدس است. گفتن این نکته لازم است؛ زبان عربی تعریف عمیقی از این واژه ندارد. 👇
http://www.lalazad.blogfa.com/post/804
☆
معنای واژهی انگلیسی love در فرهنگ آمریکایی انگلیسیبهانگلیسی ۳۰۰۰۰۰ هزار واژهای؛ (merriam webster) چنین آمده است؛
strong affection for another arising out of kinship or personal ties
maternal love for a child
attraction based on sexual desire : affection and tenderness felt by lovers
After all these years, they are still very much in love
affection based on admiration, benevolence, or common interests
love for his old schoolmates
علاقهی شدید به دیگری که از خویشاوندی یا روابط شخصی ناشی میشود.
عشق مادری به فرزند maternal love
جاذبهی مبتنی بر میل جنسی. محبت و لطافتی که توسط عاشقان احساس می شود. (در نهایت به روابط جنسی ختم میشود) attraction based on sexual desire
محبت و لطافتی که عاشقان احساس میکنند
محبتی که مبتنی بر تحسین، خیرخواهی یا علاقهی دوطرفه به همکلاسیهای قدیمی باشد.
اصولا در زبان فارسی از "عشق" معانی ذکرشده اراده نمیشود. دکتر معین در فرهنگ خود میگوید؛ (عشق افلاطونی عشقی است که با گرایش های جنسی همراه نیست. [در زبان فارسی "عشق" دارای تعابیر عرفانی نیز است.] در اصطلاح تصوّف به معبود حقیقی ختم میشود و بنیاد هستی بر مبنای "عشق" بنا نهاده شده و در نتیجه کمال واقعی را در عشق باید جستجو کرد.)
در سرزمین ما چنین فرهنگی از تعبیر "عشق" نافذ و رواست و این در حالی است که در زبان انگلیسی از love چنین تعابیری اراده نمیشود. عشق در زبان فارسی مقدس است اما غربیها آن را گاه جدا از رابطهی جنسی نمیدانند و برای همین است که به فرزند "حرامزاده" میگویند؛ (baby love) یعنی بچهای که از راه رابطهی غیر قانونی پدید آمده است. در مجموع معنای love در اینجا رابطهی جنسی آنهم از نوع حرام و غیرشرعی است.
موردی دیگر؛
ترکیب "برادر ناتنی" را در نظر بگیرید، یعنی؛ برادری که از یک تن نیست. همانطور که میدانید؛ پدر و مادر بهمنظور ایجاد فرزند، در هم میآمیزند و حکم یک "تن" را دارند. حال اگر پسری با خواهر یا برادرش از یک پدر یا یک مادر نباشد، حکم برادر ناتنی را دارد و این ترکیب واقعا منطقی و پرمعناست اما انگلیسیزبانها به "برادر ناتنی" میگویند؛ half brother یعنی؛ "برادر نیمه" که معنای دقیق و عمیقی ندارد. عربها هم به تقلید از آنها از ترکیب "نصف أخ" (برادر نیمه یا نیمبرادر) بهره میبرند که دقیقا مانند ترکیب انگلیسیها معنای عمیق و دقیقی ندارد!
حال در این میانه افرادی یافت میشود که گمان میکنند، چنانچه در نوشتارها و گفتگوهای روزمرهیشان از واژگان انگلیسی و فرانسوی بهره برند، به درجهای متعالی از دانش عمومی دست یافتهاند.
حقیقت امر این است که آسیاییها در برابر غربیها بهشدت هرچه تمامتر خودباختهاند. غربزدگی نهایت خودباختگی است. خودباختگی فرهنگی بدترین خیانت یک شخص به مردمان مرز و بوم خود است. نمونهی بارز آن بسیاری از مردم غربزدهی ترکیه که عقدهی حقارت دارند و میخواهند با اروپایی فرض کردن خود، بهاصطلاح خود را از منجلاب عقبافتادگی خارج سازند و این در صورتی است که برای ملیت و زبان خود دیگر احترام چندانی قائل نیستند!
برای نمونه هنگام خداحافظی بهجای اینکه به زبان خود بگویند؛ (خوش چِکال Hoşçakal) بهزبان پرتغالی میگویند؛ (چائو چائو Tchau tchau) یا هنگام ورود بهجایی بهجای؛ درود گفتن به زبان خود، یعنی؛ (مرحبا merheba) بهزبان فرانسوی میگویند؛ (Bonjour) یا بهجای اینکه هنگام دور شدن از یکدیگر بگویند؛ (اگر خدا بخواهد، بعدا میبینمت Allah'ın izniyle sonra görüşürüz) بهزبان انگلیسی میگویند؛ (see you) اینها را میگویند؛ غربزدگی، بیهویتی، بیآبرویی و خودباختگی فرهنگی!
☆
در این مرز و بوم نیز گروهی هستند که ناآگاهانه بر سر زبان فارسی میزنند و زبان عربی را برتر از زبان فارسی معرفی میکنند. پروفسور دکتر حسابی در مقالهی《توانمندیهای زبان فارسی در برابر عربی》فرمودهاند؛
((اشکالی که در فراگرفتن این نوع زبان [عربی وارد] است، این است که برای تسلط یافتن به آن باید دستکم ۲۵۰۰۰ ریشه را از میان برداشت و این کار برای همهکس مقدور نیست. حتا برای اهل آن زبان، چه رسد به کسانی که با آن زبان بیگانهاند.
اکنون اگر تعداد کلمات لازم از آن دو میلیون بگذرد، دیگر در ساختمان این زبان راهی برای ادای یک معنی نوین وجود ندارد. مگر اینکه معنی تازه را با جملهای ادا کنند.
به این علت است که در فرهنگهای لغت از یک زبان اروپایی به زبان عربی میبینیم که بسیاری از کلمات بهوسیلهی یک جمله بیان شده، نه بهوسیلهی یک کلمه، مثلا Confrontation که در فارسی آنرا میشود، به "روبرویی" [رو در رویی] ادا کرد، در فرهنگهای فرانسه یا انگلیسی بهعربی چنین ترجمه شده است: ”جعلالشهود و جاهاٌ و المقابله بیناقوالهم” [یعنی؛ "روبهرو کردن شاهدان و اظهارهای آنان را در برابر هم قرار دادن" و این در حالی است که معنای "تقابل" در زبان عربی تنها روبهروی هم قرار گرفتن جسم آدمی است] و کلمهی permeability که میتوان آن را در فارسی به کلمهی "تراوایی" بیان کرد، در فرهنگهای عربی چنین ترجمه شده است: ”امکان قابلیه الترشح“
اشکال دیگر در این نوع زبانها این است که چون تعداد کلمات کمتر از تعداد معانی مورد لزوم است و باید تعداد زیادتر معانی میان تعداد کمتر کلمات تقسیم شود، پس به هر کلمهای چند معنی تحمیل میشود، در صورتی که شرط اصلی یک زبان علمی این است که هر کلمه دلالت فقط به یک معنی بکند تا هیچگونه ابهامی در فهمیدن مطلب علمی باقی نماند.
بهطوری که یکی از استادان دانشمند دانشگاه اظهار میکردند، در یکی از مجلههای خارجی خواندهاند که در برابر کلمات بیشمار علمی که در رشتههای مختلف وجود دارد، آکادمی مصر که در تنگنای موانع بالا واقع شده است، چنین نظر داده است که باید از بکار بردن قواعد زبان عربی در مورد کلمات علمی صرف نظر کرد و از قواعد زبانهای هند و اروپایی استفاده کرد. مثلا در مورد ce phalopode که به جانوران نرمتنی گفته میشود، مانند octopus که سروپای آنها به هم متصلند که در فارسی به آنها "سرپاوران" گفته شده است، بالاخره کلمهی "راس رجلی" را پیشنهاد کردند که این ترکیب به هیچوجه عربی نیست. برای خود کلمهی mollusque که در فارسی "نرمتنان" گفته میشود، در عربی یک جمله به کار میرود: ”حیوان عادم الفقار”))
☆
دشمنان زبان فارسی از حیث موقعیت مکانی بر دو گونهاند؛ (دشمنان داخلی و دشمنان بیگانه)
برخی از دشمنیها علیه زبان فارسی از روی ناآگاهی مردم صورت میپذیرد و برخی آگاهانه اما برخلاف دشمنان مغرض داخلی هیچ یک از دشمنان زبان فارسی نمیتوانند، خطری برای زبان فارسی ایجاد کنند.
برخی دیگر نیز از دوستداران زبان فارسیاند و هیچ حکمی علیه زبان فارسی بر زبان خود نرانده و نمیرانند اما با ندانمکاریهای بیمورد خود آسیبهای شدیدی بر پیکرهی زبان فارسی ایجاد کرده و میکنند که باید به اینان گفت؛ تا زمانیکه زبان فارسی را اینچنین دوستان ویرانگری است، دیگر نیازمند به هیچ دشمن خطرآفرینی نیست.
داریوش آشوری در صفحهی ۱۶ و ۱۷ کتاب؛ بازاندیشی زبان فارسی بخشنامهای را که ابوالفضل بیهقی به دبیرانِ دیوانی نوشته، آورده است:
بهجای شوریدگی اضطراب نویسند
بهجای ترسانیدن تهدید نویسند
و ....



مفاد بخشنامهی یادشده، کارشناسی نیست و باید پذیرفت که ما خود، بیشتر از یونانیها و اعراب و مغولها و ... به زبان فارسی آسیب رسانده و میرسانیم!
چنانچه به برخی از فرهنگهای کهن مراجعه کنیم، میبینیم تا آنجا که در توانشان بوده، تلاش کردهاند، با ریشهسازیهای دروغین، واژگان فارسی را عربی جلوه دهند و اینها چیزی جز آسیبرسانی این دسته فرهنگنویسان به زبان فارسی نیست! هرچند که با عربیزدایی زبان فارسی مخالفم اما با بهرهگیری افسارگسیختهی از واژگان آن زبان، بیشتر مخالفم! افراط و تفریط در هیچ زمینهای جایز نیست نه افراط در بکارگیری واژگان عربی و نه عربیزدایی از زبان فارسی!
بهکارگیری واژگان عربی بهصورت دستنخورده، یعنی؛ بدون دستکاری در ریخت ساختاری را که گروهی بیتعمق افتخار فرض میکنند؛ موجب آسیب رساندن به زبان فارسی میشود، همینطور ورود آن دسته از واژگان عربی که دارای معادل و مترادف مناسب فارسی هستنند، میتوانند، آسیبهای جبرانناپذیری بر زبان مشترک ملی ما وارد سازند.
برای نمونه؛ از "کبر" مشتقهایی چون؛
(تکبیر. کبیر. استکبار. کبری. مستکبر. مکبر. تکبر و ...)
و از "علم"؛
(اعلم. علامه. تعلیم. تعالیم. علوم. علیم. معلوم. معلم. عالم. تعلم. اعلام. مستعلم. اﺳﺘﻌﻼم و ...) برمیخیزد و بیشتر آنها در زبان فارسی دارای کاربرد هستند، ضمن اینکه بسیاری از مشتقهای ذکرشده، دارای مترادف فارسی هستند. مثلا؛ "کبیر" مترادف "بزرگ" و "کبر" مترادف "خودپسندی" و "مستکبر" مترادف "گردنکش" و "تکبر" مترادف "گردنفرازی" و "علم" مترادف "دانش" و "معلم" مترادف "دبیر" و "عالم" مترادف "دانشمند" و "معلوم" مترادف "آشکار" و ...
ملاحظه فرمودید؟ با ورود یک واژهی عربی به زبان فارسی مشتقهای آن نیز خواه ناخواه راه خواهند یافت!
مورد دیگر آنکه؛
کسانیکه ناآگاهانه و ناشیانه سخن از برتری یک زبان بر دیگر زبان بر زبان میرانند، میبایست بدانند، حقیقت امر این است که هیچ زبانی بدون عیب و کاملتر از دیگر زبان نیست! هر زبان برای مردمانش قابل فهم است. یعنی در هیچ مرز و بومی کسی با زبان خود مشکل ندارد. در قارههای آفریقا و استرالیا سرزمینهایی موجود است که زبان مردمانشان تنها ۵۰۰ واژه دارد و در تفهیم و تفاهم مشکلی ندارند.
هر زبان دارای کاستیها و عیوب و محدودیتها و امتیازات و امکاناتی است. بنابر این هیچگاه نمیتوان زبانها را با یک دیگر قیاس کرد و زبانی را برتر از دیگر زبان شمرد و چنانچه در دیگر مطالبم کمی به ضعفهای دیگر زبانها پرداختم، برای این بود که این پیام را افاده کنم؛ تولید زبان بهوسیلهی مردم انجام میپذیرد و ضمن دارا بودن محاسن میتواند، دارای ضعف نیز باشد وگرنه برخلاف رفتار، گفتار، کردار و پندار دشمنان زبان فارسی با هیچ زبانی سرناسازگاری ندارم و از نظر من همهی زبانهای مردم دنیا قابل احترامند.
پانوشت؛ 👇
*۱ ابوعبيده گفته است:
((هركس گمان برد، در قرآن کریم الفاظ غير عربى آمده، سخنی سنگين بر زبان رانده است.
ابن جرير طبرى گفته است:
آنچه گمان مىرود از ديگر زبانها در قرآن کریم آمده، از باب "توارد لغتين" مىباشد كه هر دو لغت يك لفظ را وضع كردهاند، آن گاه گمان برده شده كه يكى از دو زبان از ديگرى گرفته است!))
نامبردگان گمان میکردند، زبان ناب و پاک آن است که بدور از واژگان بیگانه باشد. صد البته اهل نظر میداند، از حیث دانش دینی و زبانشناسی چنین باوری جز اندیشهای باطل و خام نیست!
گروهی در درک آیههای زیر دچار لغزشهای تفسیری شده و گمان کردهاند، خداوند در قرآن کریم به تعریف و تمجید زبان عربی پرداخته و تمامی زبانهای غیر عربی را نارسا خوانده است.
در حقیقت از عملکرد پروردگار متعال در قرآن کریم میتوان به این نتیجه دست یافت که او نیز استفاده از واژگان غیر بومی را بهمنزلهی خروج از زبان هیچ قومی نمیداند و هیچ زبانی را برتر از دیگر زبانها نمیخواند و بلکه میخواهد با گفتن اینکه قرآن به زبان عربی است، این نکته رد به مشرکین عرب تفهیم کند که در روز رستاخیز نمیتوانید، بهانه بیاورید که ما معنای قرآن را درنیافتیم، چراکه آن را به زبان عرف خودتان "عربی" فرو فرستادیم.
خداوند بزرگ در سورهی فصلت آیهی ۴۴ میفرماید؛
اگر قرآن را به زبان عجم مىفرستاديم، مىگفتند: چرا آياتش به روشنى بيان نشده است؟ كتابى به زبان عجم و پيامبرى عرب؟ بگو: اين كتاب براى آنها كه ايمان آوردهاند، هدايت و شفاست و آنها كه ايمان نياوردهاند، گوشهایشان سنگين و چشمانشان كور است، چنانند كه گويى آنان را از جايى دور، ندا مىدهند.
همچنین پروردگار جهانیان در آیهی ۲ سورهی یوسف میفرماید؛
«إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»
(ما قرآن را بهزبان عربى <روشن و شفاف> فرو فرستادیم تا <معنای آنرا> دریابید و بیندیشید)
همچنین ایزد یکتا در آیهی ۳ سورهی زخرف میگوید؛
«إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»
(ما قرآن را بهزبان عربی بیان کردیم تا آن را بهروشنی دریابید)
همانطور که آگاهی دارید، در آیههای فوق خداوندِ سخنآفرین، بهصورت کلامی هشدارگونه با مشرکین عرب، اتمام حجت کرده و به تهدید آنان پرداخته است.
هنوز اظهار نظر یکی از دوستان در گوشم صفیر میکشد که میگفت؛ ((خدا در قرآن کریم با افتخار میگوید؛ ما قرآن را بهزبان عربی فرو فرستادیم)) و این در حالی است که ایشان بیراهه رفته و بهدرستی بهمنظور اصلی پی نبرده بود. چراکه؛ در آیههای ذکرشده، خداوند مشخص میکند، عربی، زبان قرآن کریم و تنها زبان عرف مردم مورد خطابش است.
خداوند در قرآن کریم سورهی نحل آیهی ۱۰۳ میفرماید؛
((و ما کاملا آگاهیم که اینها میگویند: همانا قرآن را بشری به او آموزش داده است. زبان کسی که آنها به آن اشاره میکنند، اعجمی است و حال آنکه این قرآن به زبان عربی آشکار است))
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ در آیهی ذکرشده، منظور پروردگار متعال برتری زبان عربی بر دیگر زبانها نبوده است، چراکه در وهلهی اول کردگار حکیم باور مشرکین را رد میکند و در مرحلهی بعد، از آنجا که عربهای بهانهگیر فقط با زبان عربی آشنایی داشتند، لذا تنها همان زبان را برای عربها رسا میشمارد و هرگز منظور خالق اکرم این نبوده که زبانهای غیر عربی ذاتا و تماما غیر فصیحاند!
زبانشناسان و ادیبان جهان کاملا آگاهی دارند که هیچ زبانی با دیگر زبان قابل قیاس نیست و برتر شمردن زبانی بر دیگر زبان اشتباه محض است، زیرا هر زبان سبک و سیاق خود را داراست و در داخل مرز و بوم خود رسا است!
همچنین خداوند در سورهی شعراء میان آیههای ۱۹۳ الی ۲۰۰ میفرماید؛
(("جبرائیل" قرآن را بر دل تو فرود آورده تا از کسانى باشى که به مردم هشدار مىدهند. آن را بهزبان عربى روشن بیان کرده است. اگر ما این قرآن را به زبانی غیر عربى بر فردى غیر عرب فرو فرستاده بودیم و او آن را بر عربزبانان مىخواند، آنان به بهانهی اینکه زبان آن را نمىفهمند، به آن ایمان نمىآوردند))
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ در آیههای بالا خداوند متعال حجت را بر عربها تمام کرده و قرآن را به زبان عربی یعنی به زبان خود عربها فرو فرستاده تا معنای هشدارآمیز آن را دریافت و در روز رستاخیز نتوانند، بهانه بیاورند و بگویند که؛ "خدایا قرآن را بهزبانی غیر از زبان ما نازل کردی و ما معنای آن را درنیافتیم"
برخی به اشتباه تصور کردهاند که منظور پروردگار متعال از آیهی فوق این است که خدا زبان عربی را تافتهای جدا بافته از دیگر زبانها دانسته و زبانهای اعجمی را غیر فصیح معرفی کرده است. حقیقت امر این است که خداوند کریم جز عربی، دیگر زبانها را برای عربها نارسا دانسته، نه اینکه زبانهای اعجمی ذاتا غیر فصیح باشند.
*۲ در قرآن کریم جمعاً ٢۸ بار کلمهی؛ مسجد، مساجد و مسجداً معرب (مزگت) به کار رفته است
واژهی «مَساجِدُ» ٦ بار و «مَسْجِد» ١٨ بار و «مَسْجِداً» ٢ بار
مساجد
١ - سورهی بقره ٢ بار آیههای ١١٤ و ١٨٧
٢ - سورهی توبه ٢ بار آیههای ١٧ و ١٨
٣ - سورهی حج ١ بار آیههای ٤٠
٤ - سورهی جن ١ بار آیهی ١٨
واژهی «مَسْجِدً» ١٨ بار:
١ - سورهی بقره ٦ بار آیههای ١٤٤ - ١٤٩ - ١٥٠ - ١٩١ - ١٩٦ - ٢١٧
٢ - سورهی مائده ١ بار آیهی ٢
٣ - سورهی اعراف ٢ بار آیههای ٢٩ - ٣١
٤ - سورهی انفال ١ بار آیهی ٣٤
٥ - سورهی توبه ٤ بار آیههای ٧ - ١٩ - ٢٨ - ١٠٨
٦ - سورهی اسری ٢ بار آیههای ١ - ٧
٧ - سورهی فتح ٢ بار آیههای ٢٥ - ٢٧
واژهی «مَسْجداً» ٢ بار:
١ - سورهی توبه ١ بار آیهی ١٠٧
٢ - سورهی کهف ١ بار آیهی ٢١
☆
دیگر اینکه؛ واژهی (جُناح) معرب (گناه)
آیهی ۱۵۸سورهی بقره
آیهی ۱۹۸ سورهی بقره
آیهی ۲۲۹ سورهی بقره
آیهی ۲۳۰ سورهی بقره
آیهی ۲۳۳ سورهی بقره
آیهی ۲۳۴ سورهی بقره
آیهی ۲۳۵ سورهی بقره
آیهی ۲۳۶ سورهی بقره
آیهی ۲۴۰ سورهی بقره
آیهی ۲۸۲ سورهی بقره
آیهی ۲۳ سورهی نساء
آیهی ۲۴ سورهی نساء
آیهی ۱۰۱ سورهی نساء
آیهی ۱۰۲ سورهی نساء
آیهی ۱۲۸ سورهی نساء
آیهی ۹۳ سورهی مائده
آیهی ۲۹ سورهی نور
آیهی ۵۸ سورهی نور
آیهی ۶۰ سورهی نور
آیهی ۶۱ سورهی نور
آیهی ۵ سورهی احزاب
آیهی ۵۱ سورهی احزاب
آیهی ۵۵ سورهی احزاب
آیهی ۱۰ سورهی الممتحنة
و دیگر واژگان معرب ...
البته من بهتعداد کمی از این نمونهها اشارت کردم و بدیهی است، تعداد معربها بسیار بیشتر از موارد ذکرشده است.
فضل الله نکولعل آزاد. تهران ۱۳۶۴
ویرایشها و اضافهها در سالهای ۱۳۷۴- ۱۴۰۲
www.lalazad.blogfa.com
www.f-lalazad.blogfa.com
www.nekoolalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
www.faznekooazad.blogfa.com
www.nekooazad.blogfa.com
بسم الله الرحمن الرحیم. وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونٞ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرٞ لِّلۡعَٰلَمِينَ
دگرگونیهای معنوی واژگان عربی در زبان فارسی و کاربرد واژگان فارسی با تغییرِ شکل ظاهری در زبان عربی (بخش اول)
دسیسههای اهریمنی دشمنان زبان فارسی
دشمنان زبان فارسی مشتقهای واژگان عربی در زبان فارسی را واژهای جداگانه معرفی میکنند اما واژگانی را که عربها از زبان فارسی وام گرفته و از آن اشتقاقهای بسیاری پدید آوردهاند، عربی جلوه میدهند.
فارسیزبانان در بیشتر واژگان عربی دگرگونیهای معنوی ایجاد کردهاند که چنین واژگان را دیگر نباید واژهای عربی تلقی کرد، چراکه عربزبانان معنای آن را درنمییابند! در حقیقت ما در این مرز و بوم دو نوع واژگان عربی داریم، یکی واژگانی که معنایش میان عربزبانان کاربرد دارد و دیگری واژگانی که عربیاند و معنایش تنها میان فارسیزبانان رایج است.
برای نمونه؛ در زبان عربی "أصول" جمع "اصل" است اما در زبان فارسی از آن معانی مفردِ "ریشه"، "زیربنای درست"، "ساختار درست"، "قانون"، "قاعده" و ... اراده میشود. یعنی؛ پیرو و متکی بر قواعد و سنت بودن و یا دربارهی دانش اصول به بحث و تبادل نظر پرداختن!
برای مثال عبارت؛ (این کار اصولی نیست) یعنی؛ (این کار "صحیح"، "علمی، شرعی، قانونی" نیست) یا (این کار از "ریشه" دارای ساختاری نادرست است) نه اینکه؛ (این کار "اصلهایی" نیست) اما جایجای استثناهایی نیز وجود دارد که کاملا از عبارتهای عربی بهره میجوییم، مانند؛ "اصول دین"
حال آیا باید ایندست واژگان دگرگون شده را عربی فرض کرد؟ اگر پاسخ کسانی که دارای بیماری غرضورزی هستند، مثبت است، پس بنابر همان مبنا فارسیزبانان نیز میبایست معربها را کاملا فارسی تلقی و معرفی کنند!
در زبان عربی از "آثار" جمع "اثر" اراده میشود اما در زبان فارسی امروزی بیشتر معنای؛ "نوشتهها" یا "تالیفات" یا "جلوههای هنری! مانند؛ "آثار ادبی" یا "آثار هنری"
حال جای این سوال باقی است که؛ چنین برداشت معنوی از واژهی مذکور که میان عربزبانان کاربرد ندارد، باید به عربی بودن آن رای داد؟
پاسخ بسیار روشن و شفاف است. قطعا خیر که صد البته ممکن است، مردم آن مرز و بوم منظور فارسیزبانان را درک کنند اما نکتهای را که میبایست دانست، این است که خود در گفتارها و نوشتارهایشان از "تالیفات" بهره میبرند!
البته فراموش نمیکنیم که؛ در چند قرن گذشته در زبان فارسی از جمع "اثر" معنایِ عربیِ آن اراده میشد. مانند؛ "آثار الباقی" ابوریحان بیرونی《اثرهای بهجامانده》
معنای؛ "آثار قلمی"، "آثار نقاشی" در نظر فارسیزبانان مشخص است. یعنی؛ "جلوههای قلمی و نقاشیهایِ گردآوریشده" اما درک معنای همین ترکیبها ممکن است، برای عربزبانها دشوار و معنایی که از آن اراده میکنند، اثرهایی در خود قلم یا نقاشی باشد! در زبان فارسی معنایی که از اینگونه ترکیبها برمیخیزد، بسیار متفاوت است، با آنچه که عربزبانها خود از آن دریافت میکنند. ضمن اینکه؛ فارسیزبانان "رد پا" را نیز مترادف "اثر" میدانند و عربزبانان نیز از "اثر" همین معنا را اراده میکنند!
حال در این میانه گروهی از پانهای متفرقه در شیپور عقدههای روانی و بیفرهنگی خود دمیدهاند؛ بیشتر واژگان فارسی از زبان عربی است و غافل از اینکه زبان عربی نیز از زبان غنی فارسی وامواژههای بسیاری دریافت کرده است که هنوز بسیاری از واژگان فارسی موجود در زبان عربی کشف نشدهاند.
بسیاری از مشتقهای زبان عربی را ایرانیان تولید کرده و بدان معنا بخشیدهاند که اصولا هیچکدام در زبان عربی دارای کاربرد نبوده و عربزبانان بهمعنای آن واقف نیستند.
خوانندگان محترم توجه داشته باشند، هرگاه در فرهنگها به واژهای برخورد کردند که ریشهی آن عربی ضبط شده اما معنایش به یکی از امور《دینی، تمدنی و علمی》مربوط میشود، کوچکترین تردیدی بهدل راه ندهند که به احتمال قریب بهیقین آن واژه برگرفته از زبان فارسی است و بسیار بدیهی است که در وهلهی اول نگاهها را میبایست بهسوی زبان فارسی معطوف کرد و مبنا را بر فارسی بودن واژهی مربوطه قرار داد، بعد دیگر زبانها، چراکه عربزبانها در چنین مواقعی همواره دست نیاز بهسوی واژگان زبان فارسی دراز کرده و همچنان طبق معمول چنین روشی مرسوم است که در این میان واژهی "مبستر" بهمعنای؛(پاستوریزه) برگرفته از واژهی فارسی "اُستُره" نمودار صادق این گفتار است! 👇👇👇
http://lalazad.blogfa.com/post/109/
همانطور که میدانید؛ مشرکین عرب همواره در حال بتپرستی، عیشونوش، الواطی، زنبازی، شرابخواری و غارتگری اموال یکدیگر بودند و دربارهی موردهای جنسی زنان شعر میسراییدند و در این میانه تنها افتخارشان معلقات یا هفت قصیدهای بود که بر دروازهی کعبه آویزان کرده بودند تا دیگران به هنگام ورود و خروج آن را مشاهده کنند! بنابراین بسیار طبیعی است که از مراتب و امور دینی، شهرنشینی و علمی، آگاهی ولو اندک نداشته باشند تا برایش واژه بسازند.
تاریخ گواهی میدهد که آنان همواره در حال جنگ و خونریزی قبیلهای بودند و در چادرها زندگی میکردند که با حمله و ورود به سرزمین ما تمدن را از ایرانیها آموختند و چنانچه کسی با چشم بصیرت نظر اندازد، میبیند که هنوز درصد قابل ملاحظهای از عربهای عربستانی چادرنشین و بیاباننشین هستند. بنابراین پرواضح است که با این قتل و غارتها و وحشیگریهای قومی و فرامرزی علاقهای به تحصیل و مطالعه از خود نشان ندهند و مجبور شوند، بعدها برای ساختن واژهی آموزگارِ پرتجربه، نگاهشان را بهسوی ایرانیان معطوف سازند و از واژهی فارسی "استاد"، واژهی معرب "استاذ" را بسازند و جمع آن را "اساتیذ" در نظر بگیرند!
نمونهی دیگر اینکه؛
واژهی «قاضی» معرب واژهی باستانی اوستایی «کادیک» یا به لفظی دیگر؛ «کاتیک» است که از «کاد» یا «کات» معنای «واقعیت، حقیقت، راستی» اراده میگردد!
بنابر همین ملاحظهها واژهی «قاضی» یا ریشهی اوستایی آن «کادی» معنای «واقعیتیاب» یا «راستآزما» یا «حقیقتجو» را افاده میکند.
اعتقاد اینحقیر بر این است؛ از آنجا که قبائل عربِ دوران جاهلیت، قرنهای متمادی، با یکدیگر درگیر جنگهای قبیلهای بودند و بدون منطق قتلهای بسیار میکردند و برای پایان دادن به جنگ ریش سفیدی را به عنوان داور برنمیگزیدند لذا ضرورت آفرینش واژهای با نام «قاضی» یا «داور» را در خود نمیدیدند! بعدها با ورود اسلام در عربستان که جنگهای قومی کمکم پایان پذیرفت، مجبور شدند، برای ساختن واژهای که معنای "داور" را افاده کند، به ایرانیان روی آورند و از واژهی "قاضی" بهعنوان "تمامکنندهی دعواها" یا "قضاوتکننده" بهره برند. http://www.lalazad.blogfa.com/post/
برخی از واژگان فارسیِ دینی، علمی و تمدنیَ که در زبان عربی کاربرد دارند، عبارتند از؛
(دین: دین) (مسجد: مزگت) (محراب: مهراو) (رضوان: رَزوان) (جُناح: گناه) (قاضی: کادی) (خانقاه: خانگاه) (فردوس: پردیس. بهشت) (دیوان: دیوان) (وزیر: وجیر) (مارستان: بیمارستان) (میدان: میدان) (کارنامج: کارنامه) (استاذ: استاد) (زمان: زمان) (سراج: چراغ) و ...
دیگر نمونهها؛
ابریسم: ابریشم
البابونج. بابونه
باجامه. پاجامه
بادزار. بادزهر: پادزهر
بادکیر: بادگیر
بارنامج: بارنامه
برنامج: برنامه
بروانه: پروانه. اجازهنامه. جواز. مانند پروانهی کسب. جواز کسب
بزرک: بزرگ
بوطقه: بوتهی ریختهگری
تازج: تازه
تاریخ: تاریک. (گذشتهی تاریک)
تریاق: تریاق؛ پادزهر
تیغَه: دیوار جداکننده
خانقاه: خانگاه
خربوز: خربزه
خروش: خروش
خیار: خیار
خیارشنبر: خیارچنبر
درکاه: درگاه
دروازه: دروازه
دین، کیش، دین (اوستایی) daēnā
رندا: رنده
زمزمه: زمزمه
زنبق: زنبق
زنبیل: زنبیل
زنجبیل: زنجبیل
زورق: قایق
ساذج: ساده
شراع: شاهراه
شِکَر: شِکَر
شاجرد: شاگرد
شلوار: شلوار
صابون: سابون
طازج: تازه
طاق: تاق
طبان: تپان
فالوذج: پالوده
فردوس: پردیس
کنز: گنج
لوبیاج: لوبیا
ماذیان: مادیان
ماذینه: مادینه
الموز: موز
نارجیل: نارگیل
نارنج: نارنگ. نارنج
ورق: برگ. برگه
هیکل: هیکل. ریخت
واژگان فارسی زیر به ترتیب حروف الفبا گاه با اندک تغییر در تلفظ عربی در شعرِ شاعران جاهلی بهکار گرفته شده است:
ارغوان، انجمن، بادیه، باری، بنفشه، بده، بهاری، تاج، تنبور، خبری، خسروانی، چنگ، دهقان، دیبا، زبرجد، زیر، سمسار، سوسن، سیهسنبل، شاهنشاه، مرا، مهره، نای، نرگس، نرگسی، گلاب، گلستان، هر، هرگز، هنرمند، یاسمن، یاقوت، یک
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ عربزبانها در گرفتن وامواژه از زبان فارسی به تغییر شکل ظاهری واژگان پرداخته و میپردازند اما فارسیزبانان در اینگونه موارد در ساختمان واژگان عربی تغییری رخ نداده اما به اراده کردن معنایی پرداخته که در زبان عربی رواج نداشته است. این دو تفاوت وامگیری واژگان پیامی در بر دارد و آن اینکه شیوهی فارسیزبانان اصولیتر از عربزبانها است و بیشتر به بومی شدن واژگان بیگانه نزدیکتر است تا روشی که عربزبانها از آن بهره میبرند و واژگان فارسی را با همان معنا وام میگیرند. البته در این راستا استثناهایی نیز وجود دارد، مانند وام گرفتن واژهی فارسی "میدان" که بدون تغییر ساختاری اما با دگرگون شدن معنای آن شکل گرفته است! یعنی دقیقا همین کاری که فارسیزبانها انجام میدهند!
لازم است، بگویم؛ بسیاری از بیسوادان مغرض و بیمنطق به برتری زبانفارسی، در شیوهی وامگیری، واقف نبوده و از روی ناآگاهی خلاف واقعیت را انعکاس داده و میگویند؛ نیمی از واژگان فارسی از زبان عربی است که چنین چیزی هرگز صحت ندارد.
انگیزهی اینکه در مرز و بوم فارسیزبانان بسیاری از واژگان عربی، دستخوش دگرگونیهای معنوی شدهاند، همانا پیشینهی درازمدت کاربرد آن واژگان در زبان فارسی است که دارای معنایی شده است که فارسیزبانان بدان بخشیدهاند!
چنین پدیدهای چالشهای بسیار گیجکنندهای را سر راه تَرگُمانان (مترجمان) قرار داده تا جایی که میبایست به دگرگونیهای معنوی واژگان عربی در زبان فارسی، کاملا آگاهی داشته باشند.
برای نمونه؛ یک مترجم تازهوارد باید بداند، واژهی عربی "زائر" در زبان فارسی به "زایر" شهره است و از آن معنای "زیارتکننده" اراده میشود اما در نوشتارها وگفتارهای عربزبانان این واژه بهمعنای "بازدیدکننده" است و بنابر همین ملاحظه مثلا وقتی کسی میگوید؛《قام بزیارة شرکة بولاد للانشاءات الهندسية》نباید اینگونه برگردان "ترجمه" شود؛《او شرکت ساختمانی مهندسی پولاد را زیارت کرد》
کسی که میخواهد، بهکار ترجمهی مطالب عربی روی آورد، باید آگاه از معنای واژگان تازی در هر دو زبان فارسی و عربی باشد و اطمینان کامل داشته باشد، معنایی که از واژهی مربوطهی عربی در نوشتارها و گفتارهای فارسیزبانان برمیخیزد، با معنایی که در گفتارها و نوشتارهای عربزبانها دارای کاربرد است، یکی است یا دارای تفاوتهایی چشمگیر!
همانطور که میدانید، در جهان ۲۲ کشور عربزبان وجود دارد و از این حیث ممکن است معانی مختلفی از یک واژه در متکلمین جهان عرب وجود داشته باشد.
مثلا عراقیها در زبان خود از واژگان فارسی نیز بهره میبرند که ممکن است، معنای گفتوگوهایشان را عربستانیها درنیابند. همچنین الجزایریها که سالها مستعمرهی فرانسویهای جنایتکار بوده و زبان آنان بعد از عربی زبان بسیاری از الجزایریهاست، ممکن است، از اصطلاحها و واژگان زبان فرانسوی سود جویند که در نتیجه مطالبشان برای عربستانیها و کویتیها و ... قابل فهم نباشد. از این حیث زبان عربی در این ۲۲ کشور در خطر است!
نمونهای دیگر؛ واژهی دگرگونشدهی "سابق" در فرهنگ زبان عربی بهمعنای؛ "سبقتگیرنده" و گویای رویدادی جلوتر است که هنوز به وقوع نرسیده اما در زبان فارسی عکسِ چنین معنایی صدق میکند. یعنی کاربرد آن بهمعنای "پیشین" است. مانند؛ "سابق الذکر"، "سابق بر این"، "کما فی سابق"
لغتنامهی دهخدا
سابق
[معنای فارسی آن] 👈 پیش. پیشین. پیشینه. گذشته. درگذشته
[معنای عربی آن] 👈 اوّل. مقدّم. جلو
هر چند این فصل از تاریخ مسبوق است بر آنچه بگذشت در ذکر لیکن در رتبه سابق است.
(تاریخ بیهقی چاپ ادیب صفحهی ۸۹)
لغتنامهی دهخدا
سابقة
له سابقة فی هذا الامر اذا سبق الناس الیه
او را سبقت و پیشی است بر مردم در آن کار
(منتهیالارب)
قدمت. پیشینه. حقوق گذشته
(زمخشری)
پیشینه
(فرهنگستان زبان)
اعمال گذشته. کارنامهی گذشته:
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقهی پیشین تا روز پسین باشد
(حافظ شیرازی)
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید
گفت؛ با اینهمه از سابقه نومید مشو
(حافظ شیرازی)
همانطور که ملاحظه فرمودید، در معنای "سابقه" پیشی گرفتن آمده که چنین معنایی در زبان عربی دارای کاربرد است و در آنجا که معنای "پیشینه" از آن اراده شده است، نشانگر کاربرد فارسیزبانان است.
لازم به یادآوری است که واژگان "سابق" و "سابقه" دارای مترادف فارسی بوده که در دو زبان با دو معنای متناقض ایفای نقش میکنند!
حال جای این سوال باقی است؛ آیا واژهی "سابق" که در زبان فارسی دارای معنایی متفاوت با زبان عربی است، میبایست عربی نامیده شود؟ قطعا خیر! چون عربزبانها معنای فارسی آن را متوجه نمیشوند و در نتیجه بهمنظور نهایی فارسیزبانان واقف نمیشوند!
فراموش نشود که در زبان فارسی نیز از "سَبَق" مشتقی چون "سبقت" عکس معنای "پشت" یا "گذشته" بلکه، معنای "جلو" را افاده میکند. مانند؛ "سبقت گرفتن ممنوع" یعنی؛ "از حد گذشتن سرعت" یا "جلو زدن" که البته عربها خود از عبارت؛ "التجاوز محظور" بهره میبرند. چراکه در زبان فارسی "سَبَق" بهمعنای؛ "پشت سر گذاشتن"، "در گذشتهتر"، "قبلا" و همینطور؛ "سبقت گرفتن" است.
چو آب میرود این پارسی بهقوت طبع
نه مرکبی است که از وی سبق برد تازی
(سعدی شیرازی)
در شعر سعدی از "سبق" معنای؛ "سبقت گرفتن" اراده شده است. یعنی؛ "چیزی را پشت سر گذاشتن"

👆👆 عربیزبانان هم، کاری مشابه ما انجام دادهاند، یعنی معربی از عکسِ معنای یک واژهی فارسی ساختهاند. واژهی عربیشدهی "قبر" را از "گبر" زبان پهلوی که بهمعنای؛ "رَحِم زنان" است، پدید آوردهاند. (از جایگاه بهدنیا آمدن نوزاد، مکان دفن مردگان را ساختهاند و شاید این نامگذاری از اعتقادشان <تولد مرگ دیگری است> سرچشمه گرفته شده باشد) البته این مطلب جایی ثبت نشده و از تحقیقات این حقیر بهشمار میرود. امید است، خدمت بسیار کوچکی به ادبیات فارسی محسوب شود!
نمونههای دیگر؛
در زبان عربی؛ "جریمه" یا "جریمة" بهمعنای؛ "جزا" و "جنایت" است اما در زبان فارسی بهمعنای؛ "تاوان"
در زبان عربی "عکس" بهمعنای؛ "متضاد" است اما در زبان فارسی بهمعنای "تصویر"
در زبان عربی از "تخلّف" معنای؛ "عقبماندگی" اراده میشود اما در زبان فارسی معنای؛ "خلاف کردن" یا "مخالفت"
در زبان عربی از "فرض" معنای؛ "وظیفه" اراده میشود اما در زبان فارسی معنای؛ "امکان" و "احتمال"
"مستراح" در زبان عربی بهمعنای؛ "جای آسایش" است اما در زبان فارسی از آن معنای؛ "جای ادرار و دفع مدفوع" اراده میشود.
"حریص" در زبان عربی بهمعنای؛ "مشتاق" است اما در زبان فارسی بهمعنای؛ "آزمند"
و برای همین است که عبارت مشهور رسول گرامی اسلام در نهجالفصاحه حدیث شمارهی ۵۷۱ (الانسانُ حریصٌ عَلی ما مُنِع) را نباید اینگونه معنا کرد. (آدمی به چیزی که او را از آن منع کنی، آزمند میشود) بلکه بهجای "آزمند میشود" یا "حریص میشود" باید اینگونه معنا کرد؛ "مشتاق میشود" یا "اشتیاق بیشتری از خود نشان میدهد"
نکتهی مهم اینکه؛ هر چند که گاه از حرص و اشتیاق معنایی نزدیک به هم اراده میشود اما بهتر است، هر واژه دقیقا به معنای واقعی خود بهکار رود.
در زبان عربی "شعور" جمع "شَعر" یا "شَعَر" و معنای آن "احساسها" یا بهقول عربها "احساسات" است اما همین واژه در زبان فارسی دارای معنای؛ "دانستن"، "دریافتن" یا "ادراک" است!
در زبان عربی "تجاوز" بیشتر بهمعنای؛ "مبادرت"، "دستبهکارشدن" و یا "اقدام" است اما در زبان فارسی بهمعنای؛ "گذشتن از حد"، "هتک حرمت" و یا؛ " عمل نزدیکی جنسی را بهزور انجام دادن"
البته در زبان عربی گاهی بهمعنای "از حد گذشتن" هم بهکار گرفته میشود. مانند؛ (التجاوز محظور) یعنی؛ (سبقت گرفتن ممنوع) بهمعنای؛ (از حد گذشتن سرعت) آمده است.
در زبان عربی از "خسیس" معنای؛ "پست" و "ناچیز" اراده میشود اما در زبان فارسی معنای؛ "گدافطرت" و "بخیل"
در زبان عربی از "جامعة" معنای؛ "دانشگاه" اراده میشود اما در زبان فارسی معنای؛ "اجتماع" یا "مجتمع"
در زبان عربی "زائر" بهمعنای؛ "بازدیدکننده" است اما در زبان فارسی بهمعنای؛ "زیارتکنندهی اماکن متبرکه"
یکی از دوستان زبانشناسم، دکتر "م.پ" میگوید؛ ((بر فرض مثال در زبان فارسی از واژهی عربی دقیقا همان معنای مورد نظر عربها هم که برخیزد باز فارسی است و دلیلش هم این است که مثلا واژهی عربی "امتحان" که مترادف فارسی آن "آزمودن" است، بیش از هزار سال است که در زبان فارسی کاربرد دارد و دیگر بومی شده است))
امتحانهای زمستان و خزان
تاب تابستان بهار همچو جان
(مولوی)
گر جانطلبی فدای جانت
سهل است جواب امتحانت
(سعدی)
طلق روانست آب بیعمل امتحان
زر خلاص است خاک بیاثر کیمیا
(خاقانی)
مگر عربها دقیقا با واژگان فارسی همین کار را نکردند؟ اگر اعتراضی روا باشد، بر زبان عربی جایز است که از واژگان فارسی دقیقا همان معنای مورد کاربرد فارسیزبانان را اراده کردهاند که به نمونههایی از آن در بالاتر اشارت شده و این در حالی است که ایرانیان معنای واژگان عربی دارای کاربرد را دگرگون کردهاند که این نشان از هوش فوقالعادهی ایرانیان دارد و در چند سطر بالاتر گفتیم که روش فارسیزبانان به بومی شدن واژگان بیگانه نزدیکتر است تا شیوهی زبان عربی!
☆

پروفسور ایلبر اورتایلی İlber Ortaylı تاریخنگار و استاد تاریخ اهل ترکیه میگوید؛ ((برخلاف گمان کسانی که میگویند؛ آموختن زبان فارسی جامعهی ما را برهم میزند و ملیت ما را از ما جدا میکند، چنین نیست.
یعنی چه ما را از جامعه جدا میکند؟ این هنر است، چه ربطی به جدا کردن و پیوستن دارد؟
البته که این [زبان فارسی] برای ادبیات ترک یک گنجینه و راه جدیدی بود. ما با پذیرفتن زبان فارسی که ایرانی نمیشویم! پارسی نمیشویم! ترکی باز ترکی است! حتا اگر ۹۵ درصد واژگان ما فارسی هم باشد، باز شعرمان ترکی است. چراکه [با این نحو بیان و دگرگونیهای معنایی واژگان فارسی] ایرانیها متوجه نمیشوند، معنای شعر چیست! فقط تعدادی واژهی فارسی بهنظرشان آشنا میآید))

و این دقیقا همان رویدادی است که به هنگام شنیدن مکالمات فارسیزبانان و استفادهیشان از واژگان تحولیافتهی عربی برای عربزبانها روی میدهد!
منظور آقای "ایلبر اورتایلی" این است که؛ ما ترکزبانهای ترکیه بهگونهی کاملا هوشیارانه با استفاده از واژگان فارسی به زبان ترکی سخن میگوییم و مینویسیم و این در حالی است که ایرانیان از سخنهای ما فقط تعدادی از واژگان فارسی را میشنوند و میخوانند اما به مفهوم نهایی سخن ما پی نمیبرند.
حال اگر بر مطلب ارزشمند این استاد نظری دقیق بیندازیم، میبینیم که این تحقیقا همان کار اصولی است که فارسیزبانان با زبان عربی میکنند. یعنی؛ ما با برخی از واژگان عربی به زبان فارسی سخن میگوییم و مینویسیم و عربزبانان منظور ما را درنمییابند!

ایشان در گفتگویی دیگر میفرمایند؛ ((در برابر شعر فارسیزبانان ایرانی میبایست با احترام ایستاد. زمانی که جهانیان بهروی درخت زندگی میکردند، ایرانیان کسانی بودند که شعر میسرودند و بهدلیل همین پیشینهی غزلسرایی، صاحبان هیچ زبانی نمیتوانند، در بیان احساس و اندیشه از ایرانیان پیشی بگیرند.))
حال چنانچه گاهی پانهای متفرقه خلاف این واقعیت را انعکاس میدهند و برای خالی کردن عقدههای روانی خود، به زبان فارسی حملهور میشوند و میگویند؛ زبان فارسی چنین است و چنان، فلان درصد از زبان بیگانه وامواژه دریافت کرده و ... این دیگر نشانهی غرضورزی، بیسوادی، بیتعمقی و افسارگسیختگیهای ناشیانهیشان است که موجب میشود، این چنین حرفهای مغرضانه و مضحکی بر زبان خود جاری سازند. در حقیقت آنچه را که امروزه پانهای فرصتطلبِ داخل و خارج این مرز و بوم، بهعنوان نقص، عیب و ضعف زبان فارسی تلقی میکنند، همانا کاستیهایی است که در نتیجهی حملهی وحشیانهی اعراب به خاک مقدس ایران بهوجود آمده و دیگر انگیزهی چنین پدیدهای، استفادهی افسارگسیخته و بیرویهی فارسیزبانان از واژگان عربی است!
توصیهی من به دوستداران ادبیات فارسی این است که حرفهای غیرمعقولانهی این درجازدگان را جدی نگیرند و همچنان سربلند و سرفراز به زبان غنی فارسی افتخار کنند که با چند دوره سرکوب و حملهی وحشیانهی دشمنان ایران؛《اسکندر، اعراب وحشی و مغولها》مواجه شد اما همچنان این درخت سرسبزِ تنومندِ پربرگ و بار نیرو گرفت و پرتوان از جای خود برخاست و بهکوری چشم دشمنان این مرز و بوم دوباره ریشه دواند.
http://lalazad.blogfa.com/post/
http://lalazad.blogfa.com/post/
http://f-lalazad.blogfa.com/post/
همانطور که در سطرهای بالاتر خواندید؛ عربزبانها نیز از زبان فارسی وامواژه دریافت کردهاند و علاوه بر اینکه از اینکار ابایی نداشته، بلکه افتخار نیز شمردهاند و از زمانهای کهن حتا قبل از ورود اسلام به ایران تا امروز در سرودههای خود از استخدام واژگان فارسی سود جستهاند. مانند؛ سرودهی عربی زیر از واژهی فارسی "دهقان" [معربِ دهگان] معنای؛ "حکمران" اراده و پیش از حملهی عربها به خاک ایران سروده شده است.
عد هذا فی قریض غیره
وأذکرن فی الشعر دهقان الیمن
همچنین؛ معلقهی جاهلی عمرو ابن کلثوم که قبل از حملهی عربها به ایران، سروده شده است؛
و سید معشر قد توجوه
بتاج الملک یحمی المحجرینا
در سرودهی فوق واژهی معرب "تاج" از فارسی پهلوی است و "توجوه" بهمعنای؛ (تاجگذاری) برگرفته از آن است. در زبان عربی از این واژه، ترکیبهایی نیز ساخته شده است؛ "تاج العروس، "تاج الملوک"، "تاج السلطنه"، "تاج الملک"، "تاج الاذن"، "تاج السین"، "تاج العرب"، "تاج العقد"، "تاج المصادر" و ...
سرودههای زیر نیز پیش از حملهی عربها به خاک ایران سروده شده است
آس و خیری مرو و سوسن
کرده مخمور هر هنرمند
و شاهسفرم و الیاسمین و نرجس
یصبحنا فی کل دجن تغیما
لنا جلسان عندها و بنفسج
و سیسنبر و المرزنجوش منمنما
و مستق صینی و نای و بربط
یجا و بها صنج اذا ماترنما
مصراع اول دارای واژگان فارسی است، همچنین واژگان؛ آس، خیری، سوسن، کرده، هر، هنرمند، شاهسفرم، یاسمین، نرجس، بنفشه، نای، بربط و ...
همچنین قطعهی زیر از "فارسیات ابونواس" سخنسرای دربار هارونالرشید و امینالرشید است که پس از حملهی عربها به خاک ایران سروده شده است؛
یا غاسل الطرجهار
للخند ريس للعقار
يا نرجسى و بهارى
بده مرا يك باری
واژگان؛ "نرجسی"، "بهاری"، "بده"، "یک"، "باری" فارسی است.
☆
روش بومی کردن واژگان فارسی در زبان عربی (عربیزه کردن)
دگرگون کردن معنای واژگان بیگانه و وارد کردن آن در زبان فارسی موجب بومی شدن آن میشود که عربها بهگونهای دیگر و با تحولهای شدیدتری با واژگان فارسی برخورد کردهاند. مانند تغییرِ ریختِ واژگان فارسی؛
"برنامه" به "برنامج" و؛ "تازه" به "طازج" و؛ "کارنامه" به "کارنامج" و؛ "چراغ" به "سراج" و؛ "کادی" به "قاضی" و اشتقاقهایی از "قاضی" چون؛《قضاوت. قضات. قاضی. مقتضی. اقتضا. قضیه. یقضی. قض. قضض. المقاضاة. التقاضی و ...》و همچنین؛ "مزگت" به "مسجد" و ساختن اشتقاقهایی چون؛《ساجد. سجده. سُجود. سَجّاد. سَجَدَ. سَجْدَى. سَجْنَدَ. سَجْوَدَ. سَجْيَدَ. سَنْجَدَ. سَوْجَدَ. سَيْجَدَ. مَسْجَدَ. أسجد. مسجد. سَجَدَة. سَجْدَى. سُجَّد. سُجَّاد》که در اصل تمامی آن برگرفته از واژهی پهلوی مزگت" است و عدهای کمتعمق آنها را اصالتا از ریشهی واژگان عربی فرض میکنند اما باید گفت؛ چون ساختار آن تغییر کرده، عربیزه یا برایشان بومی شده است.
لغتنامهی دهخدا
مزگت
نمازخانه و مسجد
(ناظمالاطباء)
مرحوم دهخدا معنای "مسجد" را "مزگت" نامیده و در معنای "مزگت" به معرب بودن آن؛ "مسجد" اشارت داشته و گفته است؛ این کلمه آرامی است و از این زبان وارد عربی و فارسی شده است. (که البته بهتر بود، مرحوم دهخدا زبان فارسی را پیشتر از زبان عربی ذکر میکردند. زیرا اگر چنین باشد، اول از زبان آرامی وارد زبان فارسی، سپس از زبان فارسی وارد زبان عربی شده و دلیلش هم این است که در گذشته مشرکین عرب پیشتر و بیشتر به بتخانه توجه داشتند تا نمازخانه و در وهلهی اول همواره از زبان مردمان همسایهی خود؛ "ایران" وامواژه دریافت میکردهاند تا دیگر زبانها، اضافه بر آن زمحشری لفظ دیگر "مزگت" را "مژگت" بیان کرده و این نیز دلیل دیگری بر این مدعاست که این واژه در ایران پرورش یافته و همچنین آنندراج "مسجد" را برگرفته از "مزگت" میداند): 👇
لغتنامهی دهخدا
مزکت. مژگت
(زمخشری)
چون زاء و سین و تاء و دال تبدیل یافتهاند، معرب آن مسجد به فتح جیم است. یعنی مکان سجده کردن
(آنندراج)
پیغامبر علیه السلام به "مزگت" آمد و پیش خلق این آیت بخواند. (ترجمهی طبری بلعمی)
همانطور که در گذشتهتر گفتیم؛ چنانچه به آن دسته از واژگان رایج در زبان عربی برخوردیم که پیوندی با دین، تمدن و دانش داشته باشد، میبایست، در وهلهی اول آن را برگرفته از واژگان زبان فارسی دانست، چراکه در واژهسازی عربزبانها همواره نگاهشان به سوی ایران و زبان ایرانیان معطوف بوده تا دیگر زبانها، مضاف بر آن از این احتمال نیز به سادگی نمیگذریم که "مزگت" یا "مژگت" میتواند، از زبان آرامی ایرانی دوران هخامنشی باشد، نه آرامی زبان بیگانه، چراکه؛ زبان آرامی در دورهی هخامنشی نیز بهعنوان دیگر زبان کموبیش در ایران رواج داشته است که آغاز پیدایش این زبان باستانی، در همان دوره صورت پذیرفته است و در دوران شاهنشاهی ساسانی به زبان آرامی میانه بدل شد! بنابراین از نوشتهی ذکرشده میتوان به این نتیجه رسید که زبان آرامی در ایران دستخوش دگرگونیهایی بوده است و این نشان از آن دارد که زبان آرامی ایرانی با زبان آرامی بیگانه تا حدودی متفاوت و بسیاری از آن واژگان در اصل ایرانی بوده است و علاوه بر آن عربها برای معرب کردن واژگان فارسی همواره "گ" را به "ج" بدل کرده و هنوز از چنین کار ابایی ندارند. بنابراین "مسجد" از ریخت "مزگت" زبان پهلوی گرفته شده است.
عدهای دیگر از ادبا معتقدند؛ ریشهی "مسجد" از زبان پارسی باستان "مزکد" برگرفته از؛ "مزداکده" است. یعنی؛ "مز" در "مزکد" یا "مزگت" همان "خدا" و "کد" به معنای "خانه" است.
گروهی دیگر معتقدند؛ مترادف این واژه در آرامی سریانی و مندائی "مَسْگداء" است و از زبان آرامی وارد زبان عربی شده که این فرضیه نادرست به نظر میرسد. چون "مزگت" و "مسجد" هر دو بر یک وزن و دارای دو هجای بلند هستند که از حیث ساختمانی و تلفظ، نزدیک به یکدیگرند اما "مَسْگداء" سههجایی است. ضمنا در زبان پهلوی "مزگت" نیز آمده که بعدها عربها آن را معرب کرده و بهصورت "مسجد" درآوردهاند. عدهای ریشهی اصلی را "سجد" دانسته که این باور درست بهنظر نمیرسد. در هرصورت این واژه در زبان پهلوی موجود بوده و اگر هم از زبان آرامی وارد شده باشد، از زبان آرامی که در داخل ایران رواج داشته، وارد زبان عربی شده است.
یادآوری این نکته لازم است که به دلیل همسایگی آرامیزبانان با مردم ایران، واژگان مشترکی و گاه با اندک تفاوتهای ساختمانی میان زبان پهلوی فارسی و آرامی بوده است!

👆👆 در زبان انگلیسی به "مزگت" یا "مسجد" Mosque و در زبان ارمنی به آن Maskit گفته میشود که نشان از ریشهی "مزگت" دارد.
☆
"رضوان" به معنای؛ "نگهبان بهشت" یکی دیگر از واژگان معرب است که برگرفته از واژهی فارسی "رَزوان" بهمعنای؛ "نگهبان رَز" یا "نگهبان باغ انگور" است که در فرهنگهای فارسی بدان اشارت نشده است.
لغتنامهی دهخدا
وان
(پسوند) بان
(حاشیهی برهان قاطع)
بهمعنی محافظت و نگاهبانی. نگهبان. نگاهدارنده. محافظت کننده
☆
فرهنگ فارسی عمید
رَزوان
نگهبانِ رز، باغبان و نگهبانِ باغ انگور
☆
فرهنگ فارسی معین
[عربی]
رضوان
نگهبانِ بهشت
☆
عربها از "سنگ" و "گل" واژهی "سجیل" را پدید آوردهاند. همچنین واژهی «محراب» یکی دیگر از واژگان فارسی است که قبل از اسلام به زبان و فرهنگ عرب راه یافته است. چنانچه در قرآن کریم، سورهی مریم آمده است: (فَخَرَجَ قومِهِ اِلی المِحراب)
"محراب" در زبان عربی معرب واژهی "مهراوه" ایرانی به معنی پرستشگاه گنبدیشکل است که عربها با تغییر دادن واجهای واژگان فارسی آن را عربیزه کردهاند.

👆👆 برخی معتقدند؛ عربزبانان با تغییر در ساختمان واژهی فارسی "ترزبان" واژهی "ترجمان" را ساخته و از آن مشتقهایی چون؛ (تَرجِمَ، یتَرجِمُ، تَرجُمه) پدید آوردهاند اما واژهی «ترجمان» tarjomān که در فرهنگهای فارسی واژهای عربی معرفی شده، و به معرب بودنش اشارهای هم نشده، به اعتقاد اینحقیر برگرفته از واژهی پهلوی «ترگمان» targomān بههمان معنا است و مشتقات ذکرشده، بهویژه؛ targom را نیز دربرداشته است! البته تاکنون این مطلب را جایی مشاهده نکردهام و از تحقیقات این حقیر بهشمار میرود. امید است، خدمت بسیار کوچکی به ادبیات فارسی محسوب شود!
☆
لغتنامهی دهخدا
وَزیر
(عربی) معاون
(اقرب الموارد)
این کلمه معرب است از "ویچیر" یا "وَجیر" زبان پهلوی و از اوستایی "ویچیره" بهمعنی؛ فتویدهنده
(پورداوود، خردهاوستا صفحهی ۷۸)
بفرمود تا پیش او شد دبیر
سرافراز موبد که بودش وزیر
(فردوسی)
رفیق دون چه اندیشد به عیسی
وزیر بد چه آموزد به دارا؟
(خاقانی)
عربهای نامتمدنِ تازه بهتوحید رسیده، پس از حملهی وحشیانه بهخاک مقدس ایرانزمین که منجر به کنگر خوردن و لنگر انداختن چند صدسالهیشان شد، کمکم با تمدن ایرانی و مراتب اداری، حکومتی شاهنشاهی ایران آشنا شدند و دانستند که هر پادشاه دارای زیردستی زبردست بهنام "وجیر" است که به کارهای مملکتی میپردازد. از همان روی این نام را به "وزیر" تغییر دادند و از آن مشتقاتی چون؛ (وزارت، وزراء و استوزر و ...) و ترکیبهایی چون؛ (رئیس الوزراء و ...) پدید آورده و طبق معمول ریشهی واژهی مذکور فارسی بهنام زبان تازی تمام شد. در ضمن اعراب با حکومت ۴۰۰ سالهی خود در ایران با اینکه نظام شاهنشاهی ما را از بین بردند، خود مجذوب قوانین حکومتی ما شدند و با گرتهبرداری از سیستم پادشاهی ما دوران خلیفهگری خود را در عربستان آغاز کردند و هماکنون حکومتشان شاهنشاهی است و این در صورتی است که آنان با حملهی ناجوانمردانه و وحشیانهی خود علاوه بر اینکه نتوانستند، قوانین کشوری ما را تغییر دهند، بلکه خود تحت تاثیر تمدن و سیستم حکومتی ایران قرار گرفتند اما در برابر آن بدیهی است که مردم مسلمان ایران، دین مبین اسلام را از رفتار دستگاه بنیامیه و کردار خشن اعرابِ جاهل جدا دانستند و میدانند. پرواضح است، ايرانيان، دين اعراب (اسلام) را پذيرفتند اما از پذیرش زبان و فرهنگ تجاوزكارانه و رسوم وحشيانهی آنها سرباز زدند!
متعربها
با ورود اسلام به ایران و پذیرش آگاهانه و اختیاری آن از سوی مردمان این مرز و بوم از آنجا که زبان قرآن کریم تبدیل به زبان دوم ایرانیان شده بود، چند مورد انگشتشمار مُتِعَرّب یا واژهسازی منطبق بر قواعد دستوری زبان عربی از قبیل؛ "نزاکت. کفّاش. عکّاس. قنّاد" بهوسیلهی عوام ساخته و پرداخته و در فهرست واژگان زبان فارسی دخیل شد.

👆👆 (قند، قناد، قنادی)
در اینجا "قند" که معرب "کند" فارسی است، از روی قاعدهی عربی و نه فارسی دارای صیغهی مبالغه و بیانگر《صفت شغلی قناد》گردیده و در نتیجه به همراهی حرف "ی" دست به ایجاد نام محل کار "قناد" به "قنادی" زده و این در حالی است که ما در زبان فارسی چنین قاعدهای نداریم!
چنانچه مرحوم علامه دهخدا میفرمایند:
لغتنامهی دهخدا
قناد
[ساخته شده] از عربی، صفت، اسم
قندساز و حلوایی
(آنندراج)
قندریز. شیرینیساز
(یادداشت مؤلف)
شیرینیفروش. شیرینیپز. شکرریز
قنادخانه؛ جائی که قندسازان در آنجا قند سازند
(غیاثاللغات) (آنندراج)
کوتاه سخن اینکه؛ با وجود اینکه واژگان ذکر شده، طبق قاعدهی زبان عربی آفریده شدهاند، فارسی بهشمار میروند.
☆

👆👆 (کفش، کفاش، کفاشی)
مانند؛ قند، قناد، قنادی است.
مردم از "کفش" که به زبان کهن پهلوی است، صفت شغلی "کفّاش" بر وزن فعّال را آفریدهاند که اصولا نیازی بدان نبوده است، چراکه در زبان پهلوی بدان "کفشگر" میگفتهاند!
کفّاش واژهای است که از مادهی زبان فارسی "کفش" گرفته شده و با بهرهگیری از قاعدهی زبان عربی بهصورت مذکور درآمده و سپس تودهها مکان تعمیر کفش را با سود جستن از صفت شغلی کفشگر، "کفاشی" نام نهادهاند! با وجود اینکه واژگان ذکر شده، طبق قاعدهی زبان عربی آفریده شدهاند، فارسی بهشمار میروند.
☆
بخش دوم 👇👇👇👇👇
بسم الله الرحمن الرحیم. وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونٞ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرٞ لِّلۡعَٰلَمِينَ
جوانان به مفاخر ایرانزمین افتخار کنید!
پرتو آفتاب اگر بدر کند هلال را
(سعدی شیرازی، افتخار ایرانزمین)
همانطور که میدانید؛ شیوه و عادت غربیهای خودپرست بر این است؛ بدون اینکه حتا نیمنگاهی به آثار شرق داشته باشند، تمام اکتشافها، اختراعات و انواع علوم را بهنام خود به ثبت برسانند و متاسفانه در این حرکت غیرانسانی نیز تا مرحلهی بسیار زیادی پیشرفت کردهاند. چراکه اگر بخواهند، در تاریخ علمیشان نامی از اندیشمندان این مرز و بوم و دیگر سرزمینهای شرقی ذکر کنند، ممکن است، کاخ سعادت تمامی حسابها و معادلاتشان در هم فرو ریزد. به همین منظور تلاششان را بر این گذاشته و میگذارند تا آنجا که برایشان مقدور است، هیچ تعریفی از شاعران، بزرگان و دانشمندان مشرقزمین در آثارشان ساری و بر لبانشان جاری نسازند تا بدین وسیله خود را برتر و صاحبان دانش معرفی کنند و در برابر آن علمای شرق همچنان در جهان گمنام باقی بمانند که این خود خیانتی بزرگ به علوم هستی و دانشمندان متقدم و متاخر جهان است!

در تاریخ علوم میخوانیم؛
گالیلئو گالیله؛ ستارهشناس، فیزیکدان، مخترع، فیلسوف، نویسنده، ریاضیدان ایتالیایی (تولد ۱۵۶۵ - فوت ۱۶۴۲) بر این باور بود، نورافشانی کرهی ماه به دلیل تابش نور خورشید به روی آن صورت میپذیرد و همواره نیمهی آن که در معرض تابش خورشید قرار میگیرد، روشن بهنظر میرسد و این در حالی است که دیگر نیمهی آن تاریک است. حال آن بخش از نیمکره که بهوسیلهی پرتو خورشید روشن گردیده با تغییراتی اندک در چهرهی ظاهری، از زمین مشاهده میشود. بنابراین چهرهی ماه و سیارات زمانی قابل رویت است که تنها نیمکرهی تاریک آن در معرض دید باشد و هنگامیکه بخش نیمکرهای که از تابش نور خورشید روشن گردیده، در برابر دیدگان قرار گیرد، بدان معناست که صورت کامل آن در نقطهی مقابل قرار گرفته است.
گروهی دیگر میگویند؛ این مورد را (سِر آیزاک نیوتُن تولد ۱۶۴۲ - فوت ۱۷۲۶ اخترشناس، ریاضیدان، فیزیکدان، متخصص الهیات و نویسنده) کشف کرده و این در حالی است، زمانیکه گالیله فوت کرد، همان سال "اسحاق نیوتن" چشم به جهان گشود. بنابر این، چنین کشف نمیتواند، اندیشهی دانشمند بزرگ "نیوتن" باشد!
و اما تاریخ شعر ایرانزمین، چیز دیگری بیان و سرزمین دیگری را در مشرق زمین معرفی میکند:
استاد بزرگ؛ (سعدی شیرازی) چندین قرن قبل از این دو دانشمند بزرگ غرب، با الهام از ستارهشناسان ایرانی (ابوریحان بیرونی) یا به نیروی اندیشهی خود فرموده:
پرتو آفتاب اگر بدر کند هلال را
بدر وجود من چرا در نظرت هلال شد؟
سعدی در این سروده به صراحت اذعان میکند؛ نور ماه از پرتو خورشید تغذیه میکند و نهتنها میگوید؛ نور ماه برگرفته از خورشید است، بلکه باظرافت علمی اشاره میکند:
هلال، یعنی ماه نو، از آنجاکه کمتر در معرض پرتو خورشید قرار میگیرد، کمنور است و بدر، یعنی ماه کامل، زمانی صورت میپذیرد که تمام صورت آن در پرتو خورشید قرار گیرد.
این دقیقاً همان چیزیست که علم امروزی دربارهی وضعیت گوناگون ماه میگوید!
گالیله و کشف نور ماه
گالیله با تلسکوپ خود برای نخستینبار نقوش سطح ماه را دید و تأکید کرد که ماه از خود نوری ندارد.
اما در ادبیات فارسی، دستکم از قرن ششم، اشارههایی به این مفهوم دیده میشود. حتی در آثار بوعلی سینا، خواجه نصیر، و حکمای اشراقی نیز اشارههایی هست.
حال چرا این کشف به نام گالیله ثبت شد؟
یکی از انگیرههای مهم آن در دبیرههای بالاتر بیان شد، دومین انگیزهی آن در فرهنگ علمی غرب، ثبت دقیق، ابزار اندازهگیری و مدلسازی ریاضی اساس شناخت و اعتبار است. اما در فرهنگ شرقی، شهود، شعر و تصویرسازی ذهنی برتر بود و این باعث شد، بسیاری از درکهای علمی ما چون در قالب غزل و تمثیل آمده در تاریخ علم نادیده گرفته شود.
سعدی و بسیاری از بزرگان ما ماهیت نورانی ماه را درک کرده بودند.
اما چون بیان آن علمیتجربی نبود بلکه شاعرانه و استعاری بود، در زمرهی "کشف علمی" محسوب نشد.
و بهدرستی اشاره کردم که غرب از زبان علم چنین پدیدهای را گفت اما بزرگان ما از زبان شعر و نثر!
خدایش رحمت کناد!
☆
سرودهی کامل:
خواب خوش من ای پسر دستخوش خیال شد
نقد امید عمر من در طلب وصال شد
گر نشد اشتیاق او غالب صبر و عقل من
این به چه زیردست گشت آن به چه پایمال شد
بر من اگر حرام شد وصل تو نیست بوالعجب
بوالعجب آنکه خون من بر تو چرا حلال شد
پرتو آفتاب اگر بدر کند هلال را
بدر وجود من چرا در نظرت هلال شد
زیبد اگر طلب کند عزت ملک مصر دل
آن که هزار یوسفش بندهی جاه و مال شد
طرفه مدار اگر ز دل نعرهی بیخودی زنم
کآتش دل چو شعله زد صبر در او محال شد
سعدی اگر نظر کند تا نه غلط گمان بری
کاو نه به رسم دیگران بندهی زلف و خال شد
☆

گاهی در خلوت تنهایی مینشینم و با خود میاندیشم که ناصر خسرو چه زیبا سروده است:
درخت تو گر بار دانش بگیرد
بهزیر آوری چرخ نیلوفری را
☆

همینطور هاتف اصفهانی:
دلِ هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
(هاتف اصفهانی)
حال جوانانی که خودشان را پشت غربیها پنهان و از آنان در رفتار و مُد و ... تقلید میکنند و بهزعم باطلشان دارای شاخصهای گرانبها میشوند، بدانند که در ایران دارای چه مفاخر و شخصیتهای علمی هستیم. جوانان بیایید به شاعران، اندیشمندان و پژوهشگران علمی خود افتخار کنیم.
وقتی در ایران ادیب و زبانشناسی بزرگ، چون "خطیب رهبر" در تفسیر این بیت بهسادگی از کنار آن فهم شگرف و آن مطلب وزین میگذرد و به اندیشهی سعدی بزرگ، اشارتی ولو ناچیز ندارد، از جوانان تنبلی که حتا برای تظاهر به کتابخوانی هم که شده، لای کتابی را باز نمیکنند و تلاششان بر آن است که خودشان را بهوسیلهی غربیها بکسل کنند؛ چه توقعی میتوان داشت؟
جوانانی که همانند غربیها با خالکوبی و شلوار و لباس پاره بیرون میآیند و گمان میکنند، با بهره بردن از نحو و واژگان زبان بیگانه و تقلید از غرب و اختیار کردن بیدینی و اعتقاد به اینکه روز رستاخیزی وجود ندارد و آدمی فاقد روح است، بهسوی دروازهی معرفت و خوشبختی رهنمون میشوند! افسوس ...
روزگاری (تقریبا از شست، هفتاد سال پیش تا به مدت سه، چهار دهه) جاهلان بدفرهنگ به خالکوبی اندام خود پرداختند و کمکم فرهنگها بهجایی رسید که این کار بهعنوان کاری ناشایسته شناخته و به مردم معرفی شد و اندکاندک به زیر غبار فراموشی دفن شد. خالکوبی از دیار ما پرکشید و به غرب رفت و حدود پانزده سال است که دوباره از غرب به ایران بازگشته است. حال عدهای جوان سادهدل گمان میکنند، هرچه که از غرب آید، اصولی است و نشانهی فرهنگ و تمدن، از همین روی به تقلید از غربیها میپردازند!
جوانان بهخود آیید! خدا هدایت کند شما را!
نوشتهی: فضلالله نکولعلآزاد
۲۸ دیماه ۱۴۰۱ کرج
http://lalazad.blogfa.com
http://faznekooazad.blogfa.com
http://fazlollahnekoolalazad.blogfa .com
http://f-lalazad.blogfa.com
http://karshenasaneadabiatefarsi.blogfa.com ›
http://www.nekoolalazad.blogfa.com
http://nazarhayeadabi.blogfa.com.
http://nekooazad.blogfa.com
http://www.sadivahaafez.blogfa.com/
اینستاگرام. مطالب ادبی lalazad-40












@
@
●
لینک بخش اول 👇👇👇
http://lalazad.blogfa.com/post/109
روش نقد زبان و پژوهشهای تاریخی بخش ۲
پنجم اینکه؛ "سادگی" یا "سادهگی"؟
چنانچه بخواهیم، به واژگانی که به "ها"ی ناملفوظ مختوم شدهاند، "یاء" نسبت بیفزاییم، "ها" حذف و به "گاف" بدل میشود. مانند؛ زندگی. بندگی
حال کسی که از دانش زبان "فارسی" بیبهره است، چگونه بهخود اجازه میدهد، دربارهی دو زبانهای عربی، انگلیسی و ترکی به اظهار نظر بنشیند!
ششم اینکه؛ در تداول فارسیزبانان کار لویی پاستور بیشتر به ابتکار ماننده است تا اختراع!
فرهنگ فارسی معین
مخترع
اختراعکننده، ایجادکننده، آن که چیز جدیدی را اختراع کرده است.
☆
در زبان فارسی عدهای از ادیبان معادل "پاستوریزه" را "پالشته" پیشنهاد دادهاند اما "پالوده" یا؛ "پالیده" مانوستر است، زیرا هم معنای آن در فرهنگها آمده و هم اینکه کاربرد آن دارای پیشینه است. هرچند که "پالشته" برگرفته از پالایش و کاملا صحیح است.
لغتنامهی دهخدا
پالیدن
صافی کردن. تصفیه کردن. پالیدن زر را
خالص کردن آن از خَبث [پلیدی]
(زمخشری)
چو دید آن برو چهرهی دلپذیر
ز پستان مادر بپالید شیر
(فردوسی)
بیتعمق بیسوادی در یکی از مطالب خود نوشته بود؛ (قدرت کلمات عربی بیشتر از زبان فارسی است، برای همین است که بسیاری از مطالب به زبان عربی را نمیتوان با واژگان فارسی بهطور دقیق ترجمه کرد و ....) که کسی کوچکترین آشنایی با دانش زبانشناسی داشته باشد، درمییابد، این کلام مزخرفی بیش نیست، چراکه چنین پدیدهای در تمامی زبانها صدق میکند. یعنی؛ دیگر زبانها نیز واژهای دارند که اگر عربها بخواهند، آنرا به زبان خود ترجمه کنند، مجبورند، برایش جمله بسازند. هیچ واژهای بهطور دقیق مترادف و معادل واژهی بیگانهی خود نیست. برای همین است که هیچ ترانه و داستانی را نمیتوان عینا ترجمه کرد. هر واژه ممکن است، جز معنای حقیقی، چند معنای مجازی دیگر نیز داشته باشد، که در واژهی دیگر زبان چنان معنایی موجود نباشد. ضمن اینکه؛ یکی از مواردی که در شکلگیری یک زبان موثر است، فرهنگ آدمی است که میتواند، بر معنای واژگان موثر واقع شود. پروفسور حسابی در مقالهی《توانمندیهای زبان فارسی در برابر عربی》فرمودهاند؛
((اشکالی که در فراگرفتن این نوع زبان [عربی وارد] است، این است که برای تسلط یافتن به آن باید دستکم ۲۵۰۰۰ ریشه را از میان برداشت و این کار برای همهکس مقدور نیست. حتا برای اهل آن زبان، چه رسد به کسانی که با آن زبان بیگانهاند.
اکنون اگر تعداد کلمات لازم از آن دو میلیون بگذرد، دیگر در ساختمان این زبان راهی برای ادای یک معنی نوین وجود ندارد. مگر اینکه معنی تازه را با جملهای ادا کنند.
به این علت است که در فرهنگهای لغت از یک زبان اروپایی به زبان عربی میبینیم که بسیاری از کلمات بهوسیلهی یک جمله بیان شده، نه بهوسیلهی یک کلمه، مثلا Confrontation که در فارسی آنرا میشود، به "روبرویی" ادا کرد، در فرهنگهای فرانسه یا انگلیسی بهعربی چنین ترجمه شده است: ”جعلالشهود و جاهاٌ و المقابله بیناقوالهم” و کلمهی permeability که میتوان آن را در فارسی به کلمهی "تراوایی" بیان کرد، در فرهنگهای عربی چنین ترجمه شده است: ”امکان قابلیه الترشح“
اشکال دیگر در این نوع زبانها این است که چون تعداد کلمات کمتر از تعداد معانی مورد لزوم است و باید تعداد زیادتر معانی میان تعداد کمتر کلمات تقسیم شود، پس به هر کلمهای چند معنی تحمیل میشود، در صورتی که شرط اصلی یک زبان علمی این است که هر کلمه دلالت فقط به یک معنی بکند تا هیچگونه ابهامی در فهمیدن مطلب علمی باقی نماند.
بهطوری که یکی از استادان دانشمند دانشگاه اظهار میکردند، در یکی از مجلههای خارجی خواندهاند که در برابر کلمات بیشمار علمی که در رشتههای مختلف وجود دارد، آکادمی مصر که در تنگنای موانع بالا واقع شده است، چنین نظر داده است که باید از بکار بردن قواعد زبان عربی در مورد کلمات علمی صرف نظر کرد و از قواعد زبانهای هند و اروپایی استفاده کرد. مثلا در مورد ce phalopode که به جانوران نرمتنی گفته میشود، مانند octopus که سروپای آنها به هم متصلند که در فارسی به آنها "سرپاوران" گفته شده است، بالاخره کلمهی "راس رجلی" را پیشنهاد کردند که این ترکیب به هیچوجه عربی نیست. برای خود کلمهی mollusque که در فارسی "نرمتنان" گفته میشود، در عربی یک جمله بکار میرود: ”حیوان عادم الفقار”))
افراد بیتعمق میبایست بدانند، واژگان بر اساس فرهنگ مردم پدید میآیند. برای نمونه واژهی انگلیسی love بهطور دقیق مترادف واژهی "عشق" فارسیزبانان نیست. زبان عربی که تعریف عمیقی از این واژه ندارد.
معنای واژهی انگلیسی love در فرهنگ آمریکایی انگلیسیبهانگلیسی ۳۰۰۰۰۰ هزار واژهای؛ (merriam webster) چنین آمده است؛
strong affection for another arising out of kinship or personal ties
maternal love for a child
attraction based on sexual desire : affection and tenderness felt by lovers
After all these years, they are still very much in love
affection based on admiration, benevolence, or common interests
love for his old schoolmates
علاقهی شدید به دیگری که از خویشاوندی یا روابط شخصی ناشی میشود.
عشق مادری به فرزند maternal love
جاذبهی مبتنی بر میل جنسی. محبت و لطافتی که توسط عاشقان احساس می شود. (در نهایت به روابط جنسی ختم میشود) attraction based on sexual desire
محبت و لطافتی که عاشقان احساس میکنند.
محبتی که مبتنی بر تحسین، خیرخواهی یا علاقهی دوطرفه به همکلاسیهای قدیمی باشد.
اصولا در زبان فارسی از "عشق" معانی ذکرشده اراده نمیشود. دکتر معین در فرهنگ خود میگوید؛ (عشق افلاطونی عشقی است که با گرایش های جنسی همراه نیست. [در زبان فارسی "عشق" دارای تعابیر عرفانی نیز است.] در اصطلاح تصوّف به معبود حقیقی ختم میشود و بنیاد هستی بر مبنای "عشق" بنا نهاده شده و در نتیجه کمال واقعی را در عشق باید جستجو کرد.)
در سرزمین ما چنین فرهنگی از تعبیر "عشق" نافذ و رواست و این در حالی است که در زبان انگلیسی از love چنین تعابیری اراده نمیشود. عشق در زبان فارسی مقدس است اما غربیها آن را گاه جدا از رابطهی جنسی نمیدانند و برای همین است که به فرزند "حرامزاده" میگویند؛ (baby love) یعنی بچهای که از راه رابطهی غیر قانونی پدید آمده است. در مجموع معنای love در اینجا رابطهی جنسی آنهم از نوع حرام و غیرشرعی است.
موردی دیگر؛
ترکیب "برادر ناتنی" را در نظر بگیرید، یعنی؛ برادری که از یک تن نیست. همانطور که میدانید؛ پدر و مادر بهمنظور ایجاد فرزند، در هم میآمیزند و حکم یک "تن" را دارند. حال اگر پسری با خواهر یا برادرش از یک پدر یا یک مادر نباشد، حکم برادر ناتنی را دارد و این ترکیب واقعا منطقی و پرمعناست اما انگلیسیزبانها به "برادر ناتنی" میگویند؛ half brother یعنی؛ "برادر نیمه" که معنای دقیق و عمیقی ندارد. عربها هم به تقلید از آنها از ترکیب "نصف أخ" (برادر نیمه یا نیمبرادر) بهره میبرند که دقیقا مانند ترکیب انگلیسیها معنای عمیق و دقیقی ندارد!
آقای (ناصر پ.پ) که به دروغ و بهغلط فرمودهاند؛ (عرب، با زبان گوهریناش، به سادهگی، (!) از ریشهی «ستر»، که به معنای «پاک کردن از پلیدی» است) چشم باز کنند و ببینند که این زبان گوهرین فارسی است، که دارای واژهی "پالیدن" بهمعنای "خالص کردن از پلیدی" است، نه زبان تازی!
فرهنگ فارسی معین
پالوده
صاف و پاک شده
☆
لغتنامهی دهخدا
پالیده
صافشده و صافکرده. زر پالیده. زر خالص
(برهان قاطع)
☆
ایشان که در متنشان خود از لفظ "پالایش" در معنای "پاستوریزه" بهره بردهاند، به چه دلیل و از کدامین منبع میگویند؛ زبان فارسی در معادلسازی ناتوان است؟
بر فرض مثال در زبان فارسی نتوان معادلی فراهم آورد که در زمینهی معادلسازی دست زبان فارسی کوتاه نیست اما آیا ایشان در اندیشهی زبانهای قومی ایرانزمین بودهاند؟ زبانهای قومی سرمایهی مرز و بوم ماست و بهراحتی میتوان از زبانهای داخلی وامواژه دریافت کرد. زبانهای قومی ما کردی، لری، گیلکی، مازندرانی، ترکی و ... حتا زبان عربی نیز یکی از زبانهای قومی ایران بهشمار میرود اما بهنظر ادیبان بهتر است، دیگر از این زبان وامواژهای دریافت نشود!
فالوده، بهقول دهخدا؛ صورت دیگری است، از واژهی پارسی پالوده اما چون نوعی خوردنی است، از آن صرفنظر میکنیم و تنها به "پالوده" و "پالیده" اکتفا میورزیم!
لغتنامهی دهخدا
پالوده
پاک کرده از غش
(اوبهی)
صاف و پاک شده. صافی. صافیکرده. پاک کرده
(صحاح الفرس)
"پالوده" حتا پرمعناتر و بهتر از "پاستوریزه" است که از اسم لویی پاستور Louis Pasteur الهام گرفته شده است.
گروهی از ادیبان دو واژهی "زُداییده" و "زُدوده" را نیز همراه با "پالشته" بهعنوان مترادف "پاستوریزه" پیشنهاد دادهاند! در گذشتهتر عرض شد؛ مترادف "هموژنیزه" ترکیب "همگنسازی" بهمعنای؛ "یکپارچگی" در نظر گرفته شده و بسیار پرمعناتر از واژهی عربی "متجانس" بهمعنای؛ "همجنسسازی" است! واژگان "پالوده"، "پالیده"، "پالودن"، "پالیدن"، "فالوده" فارسی پهلوی است. (فرهنگ پهلوی مکنزی) 👇👇👇

در ادامه فرمودهاند؛
((استاد ممتاز و(!) مرحوم، دکتر محمد حسین روحانی، که کارشناس نخبهی هر دو زبان فارسی و عربی بود، در شمارهی نخست مجلهی «بینات» مقالهی مستندی درباب نازایی مطلق زبان فارسی (!) و نوزایی دائمی زبان عرب (!) آورده و مینویسد که در عرصههای فنی و تخصصی هم، لغت بیگانه به زبان عرب ورود نمیکند، (!) زیرا در اندک زمان، آن زبان توانا، جایگزین مناسب و فصیح و زیبایی در جای آن خواهد نشاند))
پاسخ؛
در وهلهی اول عرض کنم؛ اگر منظورشان از استادِ ممتاز نامبردهی مذکور است، بنابراین حرف ربط "و" میبایست حذف شود. توضیح بیشتر اینکه؛ استاد ممتاز رتبهای است، در دانشگاه که به استادان حرفهای بخشیده میشود. مانند؛ استاد ابوالحسن نجفی!
ضمن اینکه چنان شخصی که مرقوم فرمودند؛ با لقب استاد ممتاز و دارای مدرک دکترای ادبیات یافت نشد و بر فرض مثال اگر چنین شخص با چنین شاخص در گذشته نیز بوده است، باید گفت؛ با چنین لودگیها و سخنهای خام تنها بیسوادی خود را نمایان ساخته است.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
*
در ادامه؛
نازایی مطلق زبان فارسی؟ نوزایی دائمی زبان عرب؟
فتبارک الله احسن الخالقین
چنانچه ادیبان فارسیشناس دیگر کشورها از قبیل؛ ترکیه، انگلیس، فرانسه، آلمان و حتا ادیبان کشورهای عربیزبان بافتهی ایشان را بخوانند، بیدرنگ متوجه عقدههای درونی و غرضورزی و بیسوادیشان میشوند و بهخام بودن آن پی میبرند!
خوانندگان محترم این جستار بهخوبی میدانند؛ عکس چنین تصوری صادق است. یعنی؛ زبان فارسی زایاست و در برابر آن زبان تازیان نازا و سترون!
ایشان بهتر است، در این زمینه نظر مستشرقین را جویا شوند تا حقیقت را دریابند.
فرمودهاند؛ ((لغت بیگانه به زبان عرب ورود نمیکند))
پاسخ؛
ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
چنین تصور بسیار نادرست است و چنین پدیدهای غیرممکن! کسی نیست، به ایشان بگوید؛ غرضورزیتان بهجای خود، دستکم قبل از نشر چنین مطالب سخیفی کمی جستجو کنند تا آبروی خودشان را بیشتر از این نبرند. یعنی چه؟
به چهدلیل واژگان بیگانه به زبانِ غیر علمی زبان عربی وارد نمیشوند؟ چنین پدیدهای مگر میسر است؟ این کلام نشانهی بیسوادی محض است. ایشان گفتند و زبان عربی تهی از واژگان بیگانه شد. ایشان گفتند و همهی مردم یاوههایشان را کورکورانه پذیرفتند.
مگر میشود، زبانی از دیگر زبان وامواژه دریافت نکند؟ پس تعداد بیشماری از واژگان فارسی در زبان عربی چیست؟ در طول تاریخ عربها، زبان تازیان بهدلیل تصرفی بودن، همواره واژگان بیگانه را به جمع خانوادهی واژگانی خود دعوت کرده و میکند.
این پانعرب شوخچشم این حرفها را از کدام سوراخ بهدست آوردهاند؟
ادبا نیز بدین امر واقفند که زبان عربی کموبیش بهدلیل تصرفی بودن، در معادلسازی واژگانِ علمی عقیم است و بهقول خود حضرتشان راهی جز باروری مصنوعی بهمنظور زایمان ندارد!
چنانچه با چشم بصیرت بنگرند؛ این زبان پر از واژگان علمی بیگانه است:
عربها (microbe) را "الميکروب" میگویند و به "المِيْكروبات" جمع میبندند.
مانند عبارت؛
(اطلاعات دربارهی میکروب) را میگویند؛ (معلومات عن الميکروب)
اگر واژگان بیگانه به زبان عربی وارد نمیشود، پس چرا واژهی انگلیسی (هیدروژن Hydrogen) را بهصورت "هيدروجين" بهلفظ درمیآورند؟ نیمنامبرده نمونههای زیر را چگونه ارزیابی میکنند؟؛
اکسیژن. oxygen الأكسجين (al'uksujin)
تلویزیون. Television التلفاز
باکتری. bacteria بكتيريا
سیگار. Cigarette سيجارة
تازیان حتا "سیگارت" را دقیقا مانند انگلیسی زبانها "سیجارت" میگویند.
اصولا زبانهای موجود در جهان بهدلایلی که در دیگر مطالبم ذکر شده، برخی واژگان، چه ساده و چه ترکیبی را نمیتوانند، معادلسازی کنند. تمام جهان واژهی بینالمللی "فوتبال" را همان "فوتبال" و "هندبال" را همان "هندبال" خطاب میکنند اما عربها بهصورت غیر ضروی خواستهاند، برای آن دو واژه معادلی در نظر بگیرند. از این روی با اینکه زبانشان تصرفی است، نه ترکیبی، مجبور شدهاند، بهصورت مرکب واژهسازی کنند و در این زمینه با ترجمهی لفظبهلفظ (گرتهبرداری) ترکیب (كرة القدم) و (کرة اليد) را بیافرینند.《Handball هندبال. كرة اليد》《football فوتبال. كرة القدم》
ما در زبان فارسی مترادف email پست الکترونی را "رایانامه" در نظر گرفتهایم که از پیوند “رایا” پیشوند نوساخته و “نامه” که مترادف mail است، پدید آمده اما تازیان بهدلیل اینکه زبان گوهرینشان(!) تصرفی است و نه ترکیبی، همانند صاحبان زبان پرتوان فارسی دارای چنین توانی نیستند تا واژهی مناسبی را بهعنوان مترادف معرفی کنند و اجبارا از ترکیب انگلیسیعربی "برید الکترونی" barid 'iiliktiruniun بهره میبرند. البته ما هم از سر بیدقتی کموبیش چنین کردهایم و از آنجا که "تلفن" در اذهان جای افتاده، در گفتارها و نوشتارها بهجای بهرهوری از "موبایل" از ترکیب انگلیسیفارسی "تلفنهمراه" سود میجوییم که البته میتوانستیم، با تلاشی بیشتر از تکواژه یا ترکیبی ناب بهره بریم. ضمنا ما در گذشته "هندزفری" امروزی را بهصورت تکی، "گوشی" میگفتیم، الان هم میتوانیم، از همان واژه بهره بریم و لزومی ندارد، از ترجمهی لفظبهلفظ آن سود جوییم اما جوانان امروزه اشتباها به "تلفنهمراه" میگویند؛ "گوشی"
تنها خواستم، این پیام را افاده کنم؛ جناب (پ.پ) در نمونههای مورد اشارهیشان از روش گزینشی بهره بردهاند و همانطور که اینحقیر منصفانه نظر خود را بیان کردم، ایشان نیز میبایست چنین میکردند. اما در نمونهی زیر بحث، چیز دیگری است؛
در زبان فارسی مترادف واژهی بیگانهی "کامپیوتر Computer" ترکیب موجز "رایانه" است که فارسیزبانان با آمیختن "رای" از مصدر "راستن" به پسوند "انه" این واژهی مرکب را ساختهاند اما تازیان با زبان گوهرینشان مجبور شدهاند در این بخش از تصرفی بودن زبانشان صرف نظر کنند و به قاعدهی ترکیبی روی آورند و از واژهی ترکیبی "الحاسب الإکترونی" و با گرتهبرداری یا ترجمهی لفظبهلفظ "Computer" از "الکمبیوتر" بهره برند!
جناب (پ.پ) در ادامهی مطلب خود فرمودهاند؛
هرچند برای گستردگی و توانايی و خلوص زبان عرب کافی است بگوييم زبان انتخابی خداوند برای بيان قرآن جاويدان است. صاحبان شعار «فارسی شکر است»، که اگر نیت کنند، با آن حلوا هم بپزند، از کاربرد لغت عرب ناگزیرند، با تمام دم و دستگاه «فرهنگستانی» خود بقیهی عمر مرا فرصت دارند، تا به هر ترتیب، برای همین دو واژهی پاستوریزه و هموژنیزه، اگر نه لغت بالغ، بل با توضیح و تفسیر هم که باشد، بدون استفاده از لغت عرب، دو جایگزین مناسب بسازند، که هر کدام از پنج واژه بیشتر نشود و چون این کار نامیسر است، (!) شاید سرانجام خردمندان این سرزمین تسلیم این حرف حساب شوند که هیاهوی تبلیغاتی موجود در باب تواناییهای زبان و قوم فارس، چنان که در قضیهی خلیج فارس شاهد شدیم، از ابزارهای مراکز یهودی، برای تولید تفرقه میان بومیان ایران و مردم منطقه است. این گونه ابزارها، قرنی است روشنفکران و ناسیونالیستهای بیریشه و رضاشاه زادهی ایران را دائما تحریک میکند که با اتکاء به زبان ظاهرا شیرین خود و به پشتیبانی دیوانهای شعری که ۷۰ درصد لغات کاربردی آن، که موجب حلاوت آن اشعار است، بهره برده از بنیان کلام عرب است، خود را از تمام فرهنگهای جهان و به خصوص از فرهنگ مردم عرب برتر بشمارد!!! آیا زمان آن نیست که به خردمندی باز آییم، خود را از تور افتخارات قلابی یهود بافته، که موجب درجا زدن و توقف و عطف نظر به پشت سر و جدال بیسبب با فرهنگ همسایگان و بل جهان است، نجات دهیم و به وحدت ملی و منطقهای بیاندیشیم که دستور کار مبرم روز و روزگار آشوبزدهی دنیای کنونی ماست.
(ناصر. پ.پ)
پاسخ؛
خدا هدایت کند، آدم نادان را اما لعنت کند، نادان مغرض را، چون نادان مغرض تا دست از غرضورزی خود برندارد، هدایت نخواهد شد.
اصولا ایشان که (چه کسی) هستند تا بخواهند و بتوانند، در زبان فارسی به معادلسازی بپردازند؟ چراکه نادانی و بیسوادی خود را بهحساب ضعف زبان فارسی نهادهاند. کسی که نمیداند، زبان فارسی با "وندها" و ترکیب کردن واژگان و ... میتواند، دست به ایجاد واژگان جدید بزند، بیجا میکند، دربارهی معادلسازی به اظهار نظر بپردازد. کسی که سواد ادبی نداشته باشد، قطعا نمیتواند، برای واژگان بیگانه معادل بسازد. ایشان چرا بیسوادی و کندذهنی خود را به گردن زبان پرتوان فارسی میاندازند؟
درگذشتهتر پاسخِ پنجونیم سطر اول داده شده است. فقط همین را عرض کنم؛ به کوری چشم دشمنان اگر خدا بخواهد، فارسیزبانان با شکرِ زبانِ شیرینِ فارسی، حلوای ایشان و امثال ایشان را که هیچ، بلکه شیرینیِ جشنِ جهانی شدن فارسی را نیز خواهند پخت.
《تا کور شود هر آنکه نتواند دید!》
در ادامه عرض کنم؛ باز جای شکرش باقی است، فرمودهاند؛(خلیج فارس) و آنرا دو دستی پیشکش دشمنان پلید ایران نکرده و نفرمودهاند؛ (خلیج ...) که حتا برای بیان اندیشهی خود از قرار دادن نام غیر "فارس" در کنار خلیج "آبکند" ایرانی شرم دارم و اگر چه خدای ناکرده منظورشان این است که نامش میبایست تغییر یابد، در پاسخ به ایشان میگوییم؛ ایشان و امثال ایشان میبایست این آرزو را با خود بهگور ببرند!
ما نه یک وجب از خاک خود را به بیگانگان میدهیم و نه حتا نام آبکند همیشه فارس را تغییر میدهیم!
حال اینکه خدای تبارک و تعالی قرآن را به زبان عربی نازل کرده؛ برای این بوده که زبان مشرکین عربی بوده و خدای خواسته با زبان خودشان با آنان سخن بگوید تا عربها از درک معنای قرآن غافل نباشند. در حقیقت این پیام هشدار بهشمار میرود، نه برتری زبانی و بسیار طبیعی است که قرآن کریم به زبان قوم عرب نازل شود و چنین سنتی در طول تاریخ پیامبری از زمان حضرت آدم تا پیغمبر خاتم استوار بوده است! خدا در قرآن کریم میگوید؛
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ
(سورهی ابراهیم آیهی ۴)
[و ما هیچ پیامبرى را فرو نفرستادیم، مگر اینکه به زبان قوم خود سخن گویند]
منظور جناب (پ.پ) این بوده که کلام قرآن کریم به این دلیل که به زبان عربی بوده، معجزه بهشمار میرود و یا نعوذ بالله خدا فقط با زبان عربی میتوانسته معجزه کند و از این روی زبان عربی را برای وحی خود مناسب دیده تا به کلام خود رونق دهد و این در حالی است که عکس گفتهی ایشان صادق است، یعنی؛ در حقیقت زبان عربی، جلالت و نفوذ خود را از قرآن کریم بهدست آورده و هدف پروردگار متعال تمجید از زبان عربی نبوده است!
«وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا أَعْجَمِیًّا لَّقَالُوا لَوْلَا فُصِّلَتْ آیَاتُهُ أَأَعْجَمِیٌّ وَعَرَبِیٌّ»
(آیهی ۴۴ سورهی فصلت)
[اگر قرآن را به زبان عجم (غیر عربی) فرو میفرستادیم؛ (مشرکین دورهی جاهلیت) میگفتند:
خدایا! چرا آیات آن به روشنی بیان نشده است؟ پیامی به زبان عجم (غیر عرب) و پیامبری از قوم عرب؟]
بنابر همین ملاحظه، خدا قرآن را به زبان عربی فرو فرستاد تا حجت را بر مشرکین مکه تمام کند و در نتیجه، بهانهای به دست آنان ندهد که در قیامت به اعتراض برخیزند و بگویند؛ پیام آسمانی به زبانی جز زبان ما بود!
یک سوال:
اگر زبان مشرکین غیر از زبان عربی بود، آیا خدا پیامبری فرو نمیفرستاد تا آنان را از شرّ بتپرستی و زنده به گور کردن دختران و زناکاری و شرابخواری و بردهفروشی و خوردن گوشت مردار و خرید و فروش زنان برحذر دارد؟
در ادامه فرمودهاند؛
با اتکاء به زبان ظاهرا شیرین خود و به پشتیبانی دیوانهای شعری که ۷۰ درصد لغات کاربردی آن، که موجب حلاوت آن اشعار است، بهره برده از بنیان کلام عرب است، خود را از تمام فرهنگهای جهان و به خصوص از فرهنگ مردم عرب برتر بشمارد!
در پاسخ باید گفت؛
زبان فارسی، زبانی بهظاهر شیرین است؟
خب، این جز نشان بیسوادی و بیفرهنگی چه چیز دیگری را در پی دارد؟
ایشان گمان کردهاند؛ با بیرون ریختن عقدههای درونی خود، اذهان را تحت تاثیر قرار داده و جهانی را شگفتزده خواهند کرد. باور بفرمائید، در تمام عمرم تاکنون چنین هرزهگوییها و اراجیف مضحکی نخوانده و نشنیده بودم.
ایشان چنانچه به غنی بودن و شیرین بودن زبان فارسی واقف نیستند، اندکی نظر مستشرقین و ادیبان حرفهای جهان عرب را جویا شوند و ببینند، آنان دربارهی زبان فارسی چه گفته و چه میگویند و اینکه ناشیانه فرموده؛ ۷۰ درصد واژگان شعری دیوان شاعران عربیاند، باید عرض کنم؛ چنین فرد بیسوادی که حتا از درستنویسی یک عبارت ساده عاجز است، از کدام منبع چنین چیزی را دریافت کرده است؟ با کدام تحقیق بهاین نتیجه رسیده است؟ سالها پیش گروهی (بدون اینکه بدانند، زبان عربی نیز از زبان فارسی وامواژه دریافت کرده و بسیاری از واژگان را که ما گمان میکردیم، از زبان عربی است، در حقیقت فارسیاند و با بیتعمقی آن را عربیزه کردهایم) گفتند؛ ۴۳ درصد از واژگان فارسی عربیاند و بعدها گروهی دیگر یککلاغ را چهلکلاغ کردند و به مبالغه پرداختند و آن را به ۵۰ درصد رساندند و گروهی دیگر همینطور غلو کردند و آن را به ۶۵ درصد و ایشان به ۷۰ درصد رساندهاند. شاید باورتان نشود، گروهی دیگر نیز تعارف را بهطور کل کنار گذاشته و آنرا به ۹۰ درصد نیز رساندهاند. جایی خواندم؛ (۷۰ درصد واژگان زبان فارسی از عربی است، ۴۰ درصد ترکی و ۳۰ درصد انگلیسی و ۳۰ درصد دیگر فرانسوی و ۲۰ درصد دیگر هم زبانهای یونان و ...) است و کسی نبود تا به ایشان بگوید که؛ ای مغرضِ بیسوادِ نادان این آمار که از صد در صد هم گذشت و به ۱۹۰ درصد رسید. بیسوادی و بیفرهنگی هم حد و مرزی دارد.
شاعران عرب در شعر خود از واژگان فارسی بهره برده و میبرند و چنین حرکتی را از محاسن و افتخارات هنر شعری خود میشمارند!
بارها و بارها در دیگر مطالب خود بهتوضیح انگیزهی اینکه؛ زبان فارسی وامواژههایی را از زبان عربی دریافت کرده، پرداختهام!
انگیزهی راهیابی واژگان عربی به زبان فارسی، از اینحقیر👇
http://lalazad.blogfa.com/post/1118
http://lalazad.blogfa.com/post/1119
در مطالب پیشین گفته بودیم؛ یکی از انگیزههای راهیابی واژگان عربی به زبان فارسی حملهی اعراب بود که در نتیجه منجر به زنجیر کشیده شدن ادبیات کشورمان و کسانی که به زبان فارسی بهسخن میپرداختند، گردید! همچنین تحمیل زبان عربی به ایرانیان و فراموش شدن بسیاری از واژگان فارسی و به آتش کشیدن کتابخانهها بهوسیلهی اعراب وحشی بود که در نتیجه به نابود شدن پیشینهی ادبیات فارسی انجامید. از همه مهمتر اینکه ایرانیان اهل منطق، نه با زور شمشیر بلکه با آغوش باز اسلام را پذیرا شدند.
بنابراین ورود اسلام به ایران و نیاز تودهها در بهکارگیری واژگان قرآنی موجب شد تا فارسیزبانان هنگام ترجمهی آیههای کتاب آسمانیِ قرآن از واژگان عربی سود جویند. نتیجه اینکه؛ برخلاف زعم باطل جناب (پ.پ) که اعراب دوران جاهلیت به ایرانیان علم و تمدن آموختند، باید عرض کنم که این ایرانیان بودند که اعراب را با علم، تمدن و معنای باطنی قرآن آشنا ساختند.
بسیاری از واژگان عربی موجود در زبان فارسی دارای مترادف بومی هستند اما فارسیزبانان به سه انگیزه در نوشتارها و گفتارهایشان از واژگان عربی بهره میبرند؛ کاربردشان یا مربوط به مسائل دینی میشود یا بهدلیل کاربرد طولانی واژگان عربی است و یا ناآگاهی از اینکه آن واژگان دارای معادل فارسیاند!
در پایان آرزو میکنم که ایشان بهزودی سر عقل بیایند و هویت خود را هرچه سریعتر بیابند، چراکه در غیر اینصورت در روزگاری دیگر بهخاطر چرندیاتی که بهخورد عدهای سادهلوح ناآگاه داده و به فریب تعداد بیشماری پرداخته، کِرام الکاتبین روزگارش را سیاه خواهند کرد!
☆
حال به جعلیات تاریخی او میپردازیم؛
نیمنامبرده، ناشر جعلیاتی دربارهی تاریخ ایران است، از جمله؛ دوران پیش و پس از حملهی مشرکین تازه بهتوحید رسیدهی اعراب به ایران، همچنین؛ شاهنامهی فردوسی بزرگ و شاعرانی بزرگ چون؛ شخص فردوسی، سعدی و حافظ و ... که همه و همه برخلاف تحقیقات علمی، پژوهشهای تاریخی، رویدادها و واقعیتهای ایرانزمین است.
هخامنشیان را جنایتکار و وحشی معرفی کرده که تحت نفوذ یهودیان به قدرت رسیدهاند. حضرت زرتشت علیه السلام را پیغمبر ندانسته و با آیین زرتشتی با شدت هرچه تمامتر به مخالفت برخاسته و آنرا ساخته و پرداختهی هندیان دانسته است.



دکتر پرویز رجبی تاریخدان، ایرانشناس، منتقد اجتماعی و مترجم برجستهی کشورمان در پاسخ به جناب (ناصر پ.پ) که در یاوهگوییهای خود گفته بود؛ «مورخان مدرکی ندارند تا جواب گفتههای مرا بدهند»، با صراحت کامل گفت:
(او راست میگوید. پاسخ دادن به آدم بیسواد کار مشکلی است) 👆👆👆

روش نقد تحقیقات تاریخی
دربارهی معنای تاریخ تعابیر بسیاری وجود دارند اما آن تعبیری که مربوط به بحث ما میشود، یکی از تعاریف دکتر محمد معین است.
فرهنگ فارسی معین
تاریخ
سرگذشتها و حوادث پیشینیان
دانش تاریخ مجموعهای از رویدادها، روابط میان مردم، تاختتازها به سرزمینهای یکدیگر، شکستها و پیروزیها، میلادها و مرگها، پیشرفتها و پسرفتها، بلایای طبیعی و رویدادهای ناگهانی و ...
پژوهشهای تاریخی گردآوری رویدادهای هماهنگ (یکپارچه و بدون تناقض) زمان پیشین است که از نگارش تاریخنویسان گذشته بهدست میآید. پژوهشگر با تحقیقهای تاریخی و با در کنار هم قرار دادن مدارک و شواهد موجود (کتیبهها، گزارشهای رسـمی، کـتابها و آثـار بهجا مانده از زمان گذشته و ...) میتواند، به مقایسه بپردازد و به درستی یا نادرستی اسناد پی برد و در نتیجه به ارزیابی نهایی رخدادهای ضبط شده، بپردازد.
بههنگام مطالعه رویدادهای تاریخی در ذهن پژوهشگر، مانند تصویری متحرک از جلوی دیدگان میگذرد، تو گویی در آن زمان زندگی کرده است و همین امر موجب میشود تا واقعیتها هر چه بهتر در ذهن شکل گیرد و پژوهشگر دقیقتر و بهتر بتواند، درستی را از نادرستی تمیز دهد.
کاوشگر تاریخی میبایست بیطرفی خود را حفظ کند و به هنگام پژوهش عقربهی میل خود را جز بیطرفی به هیچ سمت و سویی نشانه نرود و با آگاهی کامل از دانش پژوهشی و رویدادهای تاریخی به اظهار نظر بپردازد.
یکی از نکتههایی که محقق میبایست در نظر بگیرد، شرایط گذشته و اکنونی مردمان است که نباید اوضاع گذشته با امروزی سنجیده شود.
مثلا کاوشگری که به مطالعهی زمان داریوششاه و حملهی ناجوانمردانهی اسکندر ملعون میپردازد، نباید شرایط زمان حال را در نظر بگیرد و اینگونه بهاظهار نظر بپردازد؛ (ایرانیان با آن همه ادعا و تجهیزات نظامی از اسکندر شکست خوردند)
یک محقق واقعی میبایست در راستیآزمایی شواهد و اسناد گوناگون غور و غوطه کند. تفاوت یک محقق تاریخی و دانشمندی که میخواهد به تجارب علمی دست یابد، در این است که یک پژوهشگر تاریخی میبایست با مطالعاتی گسترده و دقیق، با رویدادهای زمان گذشتهای روبرو شود که دیگر قابل رویت نیست و اضافه بر آن باید به تحقیقات عمیقتری بپردازد تا دریابد که آیا تاریخنگار در نگارش تاریخ، انصاف، عدالت و امانت در واقعیتگویی را رعایت کرده یا با تعصبها و علاقهها و خصومتهای شخصی و قومی عقربهی تمایل خود را به رویدادهای غیر واقعی معطوف داشته است. در این صورت یک محقق تاریخی بهمنظور نتیجهگیری میبایست از راه دشواری عبور کند تا به حقیقت دست یابد. یعنی اینکه؛ اطلاعات تاریخی را از هر منبع جمع و با یکدیگر قیاس کند تا به اطلاعات جدیدتری دست یابد و هنگام نشر اطلاعات بهدست آمدهاش علاوه بر اینکه میبایست نام منابع را ذکر کند، بلکه میبایست به توجیه دقیق علمی و پژوهشی بپردازد و دلیل نظرهای خود را بیان کند، نه اینکه بهصدور فتوا بپردازد و مثلا بگوید؛ هخامنشیان دستنشاندهی یهودیان است و فردوسی فریب شعوبیه را خورده است و اشعار حافظ جعلی است و سعدی دروغ میگوید و قوم فارسی وجود نداشته و کوروش بد است و از این دسته مهملات بیارزش احمقانه!
این حضرت آقا بدانند؛ در هر زمینهی علمی، فتوا نیز میبایست با توجیه دقیق علمی همراه باشد.
یک نکتهی مهم را که یک محقق تاریخی میبایست سر لوحهی پژوهشهای خود قرار دهد، این است که تاریخنگاران پیشین تنها به بخش کوتاهی از رویدادهای زمان خود اشارت داشتهاند. از این روی پژوهشگرآن تاریخی این زمان باید با همین اطلاعات اندک با تعمق و دقت بیشتری به نتیجهگیری بپردازند.
نکتهی مهمی را که خوانندگان رویدادهای تاریخی میبایست از آن غافل نباشند، این است که هیچ مطلب تاریخی را که بدون اشاره به منبع معتبر نشر یافته، نپذیرند.
هر کس میتواند، خود را پژوهشگر تاریخی قلمداد کند و بدون کوچکترین دانش تاریخی، از روی میل باطنی خود نظرهای گوناگونی ارائه دهد. مثلا میتواند، بگوید؛ در گذشته موجوداتی از سیارهی مریخ آمدند و به روی زمین ساکن شدند و با شدت هرچه تمامتر با کشورهای جهان جنگیدند و ...
حال باید مطالب دروغین بهاصطلاح تاریخی حضرت (پ.پ) را با مفاد فوق تجزیه و تحلیل کرد و دید آیا اینکه میفرمایند؛ ((هخامنشیان قومی جنایتکار و دستنشاندهی یهودیان بودند و آنچنان به کشتار ادامه دادند که تا قرنهای متوالی پیش از بعثت پیامبر اکرم هیچ انسانی در ایران زندگی نمیکرده، همچنین حضرت زرتشت علیه السلام وجود نداشته و اوستا نوشتهی هندیان امروزی است و ایرانیان قبل از اسلام زرتشتی نبودند)) تحقیق تاریخی و علمی است یا خیالپردازی و دروغ محض است!

آثاری از قوم مادها 👆
ایشان از کدام منبع میفرمایند؛ هیچ اثری از قوم مادها بهجا نمانده و از مورخان میخواهم، اشیایی از آن دوران رو کنند که هرگز نمیتوانند؟ از کدام منبع میفرمایند در کتیبهی بیستون نقشی از خداپرستی زرتشتیان موجود نیست و همه ترفند هستند؟

نقش آیین خداپرستی زرتشتیان در کتیبهی بیستون👆
از کجا به این نتیجه رسیدهاند که؛ هخامنشیان قومی خونخواربود))؟ در کدام کتاب تاریخی نوشته شده است؟

میدان فردوسی در ایتالیا 👆
وقتی مستشرقین ایرانشناس از فردوسی بهعنوان یک چهرهی پاک و یک انسان شریف یاد میکنند، آیا ایشان نباید بدانند که آنان با دانش و پژوهش به چنین نتیجهای رسیدهاند؟
فضل الله نکولعل آزاد
کرج. ۲۹ اسفند ۱۳۹۳
www.f-lalazad.blogfa.com
www.lalazad.blogfa.com
بهنام خداوند بخشندهی مهربان
(ن والقلم و ما یسطرون)
سوگند به قلم و آنچه مینویسید
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
☆
نام نیکی گر بماند ز آدمی
به کز او ماند سرای زرنگار
(سعدی شیرازی)
☆
بسم الله الرحمن الرحیم. وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونٞ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرٞ لِّلۡعَٰلَمِينَ
روش نقد زبان و پژوهشهای تاریخی بخش ۱
در ستون نظرهای یک سایت ادبی، مطلبی بیمنطق، غیر علمی و بدون استدلال از فردی معلومالحال بهنام (ناصر پ .پ) بناکنندهی جعلیات خواندم که این خودشیفتهی خودباخته، عالماً و عامداً بر سرزمین پهناور زبان فارسی تاخته، بدون دانشِ ادبی، مغرضانه به فریبِ زودباورانِ سادهلوح پرداخته و با نظرهای فاسد خود گروهی بیسوادِ بیتعمق را از راه راست به بیراهه رهنمون ساخته اما غافل از اینکه تنها خود را در دام رسوایی انداخته است.
در وهلهی اول خواستم، بیاعتنا از کنار مطلبش عبور کنم اما دیدم، مانند آقای (محمدتقی زهتابی) بسیاری از پانعربهای بیسواد را فریفته، اینحقیر نیز به منظور اطلاعرسانی، بر آن شدم، خود را مجاب سازم و به نقد مطلب فاسد ایشان بپردازم!
از روانپریش فرومایهای که زبان فارسی را نازا، ناتوان و بیمایه و فردوسی را مزدور معرفی کرده و همچنین گلستان سعدی را پرنقص و سرودههای این شاعر بزرگ و حافظ شیرازی و دیگر شاعران بزرگ ایران را جعلی شمرده است، غیر از این چه انتظاری میتوان داشت؟
ایشان با ارائهی بافتههای ننگین و ضد ایرانی خود تنها موجب خشنودی تجزیهطلبان و دشمنان ایرانزمین و زبان فارسی و همچنین پانهای تجزیهطلب شدهاند.
حال احتمال دارد، این سوال به ذهن برخی از مخاطبان خطور کند که چرا نام خانوادگی ایشان را تنها با دو حرف "پ" نوشتهام. به باور این حقیر یا باید از کنار برخی مطالب بیتوجه گذشت و یا اگر گوینده از معروفیت خاصی برخوردار نبود و مطلب مغرضانهاش نیاز به پاسخگویی داشت، بهمنظور آگاه کردن فریبخوردگان، بدون ذکر کامل نام نویسنده با شدت هرچه تمامتر به نقد آن پرداخت!
زیرا همیشه بر این باور بوده و هستم؛ آوردن نام نامبارک شخص مغرض موجب شهرهی بیشتر او میشود و همچنین به معرفی مطالب سست دیگران پرداختن، آثار غیر علمی مغرضان را مطرح ساختن و نام نویسندههای فرومایه را بر سر زبانها انداختن، موجب اشتهار بیشتر وی میشود و این بهمنزلهی بها دادن به عملکرد چنین افراد بهشمار میرود.
حال هر کس که مایل است، نگاه عمیقتری به مطالب ایشان بیندازد، میتواند، در گوگل بهجستجو بپردازد!

مطلب ایشان را با هم مرور میکنیم؛
((((تلویزیون ایران یک نظر خواهی خیابانی در موضوع «یارانه» ترتیب داده بود. پرسشگر از عابری سئوال کرد: «شما میدانید یارانه چیست»؟ و هنگامی که پاسخ منفی شنید، گفت: «منظورم سوبسید است». عابر نفس راحتی کشید و گفت: «هان، بله میدانم»
نزدیک هفتاد سال است که «فرهنگستان زبان فارسی»، که در زمرهی دستک و دستساختههایی است، حاصل رسوخ عوامل یهود در دستگاه رضاشاهی، برای جان و هویت دادن زورکی به زبان ناتوان فارسی، عرقریزان تلاش میکند و بخشی از بودجهی فرهنگی ناچیز این مملکت را به خوشنشینانی میبخشد که در این مدت دراز، حتی ۷۰ واژه، یعنی سالی یکی، برای زبان فارسی تراش ندادهاند، تا بگوییم دخل و خرجشان برابر بوده است. انصاف باید داد که در اینباره عذر فرهنگستاننشینان موجه است، زیرا با هیچ ترفندی نمیتوان زبانی را که فاقد ساختار اتیمولوژیک است، به زایمان واداشت.
به یک پاکت چهارگوش شیر نگاه میکردم. در میان کادر یکی از اضلاع آن، با حروف و زبان انگلیسی، نوشته شده بود: «pasteurized & homogenized» و در ضلع دیگر پاکت، در کادری مشابه، همین دو واژه را، با همین تلفظ و فقط با حروف فارسی، که در واقع الفبای عربی است،(!) تکرار کرده بودند: «پاستوریزه و هموژنیزه»! اما در ضلع بعد، که به زبان عرب بود، باز هم در کادری مشابه، آمده بود: «مبستر و متجانس»
حتی در زبان انگلیسی(!) «پاستوریزه» را نمیتوان واژهای با ریشهی زبان لاتین شناخت، زیرا با چسباندن پسوند فعل متعدی (!) به دنبال نام مخترع شیوهی پالایش، یعنی پاستور، لغتی بدون ریشه ساختهاند، اما عرب، با زبان گوهریناش، به سادهگی، (!) از ریشهی «ستر»، که به معنای «پاک کردن از پلیدی» است، (!) و فارسیزبانان از آن مصدر بیهویت «ستردن» (!) را ساختهاند، مشتق زیبای «مبستر» (!) را در جای «پاستوریزه» و از ریشهی «جنس» ، به معنای «اصل هر چیز»، مشتق بسیار توانای «متجانس» را قرار داده است. استاد ممتاز و مرحوم، دکتر محمد حسین روحانی، که کارشناس نخبهی هر دو زبان فارسی و عربی بود، در شمارهی نخست مجلهی «بینات» مقالهی مستندی درباب نازایی مطلق زبان فارسی (!) و نوزایی دائمی زبان عرب (!) آورده و مینویسد که در عرصههای فنی و تخصصی هم، لغت بیگانه به زبان عرب ورود نمیکند، (!) زیرا در اندک زمان، آن زبان توانا، جایگزین مناسب و فصیح و زیبایی در جای آن خواهد نشاند. هرچند برای گستردگی و توانايی و خلوص زبان عرب کافی است بگوييم زبان انتخابی خداوند برای بيان قرآن جاويدان است.
صاحبان شعار «فارسی شکر است»، که اگر نیت کنند، با آن حلوا هم بپزند، از کاربرد لغت عرب ناگزیرند، با تمام دم و دستگاه «فرهنگستانی» خود بقیهی عمر مرا فرصت دارند، تا به هر ترتیب، برای همین دو واژهی پاستوریزه و هموژنیزه، اگر نه لغت بالغ، بل با توضیح و تفسیر هم که باشد، بدون استفاده از لغت عرب، دو جایگزین مناسب بسازند، که هر کدام از پنج واژه بیشتر نشود و چون این کار نامیسر است، (!) شاید سرانجام خردمندان این سرزمین تسلیم این حرف حساب شوند که هیاهوی تبلیغاتی موجود در باب تواناییهای زبان و قوم فارس، چنان که در قضیهی خلیج فارس شاهد شدیم، از ابزارهای مراکز یهودی، برای تولید تفرقه میان بومیان ایران و مردم منطقه است. این گونه ابزارها، قرنی است روشنفکران و ناسیونالیستهای بیریشه و رضاشاه زادهی ایران را دائما تحریک میکند که با اتکاء به زبان ظاهرا شیرین خود و به پشتیبانی دیوانهای شعری که ۷۰ درصد لغات کاربردی آن، که موجب حلاوت آن اشعار است، بهره برده از بنیان کلام عرب است، خود را از تمام فرهنگهای جهان و به خصوص از فرهنگ مردم عرب برتر بشمارد!!! آیا زمان آن نیست که به خردمندی باز آییم، خود را از تور افتخارات قلابی یهود بافته، که موجب درجا زدن و توقف و عطف نظر به پشت سر و جدال بیسبب با فرهنگ همسایگان و بل جهان است، نجات دهیم و به وحدت ملی و منطقهای بیاندیشیم که دستور کار مبرم روز و روزگار آشوبزدهی دنیای کنونی ماست.))))
(ناصر.پ. پ)
پاسخ؛
لعنت الله علی الکاذبین
[آیهی ۶۱ سورهی آلعمران]
مطلبی که از نظرتان گذشت، بسیار مغرضانه، غیرعلمی، بیمنطق و بدون استدلال است. از اینروی کاملا مشخص است که نیمنامبرده، "ناصر پ.پ" بناکنندهی جعلیات است و در زمینهی ادبی دارای هیچگونه ویژگیهای قابل ملاحظهای نیست که بتوان مطالبش را جدی گرفت اما چون موجب فریب خوردن برخی از افراد بیسواد شده است، نمیبایست آن را بدون پاسخ گذاشت. سرتاسر مطالب ایشان تا حدی نادرست است که نقد تمامی آن در حوصلهی این مقاله نیست و تنها به بخش کوچکی از آن اشارت میکنم!
فرمودهاند؛
تلویزیون ایران یک نظر خواهی خیابانی در موضوع «یارانه» ترتیب داده بود. پرسشگر از عابری سئوال کرد: «شما میدانید یارانه چیست»؟ و هنگامی که پاسخ منفی شنید، گفت: «منظورم سوبسید است». عابر نفس راحتی کشید و گفت: «هان، بله میدانم»
☆
پاسخ؛
در ابتدا عرض شود؛ نشانهی پرسش که بعد از "چیست" آمده، میبایست حذف شود، چون اصل جمله نقل قول و خبری است، نه پرسشی، هر چند که در بطن جمله، سوالی طرح شده است.
دیگر اینکه؛ ایشان که بهدانش زبانشناسی احاطه ندارند، چنین میپندارند که واژگان هر زبان، نه ساختهی ذهن بشر بلکه آسمانیاند و از غیب فرود آمدهاند و در نتیجه با زبان بیزبانی میخواهند، این مطلب را افاده کنند؛ واژهی "یارانه" جعلی، بیمعنی و ساخته و پرداختهی فرهنگستان زبان فارسی است و نمیتواند، جای واژهی بیگانهی جا افتادهی مورد بحث ما را بگیرد.
بسیارخب! این اظهار نظری کارشناسی نیست اما این که ممکن است، واژهی تولیدشدهی فرهنگستان به مذاق مردم خوش نیاید و یا بهدلیل کثرت استعمال یا جا افتادن واژهای بیگانه در اذهان، واژهی فارسی پیشنهادی فرهنگستان دارای کاربرد نشود یا بهدیگر عبارت؛ مورد پذیرش جمهور مردم واقع نگردد، بحث دیگری است! اینچنین حوادث بسیار طبیعی است، چراکه نظیر چنین پدیدهای در تمام زبانهای گیتی پهناور نافذ و رواست! اگر ایشان با چشم بصیرت بنگرند، میبینند که اکنون عکس فرمایش ایشان صادق است، یعنی اینکه؛ اینک واژهی "سوبسید" بهگوش مردم نامانوس و لفظ "یارانه" دارای کاربرد فراوان است. ایشان در اظهار نظر مغرضانه و غیر کارشناسانهی شوم و نامبارک خود اندکی عجله بهخرج دادهاند! هدف واقعی ایشان در نظر برخی از علاقمندان به ادبیات فارسی در هالهای از ابهام قرار دارد اما خوانندگان گرامی با خواندن تمامی مطلب نیمنامبرده و دیگر مطالبشان به این نکته پی خواهند برد که این نافرهیخته جز نااهل مغرضی بیش نیست.
در ادامه فرمودهاند؛
نزدیک هفتاد سال است که «فرهنگستان زبان فارسی»، که در زمرهی دستک و دستساختههایی است، حاصل رسوخ عوامل یهود در دستگاه رضاشاهی، برای جان و هویت دادن زورکی به زبان ناتوان فارسی، عرقریزان تلاش میکند و بخشی از بودجهی فرهنگی ناچیز این مملکت را به خوشنشینانی میبخشد که در این مدت دراز، حتی ۷۰ واژه، یعنی سالی یکی، برای زبان فارسی تراش ندادهاند، تا بگوییم دخل و خرجشان برابر بوده است. انصاف باید داد که در اینباره عذر فرهنگستاننشینان موجه است، زیرا با هیچ ترفندی نمیتوان زبانی را که فاقد ساختار اتیمولوژیک است، به زایمان واداشت.
پاسخ؛
فرهنگستان زبان فارسی تا کنون حتا هفتاد واژه هم تراش نداده است؟؟
ایشان اگر چشمهای خود را باز کنند و به مطالعه بپردازند، مشاهده میکنند که فرهنگستان تا کنون به تولید چیزی معادل شست هزار واژه پرداخته است. منتها فرد مغرض با دروغپردازیها چشمها را به روی واقعیت میبندد و آن را انکار میکند. 👇👇👇

در ادامهی پاسخ میبایست عرض کنم؛
هویت دادن زورکی به زبان ناتوان فارسی؟؟؟
(أرجو أن لا يغفر الله للكذاب الجاهل!)
این اراجیف چه معنایی دارد؟ این خزعبلات دارای چه مفهومی است؟
خدا نبخشد، مغرض دروغگوی بیسوادی را که بدون دانش به القای شبهه میپردازد و میخواهد، با مردمفریبی عقاید فاسد خود را به پانهای سادهدل تحمیل کند!!!
ایشان چنانچه میخواهند، بهتوانایی زبان فارسی در واژهسازی پی ببرند، مقالهی پروفسور حسابی و دکتر محمدرضا باطنی را مطالعه فرمایند! 👇
http://lalazad.blogfa.com/post/993/
همچنین نظر ادیبان حرفهای جهان عرب، ترکیه، فرانسه، انگلیس، آلمان، ایتالیا، مصر و همچنین باور مستشرقین شرقی را دربارهی زبان فارسی جویا شوند تا به واقعیت پی ببرند.
زبان فارسی، زبانی ترکیبی است و میتواند، الیماشاءالله واژهسازی کند اما مغزهای منجمد ناتوان نمیتوانند، این تواناییها را در زبان فارسی بیابند و دریابند، از این روی دشواریهای ایشان به مغز ناتوانشان مربوط میشود، نه زبان پرمایهی فارسی!
در سطر پایینتر آیا ایشان نمیدانند که معادل فارسی واژهی بیگانهی (اتیمولوژیک) ترکیب "ریشهشناسی" است که از این واژهی نامانوس بهره بردهاند؟ یا شاید زبان فارسی را در این زمینه ناتوان دیدهاند که بتواند، دارای چنین ترکیب یعنی؛ "ریشهشناسی" باشد؟
واژهسازی با وندها از اینحقیر: 👇
http://lalazad.blogfa.com/post/1019/
ضمنا ایشان از عبارت (زبان فاقد ساختار "اتیمولوژیک) (زبانی که ساختار ریشهشناسی ندارد) خواستهاند، چهمعنایی را اراده کنند؟ این دیگر چه سخن بیمعنایی است؟ پس "بن" فعل در زبان فارسی چیست؟ در آیین دستوری زبان فارسی واژهای که از ریشهی فعل پدید آمده باشد "مشتقّ" نام دارد.
زبان فارسی برخلاف زبان عربی که تصرفی است، زبانی ترکیبی است و چنانچه یک جدول ضرب را در نظر بگیریم، در آن ظاهراً صد عدد موجود است ولی اگر کسی بخواهد، از این اعداد، ارقام بسازد تا بینهایت میتواند، به ساختن رقم اقدام ورزد و این در حالی است که در زبان تصرفی عربی چنین امکانی مشاهده نمیشود.
برای نمونه؛ میتوان از ترکیب واژهی "باد" و فعل امر "بزن" نام "بادبزن" را تولید کرد و یا از سه نام؛ شتر و گاو و پلنگ (شترگاوپلنگ) را که نام "زرافه" است و قس علی هذا
زبان پرتوان فارسی بهمنظور ساختن واژگان نو، ضمن اینکه میتواند، از ریشهی فعل و وندها (پیشوند. میانوند. پسوند) بهره برد؛ میتواند، حتا از نامها و صفتها برای زایش واژگان نو سود جوید.
در زبانهای ترکیبی فرانسوی و آلمانی نیز کموبیش چنین پدیدهای حکمفرماست. حال اگر گروهی مغرض بیسواد به اعتراض برمیخیزند و فریاد جنون آمیزشان گوش فلک را کر میکند که زبان فارسی معادل بسیاری از واژگان بیگانه را ندارد، این دیگر مشکل زبان فارسی نیست بلکه معضل اصلی اذهان تنبل ماست که برای پدید آوردن معادلی مناسب تلاش نمیکند! آیا از نظر ایشان زبانهای فرانسوی و آلمانی که مانند زبان فارسی ترکیبیاند، نازا و سترون هستند؟
به باور مبارکشان زبان تصرفی پرتوان و زبان ترکیبی نازا و سترون است و اضافه بر آن تمامی زبانهای پیشرفته، تصرفی و اشتقاقپذیرند و تنها بهوسیلهی مشتقات میتوان واژهسازی کرد و بهعبارتی بهتر؛ زبان زایا به زبانی میگویند که دارای قاعدهی مشتقسازی باشد.
ایشان که واقعا نمیدانم چه خطابشان کنم، به چه جراتی پا در کفش ادیبان و زبانشناسان کردهاند؟ نیمنامبرده که حتا از نوشتن سادهترین موارد ادبی عاجزند، چطور خود را مجاب کردهاند که اینچنین ناشیانه و مغرضانه به داوری بنشینند و بهصدور حکم بپردازند! حتا حاضر نشدهاند، قبل از دست به قلم شدن با یک نیمهادیب مشاوره کنند تا اینگونه به ژاژگویی تن در ندهند. در طول زندگی خود بارها و بارها تجربه کردهام؛ با آدم بیسواد میتوان کنار آمد و به او چیزی آموخت اما با مغرض بیسواد نه میتوان، کنار آمد و نه میتوان به او چیزی آموخت، چون یکی از شگردهای مغرضان این است که خود را بهخواب زمستانی بزنند، تو گویی کلامی را گوش ناشنوایان ناشنیده است.
حقیقت امر این است که هیچ زبانی بدون عیب و کاملتر از زبان دیگری نیست! هر زبان برای مردمانش قابل فهم است. یعنی در هیچ مرز و بومی کسی با زبان خود مشکل ندارد. در قارههای آفریقا و استرالیا سرزمینهایی موجود است که زبان مردمانشان تنها ۵۰۰ واژه دارد و در تفهیم و تفاهم مشکلی ندارند.
هر زبان دارای کاستیها، عیوب، محدودیتها، امتیازات و امکاناتی است. بنابر این هیچگاه نمیتوان زبانها را با یک دیگر قیاس کرد و زبانی را برتر از دیگر زبان شمرد!
بگذریم! جدا از فرانسویزبانها، انگلیسیزبانها و عربزبانها هم از اسم، مصدر ساخته و میسازند.
دکتر محمد رضا باطنی در مقالهی "زبان فارسی عقیم؟" (که عنوانش حالت سوالی دارد، نه خبری) میگوید؛ ما فارسیزبانها چرا نباید مانند انگلیسیها و فرانسویها از اسم فعل بسازیم! در اولین بند میفرمایند؛
((مهمترین راه و بارورترین روش برای ساختن واژههای علمی، ساختن مصدر تبدیلی یا بهاصطلاح “مصدر جعلی” است. در فارسی نیز مانند انگلیسی، فرانسه، عربی و بسیاری از زبانهای دیگر باید از اسم یا صفت فعل بسازیم تا بتوانیم مشتقات لازم را از آن به دست بیاوریم و گره کار خود را بگشاییم))
امیدوارم جناب (پ.پ) خود را بالاتر از دکتر محمدرضا باطنی فرض نکنند و تاکنون متوجه شده باشند که برخلاف نظرشان زبان عربی نیز از اسم، فعل میسازد. بنابراین نظرشان دربارهی "پاستوریزه" که فرمودهاند؛
(حتی در زبان انگلیسی «پاستوریزه» را نمیتوان واژهای با ریشهی زبان لاتین شناخت، زیرا با چسباندن پسوند فعل متعدی (!) به دنبال نام مخترع شیوهی پالایش، یعنی پاستور، لغتی بدون ریشه ساختهاند)
جز یاوهگویی، اراجیف و خزعبلاتی بیش نیست، چراکه سنجش و قیاس قواعد دستوری زبانها با یکدیگر جز نشان خام بودن و بیسوادی چیز دیگری نیست. کدام افسارگسیختهای گفته؛ تمامی زبانها باید مانند زبان عربی اشتقاقپذیر باشند. این دیگر چه شیوهی ارزیابی است؟
اول اینکه؛ اصل واژهی "پاستوریزه" فرانسوی است و نویسندهی مورد بحث ما به اشتباه آن را انگلیسی فرض کردهاند.
دوم اینکه؛ درست است که "پاستوریزه" از نام "لویی پاستور" گرفته شده است اما در زبان فرانسوی از آن معنای؛ "میکروبزدایی" یا "باکتریزدایی" اراده شده و میشود و مضاف بر آن دیگر زبانها با معانی ارادهشده کار دارند، نه اینکه از اسم اشتقاق یافته یا صفت یا فعل یا ... صاحبان هر زبان به هر طریق که بخواهند، به اسامی و صفات معنا میدهند و حتا در واژگان تحولات معنوی ایجاد میکنند و این ابدا به شخص ایشان مربوط نمیشود. خلاصه که ...
این چه کلامی است که جناب (پ.پ) بر زبان راندهاند؟ زمانیکه فرانسویها از اسم، مصدر بسازند، چنانچه انگلیسیزبانها و فارسیزبانها و عربیزبانها آن را بهکار گیرند، در حقیقت با مصدر روبرو شدهاند، نه اسم! به دیگر زبانها و صاحبانشان چه ارتباطی دارد که فرانسویها مصدر خود را از چه منبعی ساخته و پرداختهاند. از اسم، مصدر ساختن علاوه بر اینکه کار اشتباهی نیست، بلکه موجب اشتقاق یافتن واژگان و پیشرفت زبان میشود. ایشان طبق چه اصولی میفرمایند؛ از اسم، فعل ساختن نادرست است؟ ضمن اینکه؛ صاحبان هر زبان بهتر از جناب (پ.پ) میدانند، زبان خود را چگونه پرورش دهند.
دکتر محمدرضا باطنی در ادامه فرمودهاند؛
((از نظر زبانشناختی، زایایی واژگانی به مبحث اشتقاق یا واژهسازی مربوط میشود. از این پس ”زایایی” بهکار میبریم، بهجای زایایی واژگانی"اشتقاق" یعنی اینکه ما بتوانیم، از اسم یا صفت فعل بسازیم. از فعل اسم یا صفت بسازیم و مانند آن، با اندکی تسامح میتوان گفت؛ "اشتقاق" یعنی؛ گذر از یک مقولهی دستوری به مقولهای دیگر!))
((در انگلیسی از television فعل televise و در فرانسه فعل televiser را ساختهاند.
در عربی هم از آن فعل میسازند و میگویند؛ (تلفز، یتلفز) اما ما در فارسی میگوییم؛ ”از تلویزیون پخش کرد”))
منظور دکتر باطنی این است که ادیبان فارسیزبان باید از اسم مصدر ساختن را مجاز اعلام کنند تا ما هم بتوانیم، اشتقاقهایی از اسم به دست آوریم! البته همانطور که میدانید؛ ادیبان بدین منظور از اسم مصدر ساختن را مجاز نمیدانند که معتقدند؛ در صورت وقوع چنین پدیدهای زبان روز کمکم از زبان گذشتهتر خود فاصله میگیرد و مردم از فهم متون پیشینیان که سرمایهی زبان فارسی است، عاجز میمانند اما دکتر باطنی معتقد است که زبان و اصطلاحات علمی هیچگونه خللی در امر زبان شاعری ایجاد نمیکند!
دکتر محمدرضا باطنی در ادامه فرمودهاند:
((در انگلیسی واژهی telephone را بهصورت فعل هم بهکار میبرند. در فرانسه نیز از آن فعل telephoner را ساختهاند. در عربی هم از آن فعل میسازند و میگویند؛ (تلفن، یتلفن) اما ما در فارسی از فعل مرکب ”تلفن کردن” استفاده میکنیم. در انگلیسی از واژهی philosophy ”فلسفه” فعل Philosophize و در فرانسه از philosophie فعل philosopher را ساختهاند.
در عربی هم از "فلسفه" فعل میسازند و میگویند؛ "تفلسف، یتفلسف"))
حال جناب "پ.پ" پاسخ دهند؛ آیا از نظر ایشان زبانهای فرانسوی و آلمانی که مانند زبان فارسی ترکیبیاند، نازا و سترون هستند؟
ایشان که تنها عقدههای درونی خود را تخلیه کردهاند، به چه جراتی پا در کفش زبانشناسان و ادیبان کرده که چنین نظر ناشیانهای ارائه میدهند؟
کدام زبانشناسی در جهان گفته از اسم، فعل ساختن نشانهی بیهویتی واژگان بهشمار میرود؟ نیمنامبرده که داعیهدار زبانهای بیگانهاند و با سوادی اندک و شیوهای فتواگونه حکم میرانند، چرا نباید بدانند که حتا در زبان عربی از اسم، فعل ساخته میشود؟ حال که حقیقت را دریافتند، خاموش بنشینند، باشد تا دربارهی چیزی که بدان احاطهی علمی ندارند، سخن بر زبان نرانند!
جان کلام اینکه؛ انتهای مطلب سخیفشان جز کلامی بیهوده چیزی دیگر نیست!
سه منبع تغذیهی واژگانی
از دکتر ابوالحسن نجفی 👇
http://karshenasaneadabiatefarsi.blogfa.com/post/34
در ادامه فرمودهاند؛
به یک پاکت چهارگوش شیر نگاه میکردم. در میان کادر یکی از اضلاع آن، با حروف و زبان انگلیسی، نوشته شده بود: «pasteurized & homogenized» و در ضلع دیگر پاکت، در کادری مشابه، همین دو واژه را، با همین تلفظ و فقط با حروف فارسی، که در واقع الفبای عربی است،(!) تکرار کرده بودند: «پاستوریزه و هموژنیزه»! اما در ضلع بعد، که به زبان عرب بود، باز هم در کادری مشابه، آمده بود: «مبستر و متجانس»
حتی در زبان انگلیسی «پاستوریزه» را نمیتوان واژهای با ریشهی زبان لاتین شناخت، زیرا با چسباندن پسوند فعل متعدی (!) به دنبال نام مخترع شیوهی پالایش، یعنی پاستور، لغتی بدون ریشه ساختهاند، اما عرب، با زبان گوهریناش، به سادهگی، (!) از ریشهی «ستر»، که به معنای «پاک کردن از پلیدی» است، (!) و فارسیزبانان از آن مصدر بیهویت «ستردن» (!) را ساختهاند، مشتق زیبای «مبستر» (!) را در جای «پاستوریزه» و از ریشهی «جنس» ، به معنای «اصل هر چیز»، مشتق بسیار توانای «متجانس» را قرار داده است.
پاسخ؛
چو آب میرود این پارسی به قوت طبع
نه مرکبی است که از وی سبق برد تازی
(سعدی شیرازی)
عبارات فوق بهطرزی فجیع، مضحک و نادرست است، تا جاییکه واقعا نمیدانم، نقد بخش ذکرشده را از کجا آغاز کنم!
این که از هر نویسندهای احتمال اشتباه میرود، در آن تردیدی نیست اما در یک مطلب کوتاه ممکن است، از یک نویسندهی حتا دسته سوم یکی دو سه اشتباه سر بزند، نه اینکه طرف داعیهدار باشد و سرتاسر مطلبش نادرست! کسی که در نویسندگی به غرضورزی مبتلا باشد، دچار چنین اشتباهات فاحشی نیز میشود. ایشان ذاتا دشمن زبان فارسیاند. حال چنانچه از ادیبان حرفهای عرب و ترکیه پرسیده شود، زبان فارسی در چه جایگاهی قرار دارد، میگویند، بسیار پرتوان و غنی است.
ایشان بدانند؛ "اشتباه کردن" خطایی است که سهوا انجام میپذیرد اما "غرض ورزیدن" نه اشتباه، بلکه غلط بسیار بزرگتری است که عامدا صورت میپذیرد!
یک نقاد واقعی بههنگام نقد میبایست عقربهی تمایلش را از حرکت بازدارد و جز سوی بیطرفی به هیچ سمت و سویی نشانه نرود!
در پاسخ بهایشان باید گفت؛
در ابتدا عرض کنم که در زبان فارسی "همگن" مترادف "هموژنیزه است. دیگر اینکه؛ عکس گفتهی ایشان صادق است. دبیرهی (خط) عربی از زبان فارسی است، نه اینکه فارسی شیوهی نگارش الفبای خود را از عربی گرفته باشد! همان الفبای فارسی که اول فرمودهاند، درست است. چراکه بهقول دکتر زبانشناس آقای "کوروش صفوی" این دبیره بهصورت قراردادی، عربی خطاب میشود.
تاریخچهی خط و الفبای فارسی از اینحقیر 👇
http://www.lalazad.blogfa.com/post/1020
همچنین؛ خط فارسی یا عربی
از دکتر کوروش صفوی 👇
http://karshenasaneadabiatefarsi.blogfa.com/post/35
ضمنا زبان عربی از گروه سامی است که بهمنظور واژهسازی در تنگنای عجیبی قرار دارد. حلقهی واژهسازی در این نوع زبان بسیار تنگ است، چون واژگان میبایست از ریشههای سهواجی و چهارواجی پدید آیند، از اینروی توان فوقالعاده محدود و بسیار پایینی در امر واژهسازی دارند.
اینکه زبان عربی زبانی بلیغ است، در آن تردیدی نیست اما همانگونه که در دیگر مطالبم ذکر کردهام، تمامی زبانها برای صاحبانشان کامل و رسا هستند و زبان عربی نیز همانند دیگر زبانها هم دارای محاسن است و هم عیوب!
http://lalazad.blogfa.com/post/981
فرمودهاند؛
《با چسباندن پسوند فعل متعدی (!) به دنبال نام مخترع(!) شیوهی پالایش، یعنی پاستور》
جل الخالق!!! عجب اعتماد بهنفس کاذبی!!!
این گندهگوییها چه معنایی دارد؟ کدام فعل متعدی؟
فعل متعدی در زبان فارسی، فعلی است که به مفعول نیاز داشته باشد یا با وجود مفعول، معنایی را افاده کند!
مانند: احمد اتومبیل را آورد
در اینجا آورد فعل متعدی است و معادل انگلیسی آن؛ Ahmed brought the car که در اینجا واژهی انگلیسی brought فعل متعدی است.
یا در این مثال؛
Ahmed wants a Bicycl to go to school
احمد یک دوچرخه نیاز دارد تا به مدرسه برود!
در نمونهی بالا همانگونه که ملاحظه میکنید، want یک فعل متعدی است، چراکه؛ فعل ذکرشده؛ want دارای یک مفعول مستقیم، تحت عنوان؛ a Bicycl است.
نکتهی مهم اینکه؛ نمونهی (ناصر. پ.پ) گزینشی است و ایشان باید نگاه خود را به نمونههای دیگر که تعدادی از آن در پایینتر آمده است، معطوف دارند تا به حقیقت دست یابند.
اینحقیر از دو بعد زبانی؛ "فارسی" و "فرانسوی" به ریشهیابی واژهی بهظاهر عربی (مبستر) میپردازم!
از آنجاکه اصل واژهی "پاستوریزه" فرانسوی است، اول از زبان فرانسوی شروع میکنم:
واژهی فرانسوی "پاستوریزاسیون" بهافتخار خدمات لوئی پاستور Louis Pasteur شیمیدان و میکروبیولوژیست فرانسوی نامگذاری شده است که در pasteurisé نشانهی نسبی مشاهده میشود، نه فعل متعدی! برای نمونه؛ واژهی مکانیزه (Mécanisé) یعنی؛ "مکانیکی" همچنین در زبان انگلیسی، پسوند《ed》در pasteurized که معادل انگلیسی واژهی ذکرشدهی فرانسوی است، بهمعنای؛ کاری است که در گذشته صورت گرفته و حکم نشانهی صفت مرکب مفعولی را دارد! یعنی (پاستوریزه شده)
مانند؛ Produced بهمعنای؛ (تولیدشده) و بدین معناست که محصولی در گذشته تولیدشده و اکنون آمادهی بهرهبرداری است!
صفت مرکب مفعولی
بسیاری از صفتهای زبان انگلیسی از راه افزودن ed به آخر فعلها تولید میشوند!
در زبان انگلیسی "ed" پسوندی است که به انتهای فعل افروده میشود تا «زمان گذشته» یا اسم مفعول» را صورت دهد و برای بیان رویدادی در زمان گذشته بهکار میرود که اکنون به پایان رسیده اما اثرش همچنان بهقوت خود باقی مانده است.
یکنکتهی مهم اینکه؛ اصولا معادلسازی برای واژگان بینالمللی ضروری و اصولا گاه میسر نیست. برای نمونه اصطلاحات جراحی در جهان بینالمللیاند. برای واژگان و اصطلاحات بینالمللی معادل ساختن مانند آب در هاون کوبیدن است.
کشورهای پیشرفتهی زیر برای واژهی فرانسوی (پاستوریزه) نتوانستهاند، معادلی مناسب در نظر بگیرند: 👇👇👇
فرانسوی pasteurisé
انگلیسی pasteurized
آلبانیایی e pasterizuar
آلمانی pasteurisiert
اسپانیایی pasteurizado
اسپرانتو pasteŭrizita
ایرلندی paistéartha
اسلواکی pasterizované
پرتغالی pasteurizado
لهستانی pasteryzowane
رومانیایی pasteurizat
سوئدی pastöriserad
حال نویسندهی مذکور پاسخ دهند، چرا نگاهشان را بهسوی زبان کشورهای ذکرشده، معطوف نداشتهاند تا ببینند، همهی جهان واژهی مورد نظر خود را از ریشهی واژهی فرانسوی "پاستوریزه" ساختهاند؟
تمامی زبانهای جهان واژهی مورد بحث را چیزی شبیه به همان واژهی فرانسوی بهلفظ درمیآورند اما این نویسندهی بهظاهر محترم، فقط مغرضانه و ناشیانه زبان فارسی را مورد حمله قرار دادهاند!
یک سوال از ایشان؛
زبانهای جهان برای واژهی بینالمللی "اتم" چه معادل مناسبی را میتوانند، در نظر بگیرند؟ ایشان به معنای "اتم" در تمامی زبانها مراجعه کنند و ببینند که همهی زبانها "اتم" را همان "اتم" خطاب میکنند.
فرانسوی Atome
انگلیسی Atom
آلمانی Atom
اسپانیایی Átomo
ایرلندی Adamh از ریشهی اتم
ایتالیایی Atomo
رومانیایی Atom
فارسی (ذرّه. در قدیم) (اتم. در این زمان atom)
و ...
اما عربها با الهام از یک شاعر ایرانی به "اتم" میگویند؛ "ذرة"

دلِ هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
(هاتف اصفهانی)
و منطور هاتف اصفهانی از "ذره" همان "اتم" امروزی است و ما هم میتوانستیم، از ابتدا در گفتارها و نوشتارها چنین بگوییم اما واقعا نیازی نبوده و نیست، چون واژهای بینالمللی است و فقط خواستم بگویم؛ طبق معمول این مترادفسازی از ابتکارهای ایرانیان بوده است. عربها خود بهتر میدانند، تا چه حد مدیون ایرانیاناند و زبانشان بهوسیلهی فارسیزبانان ایرانی رونق گرفته است. تدوین قواعد دستوریشان را ایرانیان نوشتهاند و ....
بگذریم! در همهی جهان بیشتر واژگان علمی، بینالمللی بهشمار میروند و با تغییر اندکی در گویش، به لفظ درمیآیند! واژهی "استریلیزه" یا به قول دکتر معین؛ "سترونساز" در سراسر گیتی بههمین نام بهلفظ درمیآید:
فرانسوی Stérilisé
انگلیسی Sterilized
آلمانی Sterilisiert
آلبانیایی Sterilizuar
اسپانیایی Esterilizado
ایتالیایی Sterilizzato
و...
حال اگر فارسیزبانها از دیگر زبانها وامواژهای دریافت کنند، دشمنان زبان فارسی لب به اعتراض گشوده و در بوق و کرنا میکنند که؛ چرا زبان فارسی از دیگر زبانها وامواژه دریافت کرده است؟
اینکه فرمودهاند؛ (عرب، از ریشهی «ستر»، که به معنای «پاک کردن از پلیدی» است، مشتق زیبای «مبستر» را در جای «پاستوریزه» قرار دادهاند) حرفی بسیار نامربوط است و بهعبارتی برتر یاوهای بیش نیست.
اول اینکه؛ "ستر" (بهفتح یا کسر سین) بهمعنای "پاک کردن از پلیدی" نیست، بلکه (بهفتح سین و سکون تاء) در زبان عربی و فارسی بهمعنای "پوشیدن" و "پوشاندن" و "سِتْر" (بهکسر سین و سکون تاء) بهمعنای "پرده"، "حجاب" و "پوشش" است.
لغتنامهی دهخدا
سِتر
پرده
(منتهیالارب) (دهار)
پرده و حجاب و نقاب
(ناظم الاطباء)
☆
لغتنامهی دهخدا
سَتر
پوشیدن
(منتهیالارب) (تاج المصادر بیهقی)
پوشیدن چیزی را
(اقرب الموارد)
چنانچه مخاطبین محترم معنای واژگان بالا را ملاحظه کنند، درمییابند، بهاصطلاح استدلال جناب (پ.پ) جز یاوهسرایی چیزی دیگر نیست.
معلوم نیست، نیمنامبرده این بافتههای بیپایه و اساس و فاسد را از کدام گندآب و لجنزاری بیرون کشیده است!
دوم اینکه؛ در حقیقت واژهی "مبستر" میتواند، یا از ریشهی "بستره"ی فارسی باشد (که معنای آن در پایینتر آمده) و یا از ریشهی (پاستوریزه)ی فرانسوی اما آنچه که شنیدنش خالی از لطف نیست، این است که واژهی "مبستر" برخلاف نظر جناب (پ.پ) ابدا از بُن واژهی عربی بهشمار نمیرود و صد در صد فارسی است. اگر فرض کنیم که "مبستر" از ریشهی "پاستوریزه" است، میتوان گفت؛ عربها چون در واجها و در نتیجه حروفشان "پ" ندارند، آن را به "ب" بدل کردهاند! البته آنان حتا چنین کاری را در مورد واژگان فارسی نیز انجام دادهاند. مانند واژهی فارسی "پادزهر" که عربها بهدلیل ذکرشده، آن را با تبدیلِ "پ" به "ب" ساخته و پرداختهاند و چون زبانشان تصرفی است، و نه ترکیبی دال را حذف کرده تا از ترکیبی ماندن واژهی معرب "بازهر" جلوگیری و به راحتی معرب شود. در گذشتهتر بدینگونهها هم مورد استفاده قرار گرفته است؛ (بادزهر. بادزار) در واژهی "مبستر" نیز میتوان با افزودن "م" به اول واژه، از "بستره"ی فارسی مشتقی پدید آورد و با تبدیل "پ" در "پاستوریزد" به "ب" و چند حذف دیگر واژهی مذکور را شکل داد. در حقیقت "بِستُره"ای که در زبان عرب کاربرد دارد، (بِستُرة bestora پاستوریزاسیون) یا همان "بِستُره"ی زبان فارسی بهمعنای؛ "پاک کردن" است (که البته عربها معنای "تصفیه کردن" را هم از آن اراده میکنند)
راه دور نمیرویم، "بستره" برگرفته از واژهی فرانسوی "پاستور" نیست و با توجه به پیشینهی وامگیری زبان عربی از فارسی صد در صد عربزبانها طبق معمول از زبان غنی فارسی وامواژه دریافت کردهاند، چراکه کاربرد "بستره" در زبان عربی دقیقا مانند "بستره"ی زبان فارسی است و چقدر به زبان فارسی ظلم شده است که بسیاری از افراد افسارگسیختهی تهیمغز نادان اینها را نادیده میگیرند و در تعداد وامواژههای زبان عربی مبالغه میکنند.
بسیاری از واژگان فارسی معرب شدهاند اما ما فارسیزبانان ناآگاهانه آنها را با افتخار دو دستی بهعربها پیشکش کردهایم. چه بسا ممکن است، تولید واژهی "مبستر" نیز کار فارسیزبانان و یا عربزبانان همین مرز و بوم باشد که بهاحتمال قریب به یقین همینطور است. اظهر من الشمس است که قواعد زبان عربی را فارسیزبانان تدوین کرده و فرهنگنویسان کهن، بسیاری از واژگان فارسی مانند واژهی "عشق" را عربی معرفی نموده و برایش ریشهی جعلی تراشیدند و گمان کردند، کاری خداپسندانه انجام داده و در نتیجه یک درجه به درگاه باریتعالی نزدیکتر شدهاند.
همانطور که میدانید، از لحاظ دانش زبانشناسی فرهنگ و تمدن در ساخت و پرداخت یک زبان تاثیر بهسزایی دارد اما آیا تاکنون کسی با خود اندیشیده است که عربهای بیفرهنگ و تمدن این همه واژه را از کجا یافتهاند؟ آنان حتا شهرنشین نبودهاند تا بدانند "میدان" چیست. به ایران آمدند و در نتیجه همین واژه را هم از زبان فارسی گرفتند و در معنایش دگرگونی پدید آوردند و آنرا به "میادین" جمع بستند!
میدان با ریشهی فارسی از اینحقیر 👇
http://f-lalazad.blogfa.com/post/214
لغتنامهی دهخدا
بِستُرَه کردن
تراشیدن با اُستُره: شیخ گفت این ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک بستره کن
(تذکرةالاولیاء عطار)
بنابراین از گفتهی علامت دهخدا چنین برمیآید که "بِستُره" از ریشهی فارسی "اُستُره" است! که در پایینتر در ادامهی معرفی "استره" معادل یا مترادف عربی آن یعنی (موسی) را از فرهنگ برهان قاطع آورده است. پس مشخص شد؛ واژهی "استره" فارسی است و "بستره" اشتقاقی از آن است و "مبستر"ی که در زبان عربی کاربرد دارد، از ریشهی "اُستُره"ی فارسی است! حال ممکن است، این سوال بهذهن عدهای خطور کند که پاک کردن و بستره کردن موی سر چه ارتباطی به پاک کردن و پاستوریزه کردن دارد!
دو پاسخ را میتوان در نظر گرفت.
اول اینکه؛ آن چه که مهم است این است که "بسترهای" که عربها با آن "مبستر" را ساختهاند، در گذشتهتر در فارسی کاربرد داشته و بهضرس قاطع پهلوی فارسی است و این بدان معناست که واژهی ذکر شده، دارای ریشهی فارسی است.
دوم اینکه "پاستوریزه" فناوری بدون پیشینه و نسبت به "استره" و "بستره" واژهای جدیدتر است، بنابراین بسیار طبیعی است که در تمام جهان مترادف دقیقی برای آن موجود نباشد که در صورت چنین پدیدهای صاحبان زبان مجبورند، از نزدیکترین معنا برای معادلسازی بهره برند، حال از زبان بومیشان باشد یا بیگانه!
☆
در هر صورت عربها با استفاده از واژهی زبان گوهرین فارسی چنین عباراتی را بهکار میبرند:
(بسترة العسل هل تعلم ماذا تعني بسترة العسل وكيف تتم وماهي اضرارها تصفیه کردن عسل آیا میدانید منظور از تصفیه کردن کردن عسل چیست و چگونه انجام میشود و چه مضراتی دارد؟)
همچنین (بسترة الحليب) را بهمعنای؛ (پاستوریزه کردن شیر) بهکار میبرند!
آلبانیها بهضرورت زبانشان قبل از واژهی فرانسوی "پاستوریزه" 《e》افزودهاند و آنرا بهصورت e pasterizuar درآوردهاند. حال اگر فرض را بر این بگذاریم؛ عربها "مبستر" را از واژهی "پاستوریزه" گرفتهاند؛ باید گفت؛ آنها نیز بهضرورت بیان و تلفظشان چیزی شبیه بهکار آلبانیها را انجام دادهاند و با افزودن "م" در ابتدای واژهی فرانسوی "پاستوریزه" دست به خلق واژهای زده و از اسم، فعلی ساختهاند، بهنام؛ "مبستر"
در اینصورت از نظر جناب "پ.پ" عربها که باید به خطایی بزرگتر و بسیار بدتر از عذر فرانسویها روی آورده باشند!
سوم اینکه؛ "مبستر" از ریشهی "ستر" نیست و میتواند، یا از ریشهی واژهی انگلیسی pasteurized باشد و یا از بن واژهی صد در صد فارسی "بستره" که فارسی بودنش راحتتر قابل اثبات است، چون عربها در گفتار و نوشتارشان از واژهی فارسی "بستره" بهمعنای پاک کردن و تصفیه کردن نیز بهره بردهاند که در پایینتر بدان اشارت شده است!
چهارم اینکه؛ فارسیزبانان از "ستر" مصدر «ستردن» 《پهلوی》 را نساختهاند! چراکه؛ اصولا "ستر" و مصدر «ستردن» هیچگونه خویشاوندی و نسبتی با یکدیگر ندارند. جناب (پ.پ) که دارای سواد ادبی نیستند، ندانستهاند که "ستر" به فتح و کسر بر "س" بهلفظ درمیآید و با سکون "ت" اما در "ستُردن" setordan با ضمهی "ت"

سطرهای یک تا چهار واژگان دورهی پهلوی باستانی (استره) و (ستردن) آمده است.
توضیح اینکه مردم آن زمان پایان برخی واژگان را "گاف" تلفظ میکردند و همچنین امروزه همزهی اول برخی از واژگان در تلفظ حذف شده است. (استرگ= استره) و (استردن= ستردن) و امروزه بهجای آن از "های ناملغوظ" بهره میبریم.
نمیدانم چرا کسی نیست، بیاید و با پشت دست خود محکم بر دهان این نویسندهی مغرض ضد زبان فارسی بزند و به او بگوید؛ آدمی میبایست دربارهی چیزی که از دانش آن بیاطلاع است، سکوت اختیار کند!
ضمنا واژگان فارسی بیهویت نیستند، چراکه بیهویت کسی است که بدون داشتن کوچکترین سوادی به گذشتگان خود اهانت میورزد!
لغتنامهی دهخدا
ستردن
از: (ستر+ دن، پسوند مصدری)
محو
(تاجالمصادر بیهقی)
محو کردن. نابود کردن. زدودن
(ناظمالاطباء)
☆
فرهنگ فارسی معین
ستردن
تراشیدن. پاک کردن. محو کردن
☆

مصدر "ستُردن" بهمعنای؛ "محو کردن" برگرفته از واژهی《اُستُره》است!
لغتنامهی دهخدا
اُستُره
آلتی است که بدان سر تراشند (تمیزی سر و محو مو) و بهعربی "موسی" گویند!
(برهان قاطع)
چون موی سر را بدان بسترند یعنی پاک و محو سازند، به این اسم موسوم است
(انجمن آرا)
مخفف آن: ستره
هرچه داشت پاک بستدند، پس پوستش بکشیدند و چون استرهی حجام بر آن رسید، گذشته شد
(تاریخ بیهقی چاپ ادیب صفحهی ۶۰۲)
تهران. فروردین ۱۳۹۲
فضلالله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.f-lalazad.blogfa.com
www.faznekooazad.blogfa.com
ادامهی مطلب 👇👇
پارادوکس، حسآمیزی
نوشتهی: فضلالله نکولعل آزاد
داعیهداری که خود را شاعر و در علم عروض سرآمد میداند، با کمک دیگران کتابی دربارهی دانش عروضی نگاشته و نظمهای سستی نیز سروده است و در جنگ شعری که خود فراهم آورده، تعدادی از آن سرودههای مضحک را میان اشعار دیگر شعرای معاصر پنهان کرده که این بیت نظر مرا به خود جلب کرد:
دریا و کوه و صخرهی سنگی و موج آب
خورشید و شام و آتش و آب و کم و زیاد
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ از بیت فوق، معنایی اراده نمیشود. بیتی مستقل که نه وابسته به ابیات پیشین بود و نه توضیحی دربارهی آن در ابیات بعد به چشم میخورد!
هنگامی که از شاعر (!) محترم پرسیده شد که این اسامی به چه منظور در این بیت بیمعنای ابتر مورد استفاده قرار گرفته است؛ در پاسخ گفت: پارادوکس! معنایی در بیت، موجود نیست اما از لحاظ پارادوکسی، حائز اهمیت است (!) (؟)
حال اگر دقیق و عمیق به کلام مذکور بیندیشیم، ملاحظه خواهیم کرد که حتی مرغ پخته نیز از چنین پاسخی از خنده رودهبر خواهد شد. اصولاً پاسخ ایشان چه معنایی در پی دارد؟
اولا ً؛ هیچ یک از اسامی مذکور، پارادوکس نیستند بلکه برخی از اسامی متناقض و برخی دیگر از بعدی خاص در تناقضاند. میان پارادوکس و کلمات متناقص، توفیر فراوانی است. [پارادوکس] که این حقیر، در دههی هفتاد، در بخش ادبی یکی از روزنامهها و در دههی هشتاد، در ماهنامهی ادبی حافظ، معادل فارسی آن را «بیان متناقضنما» پیشنهاد دادم [کلمهی مرکبی است که از دو کلمهی متناقض که غالباً با نشانهی کسره یا حرف "ی" و یا حرف ساکن به یکدیگر متصل شدهاند؛ تشکیل میگردد. مانند: گدای میلیونر، دولت فقر، غمآباد]
در نمونهی اول؛ شنونده یا خواننده به فوریت درمییابد، منظور ثروتمندی است که خود را به گدایی زده است. پس هر کلمهی مرکب پارادوکس خود به تنهایی یک یا چند جمله است. حافظ شیراز میگوید: (از خدا شادی این غم به دعا خواستهام) در این مصرع؛ (شادیِ غم) تصویر پارادوکسی است. پارادوکس به معنای اعم؛ واژهی مرکبی است که هر دو کلمه از حیث معنا یکدیگر را نقض میکنند و از برآیند آندو، معنای ثالثی اراده و موجب رونق سخن میشود و در اختصار کلام مؤثر واقع میگردد امّا کلمات متناقض با (و) از یکدیگر مجزا میشوند. مانند: شب و روز، خوب و بد، زشت و زیبا.
ثانیاً؛ این کلمات نیست که به زیبایی شعر میافزاید، بلکه الفاظ، زیبایی خود را از احساسات و اندیشهها کسب میکند.
این قابل پذیرش است؛ که پارادوکس موجب رونق سخن میشود اما این منوط به آن است که در راستای بیان احساسات و اندیشهی آدمی گام بردارد. برای مثال؛ واژهی «عشق» زیباست و شخص را به یاد لطافت و مهربانی میاندازد و خود در قطعهای گفتهام: (واژهی عشق به هر نام و زبانی زیباست) اما اگر در شعری به طور مداوم واژهی «عشق» تکرار شود؛ عشق، عشق، عشق، عشق! آیا احساسی در دل آدمی برمیانگیزد؟ آیا راه به جایی برده خواهد شد؟
آرایههای ادبی، تمثیل، استعارات، تشبیهات، معانی و بیان و واژگان زیبا، زمانی زیبایی کلام را دوچندان میکند و در جان و دل مخاطب مؤثر واقع میشود که به بیان اندیشه و احساس گوینده یا نویسنده کمک شایان توجهی کند و پیامی به مخاطب ابلاغ نماید اما امروزه مشخص نیست که چرا هرکه میخواهد شعری بسراید؛ خود را ملزم میکند که حتماً از آرایههای ادبی پارادوکس و تعبیر حسآمیزی بهره برد، درحالی که چنین التزامی ابداً واجب نیست!] که انشاءالله در آیندهای نه چندان دور دربارهی این مورد که امروزه به یک بیماری واگیردار بدل شده است، بحث خواهیم کرد.
[آرایههای ادبی حسآمیزی؛ غالباً کلمات مرکبی هستند که هر دو واژه از لحاظ حسی با یکدیگر متفاوتند و برآیند پیوند آن دو واژه، به زیبایی کلام میافزاید و گاه از این آرایه به میزان چند جمله معنا اراده میشود و از ویژگیهای آن این است که به تصویرسازی در ذهن کمک میکند و غالباً صفت و موصوفند!
مانند: فریاد سرخ، سخن شیرین، صدای گرم]
در نمونهی اول «فریاد» از مقولهی شنیدنی است اما «رنگ سرخ» امری دیدنی است.
در نمونهی دوم؛ سخن موردی شنیدنی و شیرین یک امر چشیدنی است که به حس چشایی مربوط میشود.
در نمونهی سوم؛ صدا شنیدنی است و با حس شنوایی سروکار دارد و گرم مربوط به حس لامسه میشود.
جان کلام این که؛
آرایههای حسآمیزی و پارادوکس موجب تخفیف کلمات در گفتار و سبب تداعی و فضاسازی در ذهن آدمی میگردد.
برای نمونه اگر بگوییم: «فضای تلخ گورستان» این تصویر بلافاصله در ذهن آدمی تداعی میشود که عدهای زن و مرد سیاهپوش گریان و فریادکنان در مرگ عزیز خویش به سوگواری نشستهاند و بر سر خود خاک میریزند و ...
حافظ شیرازی میگوید:
(لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک)
در این بیت؛ «لفظ شیرین» همان ترکیب حسآمیزی «سخن شیرین» است. بیدل دهلوی میگوید:
(گر به این گرمی است، آه شعلهزای عندلیب/شمع روشن میتوان کرد از صدای عندلیب)
این همان تعبیر صدای گرم است. یعنی: اگر آه بلبل تا این حد گرم است، بنابر این از صدای بلبل که گرمتر از آهش است، شمع میتوان روشن کرد.
بیدل دهلوی در بیتی تصاویر پارادوکسی را به قلمرو حسآمیزی ورود داده و ترکیب جدیدی خلق کرده است. یعنی: دو کلمه را که از لحاظ حسی با یکدیگر متفاوتند، به حریم دو واژه که از حیث معنا در تناقضاند، راه داده است. (آثار تیرگی همه روشن شنیدهاند) و: (رسانیدم به گوش آینه فریاد خاموشی)
در مصرع اول؛ آثار تیرگی که همان نشانههای تاریکی است به صورت شفاف و روشن (که روشن با تیرگی در تناقض است) شنیده شده و نه دیده شده که شنیدن آثار تیرگی به صورت روشن، ترکیب آرایهی حسآمیزی با پارادوکس است. بیدل استادانه (واضح بودن یا شفاف بودن) را با لفظ (روشن) ذکر کرده که هم با "آثار تیرگی" در تناقض باشد و مربوط به حس بینایی شود و هم معنای "واضح بودن" را افاده کند تا به وسیلهی "شنیدن"، مربوط به "حس شنوایی" گردد. یعنی لفظ «روشن» رابط یا واسطهی ترکیب دو آرایهی "حسآمیزی" با "پارادوکس" است که نوعی "ایهام" و یکی از هنرهای پرظرافت بیدل محسوب میشود.
در مصرع دوم؛
رساندن "فریاد خاموشی" به گوش "آینه" از همان مقوله است که «فریاد خاموشی» پارادوکس و «گوش آینه ترکیب حسآمیزی است. زیرا «آینه» در شعر وسیلهی "نگریستن" است و با حس بینایی سروکار دارد. یعنی آینه مینگرد و تصاویر را انعکاس میدهد.
در یکی از مطالب آموزشی خواندم؛
["بر دوش زمانه لحظه ها سنگین بود"
سنگین بودن که مربوط به احساس وزن است به لحظهها نسبت داده شده است]
پاسخ؛
احساس وزن؟ ببینید، در مثال مذکور آرایهی استعارهی مکنیه بهکار رفته که در واقع گونهای جاندارانگاری است. یعنی؛ "زمانه" تشبیه به انسانی شده که طبعاً دارای دوش "شانه" است اما آرایهی "حسآمیزی" امتزاج دو حس متفاوت است.
برای نمونه، شاعری میگوید:
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
دو حس "شنوایی" و "بویایی" را در هم آمیخته است اما جان کلام اینکه؛ در نمونهی مذکور چنین پدیدهای مشاهده نمیشود.
توضیح بیشتر اینکه آرایههای ادبی و معانی و بیان و ... به خودی خود فاقد هر گونه اعتبار میباشند و در صورتی ارزشمندند که در خدمت بیان احساس و اندیشه باشند. امید است که این مهم فراموش نشود. برای اطلاعات بیشتر دربارهی این دو آرایه به مجموعه مقالات نویسنده در ماهنامهی حافظ یا سیستم اطلاعرسانی اینترنت رجوع فرمائید.
تهران ١٣٩٣
فضل الله نكولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
[بخش عمدهی مقالهی فوق در دههی هشتاد در ماهنامهی ادبی حافظ و بخش ادبی روزنامهی کار و کارگر بهچاپ رسیده است
آیا کنایهی خواب زن چپ است درست است؟ یا ...
خواب زن کمتر ز خواب مرد دان
از پی نقصان عقل و ضعف جان
(مولوی)

در یکی از سایتهای اینترنتی مطلبی خواندم که آه از نهادم برآمد و به حال برخی از کمتعمقان تاسف خوردم که چرا بدون توجیه علمی دقیق و آوردن شاهدمثال از بزرگان، از روی "ظن و گمان باطل" خود مطلبی سست، بیپایه و دروغین نشر میدهند و جالبتر اینکه خودشان زودتر از هرکس آنرا باور میکنند!
در مطلب پرغلط محاورهای و دور از فصاحت و بلاغت یکی از اینگونه افراد (بدون کوچکترین تحریفی جز اصلاح فاصلهی واژگان و اشتباهات تایپی) چنین آمده است:
((خواب زن چپه تحریفی از اصطلاح خواب ظن چپه است
"ظن" یعنی توهم، گمان بردن و شک کردن و "خواب ظن" هم خوابیه که برمبنای توهم و شک و گمان شکل گرفته، در واقع وقتی چیزی ذهن مارو بخودش مشغول کرده باشه، وقتی در طول روز با موضوعی زیاد سر و کار داشته باشیم، وقتی موضوع حل نشدهای داشته باشیم یا مواردی شبیه به این، همهی اینها ناخودآگاه ما بخشی رو به خودش اختصاص میده که تو خواب و رویاهای ما خودش رو نشون میده و به این خوابها " خواب ظن" میگن که معمولا بیاعتباره و قابل اعتماد نیست.
واقعیت این است که مردم بدون آگاهی از نگارش ظن (به اشتباه زن) و جهل از معنی و واقعیت اون، این جمله رو تکرار میکنند))
*
پاسخ؛
اولا؛ سرودهی مولوی، که در ابتدای مطلب آمده نشانهدهندهی آن است که کنایهی《خواب زن چپ است》درست است!
ثانیا اگر بهقول گوینده "خواب ظن" معمولا و یا بعضی وقتها بیاعتبار و غیرقابل اعتماد است، پس (چپ بودن آن) نمیتواند، درست باشد، چون دائمی نیست و به قول گوینده گاهی هم درست از آب درمیآید!
ثالثا؛ چطور ایشان معنای (خواب ظن) را دریافتهاند؛ در حالیکه تاکنون کسی بهآن اشارتی نداشته است؟
*☆
کسی دیگر با عباراتی ادبی گفته است:
((اتفاقا اصلا خواب زن چپ نیست بلکه این عبارت تحریفی است، از واقعیتِ "خواب ظن چپه" به نظر میرسد، این اصطلاح یکی دیگر از دستاوردهای نظام مردسالارانه باشد. جایگزین کردن زن به جای ظن، بهعلت همآوایی این دو واژه، ممکن است به دلیل تقلیل جایگاه زن در جامعهی مردسالارانهی گذشته بوده باشد. در روایات آمده است...))
*☆
پاسخ؛
با این حساب هر کنایه و مثل و عبارات معروف را با کلمات شبیه به هم میتوان به طرز دلخواه و تنها از روی ظن و گمان تغییر داد!
این دلیل نمیشود، هر کنایه و مثل ولو توهین به شخص یا اشخاصی باشد و یا از روی ناآگاهی و عدم درک درست و ظن اشتباه کسی مغایر با ارزشهای انسانی شمرده شود، کسی مجاز باشد، به سلیقهی شخصی خود آن را تحریف کند!
اصولاً گیریم؛ مثلی، معنایی بد و ناپسند دارد و بیحرمتی به شخص یا چیزی بهشمار رود اما باید دانست هرچند که این نوع کنایهها و مثلها و عبارات، ناپسند و قبیح است، میان مردم ساری و جاری است و کاربردی فراوان دارد و دلیل نمیشود که کسی بخواهد، آن را به سلیقهی خود تغییر دهد. مثلاً؛ مَثَل؛ (نه قم خوبه، نه کاشون، لعنت به هر دوتاشون) مثل خوبی نیست، چرا که در آن به مردم دو شهر توهین میشود اما همین مَثَل میان گروهی کاربرد دارد و کسی نمیتواند، بگوید؛ این مَثَل جعلی است و اصل آن این بوده: (هم قم خوبه، هم کاشون، رحمت به هر دوتاشون) که البته قطعا مردم هر دو شهر انسانهایی شریف و قابل احترامند!
*☆
دیگر سایت بهاصطلاح اهل دانش با بیاحترامی هرچه تمامتر به مردم گفتهاست:
((معنی خواب زن چپه چیست؟
ابتدا لازم است بگوییم که این اصطلاح کاملا غلط است! در ادامه علت آن را خواهیم گفت. معنای همین اصطلاح اشتباه این است:
۱- وقتی زنی خواب خود را تعریف میکند، این اصطلاح اشتباه را برایش بهکار میبرند. یعنی اگر خوابت خوب باشد بد تعبیر می شود یا آن اصلا اتفاق نمیافتد و اگر خوابت بد باشد، نگران نباش! خواب تو چپ است!
خواب زن یا خواب ظن
خب این یک معنای عرفی بود. اما از ما به شما نصیحت! اگر امروزه کسی این اصطلاح را به کار ببرد، به بیسوادی و نادان بودن او پی میبرند! در واقع یک نوع خرافه محسوب میشود و خرافه را هم کسی جز جاهلان باور نمیکنند. مگر میشود خواب زن چپ باشد و خواب مرد، راست! چه کسی این قانون را تصویب کرده آن هم برای خواب! اصل این اصطلاح این بوده: خواب ظن چپ است.
خواب ظن چیست؟
با تعریفی که از ظن داشتیم، یعنی خوابی که از روی گمان باشد. مثلا کسی در طی روز بسیار مشغول بوده یا درگیر حوادث مختلفی شده و با همین ذهن شلوغ به خواب رفته و خواب آشفته دیده یا خوابی دیده که در آن اتفاق ناخوشایندی برای خود و عزیزانش افتاده است. اینجا (چه برای مرد چه برای زن!) درست است که بگویند: خواب ظن چپه؛ یعنی خوابت را جدی نگیر. ذهنت درگیر این مسائل بوده که چنین خوابی را دیدی. (هرچند فکر نکنم با آن معنای اشتباهی که در ذهنها جا افتاده، کسی چنین معنایی را به کار ببرد!))

پاسخ؛
عبارات فوق تاحدی دارای اشکال است که واقعاً در توان من نیست تا بخواهم همه را یکبهیک بازگو کنم. چراکه توضیح بیشتر در حوصلهی این مقالت نیست و نقد آن را به ادبای حرفهای حوالت میدهم! فقط همین دو مورد را عرض کنم؛ اولا؛ عملکرد اصطلاح با کنایه متفاوت است!
ثانیا؛ اشتباه بودن اندیشهای یا خرافه بودن عقیدهای با "غلط بودن اصطلاح" تفاوت چشمگیری دارد. یعنی چه این اصطلاح کاملا غلط است؟ ایشان میبایست در وهلهی اول معنای "غلط" را بدانند!
علامه دهخدا در جلد دوم کتاب (امثال و حکم) آورده است: خواب زن چپ است، یعنی: [گزارهی خواب بد زن هم میمون و مبارک است!]
"یعنی اینکه؛ "خواب بد زن خوب تعبیر میشود"
یا بهعبارتی دیگر؛ "اگر زن خواب بد هم ببیند؛ تعبیرش خوب است."
خب این کجایش اهانت محسوب میشود؟
و صد البته این بدان معنا نیست که خواب مرد راست است و گزارهی خواب بدش خوب نیست.
کنایهی مذکور دربارهی روحیهی لطیف بانوان که بیش از حد نگران پیشامدها و امور مربوطهاند، خلق شده است، چراکه نگرانی و خواب غمآلودهی زنان از روح لطیفشان سرچشمه میگیرد. حال اینکه در ابتدای مطلب برداشت مولوی چه بوده، ما را با آن کاری نیست!
البته این واقعیت را نیز میپذیریم که عدهای بسیار نه در کشور عزیز ما ایران، بلکه در تمام نقاط جهان برداشت مردسالارانهای از چپ بودن خواب زن دارند و اگر حمل بر غلو نباشد، باید اذعان کنم؛ در تمام جهان این نوع استنباط مشاهده میشود. برخی هم معتقدند؛ این کنایه مردسالارانه است. ممکن است، باشد اما اصل کنایه همین است؛ خواب زن چپ است! (مانند تعریفی که مرحوم دهخدا از قول برخی کرده و در پایینتر آمده است)
از یک منظر کنایهی "خواب زن چپ است"، علاوه بر اینکه توهین به زنان بهشمار نمیرود بلکه با نوعی لطافت روحی بانوان نیز همراه است و معنایش برخلاف زعم باطل گروهی که پنداشتهاند؛ تعبیر آن یعنی: تمام نظرهای بانوان چپ است، اشتباه محض است!
حال جای این سوال باقی است، اگر یک عده برداشت معکوسی از کنایه یا مثلی دارند؛ گناه کنایه و مثل چیست؟
اظهار نظر با فتوای بدون توجیه علمی متفاوت است. ایشان میتوانست، نظر خود را بیان کند و در انتظار پاسخی مناسب باشد، نه اینکه با تحکم ناشیانه به صدور فتوای ادبی بپردازد و آنچنان سخن بر زبان براند که هرکس نداند و از حیث ادبی دارای اطلاعات اندکی باشد، گمان کند با کسی روبرو شده که دارای مقامی شامخ و دانش متعالی در عرصهی ادبیات فارسی و علوم منطق و فلسفی است.
ترکیب استعاری (خواب ظن) تعبیر زیبایی نیست و اگر هم از نظر منتقد ما زیبا باشد؛ خود ایشان را باید دارای چنین ویژگی، یعنی: دارای ظن و زعم باطل دانست!
در فرهنگ دهخدا آمده است:
چپ بودن خواب زن، کنایه است، از خلاف شدن آنچه زن در خواب بیند و در اصطلاح عامه چون بخواهند به کسی گویند که آنچه تو میپنداری یا میاندیشی، برخلاف آن واقع خواهد شد یا آنچه تو آرزو داری، عکس آن بهوقوع خواهد پیوست، گویند: خواب زن چپ است. یعنی پندار تو مطابق واقع نیست، یا آنچه روی دهد، عکس مراد و مقصود تست
حال گیریم که مثل مذکور تحریف شدهی (خواب ظن ...) باشد که نیست و توهین به بانوان تلقی میشود که نمیشود، بسیار خب! چه کسی میتواند این ادعا را به درجهی ثبوت برساند که؛ همیشه رویاها و "ظن" آدمی خلاف واقعیت حادث میشوند؟
حال آمدیم و حادثه، مطابق گمان کسی روی داد. چراکه ممکن است هر ظن به واقعیت نیز بپیوندد و قطعا هر کسی این مورد را در طول زندگیاش تجربه کرده است، در آنصورت تکلیف چیست؟
مشخص نیست که چرا یک عده بدون پایه و پشتوانهی علمی و شاهدمثال دوست دارند؛ کنایهها و مثلها و اصطلاحها را بهسوی تباهی سوق دهند؟؟
مگر کسی دچار کمبود اندیشه است که جملهی نامانوس و بیمعنای (خواب ظن ...) را بر زبان جاری سازد؟
اگر "خواب" را استعارهای برای "ظن" فرض کنیم؛ تاکنون کدام کم تعمق بیاندیشهای میان این همه استعارههای دلپذیر چنین استعارهای بارد و بیمزه را بهکار بردهاست؟
مگر قحطی استعاره و واژه فرا رسیده که بخواهیم از واژهی "خواب" بهعنوان استعاره برای "ظن و گمان" بهره بریم؟
میان نظریه و واقعیت فاصلهای از زمین تا آسمان است!
این گروه تنها ادعای دانش و درک بهتر را دارند و مضحکتر اینکه فخر میفروشند و بر دوش مردم بار منت مینهند که چیز مهمی را کشف کرده و به مردم آموختهاند!
عبارت جعلی و نظریهی بدون پشتوانه و بیمزهی جناب رشیدی یعنی: (گرگ بالان دیده) را بهیاد آورید، (خواب گمان) هم، مانند همان مقوله است!
گروهی دیگر برای به اثبات رساندن نظر و توجیه عقیدهی نادرست خود و همچنین به منظور زینتالمطلب، به ذکر روایت و احادیث پرداختهاند که؛ ((زن دارای مقام والایی است و خوابش تعبیر خوب دارد و ...))
حال این سوال به ذهن آدمی میآید که مگر کسی این کنایه را تفسیر یکی از آیههای قرآنکریم دانسته که به اصطلاح اندیشمند ما برای آن روایات دینی، مذهبی آورده و خواسته با آن خلاف تفسیر را بهثبوت برساند؟)
حال گیریم، مطلب فوق در تحقیر بانوان صورت گرفته شده که نشده و جنبهی مردسالاری داشته باشد که ندارد اما از نظر من اصولا خواب حجت نیست. حال چه خواب زن باشد و چه خواب مرد تا بخواهیم بگوئیم؛ خواب زن حقیقتا وارونه است! تنها تاثیری که خواب بد بر انسان دارد، این است که میتواند، پس از بیداری مدتها روح آدمی را آزار دهد، بنابر این میبایست خواب بد را نیز خوب تعبیر کرد و چون بانوان بیشتر در تعبیر خواب حساس هستند؛ به ایشان میگفتند؛ نگران نباش عکس آن حادث خواهد شد!
حال برخی روشنفکر مآبها قیافهی حق بهجانب گرفته و خواستهاند؛ مالهای بهروی اندیشهی پیشینیان بکشند و از ظن باطل خود گفتهاند: اصطلاح (خواب ظن چپ است) درست است که البته به هیچوجه جملهی درستی نیست چون (ظن و گمان) مقولهای است که در زمان بیداری آدمی عارض میشود، نه در خواب!
چراکه وقتی انسان در حالت خواب است، ذهنش همچنان فعال است و نکاتی که در بیداری دیده یا خوانده و شنیده (به دلیلی نامشخص که خود هم نمیداند) و برایش جالب یا مهم بوده یا نبوده، بهطور خودکار در آرشیو یا دفترخانهی ذهنش بایگانی و با هم تلفیق میشوند و در نتیجه بهصورت خواب درمیآیند. دلیل بر این مدعا هم این است که وقتی کسی را برای عمل جراحی بیهوش میکنند؛ خواب نمیبیند. چون ذهن موقتاً غیرفعال میشود.
سخن کوتاه اینکه از نظر اینحقیر هیچ رؤیایی حجت نیست که حالا رویای زنها چپ باشد یا راست! البته ممکن است، بر حسب تصادف خواب آدمی راست افتد اما اصل صادق بودن خواب جزو همان دسته اعتقاداتی است که برای آن هیچگونه دلیل علمی نمیتوان رو کرد. از همینروی عبارت "خواب ظن چپ است" نادرست است و اگر قرار باشد، مخالف کنایهی مذکور عبارتی برگزیده شود، دستکم میبایست گفت: (خواب تاثیر پذیرفته از ظن زمان بیداری) که در این هم وجه تشابهی مشاهده نمیشود. حال اگر اصل را بر این مبنا قرار دهیم، خوابی که از خیالهای زمان بیداری آدمی سرچشمه میگیرد، نادرست و چپ است، این سوال باقی میماند، پس برخی خوابها که تصادفا به واقعیت میپیوندند، چیست؟
کسانی که بهدرستیِ (خواب ظن چپ است) اعتقاد دارند، باید اینرا هم بپذیرند که عکس آن نیز میباید صادق باشد، یعنی؛ در برابرش میبایست پدیدهی دیگری بهنام (خواب غیر ظن راست است) موجود باشد که نیست. چرا که اگر چنین بود، همه میتوانستند از روی خواب از آیندهی خود باخبر شوند!
اینکه؛ به قول سیداحمد کسروی هر کس احتمال دارد، شبها خواب چیزی را ببیند که در روز به آن اندیشیده است، دور از انتظار نیست اما باید دانست که آدمی مواردی را در خواب میبیند که در بیداری به آن دسترسی داشته و از آن بی اطلاع نبوده است!
مثلا کسی خواب پاسارگاد را میبیند که یا به آنجا سفر کرده و یا در موردش اطلاعاتی ولو ناچیز دارد اما امکان ندارد، از میان مردم مرز و بوم ما کسی خواب داکوتای شمالی را ببیند که کوچکترین اطلاعی در مورد آن ندارد و در طول زندگیاش به آنجا سفر نکرده و دربارهاش هرگز نیندیشیده است.
مولانا هشتسد سال پیش در اینباره فرموده:
فیل باید تا چو خسپد او ستان
خواب بیند خطهی هندوستان
خر نبیند هیچ هندستان به خواب
خر ز هندستان نکرده اغتراب
یاد هندستان کند فیل از طلب
زان مصور گردد آن خوابش به شب
سِتان: طاقباز
اغتراب: دوری
خسپد: خسبد. بخوابد
داکوتای شمالی: سی و نهمین ایالت آمریکا که به سال ۱۸۳۸ به آمریکا پیوست!
در مجموع توصیهی من به فتوادهندگان محترم این است که بدون توجیه علمی سخن بر زبان نرانند، حرف خود را پس بگیرند و اصل مثل را بپذیرند و اندیشههای پریشان خود را نشر نداده، برای همیشه نزد خود محفوظ نگاه دارند!
و من الله التوفیق
فضلالله نکولعلآزاد. فردیس کرج ۱۳۹۹/۹/۲


گرگ باران دیده؟
یا:
گرگ بالان دیده؟
یا:
گرگ پالان دیده؟
یا:
کرک باران دیده؟ (پوستین باران خورده)
این روزها بازار نظرهای دوستان از اینکه کدامیک از عبارات فوق صحیح است؛ بسیار گرم و پُر رونق است و ما نیز در این زمینه در وهلهی اول، نظر علامه دهخدا را با اندک ویرایشی در نوشتار ایشان متذکر میشویم اما قبل از آن باید بگویم که عبارت (گرگ بالان دیده) که بدون منبع و زاییدهی ذهن «عبدالرشید بن حسینی مدنی تتوی» مولف فرهنگ رشیدی است، بیشتر مورد بحث برخی از دوستان قرار گرفته و میگیرد!
فرهنگ دهخدا:
گرگ باراندیده
آزمودهکار و گرم و سرد روزگار دیده
(غیاث اللغات)
بچه گرگ از باران میترسد و حتا اگر گرسنه و تشنه هم باشد، به هنگام بارش باران از سوراخ خود بیرون نمیآید اما اگر گرگی بیرون از خانهی خود باشد و بارش باران آغاز شود و مشاهده کند که باران هیچ ضرری به او نمیرساند، در روزهای بعد دیگر از باران نمیهراسد و این کنایه از مردم آزمودهکار و گرم و سرد روزگار چشیده است.
نیست دیگر از زر قلبی که در کارش کنند
یوسف بیطالع ما گرگ باراندیده است
(میرزا صائب)
*
گفتم از اشکم مگر گردون بپرهیزد ولی
نیست بیم از گریهام این گرگ باراندیده را
(محمدقلی سلیم)
*
ترک رخ تو نمیکند با صد طعن
این مردم دیده گرگ باراندیده است
(مسیح کاشی)
*
با تریهای فلک با چشم گریانم چه باک
در فراق یوسف خود گرگ باراندیدهام
مخلص کاشی (از مجموعهی مترادفات صفحهی ۹)
*
کی ز آه و اشک مظلومان دلش آید به رحم
گرگ باراندیده باشد ظالم روباه باز
«شریف» (از مجموعه ی مترادفات صفحهی ۹)
*
همانا گرگ باراندیده باشی
تو خیلی پاردم سائیده باشی
(ایرج میرزا)
*
چرخ روبه باز را از اشک گلنارت چه باک؟
بر سرآن گرگ از این باران فراوان آمده
(کاتبی)
*
و دیگر سرودهها دربارهی (گرگ باراندیده) اما گروهی بدون مطالعهی این سرودهها به منظور اظهار دانش "بالان" را بهجای "باران" بهکار میبرند که البته هر دو دارای معنایی درستاند اما آنچه که از قرنهای گذشته تا کنون در سرودهها، نوشتارها و گفتارها بهکار گرفته شده است، "باران دیده" است!
توضیح اینکه زمانی واژهی "بالان" به معنای "دام" بهکار گرفته میشد و قرنهاست که کاربرد ندارد.
و اما معنای واژهی (بالان) در لغتنامهی دهخدا:
توضیح اینکه علامه دهخدا در اینباره به برهان قاطع رجوع کرده است و از آنجا که واژهی «بالان» کم بهکار گرفته میشده و بیشتر واژهای مهجور بوده و جز تعدادی معدود مورد استفادهی عوام و خواص قرار نمیگرفته اما شاعران درگذشته از واژگان: "دام" و "تله" به وفور بهره میبردند:
آهو از دام اندرون آواز داد
پاسخ گرزه بدانش باز داد
«رودکی»
*
چه سازی که چاره بهدست تو نیست
درازست و در دام و شست تو نیست
«فردوسی»
*
همه کارها را سرانجام بین
چو بدخواه چینه نهد دام بین
«فردوسی»
*
همی آتش افروزد از کام اوی
دو گیسو بود پیل را دام اوی
«فردوسی»
*
زمین سر به سر گفتی از آتش است
هوا دام اهریمن سرکش است
«فردوسی»
*
چو گویی کزو من رسیدم بهکام
نگه کن که آن کام بندست و دام
«فردوسی»
*
کسی را نه برخیره فرمان برد
که خصم روان است و دام خرد
«فردوسی»
*
گردد شمر ایدون چو یکی دام کبوتر
دیدار ز یک حلقه بسی سیمین منقار
«منوچهری»
*
مال چنه است و زمام دام جهان است
ای همه ساله به دام و بر چنه مایل
«ناصرخسرو»
*
که نام نیکو مرغی است فعل نیکش دام
ز فعل خویش بدان دام رام باید کرد
«ناصرخسرو»
*
شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این
شب است این یا غلط کردم که دام روزگارست این
«خاقانی»
*
دام نئی دانه فشانی مکن
با چو منی مرغ زبانی مکن
«نظامی»
*
دشمن ار چه دوستانه گویدت
دام دان گرچه ز دانه گویدت
«مولوی»
*
کاندرون دام دانه زهرهاست
کور آن مرغی که در فخ دانه خواست
«مولوی»
*
دام هر بار ماهی آوردی
ماهی این بار رفت و دام ببرد
«سعدی»
*
در مرداری ز گرگ تا شیر
کرده دد و دام را شکم سیر
«نظامی»
*
دد و دام از نشاط دانهی خویش
همه مطرب شده در خانهی خویش
«نظامی»
*
چو موئی برف ریزد پر بریزم
همه در موی دام و دد گریزم
«نظامی»
*
و اما واژهی «تله» در شعر کهن:
همی دانه بینی نبینی تله
«عنصری»
*
کرده پنداری گرد تلهای هرولهای
تا درافتاد به حلقش در مشکین تلهای
«منوچهری»
*
نه دام الا مدام سرخ پر کرده صراحیها
نه تله بلکه حجرهی خوش بساط اوکنده تا پله
«عسجدی»
*
بنابراین بهطور قطع بهنظر نمیرسد که عبارت اصلی، (گرگ بالان دیده) باشد. بهویژه اینکه برای اولین بار حدود چهارصد سال پیش «محمدحسینبن خلف تبریزی» در فرهنگ واژگان خود، یعنی «برهانقاطع» آن را معنا کرده و دیگران نیز با استناد به او به چنین تعبیری دست یازیدهاند و این در حالیاست که نظامی گنجوی که قطعا به معنای عبارت مذکور وارد بوده، حدود هشتسد سال پیش از عبارت (گرگ باران دیده) بهره برده است و جناب (عبدالرشیدبن عبدالغفور حسینی مدنی تتوی «۱٠۶٤» در (فرهنگ واژگان رشیدی) به مدد (برهان قاطع ۱٠۶۲) به معنای «بالان» پی برده و اینکه برای اولین بار گفته (گرگ باران دیده) غلط و درست آن (گرگ بالان دیده) است، اظهارنظری بیش نیست! گروهی همواره در پی یافتن مطالبی هستند که مغایر با اندیشههای اجتماع مردم باشد تا با رونمایی از آن خود را بهگونهای مطرح سازند. یعنی؛ از اینکه به مردم بگویند، تا کنون در مورد فلان مورد اشتباه میکردید و درست آن چنین است، لذت میبرند. تو گویی که خود از ازل به درستی تمامی مطالب آگاهی داشته و دارند.
بهطور قطع منظور اصلی این حقیر این نیست که هر چه مورد تایید مردم بود، بهضرس قاطع صحیح است، نه اما کار این گروه هم خلاف ادب است و پسندیده نیست!
اما همانطور که ملاحظه فرمودید؛ هر دو عبارت مذکور و دو عبارت دیگر که انشاءالله در پایینتر ذکر خواهد شد، میتوانند، افاده کنندهی مقصود مورد نظر هر توجیه کنندهای را فراهم سازند و چه بهتر که اصل عبارت را «گرگ باران دیده» بدانیم که در متون کهن و سرودهی شاعران سلف، سابقهی بسیاری دارد اما شاهدی از متون پیشینیان برای صحت «گرگ بالان دیده» مشاهده نمیشود و کسانی که معتقدند (گرگ باران دیده) نادرست است، بیآنکه بدانند، پیشینیان را نادان فرض کردهاند. یعنی اینکه شاعران و نویسندگان سلف، قطعا از عبارت مذکور، تفسیری دریافت کردهاند که آن را در شعر و نثر خود بهکار بردهاند. در حقیقت جناب رشیدی با این اظهار نظر خود با زبان بیزبانی میگوید؛ ای شاعران درگذشته، شما اشتباه کردهاید که از عبارت (گرگ باراندیده) معنایی پدید آوردهاید و برداشت شما نادرست است که گفتید؛ حس بویایی گرگ در روزهای بارانی کمتر از روزهای آفتابی است، بهتر بود، از واژهی "بالان" بهجای "باران" بهره میبردید که از حیث ظاهری نیز شباهت بسیاری با یکدیگر دارند! نظامی و دیگر شاعران دربارهی ویژگیهای گرگ در روز بارانی سخن بر زبان راندهاند اما جناب رشیدی میگوید؛ باید از تعبیر خود دست برمیداشتید و از واژهی "بالان" بهره میبردید!
همانطور که میدانید گرگ میتواند تا مسافت هزار و پانسد متری خود را بو بکشد و چنانچه باران بیاید، تقریبا حس بویاییاش از کار میافتد تا جاییکه ممکن است، به سختی طعمه و لانهی خود را بیابد اما گرگ کمکم زیر باران تجربه کسب میکند.
بهتر است، با پیشینیان محتاطانه و محترمانهتر رفتار کنیم!
*
در فرهنگ دهخدا میخوانیم:
بالان:
تلهی جانوران (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ لغات شاهنامه) (انجمن آرای ناصری) تلهای که بدان جانوران گیرند (ناظم الاطباء) صاحب انجمنآرا گوید: از اینجاست کسی که مجرب در امور باشد و به مصائب گرفتار شود او را گرگ بالان دیده گویند و این مشهور است و بهقول «رشیدی»: «باران» غلط است ولی از بیت نظامی «باران» فهمیده میشود. گرگها در زمستان و روزهای بارانی به جهت طعمه بیرون آیند و بر سر راهها و دیها کمین کنند و اگر چیزی به چنگ ایشان نیفتد، ناچار یکی از همجنسهای خود را به اجتماع ریخته، بدرند و بخورند.
نظامی گفته:
ز باران کجا ترسد آن گرگ پیر
که گرگینه پوشد بهجای حریر
و دیگری گفته است:
دوش میرفتم بهکوی یار بارانم گرفت
در میان عاشقان من گرگ باراندیدهام
(انجمن آرای ناصری صفحهی ۷۲) (آنندراج)
و وجه تسمیه را اینطور ذکر کنند که گرگ تا وقتی باران ندیده است از آن بسیار میترسد و حتیالامکان احتیاط میکند تا اینکه بر سبیل اتفاق مجبور به خوردن باران شود، بعد از آن دیگر نمیترسد. از این جهت مثل مذکور برای کسی استعمال میشود که مجرب و زیرک شده باشد.
(فرهنگ نظام)
اما رشید الدین حسینی مدنی تتوی در فرهنگ رشیدی میگوید:
گرگ بالان دیده؛ گرگ تله دیده و عوام به غلط باران دیده گویند و ظاهراً بعضی بهواسطهی تغییر لهجه بالان را باران خواندهاند.
از؛ (فرهنگ رشیدی)
*
اول اینکه؛ جناب رشیدی که قبلتر به معنای «بالان» واقف نبوده و از برهان قاطع بهمعنای آن پی برده، به چه دلیلی نظامی و امثالهم را از مردمان بیسواد فرض کرده است!
دوم اینکه؛ ایشان باید یا به توجیه علمی و ذکر شاهد مثال میپرداختند و یا فقط نظر خود را ارائه میدادند، نه اینکه به صدور فتوای ادبی بدون رفرنس بپردازند!
سوم اینکه؛ نظامی در شعر خود «گرگ پیر» را که از باران نمیترسد، نقطهی مقابل «گرگبچه» یعنی بچهگرگ بیتجربهای که از باران میترسد، آورده است. در اینجا نظامی با آگاهی از تفسیر عبارت مذکور، از (گرگ باراندیده) سود جسته است.
و اما واژهی «بالان» بسیار کمتر از واژگان «دام» و «تله» در شعر پیشینیان بکار رفته اما در هیچ نثر یا سرودهای از پیشینیان نمیتوان عبارت (گرگ بالاندیده) را مشاهده کرد:
چو خوان اندر آمد به بالان شاه
بدو کرد زروان حاجب نگاه
«فردوسی»
*
به قالینیوس اندرون خان من
یکی تود بد پیش بالان من
«فردوسی»
*
یکی را سد یأجوج است باره
یکی را روضهی خلد است بالان
«عنصری»
*
اگر تو را گویند که در بالانی تاریک شو که ندانی در آن بالان
«کیمیای سعادت»
*
حال نظر علامه دهخدا دربارهی: (گرگ پالاندیده)
به معنی گرگ بالاندیده و گرگ باراندیده است:
با کمند مهربانی برنمی آید ز چاه
یوسف ما ای عزیزان گرگ پالاندیده است
«سالک یزدی»
(از آنندراج)
رجوع به گرگ باراندیده و بالاندیده شود.
*
در فرهنگ واژگان (بهار عجم) آمده است که رشیدی به غلط میگوید که (گرگ بالاندیده) درست و (گرگ باراندیده) غلط است، بلکه عبارت اصلی (گرگ پالاندیده) است. «پالاندیده» به بای فارسی مرادف آن است.
(چه بازیگران ولایت، گرگ را پالان بندند. چنانچه از اهل زبان شنیده شده و به تحقیق پیوسته)
«جلد سوم صفحهی ۱۷۷۸»
*
کُرک باران دیده
نویسندهای به نام (فیروز منصوری) معتقد بود: (کُرک باران دیده) صحیح است، نه (گرگ باراندیده)
یعنی اینکه (پوستین باران دیده) که باران در آن نفوذ نمیکند و در ادامه میگوید: چرا که «باران» هیچ گرگی را باتجربه نمیکند، بلکه لباسهای چرمی را میآزماید.
(مجلهی هنر و مردم. سال ۱۳۵۷ - شمارهی ۱۸۹ - صفحهی ۵۸)
*
مطلب فوق نیز اظهارنظری بیش نیست. چون شاعران و نویسندگان سلف همگی صحبت از حیوانی به نام گرگ کردهاند و همانطور که ملاحظه فرمودید، هر توجیهکنندهای میتواند، هرگونه که میخواهد، نظرش را توجیه کند!
بنابر همین ملاحظه نظر پیشینیان (گرگ باراندیده) بوده است، نه عبارتی دیگر! همانطور که در گذشتهتر ذکر شد، واژهی «بالان» در زمان گذشته مهجور بوده و هماکنون نیز بر سر زبانها رایج و با گوش عوام مانوس نیست. چرا که اگر به گوش تودهها آشنا بود، جناب رشیدی تتوی، معنای این واژهی کهن را از فرهنگ گذشتهتر رونوشت نمیکرد.
برخی میگویند؛
((مجتبی مینوی در حاشیهی کتاب کلیله و دمنه ذکر کرده، اساساً برای گرگ، تجربهی باران نمیتواند، پیامدهایی داشته باشد که او را دانا کند. بنابراین دور از ذهن است که این ضربالمثل به صورت (گرگ باران دیده) صحیح باشد. اما کلمهی "بالان" در لغتنامه به معنای تله و دام برای حیوان ثبت شده است. اگر حیوانی یک بار به تله افتاده باشد، احتمالا تجربهای در این باره خواهد داشت که آن را تکرار نخواهد کرد.))
پاسخ؛
اینکه مجتبی مینوی در زمینهی ادبی استادی کمنظیر است، تردیدی نیست اما ایشان با بیتوجهی به سرودههای پیشینیان تنها نظر شخصی خود را ایراد فرمودهاند و نظامی گنجوی و علامه دهخدا در این زمینه چیز دیگری میگویند!
یک نظر از یک صاحبنظر 👇👇👇👇 (محمد مومننژاد)
درود بر شما
سپاس که با طرح این نوع مسائل، باب تحقیق و مطالعه را برای ادبدوستان باز میکنید.
اتفاقا این ضربالمثل و حواشی آن، پیشتر برایم جالب بوده و بنا بر شواهدی که مرحوم علامه دهخدا عنوان نمودند، به عقیدهی بنده "گرگ باران دیده" صحیحتر مینماید.
دلیل هم اینکه در شعر شعرا بطور مستقیم و غیر مستقیم "باران دیدن گرگ" ذکر شده، حال آنکه "بالان دیدن گرگ" خیر!
در نمونههای شاهد، بالان بطور مجزا به معنای تله آمده، ولی گرگ بالان دیده در هیچ نوشتهای سندیت ندارد.
علاوه بر شاهدهای شعری که جناب لعلآزاد طی تحقیقات خود و همچنین از لغتنامهی دهخدا آوردهاند، جناب اقبال لاهوری در "اسرار بیخودی" بیتی دارند که مستقیما به این ضربالمثل اشاره دارد:
گوسفندی زیرکی فهمیدهئی
کهنهسالی گرگ باران دیدهئی
☆
نوشتهی: فضلالله نکولعلآزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com
![]()
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
(حافظ شیرازی)
کاربردهای گوناگون ماه در شعر فارسی، با تفسیر و معنا نوشتهی: فضلالله نکولعلآزاد
کاربرد واژهی «ماه» و تعابیر متفاوت آن در اصطلاحها و ضربالمثلها و شعر فارسی (به مناسبت پنجاهمین سالگرد فرود انسان بر سطح کرهی ماه)
علم ببین تا به کجا میرود
تا کرهی ماه ترا میبرد
(...)
درخت تو گر بار دانش بگیرد
بهزیر آوری چرخ نیلوفری را
(ناصرخسرو)
حکیم فرزانه ناصر خسرو این بیت را (که اگر دارای دانش بشوی، می توانی به سیارات سفر کنی) در قرونی می سراید که نهصد سال بعد از آن، هنوز اروپاییان مردم را به خاطر داشتن علم به اینکه انسان می تواند به کره ی ماه سفر کند، محاکمه و اعدام می کردند. در آنزمان کلام ناصرخسرو، تخیلی به نظر میرسید اما پنجاه سال پیش، بیت مذکور، بیشتر از پیش مورد توجه مردم ایران و جهان قرار گرفت. یاد و خاطرش گرامی باد!
اکنون با فرا رسیدن پنجاهمین سالگرد فرود بشر بر سطح کرهی ماه، به تعابیر گوناگون واژهی «ماه» در ادبیات فارسی میپردازیم:
ماه درخشنده چو پنهان شود
شب پره بازيگر ميدان شود!
این ضرب المثل زمانی گفته می شود که اگر فرد تاثیرگذاری، مدتی از دیده پنهان شود، بیمصرف بیخاصیت دیگری خود را جلو میاندازد و جای او را اشغال میکند.
ماه هميشه زير ابر پنهان نمی ماند!
این ضرب المثل هنگامی بیان میشود که کسی کارهای خلاف پنهانی انجام میدهد و شخص دیگری که میخواهد بگوید: عاقبت حقیقت آشکار میشود؛ از این ضرب المثل بهره میجوید!
به ماه میگوید تو درنیا من در می آیم.
این تعبیر را مردم عوام زمانی بکار میبرند که بخواهند از زیبائی بیش از حد کسی تعریف کنند و همچنین مادرانی که می خواهند از زیبایی فرزندشان دم بزنند؛ از این ضرب المثل سود می جویند. در اینجا از واژه ی «ماه» معنای «زیبایی» اراده شده است.
(پا به ماه بودن)
از اصطلاح «پا به ماه بودن»؛ معنای زن آبستن، اراده میگردد و همچنین ماهی که در آن، زن حامله وضع حمل کند.
شما به هر چه که خوب است، ماه میگویید
بیا که امشب ماه است و دهر رنگ امید
(میرزاده عشقی در تابلوی مریم)
در اینجا هم از واژه ی «ماه» معنای «خوبی و زیبایی» اراده شده است.
«قمر» ماه در عقرب؛
هنگام بودن قمر در برج عقرب که آن را نحس پندارند و از اقدام به کارها خودداری کنند
(فرهنگ فارسی معین)
اما امروزه عوام، اوضاع نامساعد را «قمر در عقرب» ذکر میکنند.
اندام او پرندین، چون یاس نو شکفته
ابروی او هلالی، چون ماه نو دمیده
مهدی سهیلی
در اینجا شکل ظاهری «ابروی معشوق» نه به ماه کامل، بلکه به «هلال ماه» تشبیه شده است.
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را
بُرقَع فروهِلَد به جمال آفتاب را
(سعدی شیرازی)
در اینجا از ماه، معنای معشوقه ی زیبا اراده می گردد که چنانچه معشوقه ی زیبارویش که به ماه تشبیه شده است؛ روبند خود را از چهره بردارد؛ خورشید عالمتاب روبند را به صورت زییای خود آویزان می کند.
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
(حافظ شیرازی)
در اینجا «فروغ ماه زییایی» را برگرفته از صورت نورانی و زیبای یار دانسته است.
ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفت
در دِه قدح که مُوسمِ ناموس و نام رفت
(حافظ شیرازی)
منظور از «ماه صیام»، «ماه رمضان» است.
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
یا:
ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالی است
حال هجران، تو چه دانی که چه مشکل حالی است
(حافظ شیرازی)
در اینجا مراد از «ماه»، معشوقه ی زیباروی است و از آنجا که بعد از واژه «ماه»، «هفته» و «سال» آمده است؛ در وهله ی اول، مخاطب گمان میکند که منظور از «ماه»، همان «ماه دوازده گانه» (برجهای فلکی) است. در مصرع فوق، علاوه بر مراعات نظیر، عمل ایهام نیز صورت پذیرفته است.
شعر چه باشد بر من تا که از آن لاف زنم
هست مرا فن دگر غیر فنون شعرا
شعر چو ابریست سیه در پس آن پرده چو مه
ابر سیه را تو مخوان ماه منور به سما
«مولانا مولوی»
در اینجا منظور از ماه، اندیشه ی شاعر است.
که شعر به ابر سیاه تشبیه و اندیشه ی سراینده هم به «ماه» که پشت ابر سیاه باران زا پنهان شده است.
منگر به ماه، نورش تیره شود ز رشک
مگذر به باغ، سرو سهی پاک بشکنی
(منجیک)
در اینجا منظور از ماه، همان ماه آسمان است.
دستش از پرده برون آمد چون عاج سفید
گفتی از میغ همی تیغ زند، زهره و ماه
«کسایی»
در اینجا منظور از «ماه»، همان «ماه آسمان» است.
که این چرخ و ماه است یا تاج و گاه
ستاره ست پیش اندرش یا سپاه
«فردوسی»
در اینجا منظور از ماه، همان ماه آسمان است.
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ی ماه و ناهید و مهر
«فردوسی»
در اینجا منظور از ماه، همان ماه آسمان است.
بداندیش ما را تو کردی تباه
تویی آفریننده ی هور و ماه
«فردوسی»
در اینجا منظور از ماه، همان ماه آسمان است.
نیستان شد از نیزه آوردگاه
ز نیزه نه خورشید پیدا نه ماه
«فردوسی»
در اینجا منظور از ماه، همان ماه آسمان است.
گفتم ایشان چو ستاره اند و ملک یوسف ماه
من ستاره نشناسم که همی بینم ماه
(فرخی سیستانی)
در اینجا زیبایی صورت یوسف به ماه، تشبیه شده است.
نه ماه سیامی نه ماه فلک
که اینت غلام است و آن پیشکار
(رودکی)
سیام
لغتنامهی دهخدا
سیام: نام کوهی است مابین سمرقند و تاشکند و به سمرقند نزدیک است. گویند مقنع خراسانی که او را حکیم بن عطا میگفتند، به زور سحر و شعبده مدت دو ماه از چاهی که در عقب کوه سیام کنده بود، ماهی برمیآورد و آن ماه از پس آن کوه طلوع میکرد و تا پنج فرسخ در پنج فرسخ نور آن ماه میتافت و بهفتح اول هم آمده است. (برهان) (از جهانگیری) (از فرهنگ رشیدی) (از غیاث اللغات) در اینجا منظور از «ماه سیامی» «ماه ساختگی» است.
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
(منسوب به خیام)
در اینجا «ماهتاب» که همان «مهتاب» است و اولین «ماه» «معشوقه ی زیباروی» و دومین «ماه» هم همان «ماه آسمان» است.
عزیز مصر به رغم برادران غیور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
در اینجا «ماه» در مقابل «قعر چاه» و به معنای «بالاتر بودن از سطح زمین» آمده است. از این حیث که فراتر از زمین است.
البته همه میدانیم ستارگان و سیارات در یک سطح از همدیگر هستند و از زاویه ی زمین به نظر می رسد که در سطح بالاتری قرار دارند.
گل با وجود او چو گیاه است پیش گل
مه پیش روی او چو ستاره است، پیش ماه
(سعدی شیرازی)
هر دو مصرع معنایِ مشابه یکدیگر را افاده میکنند اما در اینجا معنای مصرع دوم مدنظر ماست. در این مصرع منظور از هر دو ماه»، «ماه آسمانی» است که شاعر در مقام مقایسه بر آمده و فروغ «ماه آسمان» را کمتر از نور چهره ی معشوق دانسته، بگونه ای که «ماه» تابان را در برابر «صورت پر فروغ معشوق» مانند «ستاره ی کم نوری» در برابر «ماه پر فروغ» فرض میکند.
«ماهواره» «ماه مصنوعی»
۱- مانند ماه، زیباروی، ماهرو
۲- دستگاهی که به منظور ارسال امواج رادیویی و تلویزیونی و تلفنی و ... از آنسوی اتمسفر به نقاط مختلف زمین، غالبا در مدار بالا، حدود سی و شش هزار کیلومتری زمین قرار میگیرند. امواج به صورت نوک سوزنی از فرستنده های زمینی به ماهواره های فضایی ارسال می گردد و به صورت تابش بر زمین می تابد. نام دیگر ماهواره، «قمر» یا «ماه مصنوعی» است.
خرد سرگشته بر روی چو ماهش
دل و جان فتنه بر زلف سیاهش
«نظامی گنجوی»
در اینجا «روی معشوقه» به «ماه آسمانی» تشبیه شده است.
شما به هر چه که خوب است، ماه میگویید
(میرزاده عشقی در تابلوی مریم)
در اینجا هم از واژه ی «ماه» معنای «زیبایی» اراده شده است.
ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفت
در دِه قدح که مُوسمِ ناموس و نام رفت
حافظ شیرازی
نه ماه سیامی نه ماه فلک
که اینت غلام است و آن پیشکار
رودکی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا)
بلند کیوان با اورمزد و با بهرام
زماه برتر خورشید و تیر با ناهید
(ابوشکور بلخی)
بسان سرو سیمین است قدش
ولیکن بر سرش ماه منور
(دقیقی)
درخت سبز تازه شام و شبگیر
که ماه از برهمی تابد بر او بر
(دقیقی)
که این چرخ و ماه است یا تاج و گاه
ستاره ست پیش اندرش یا سپاه
فردوسی
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ی ماه و ناهید و مهر
فردوسی
بداندیش ما را تو کردی تباه
تویی آفریننده ی هور و ماه
فردوسی
نیستان شد از نیزه آوردگاه
ز نیزه نه خورشید پیدا نه ماه
فردوسی
گفتم ایشان چو ستاره اند و ملک یوسف ماه
من ستاره نشناسم که همی بینم ماه
فرخی
چو سرو بود و چو ماه و نه ماه بود و نه سرو
قبا نپوشد سرو و کله ندارد ماه
فرخی
گهی به ژرف نشیبی سرای پرده زند
چنانکه ماهی از افراز آن نماید ماه
فرخی
ورچه از چشم نهان گردد ماه اندر میغ
نشود تیره و افروخته باشد به میان
فرخی
اسب گردون است از او گر شیر بر گردون رود
خانه بستان است از او گر ماه در بستان بود
عنصری
تا جهان بوده ست کس بر ماه نفشانده ست مشک
زلف او خود هر شبی بر ماه مشک افشان بود
عنصری
به ماه مانی آنگه که تو سوار شوی
چگونه ای عجبی ماه را سوار که کرد
عنصریولیکن ماه دارد قصد بالا
فروشد آفتاب از کوه بابل
منوچهری
چنان از حسرت دل برکشم آه
کجا ره گم کند بر آسمان ماه
(ویس و رامین)
آفتاب دیدار سلطان بر ماه افتاد
(تاریخ بیهقی چاپ ادیب صفحه ی ٤٠۲)
بر آسمان ز کسوف سیه رهایش نیست
مر آفتاب درخشان و ماه تابان را
ناصرخسرو
گر بر قیاس فضل بگشتی مدار دهر
جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا
ناصرخسرو
ناکس به تو جز محنت و خواری نرساند
گر تو بمثل بر فلک ماه رسانیش
ناصرخسرو
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
(منسوب به خیام)
در ماه چه روشنی که در روی تو نیست
در خلد چه خرمی که در کوی تو نیست
(مسعود سعد سلمان)
ماه روز ای به روی خوب چو ماه
باده ی لعل مشکبوی بخواه
(مسعود سعد سلمان)
ز شرع است این نه از تن تان درون جانتان روشن
ز خورشید است نز چرخ است جرم ماه نورانی
(سنائی)
ای امیری که بر سپهر جمال
آفتاب است و ماه رایت تو
(سنائی)
ناگاه ماه از افق مشرق برآمد و زرسوده بر زمین ریخت
(تاریخ بیهقی)
گفتند هر یکی از ما باید که در تشبیه این ماه بر مقدار فهم و وهم خویش اوصافی لازم شمرد.
(تاریخ بیهقی)
این ماه ماننده است به سبیکه ٔزر خالص که از بوته بیرون آید
(تاریخ بیهقی)
چو سرو و ماه خرامان به نزد من باز آی
که ماه و سرو منی مشک زلف و سیم بدن
(سوزنی سمرقندی)
با رای تو چو ماه سپر ماه آسمان
با بأس تو چو شیر علم شیر مرغزار
(رشید وطواط)
ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری
وز نفاق تیر و قصد ماه و کید مشتری
(انوری)
گفتم که از خط تو فغان است خلق را
گفت از خسوف ماه بود خلق را فغان
(انوری)
بر محیط فلک از هاله سپر سازد ماه
بربسیط کره از خوید زره پوشد تل
(انوری)
روی چون ماه آسمان داری
قد چون سرو بوستان داری
(انوری)
ایا شهی که گرفته ست زیر شهپر حفظ
همای دولتت از اوج ماه تا ماهی
ظهیر فاریابی
ماه در مشک نهان کرده که این رخسار است
شکر از پسته روان کرده که این گفتار است
رضی الدین نیشابوری
پریدختی، پری بگذار، ماهی
به زیر مقنعه صاحب کلاهی
نظامی
خرد سرگشته بر روی چو ماهش
دل وجان فتنه بر زلف سیاهش
نظامی
به هر چشمه شدن هر صبحگاهی
برآوردن مقنعوار ماهی
نظامی
زود در مالید آن خورشید راه
دست ببریده به رای همچو ماه
عطار نیشابوری
هر چه از ماه تا به ماهی هست
هیچ از خود جدا نمی دانم
عطار نیشابوری
کرده چو سایه روی به دیوار روز و شب
با آفتاب و ماه گهم جنگ و گه عتاب
کمال الدین اسماعیل
این بدان ماند که خرگوشی بگفت
من رسول ماهم و با ماه جفت
مولوی
ماه گردون چون در این گردیدن است
گاه تاریک و زمانی روشن است
مولوی
ماه با احمد اشارت بین شود
نار ابراهیم را نسرین شود
مولوی
گل با وجود او چوگیاه است پیش گل
مه پیش روی او چو ستاره ست پیش ماه
سعدی
معانی است در زیر حرف سیاه
چو در پرده معشوق و در میغ ماه
سعدی
از رشک آفتاب جمالت برآسمان
هر ماه ، ماه دیدم چون ابروان تست
سعدی
شهنشهی که زمین از فروغ طلعت او
منور است چنان کاسمان به طلعت ماه
سعدی
هر که در شب رخ چون ماه تو بیند گوید
روز عید است مگر یا شب نوروز امشب
خواجوی کرمانی
ماهی نتافت چون رخت از برج نیکویی
سروی نخاست چون قدت از جویبار حسن
حافظ
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
حافظ
کافر مبیناد این غم که دیده است
از قامتت سرو، از عارضت ماه
حافظ
زهی سعادت و طالع که او شبی چون ماه
به کلبه ی من بی خان و مان فرود آید
کمال خجندی
ای ز عکس رخ تو آینه ماه
شاه حسنی و عاشقانت سپاه
هر کجا بنگری دمد نرگس
هر کجا بگذری بر آید ماه
(کسائی)
در اینجا منظور از ماه برآمدن، همانا طلوع کردن یار همانند ماه در آسمان است.
ترک هزاران به پای پیش صف اندر
هریک چون ماه بر دو هفته درفشان
رودکی
منظور از ماه بر دو هفته ؛ ماه شب چهارده است
بزرگان و سادات چون انجمند
وی اندر میان همچو ماه تمام
سوزنی
بود مردی به مصر ماهان نام
منظری خوبتر ز ماه تمام
نظامی
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
حافظحریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
(حافظ شیرازی)
ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما
مولوی
ماه درست؛ ماه وقتی که تمام روشن باشد. ماه تمام. بدر. پر ماه. گرد ماه
(فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چاپ فروزانفر)
ماه درست پیش او قرص شکسته بسته ای
برشکرش نباتها چون مگسی است زحمتی
مولوی
ماه منیر صورت ماه درفش تست
روز سپید سایه ی چتر بنفش تست
فرخی سیستانی
ماه درفش؛ ماهچه ی علم، چیزی به شکل ماه از فلزی که بر سر درفش کردندی (یادداشتی به خط دهخدا)
خیره گشت از خدا و ماه دو هفته بر فلک
طیره شد از قد او سرو سهی در بوستان
(یمینی)
آن ماه دو هفته در نقاب است
یا حوری دست در خضاب است
(سعدی شیرازی)
اختران را شب وصل است و نثار است و نثار
چون سوی چرخ عروسی است ز ماه ده و چار
مولوی
بربود جمالت ای مه نو
از ماه شب چهارده ضو
سعدی
جام شراب مرهم دلهای خسته است
خورشید مومیایی ماه شکسته است
(صائب تبریزی)
ماه شکسته؛ بمعنی هلال ماه است و در اینجا معنای «ابروی یار» از آن اراده شده که از تشبیهات است.
ماه مستنیر: ماهی که کسب نور می کند. ماه نور گیرنده:
رخسار آن نگار به گل بر ستم کند
و آن روی را نماز برد ماه مستنیر
منجیک
(ماه منیر: ماه تابنده، در حقیقت، ماه مستنیر است فرهنگ فارسی معین)
ماه منیر صورت ماه درفش تست
روز سپید سایه ی چتر بنفش تست
فرخی سیستانی
پیشکار ضمیر و رای تواند
جرم مهر مضی ٔ و ماه منیر
سوزنی
منظر ماه منیر بر سر سرو سهی
طرفه و نادر بود خاصه به مشکین کمن
سوزنی
نامی است از نامهای زنان
می زند سی روزه شامش خنده ها بر صبح عید
ماه را هر کس به روی دلربایی نو کند
مخلص کاشی (از آنندراج)
در اینجا از «ماه نو کردن» معنای «ماه نو دیدن» اراده می گردد.
برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید
همچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید
(مولوی)
ماه هفت و هشت؛ ماه شب پانزدهم
(فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چاپ فروزانفر)
از حقیقت روی، صائب در مجاز آوردهایم
ماه را دایم ز طشت آب میجوییم ما
(صائب تبریزی)
منظور از ماه از طشت آب جستن، پیمودن بیراهه است غیرمتعارف پیمودن. از حقیقت به مجاز روی آوردن به عمدیا به جهل
ماه از کدام طرف درآمد؟ یعنی آمدن شما به دیدار من پس از غیبتی طویل جای بسی شگفتی است. اظهار محبت کنونی او بعد از زمانی دراز که ابراز بی مهری می کرد درخور استغراب است. نظیر: آفتاب از کدام طرف درآمده؟
(امثال و حکم جلد ۳ صفحهی ۱۳۴۹ و جلد ۱ صفحه ۳۶)
ماه و ستاره پریدن از پیش چشم ؛ کنایه از سیاه شدن پیش چشم و گیج شدن است براثر خوردن ضربه و اصابت سر به چیزی ؛ چنان یارو توی گوش من زد که جلوی چشمم ماه و ستاره پرید. در حقیقت نیز در چنین مواقع اشکالی شبیه ماه و ستاره به رنگهای مختلف از جلو چشم انسان رد می شوند. (فرهنگ لغات عامیانه ی جمال زاده)
ماه و کتان. رجوع به ماهتاب وکتان ذیل ترکیبهای ماهتاب شود.
ماه همیشه زیر ابر نماند حقیقت هرچند دیر، آشکار شود. (امثال و حکم جلد ۳ صفحه ی ۱۳۹۵)
مثل ماه، چهرهی بسیار نیکو. (امثال و حکم جلد ۳ صفحهی ۱٤۸۵) دارای چهره ی سخت زیبا. عظیم جمیل . نهایت شکیل و قشنگ . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا)
مثل ماه سپر؛ صورتی بیمعنی (امثال و حکم جلد ۳ صفحهی ۱۴۸۵)
با رای تو چو «ماه سپر» ماه آسمان
با بأس تو چو شیر علم شیر مرغزار
(رشید وطواط)
ماه علم، هلال مانندی که بر سر درفش نصب کنند. ماه (درفش)
در غم ماه گریبانت مرا
هر شبی دامن پر از پروین مکن
(انوری)
ماه گریبان؛ قوارهی جیب و از تسمیهی حال به محل آنچه دیده شود از نحر در گریبان.
(یادداشت به خط مرحوم (دهخدا)
نگه کرد خندان لب اردشیر
جوان بر دل ماه شد جای گیر
(فردوسی)
زکشتن رهانم مر این ماه را
مگر زین پشیمان کنم شاه را
(فردوسی)
سپهبد شگفتی بماند اندر او
بدو گفت کای ماه پیکارجو
فردوسی
نشستند بر گاه بر، ماه و شاه
چه نیکو بود گاه را شاه وماه
(عنصری)
بفرمود تا آسنستان پگاه
بیامد به نزدیک رخشنده ماه
(عنصری)
کنون کاین ماه را ایزد به من داد
نخواهم کو بود در ماه آباد
(ویس و رامین)
همی تا باز بینم روی آن ماه
نگهدارش ز چشم و دست بدخواه
(ویس و رامین)
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
(منسوب به حکیم عمر خیام)
آن سرو که نیستش کسی همسر
و آن ماه که نیستش کسی همتا
(مسعود سعد سلمان)
منم شاه گردنکشان جهان
تو شاه ظریفانی و ماه من
(عیوقی)
در اینجا از «ماه» معنای «زن زیبای لطیف» اراده شده است
ز ماه روزه به ماه من اندر آمد تاب
برفتش آتش رخسار تابناک به آب
(مختاری (از آنندراج)
چو سرو و ماه خرامان به نزد من باز آی
که ماه و سرو منی مشک زلف و سیم بدن
(سوزنی سمرقندی)
بر وعده مرا هر شب در بند روا داری
ای ماه چنین آخر تا چند روا داری
(فتوحی مروزی)
سوی ملک مداین رفت پویان
گرامی ماه را یک ماه جویان
(نظامی گنجوی)
به پیغامی قناعت کرد از آن ماه
به بادی دل نهاد از خاک آن راه
(نظامی گنجوی)
گر نباشد هر دو عالم گو مباش
تو بسی ای ماه و مه یکتا خوش است
(عطار نیشابوری)
ببریدم از ماهی چنان با ناله و آهی چنان
و آنگاه من راهی چنان شبهای دیجور آمدم
(اوحدی مراغه ای)
مست آمدم امشب که سر راه بگیرم
یک بوسه به زور از لب آن ماه بگیرم
(اوحدی مراغه ای)
ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالی است
حال هجران، تو چه دانی که چه مشکل حالی است
(حافظ شیرازی)
ماهم که رخش روشنی خور بگرفت
گرد خط او چشمهی کوثر بگرفت
(حافظ شیرازی)
ماهی که قدش به سرو می ماند راست
آیینه به دست و روی خود می آراست
(حافظ شیرازی)
آه و فریاد که از چشم حسود مه و چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
(حافظ شیرازی)
ز ماه خانگی آن را که دیده روشن نیست
جلای دیده ز گلگشت ماهتاب خوش است
(صائب تبریزی)
ماه خانگی؛ زن زیبای خانه دار را گویند
زین حکایت چو یافت آگاهی
کس فرستاد ماه خرگاهی
(نظامی گنجوی)
ماه خرگاهی؛ کنایه از شاهد مهوش هم هست. (برهان) (از (ناظم الاطباء)
کنایه از معشوق است. (آنندراج)
معشوقی که شایسته ی سراپرده ی شاهان است
زیباروی سراپرده نشینکی باشد آن زمانی کان ابر را برانی
گویی بیا و رخ را بر ماه کاملم نه
(مولوی بلخی)
ماه قصب پوش؛ کتان پوش؛ کنایه است از شاهد کتان پوش، چه قصب، جامه ی کتان باریک را می گویند. (برهان) (آنندراج)
ماه قصب دوخته و شاهد و معشوق کتان پوشیده
(ناظم الاطباء)
ماه کاشغر؛ کنایه از خوبان و ماه وشان ترک هم هست. (برهان قاطع) (آنندراج)
ماه کامل؛ کنایه از چهرهی زیبا و درخشان
تاکشد او خط مشکین گرد ماه
دل قلم بر صفحهی جان میکشد
(ظهیر فاریابی)
چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد
وز مطرف کبود ردا کرده و ازار
(کسایی)
سر آمد کنون قصهی یزدگرد
به ماه سپندارمذ روز اِرد
(فردوسی توسی)
گفتا زمانه خاضع او باد روز و شب
گفتم خدای ناصر او باد سال و ماه
(فرخی سیستانی)
من ز درگاه تو ای شاه مهی بودم دور
مرمرا باری یک سال نمود آن یک ماه
(فرخی سیستانی)
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ به غره آید از غره به سلخ
(منسوب به خیام)
طوفان من گذشت که نه ماه ساختم
از آب دیده شربت و از خون دل کباب
سهل است این سه ماه دگر نیز همچنین
تن در دهم بدانکه نه نانم بود نه آب
(ظهیر فاریابی)
از رشک آفتاب جمالت بر آسمان
هر ماه ماه دیدم چون ابروان توست
(سعدی شیرازی)
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
(حافظ شیرازی)
ماه روزه، رمضان. ماه صیام
ز ماه روزه به ماه من اندر آمد تاب
برفتش آتش رخسار تابناک به آب
مختاری (از آنندراج)
پا بهماه بودن؛ ماه بار نهادن زن آبستن، رسیده بودن. در ماهی بودن زن آبستن که در آن ماه زاید.
(یادداشت بهخط مرحوم دهخدا)
ز فردوس اعلا و دارالسلام
به دنیا خرامیده ماه صیام
سوزنی سمرقندی
ماه صیام؛ ماه روزه. رمضان
نوشته ی: فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com
*
منابع:
فرهنگ علامه دهخدا
فرهنگ دکتر معین
*
مطالعات و دانسته های گذشته ی شخصی

سرمایهگذار یا سرمایهگزار؟ سپاسگزار یا سپاسگذار یا سپاسمند؟ احترام گذاشتن یا احترام گزاشتن؟
سپاسگزار یا سپاسگذار؟
از مصدر «گذاشتن» چند معنا اراده میشود. یکی معنای واقعی کلمه، یعنی: «قرار دادن یا نهادن شیئی در محلی» مانند: گذاشتن میوه در یخچال و دیگری معنای اصطلاحی و مجازی، مانند: «شمردن» «محترم شمردن» یعنی: «احترام گذاشتن» یا «وضع کردن چیزی» مانند: «قانونگذاری، تاسیس کردن، بنیاد نهادن و ...»
*
"گزاردن" به منظور انجام دادن عملی یا فعلی صورت میپذیرد. (مانند: سپاسگزار (ادای احترام و سپاس) یا: شکرگزار (تشکر کننده) یا (نمازگزار بهمعنای بهجا آورندهی نماز)
بدیهی است که کلمهی مرکب «سپاسگزار» به معنای بهجاآورندهی شکر یا سپاس میباشد، از همینروی «سپاس» با پسوند «گزار» درست است؛ نه «گذار»
*
فرهنگ دهخدا و فرهنگ معین
گزاشتن: (مصدر) ادا کردن. بهجا آوردن
*
ترکیب «احترام گذاشتن» یا «احترام گزاردن» در اشعار و متون کهن هرگز بهکار نرفته است، بلکه پیشینیان برای ادای منظور خود از ترکیب (حرمت داشتن) بهره میبردند که امروزه به (حرمت نگاه داشتن) بدل شده است.
بازگو تا چگونه داشتهای
حرمت آن بزرگوار حریم
ناصرخسرو
لیکن چو حرمت تو ندارد تو از گزاف
مشکن ز بهر حرمت اسلام حرمتش
ناصرخسرو
گر ندارد حرمتم جاهل مرا کمتر نشد
سوی دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب
ناصرخسرو
علما و ائمهی دین را حرمت دار
(مجالس سعدی ص ۱۹)
*
ترکیب «احترام گذاشتن» بهجای «احترام گزاشتن» در قرن اخیر ساخته و پرداخته گردیده و در نتیجه در زبان جمهور مردم رواج پیدا کرده است.
به هر روی، هر چند که از حیث معنوی ترکیب «احترام گذاشتن» غلط و ترکیب «احترام گزاشتن» صحیح است اما باید پذیرفت که بهصورت غلط در نوشتارهای چند قرن اخیر، بهوفور ورود کرده و در فرهنگهای دهخدا و دکتر معین نیز همینگونه ثبت شده است که چارهای جز پذیرش آن نیست.
فرهنگ دهخدا و فرهنگ معین
احترام
حرمت گذاشتن
*
و این در حالی است که حرمت یا احترام بهجا آوردنی است، نه گذاشتنی یا قرار دادنی!
همانطور که گذشتهتر عرض شد، به علت کاربرد زیاد آن بهوسیلهی مردم در بهره بردن از «گذاشتن بهجای گزاشتن» ایرادی مشاهده نمیشود.
*
سپاسمندم یا سپاسگزارم؟
دکتر عمید در فرهنگ واژگان خود میگوید:
«مند»
صاحب. دارنده
در ترکیب با کلمهی دیگر:
ارجمند، خردمند، دردمند.
در بعضی ترکیبات «واو» هم افزوده میشود.
مثل: برومند، تنومند، دانشومند.
*
این روزها از سوی برخی، در مجالس و محافل ادبی بهویژه فضای مجازی، سود جستن از ترکیبهای «سپاسگذار» یا «سپاسمند» در نوشتارها بهجای کلمهی مرکب «سپاسگزار» مرسوم شده است که در اینباره به بحث و تبادل نظر میپردازیم:
انگلیسیزبانان گاه برای شکرگزاری از کسی عبارت؛
(I have you to thank)
«تشکر دارم از شما» را بر زبان خود جاری میسازند که در اینجا اصطلاح «دارا بودن» همان معنای «انجام دادن» را افاده میکند. در حقیقت در زبان انگلیسی، اصطلاح «تشکر داشتن» به معنای همان «تشکر کردن» است. یعنی: «از شما تشکر میکنم»
این احتمال ضعیف هم وجود دارد که امروزه ترکیب غریب «سپاسمندم» از ترجمهی لفظبهلفظ I have you to thank نشات گرفته شده باشد که البته در حال حاضر با واژهی ترکیبی "سپاساومند" در فرهنگ پهلوی کاری نداریم.
این حقیر به چند دلیل بهگارگیری ترکیب «سپاسمند» را به جای «سپاسگزار»، در گفتارها و نوشتارهای امروزی جایز نمیدانم.
اول اینکه، احتمال زیادی وجود دارد، در گذشتههای بسیار دور دارای کاربرد بوده باشد که در فرهنگ پهلوی بهصورت spasomand "سپاساومند" آمده است اما در متون متقدمین چنین ترکیبی مشاهده نمیشود و اگر واقعا کسی از متون قدیم شاهدمثالی عرض کند، میپذیرم که این ترکیب، دستکم در زمانی نزدیکتر در محاورهی مردم ما رایج بوده است.
دوم اینکه، این ترکیب، نامأنوس و مهجور است و مدت کمی است که پس از سالهای متمادی دوباره بر سر زبانها جاری شده، آنهم نه زبان جمهور مردم بلکه تنها عدهای معدود و صد البته این احتمال وجود دارد که در آیندهای نزدیک به دلیل کاربرد زیاد از سوی زبانشناسان مورد تایید قرار گیرد.
سوم اینکه، در فرهنگ واژگان معاصر نیز چنین ترکیبی راه نیافته است. (این احتمال وجود دارد، از آنجاکه شاهدمثالی در متون کهن دیده نشده و معنای روشنی نیز در آن یافت نمیشود، مورد تایید لغتنویسان قرار نگرفته است)
چهارم اینکه، پسوند «مند» علاوه بر اینکه نشانهی دارندگی است و معنای دارا بودن چیزی را بیان میکند، صفتساز نیز است و بعد از ویژگیهای دائمی ظاهر میشود. مانند: «خردمند، دانشمند و هنرمند» که گوهر عقل و دانش و هنر به گونهی یک شاخص یا یک خصوصیت دائمی در نهاد صاحبانشان ریشه دوانیده و از آنها اشخاصی با ویژگیهایی دیگر آفریده است.
حال جای این سوال باقی است، آیا واژهی «سپاس» هم از چنین ویژگیها برخوردار است؟
بدیهی است که واژهی «سپاس» حالت فعلیت دارد!
حالت فعل بودن «سپاس» نه از لحاظ دستوری بلکه از حیث معنوی انجام میپذیرد. یعنی فعلیت «سپاس» به معنای واقعی کلمه که بهمنظور انجام دادن «قدردانی» لحظهای صورت میپذیرد. البته منظور من این نیست که ترکیب «سپاسمند» از حیث ساختار دستوری غلط و در زبان پهلوی قدیم نیامده است، نه! بلکه معتقدم امروزه فاقد معنای مربوطه است و منظور مورد نظر مخاطب را افاده نمیکند، یعنی از آن معنای: «از شما سپاسگزارم» اراده نمیگردد. وگرنه «هنر» و «دانش» هر دو اسم هستند و با پسوند «مند» ترکیب شدهاند و به صورت «هنرمند» و «دانشمند» در آمدهاند و همینطور واژهی «سپاس» اسم است اما پسوند «مند» به روی هر اسم نمینشیند. حال با روشن شدن این موضوع، باید موافقان اصولی بودن واژهی «سپاسمند» پاسخ دهند که تملک بر «سپاس» چه مزیتی دارد؟
چراکه، ترکیب «سپاسمند» مفهوم «بهجا آوردن سپاس» را بیان نمیکند. یعنی: این ترکیب از حیث معنوی که از آن معنای «سپاسگزار» اراده گردد؛ بسیار مشکوک بهنظر میرسد.
«گزار» در سپاسگزار به معنای «بهجا آوردن» است اما «مند» در «سپاسمند» به معنای «دارنده» و «صاحب» است و از حیث مفهوم گمان نکنم، بهکارگیری این ترکیب بهجای اصطلاح «سپاسدار» جالب به نظر برسد، هر چند که شباهتهای ظاهری و معنوی در هر دو ترکیب به چشم میخورد. «دار» در «سپاسدار» به معنای «داشتن» نیست بلکه به معنای «بهجا آوردن و انجام دادن کاری» است. یعنی: «سپاسگزارم» یا «تشکر میکنم» و در پاسخ به کسانی که میگویند: «سپاسمندم» یعنی: «سپاسدارم» باید گفت: این عبارت، تعبیری ضعیف و غیرکارشناسانه است. چرا که علاوه بر عدم شناخت آنان از معنای مجازی «دار» و در نتیجه نامربوط بودن ترکیب «سپاسمند» هیچگونه نیازی به این نوع بیان بهچشم نمیخورد. یعنی: وقتی ترکیب مألوف «سپاسگزارم» را داریم، چرا از ترکیب نامانوس «سپاسمندم» سود جوئیم؟
در ترکیب «کارمند» و «ثروتمند» نیز همین قاعده حکمفرماست. شخصی دارای کار و ثروت که یک نوع وابستگی میان افراد «کارمند و ثروتمند» با خصوصیاتشان که همانا «کار و ثروت» است، برقرار میباشد. حال ممکن است، افرادی بگویند که با توجه به تعاریف شما از دائمی بودن خصوصیات، در اسمهایی که پسوند «مند» به رویشان مینشیند؛ ممکن است فرد ثروتمند و کارمند، ثروت و کارش را از دست دهد، بنابر این در اینجا ویژگیها در فرد ثروتمند و کارمند دائمی نیست.
در پاسخ میبایست گفت: (همینکه مانند: «سپاس گفتن» آنی و زودگذر نیست، کافی به نظر میرسد) چون به هر حال آن ویژگیها زودگذر نبوده و مدتی دوام داشته است.
♤
[[ فرهنگ فارسی معین
ارادت
خواست. (مصدر) و (اِسم) میل. قصد. در فارسی علاقهمندی. سرسپردگی مرید به مرشد. دوستی از روی اخلاص و بیریایی
*
فرهنگ عمید
ارادت
علاقه. محبت همراه با احترام.
[کاربرد قدیمی] خواست. قصد.
(از نظر تصوف) توجه بسیار سالک به پیر
*
فرهنگ فارسی معین
ارادتمند
(صفت. فاعل) آن که ارادت میورزد، مخلص
*
ارادتمند
فرهنگ فارسی عمید
دارای صمیمیت و دوستی بسیار.
عنوانی که شخص هنگام حرف زدن از خود برای اظهار تواضع به خود میدهد: ارادتمند: بسیار مشتاق شما هستم.]]
در ترکیب «ارادتمند» نیز نوعی خصوصیت مشاهده میشود. دارا بودن ارادت دائمی در درون یک شخص، دوستی بسیار که از ذات و خوی آدمی سرچشمه میگیرد و از ویژگیهای شخصیتی آدمی بهشمار میرود.
از نظر گروهی، از آنجا که میتوان هم از عبارت: «ارادت دارم» بهره برد و هم «ارادتمندم»، بنابر این میتوان «سپاسدارم» را «سپاسمندم» نیز گفت.
اول اینکه؛ «دارم» در «سپاسدارم» و «ارادتدارم» معنای «داشتن» چیزی را افاده نمیکند بلکه مجازی است و به معنای «انجام دادن» یا «بهجا آوردن»، بنابر این در اینجا «مند» معادل «داشتن» نیست و «سپاس» را نمیتوان همراه پسوند «مند» که نشانهی «دارندگی» است؛ آورد.
دوم اینکه؛
همانطور که در گذشتهتر گفته شد، «سپاس» اسمی است که حالت فعلیت دارد اما «ارادت» دارای معانی گوناگون است و با یکی از آن معانی، که حالت فعلیت ندارد، میتوان بر آن پسوند «مند» افزود.
سوم اینکه؛
اگر در استدلال فوق، ایرادی مشاهده شود؛ چارهای ندارم که بگویم: به نظر میرسد که ترکیب «ارادتمند» بهصورت واژهای مستقل، بدون توجه به ساختار دستوری ساخته و پرداخته شده است.
چرا که «ارادت»مندی در یکی از معانی خود، مفهوم «علاقمندی» را افاده میکند. بنابر این پسوند «مند» به معنای «دارا بودن» در ارادت نهفته است.
اگر ترکیب «ارادتمند» با تمام معانی موجود، غلط هم باشد که نیست، باید آنرا به علت کاربرد زیاد در دو قرن اخیر، درست دانست.
♤
«درد» را میتوان با پسوند «مند» درآمیخت و به «دردمند» بدل کرد اما پسوند «گزار» را نمیتوان با «درد» پیوند داد و «دردگزار» نامید.
و بر همین منوال عکس آن نیز چنین است: «سپاس» را میشود با پسوند «گزار» آورد و گفت: «سپاسگزار» ولی نمیتوان با پسوند «مند» ترکیب کرد و گفت: «سپاسمند»
البته به اعتقاد من کسی که به عارضهی سردرد موقت دچار است، نمیتواند، بگوید: دردمندم! چون درد در وجودش دائمی نیست اما کسی که در طول زندگی خود بهطور دائم از دردی رنج میبرد؛ دردمند است و میتواند دردمند بودن خود را اذعان کند.
پنجم اینکه، حتا اگر از حیث معنوی هم بدون ایراد باشد که نیست تا مورد استفادهی جمهور مردم قرار نگیرد و مردم به آن شناسنامه ندهند، استفاده از آن اشکال دارد و ...
*
دکتر معین «سپاسگزار» را «سپاسدار» معنا میکند. آیا منظور ایشان از کلمهی مرکبِ «سپاسدار» همان عبارت «دارای سپاس» است؟ خیر! منظورشان از «دارا بودن سپاس» اعلام مالکیت برای واژهی «سپاس» نیست بلکه «سپاسدار» را بهمعنای «تشکر کردن» آورده و «سپاسدارم» یعنی: «تشکر میکنم»
شاید هم توجیهکنندگان معاصر، ترکیب «سپاسمند» را از تعریف دکتر معین اخذ کرده و گمان کردهاند که «سپاسدار» بهمعنای «دارای سپاس بودن» است و برای نوآوری بر واژهی «سپاس» پسوند «مند» دارندگی افزودهاند تا بهاصطلاح از «سپاسمند» معنای «سپاسدار» یا «سپاسگزار» را اراده کنند؟
♤
فرهنگ فارسی معین
سپاسگزار
(صفت فاعلی) سپاسدار، شاکر
♧
بدیهی است، ذکر شاهدمثال از قدما نشانهی کاربرد آن در میان گذشتگان تلقی میشود.
و همچنین پرواضح است که زبان هر مرز و بوم در حال تکوین است و منظور اصلی من این است که ترکیب «سپاسمند» در عین بیربطی سابقهی کاربرد هم ندارد.
جان کلام اینکه؛
ترکیب «سپاسمندم» از لحاظ معنای لفظبهلفظ مفهومِ شفاف و روشنی ندارد و چنانچه اگر هم آن را بهمعنای «دارای سپاسم» و یا فقط «سپاس دارم» قلمداد کنیم، از لحاظ معنوی عبارتی ابتر به نظر میرسد.
به اعتقاد من «سپاسدار، اصطلاحی درست است و بهمعنای «تشکر کردن»
در اینباره «سپاسمند» نظر دوستان را جویا میشویم!
فضل الله نکولعل آزاد
*
دکتر نوید دانایی در خطاب به این حقیر میگوید:
"فعل" بودن واژهی «سپاس» شکل دستوری آن نیست.
یعنی: «سپاس» یک عمل است. دقیقا به همان معانی که شما از لغتنامهها نقل فرمودید.
مالکیت بر فعل فاقد مفهوم است. صاحب شکرم؟ شکر دارم؟ سپاس، عملی است برای ادای احساس و تشکر! بهجایآوردنی است. کما اینکه از مصدر «گزاردن» برای آن استفاده میشود. مانند: نماز، میتوانیم بگوییم نمازمندم؟ نماز دارم؟ مالکیت بر سپاس چه مفهومی دارد؟ «سپاس» فعل است! مالکیت بر فعل؟ صاحب تشکرم، تشکر مندم؟!
♤
این حقیر «لعل آزاد» در ادامهی کلام ایشان، بر مطلبم افزودم:
منظور من هم همین است. مالکیت بر واژهای که جنبهی فعلیت «نه بهشکل دستوری بلکه بهمعنای انجام دادن عملی» دارد؛ معنا ندارد. اگر این معنا «صاحب سپاسم» را بخواهیم با ایجاد «سپاسمند» از درون ترکیب آن استخراج کنیم؛ معنای مورد نظر گوینده را که میخواهد بگوید: تشکر میکنم، افاده نمیکند. «سپاسمندم» از این لحاظ که معنای «صاحب سپاسم» از آن اراده میشود، ترکیبی نامربوط است.
*
نظر چند تن ادیب، دکتر و کارشناس ارشد ادبیات فارسی را در این زمینه جویا میشویم:
(توضیح اینکه؛ به منظور ویرایش، در ارسالیهای برخی از دوستان، مجبور به اندکی تحریف شدم)
دکتر محمد پیمان در اینباره میگوید:
«مند» پسوندیست که معنی مالکیت و داشتن را افاده میکند. مثل: دردمند. سودمند. خردمند. دولتمند. زیانمند. برومند. زورمند. توانمند. ارادتمند. هوشمند. حاجتمند. مستمند. خواهشمند. اندیشمند.
همانطور که ملاحظه میفرمایید، هیچیک از این اسامی را نمیتوان با «گزار» بکار برد. (یعنی مثلا: دردگزار و ...)
یعنی باید عکس قضیه هم صادق باشد ولی امروز این ترکیبات مندرآوردی را بهکار میبرند. شاید از دیدگاه زبانشناسان که معتقد به تغییر دائمی زبان هستند بلامانع باشد.
*
دکتر نوید دانایی دربارهی ترکیب «سپاسمند» میگوید:
بیتردید این ترکیب هم مثل بسیاری از ترکیبهایی که توسط ادیبنماها (که از برکت شبکههای اجتماعی هر روز به تعدادشان افزوده میشود) فاقد توجیه علمی و ادبی است اما به همان دلیل که پیشتر عرض کردم، در حال گسترش است.
«سپاس» فعل است و در شرایطی [خاص] بر کسی فرض میشود و طبعا باید بهجای آورده شود. در حالیکه پسوند «مند» برای بیان مالکیت و برخورداری بهکار گرفته میشود. بهعنوان مثال؛ وقتی میگوییم: «علاقهمند» یعنی: «صاحب علاقه» اما «سپاسمند» بهمعنی «صاحب سپاس» فاقد معنی است.
بدیهی است که برای ادای سپاس از مصدر "گزاردن" بهمعنی "بهجایآوردن" استفاده میشود که البته آن هم در اغلب مواقع چندان درست بیان نمیشود.
یکی از موارد مشابه «سپاسمند» این است که برخی از بزرگواران در شروع برخورد به گمان خودشان به شکل ادیبانه میگویند: درودتان! بسیارخب درودمان چی؟ یعنی چه درودتان؟
به فرض محال که شکل تخفیف یافتهی «درودتان باد» باشد، اساسا یعنی چه که در قرن چهارده با دستور زبان قرن ششم حرف بزنیم و ترکیبی خلق و تازه فعلش را هم بیقرینه حذف کنیم!
در ضمن خود «باد» هم شکل دعایی از «بُوَد» است که امروزه متداول نیست.
افسوس که ادبیات متولی ندارد و درفشانی در این عرصه هیچگونه عواقبی برای درفشانان در پی ندارد!!!
*
مهدی شعبانی کارشناس ارشد ادبیات در اظهار نظری به تایید گفتار دکتر نوید دانایی میپردازد و ادامه میدهد:
باز در «درودتان» و «سپاستان» نوعی استدلال ادبی است و مایهای از کهنگرایی که جالب به نظر میآید اما در "سپاسمند" اشکالی وارد است که گفته شد. هر «مندی» [به معنای] «داشتن» نیست.
*
دکتر شهاب سبزواری دربارهی ترکیب «سپاسمندم» میگوید:
من این واژه را نارسا و از نظر معنا نادرست میدانم اما تصلب در نپذیرفتن چنین کلمات تازه متولد شدهای، زبان را دچار جمود و فرسایش میکند.
سپاس+ مند
از ترکیب یک اسم به اضافه یک پسوند ساخته شده، از این حیث هیچ اشکالی ندارد. یعنی: "مخالفت قیاس" در ساختش دیده نمیشود اما این صفت از نظر معنا و رسا بودنش اشکال دارد، زیرا در صفتهای درستی که با این پسوند ساخته شده، «مند» معنیِ (دارندگی) را میرساند اما در "سپاسمند" مفهوم (کنندگی) بر این کلمه، تحمیل شده لذا از این نظر، نارسا و نادرست است.
♤
نظر دکتر بهار روشن در مورد واژهی «سپاسمند» 👇👇
زبان پارسی زبانی پویا و ژیرا است و خاموشی ندارد و همواره در تکاپو هست و توانایی ساختن نو واژگان بسیاری دارد.
«مند» که صفت ملکی است، به روی تن (شخص) مینشیند و ما هنگامی که به آن «مند» میافزاییم، آن صفت ملکی را به «تن» دادهایم.
آری این پیوست (ترکیب) درست است.
سپاسمند از دو بخش درست شده است:
بخش اول سپاس بخش دوم مند
سپاس + مند = سپاسمند
سپاس به چم «ممنون و تشکر» پسوند «مند» که آخر آن افزوده شده به چم (معنی) آن میافزاید و آن را زیبا میکند.
(مند) به چم گذاشتن به آن افزوده شده است. «سپاسگذارم» و نشاندهندهی (ضمیر اول شخص مفرد است)
«من از شما سپاسمندم»
«مند» در واژهی «سپاسمند» به چم این است که من برای شما چیزی دارم و آن هم تشکر از کار شماست که برای من انجام دادهاید. من + د = مند و دارنده است.
*
مهدی شعبانی کارشناس ارشد ادبیات فارسی به مطالب دکتر بهار روشن معترض است و میگوید:
سپاس به معنی ممنون نیست به معنی منت است
منتمندم از ایشان
منت خدای را، یعنی: سپاس خدای را ...
پس سپاس اسم مفعول نیست که معنی ممنون بدهد.
ضمنا ایشان "سپاسگزار" را خلاف فرهنگستان و فرهنگ لغات با ذال نوشتهاند.
*
دکتر غلامرضا دهبد در اینباره میگوید:
دربارهی «سپاسمند» این واژه در زبان پهلوی به شکل «سپاساومند» بهکار رفته است و دوستان میدانند که پسوند «مند» مثلا در "دانشمند" و «اومند» مثلا در "تنومند" و "برومند" و نیز در "دانشومند" یک معنی دارد و در واقع یکی است.
در همان زبان پهلوی «سپاس داشتن» و «سپاس گفتن» نیز بهکار رفته است. پس «سپاسمند» از نظر ساختاری نادرست نیست و پیشینه هم دارد اما در برابر «سپاسگزار» و سپاسداشتن و سپاسگفتن، این واژه کمی غریب مینماید و بار عاطفی و ثانوی خاصی ندارد.
*
مهدی شعبانی کارشناس ارشد ادبیات فارسی در اینباره میگوید:
پسوند «مند»
«مند» و گاهی «ومند»
مانند: تنومند، برومند)
پسوند اتصّاف (صفتساز) و دارندگی است؛ مثال: آزمند، خردمند، هنرمند، ارجمند، حاجتمند، دانشمند، دردمند، دوستمند، سودمند، شرافتمند، علاقهمند، هنرمند، آرزومند، هوشمند، نیازمند، بهرهمند، سعادتمند، خطرمند، دولتمند، زورمند، پندمند، فرّهمند یا فرهمند، کِشتمند، مُستمند (مُست: غم و اندوه)
این مثالها را زندهیاد دکتر خسرو فرشیدورد ذیل «مند» در کتاب «فرهنگ پیشوندها و پسوندهای زبان فارسی»، نشر زوار آورده است. مثالهای دیگری هم ذیل «مند» در فرهنگهای لغت هست.
مقولهی واژگانی این ساختارْ صفت (و صفت جانشین اسم) است. این صفاتِ مشتق از ترکیب اسم + مند ساخته شدهاند.
در لغتنامهی دهخدا کلماتی هم هست که با «مند» مشتق شدهاند اما جزء نخستشان صفت است:
یارمند: یار و یاریمند (فرشیدورد، همان منبع، ۴۰۵ تا ۴۰۸):
اگر یارمند است چرخ بلند
بیاید بر این مرز پولادوند
(شاهنامهی فردوسی)
پیروزمند: صاحب پیروزی، پیروز، فاتح، کامروا، کامیاب (فرهنگ بزرگ سخن، زیر نظر حسن انوری):
به نوعی دلم گشت پیروزمند
که آنگونه دیوی درآمد به بند
(شرفنامهی نظامی)
[برخی نسخ: فیروزمند]
پیروزمند میتواند به قیاس «ظفرمند» ساخته شده باشد. منطقیتر این است که پیروزیمند باشد، همانطور که فرشیدورد هم برای یارگر معنی یار و یاریمند را آوردهاست.
در لغتنامهی دهخدا برای «پیروزمند»، معنی ظافر، باظفر، صاحب پیروزی و پیروز آمده است.
خندانمند (خندان):
گواژه که خندانْمندت کند
سرانجام با دوست جنگ افکند
(بوشکور بلخی، به نقل از دهخدا، ذیل خندانمند)
[گواژه: تمسخر]
شادمند (شاد، شادمان):
ای از تو در خلد برین، شادمند
سنجر شه نامور
وی از تو در باغ جنان شادخوار
از طغرل نامدار
ملکالشعراء بهار (مستزاد - ترکیببند)
برای شاهد این لغت، در فرهنگ سخن بیتی از عالمآرای نادری آوردهاند و بهجای نام سراینده، علامتِ (؟) گذاشتهاند:
تویی صاحب تاج و تخت بلند
شده ملک ایران، ز تو شادمند
(تاریخ عالمآرای نادری، مروی، جلد ۱، ص ۹۶)
در کتاب عالمآرای نادری اثر محمدکاظم مروی (وزیر وقت مرو)، تصحیح محمدامین ریاحی، نشر زوار، ۱۳۶۴: ۹۶، پیش از آوردن شعری که بیت بالا از آن است و در مدح نادر سروده شده، عبارت «لمؤلفه» آمده است که ظاهراً یعنی: نویسندهی کتاب، محمدکاظم مروی.
نکته:
اگر جزء نخست این ترکیبات، مختوم به «م» باشد، مند با نیمفاصله نوشته میشود نه پیوسته: نظاممند (دستور خط فارسی فرهنگستان، ۴۰).
در کتاب دستور خط فرهنگستان، واژههای ترکیبی (در این کتاب منظور از مرکب هم مرکب است هم مشتق) سفارش شده است:
کلمات مرکبی که از ترکیب با پیشوند ساخته میشود همیشه جدا نوشته میشود، مگر در مواردی که توضیحش در صفحات ۲۲ و ۲۳ دستور خط فرهنگستان آمده است و کلمات مرکبی که از ترکیب با پسوند ساخته میشود همیشه پیوسته نوشته میشود، مگر مواردی که در صفحات ۴۰ و ۴۱ توضیح داده شدهاست (دستور خط فرهنگستان، ص ۴۰)
با این حساب کلمات مختوم به ی + مند پیوسته نوشته میشوند، مانند؛ هستیمند اما به دلیل بلند شدن کلمه و با توجه به اینکه «در میانِ پسوندها، وار قاعدهمند نیست: بزرگوار، پریوار» (رک. ص ۴۰) و فرهنگستان توصیهای در اینباره ندارد لذا کلماتی مانند «هستیمند» با نگارش به صورت جدا (نیمفاصله) زیباتر به نظر میرسند.
پسوند «مند»
«سپاسمندم» یعنی: «دارای سپاسم، سپاسدارم» که من بهشخصه آنرا بهکار نمیبرم.
در تمام این مثالها میتوان عکسش را با پیشوند «بی» ساخت:
بینیاز، بیهنر، بیشرافت، بیخرد
آیا میتوان بیسپاس هم ساخت؟
من مخالفم!
اگر کسی «سپاسمند» را بهکار ببرد، میتواند اینها را هم بگوید:
«تشکرمندم»، «منتمندم» و «قدرمندم» از شما!
با توضیحات برخی دوستان که موافق «سپاسمندند» فکر نکنم، واژهای باشد که با «مند» جمع نشود. در این صورت هر پرسندهای پرسشمند و هر پاسخدهنده و پاسخگیرندهای پاسخمند است و ...
به نظرم خوب است این دوستان که [در نوشتارها و گفتارها] موافق [بهکارگیری ترکیب] «سپاسمندند» بفرمایند؛ کاربرد «مند» پس در چه صورت غلط است؟ اتصاف و دارندگی در این اسمها نوعی دوام دارد یا دستکم زمانمند است. سپاسگزار بودن لحظهای است نه همیشگی یا مزمن.
اگر «مند» را به معنی پسوند «داشتن» بگیریم، خیلی چیزها هم میتوان ساخت. خودکارمندم! یعنی خودکار دارم! باغمندم! باغ دارم، مرضمندم یعنی؛ الان مریضی دارم. پولمندم! [یعنی؛] پول دارم. درحالی که ثروتمند و مستمند بودن یعنی دائما یا غالبأ چنین صفاتی را داشتن.
*
علیرضا حیدری کارشناس ادبیات میگوید:
«مند» در اصل پسوند دارندگی است؛ مانند: هنرمند و سخاوتمند.
شاید دربارهی «سپاسمند» چندان دقیق به نظر نرسد؛ با این حال (از حیث ساختار دستوری) نادرست هم نیست. نظام پیشوند، پسوند و میانوند، امکان زیادی برای ترکیبسازی فراهم میکند.
الهام پیردرختی دانشجوی دکترای ادبیات فارسی در مورد ترکیب نامانوس «سپاسمند» میگوید:
گمان نمیکنم، صحیح باشد. چون مفهوم درستی را نمیرساند. متاسفانه جدیدا واژگانی در گفتارها و نوشتارها استفاده میشود که مشخص نیست به چه منظور و چرا رایج میشوند. در هر حال درست نیست!
*
بابک چترایی در این زمینه میگوید:
از دو منظر میتوان به کلمهی «سپاسمند» نگاه کرد.
اول جنبهی زبانشناسی و دوم زیباییشناسی «جمال شناسیک»
از دیدگاه نخست واژهی سپاس قابل ترکیب با پسوند مند نیست. چرا که «مند» پسوند تملیکی است و در معنا با سپاس قابل ترکیب نیست!
پسوند «گزار» معنای بهجا آوردن یا ادا کردن دارد و به طبع در ترکیب با سپاس معنای درستتری از آن استخراج میشود.
از دیدگاه دوم، ترکیب سپاس با پسوند مند نوعی عدول از ریخت معیار واژه محسوب میشود و بهواسطهی این قاعده گاهی تأویلی در معنا ایجاد میشود که ممکن است در نظر برخی فارسیزبانها خوش بنشیند.
اما قدر مسلم این است که چنین ترکیبی از نظر زبانی و ادبیاتی خطاست.
*
مریم راد کارشناس ادبیات فارسی دربارهی ترکیب «سپاسمند» میگوید:
ساخت واژههای نو بر اساس واژههای یک ریشه یا عبارت و با یاری قواعد معینی در زبان پذیرفته میشود. یکی از رایجترین آنها در (word making) پیوستن "بن واژه" با " پسوند و پیشوند"
همراه کردن چندین واژه جهت ساخت واژهای مرکب،
تغییرات ساخت و ایجاد ناهنجاریهای واژگانی و گذر کردن یک واژه از جنبهی بیان به جنبهی دیگر، استفاده از قاعدهی لغوی معنایی جهت ساخت واژگانی با معنای مجازی میباشد.
ناگفته نماند که فرایند واژهسازی به زایایی زبان بازمیگردد. درواقع واژهسازی هم میتواند، بهصورت خودآگاه و هم ناخوداگاه اتفاق بیوفتد.
در خصوص کلمهی "سپاسمند" همانطور که کاملا مشخص است، از ترکیب دو واژهی «سپاس» به معنای تشکر و قدردانی و ترکیب یک واژه و پسوند «مند» که از زبان پهلوی گرفته شده [لازم به ذکر است که پیشوندها و پسوندها واژکهایی هستند که در اول و یا آخر واژه میآیند و مفهوم جدیدی را به آنها میبخشند و در برخی موارد طبقهبندی دستوری را تغییر میدهند. به لحاظ بررسی تاریخی این پیشوند {در زبان پهلوی بهجای «مند» از «امند» و یا «اومند» استفاده کردهاند که در تطور زبان فارسی به «مند» تبدیل شده. یعنی "و" ساکن که حرف پیش از الف بوده، افتاده و فقط «مند» باقی مانده است. این پسوند به معنی دارنده و صاحب}
بنابراین در تحلیل معنایی واژهی «سپاسمند» در صورت پذیرفتن ضمایر بهمعنای دارندهی سپاس و کسی که از او تشکر و قدردانی شده یا کسی که تشکر و قدردانی میکند، میباشد.
اما در بررسی نحوی، مطلب قدری پیچیدهتر است. به لحاظ نحوی تمام ترکیباتی که با پساوند "مند" ساخته میشوند، بدون استثنا با صفت مشترک هستند، [البته] اگر کلمهی مذکور را با توجه به تعاریف داده شده، جزء صفتهای فاعلی مرکب مرخم در نظر بگیریم. زیرا در دستور ادبیات فارسی صفت مرکب، صفتی است که از ترکیب دستکم دو واژه ساخته شده باشد که خود به سه صورت کلی هستهدار، بیهسته و متوازن تشکیل شده است.
صفت مرکب هستهدار دو ویژگی مهم دارد.
الف) یکی از آنها صفت است. این صفتها را هستهی نحوی ترکیب میدانیم و مقولهی کل ترکیب از آنها گرفته شده!
ب) معنای کل آن در شمول یکی از واژههای سازندهاش قرار دارد. یعنی؛ (هستهی معنایی) اسم هستند و تعیین کنندهی معنای صفت و هسته را وابسته میسازند. مثل "سپاسمند" که البته جزء دیگری هم در آنها وجود دارد که مقولهی نحوی خود را به کل ترکیب، تحمیل میکند و معنایش بهوسیلهی جز دیگری محدود میشود.
بنابراین ساختار معنایی صفتهای فاعلی مرکب مرخم از رابطهی هستهی وابسته برقرار است. این رابطهی کلی است و همهی صفتهای دیگر مرکز هستهدار را شامل میشود ولی با تحلیل معنایی صفتهای فاعلی مرکب مرخم درمییابیم که در روابط آنها از میان اجزای دیگری ساخته میشود.
ترکیبهایی که جزء اولشان اسم است، (همانطور که میدانید برخی صفتها میتوانند، متمم بگیرند، متمم صفت به صورت یک اسم یا یک گروه اسمی است که به کمک حرف اضافه یا کسرهی اضافه به آن وابسته شده!
اگر بخواهیم صفت فاعلی مرکب مرخم را تحلیل معنایی کنیم، درمییابیم که آنها نیز دو نوع متمم دارند.
الف) ترکیبهایی که جز اسمی آنها متمم اضافی جز صفتی است که عمدتا این ترکیبها صفت مرخم از فعل متعدی مشتق شده و در زبان عامل ایجاد یک الگوی بسیار زایاست.
ب) ترکیباتی که جزء اسمی انها متمم حرف اضافهای جزء صفتی است که از فعل لازم مشتق شده و این ترکیبات در زبان چندان زایا نیستند.
بنابر این، ساخت واژهی "سپاسمند" کاملا صحیح میباشد و متناسب با قاعدههای دستوری زبان فارسی و جزء ترکیبات زایا در زبان و ادبیات فارسی است.
*
دکتر مسعود جعفرزاده دربارهی ترکیب نامانوس «سپاسمندم» میگوید:
از نگاه این شاگرد کوچک، واژهی «سپاسمند» نادرست است. زیرا «مند» پسوند دارا بودن یک ویژگی یا صفت است و «سپاس» نه ویژگی است نه صفت ویژه!
وقتی میگوییم: «دانشمند» یعنی کسی که دارای دانش است و این دانش جزء خصوصیات او شده است، یا «هنرمند» و حتی در مورد «هوشمند» دارا بودن هوش زیاد در یک شخص، یک ویژگی فردی است.
«گزار» پسوند مناسبی برای «سپاس» است که نشاندهندهی بجا آورندهی شکر کسی است اما اگر «سپاسمند» بگوئیم؛ این میشود، ویژگی آن شخص، یعنی: حتی اگر به او دشنام هم بدهیم، باز دارای سپاس خواهد بود. به او خوبی کنیم، دارای سپاس خواهد بود و اگر کتکش هم بزنیم، باز دارای سپاس خواهد بود و این ابدا ممکن نیست.
«گزاردن سپاس» یعنی؛ بهجا آوردن تشکر و قدردانی و حالتی گذرا است. اگر قرار باشد، اختصار منظور گوینده باشد؛ کافی است به تنهایی واژهی «سپاس» را بهکارگیرد!
*
عزیز صفوی کارشناس ادبیات فارسی در اینباره میگوید:
«سپاسمند» اخیرا خواسته یا ناخواسته شیوع پیدا کرده است. احتمالا گرتهبرداری از thanks انگلیسی شده و بهنظر من کاربرد مناسبی نیست. چون «سپاس» معمولا با بن فعلی «گزاردن» به معنی «بجاآوردن» ترکیب میشود. یعنی: «سپاسگزارم»
دلیل آن را در معنای پسوند "مند" باید جستجو کرد. «مند» به معنی: «داشتن و برخورداری» است. پس اگر در جواب کسی بگوییم: «سپاسمندم» یعنی برخوردار از سپاس هستم و معنی مورد نظر را که تشکرکردن است، نمیرساند. برخوردار از سپاسم، جواب معقولانهای نیست! بلکه بیربط، پرت و بیمعناست!
*
خانم افسانه تاجیک در مورد ترکیب «سپاسمند» میگوید: در رابطه با دو کلمهی "سپاسگزار" و "سپاسمند" اول لازم میبینم، به تعریف هرکدام و پسوندهای الحاقی به این دو کلمه اشاره کنم:
«مند» (پسوند) یعنی؛ خداوند، با کلمهی دیگر ترکیب میشود و تنها استفاده نشده، چون مستمند و دردمند و روزیمند و آزمند و آهمند. (فرهنگ رشیدی) بهمعنی صاحب و خداوند باشد و بیشتر در آخر کلمات آید، همچون دولتمند؛ یعنی صاحب دولت و ارجمند؛ یعنی صاحب و خداوند قدر و قیمت و حاجتمند و قدرتمند هم به معنی صاحب قدرت و دردمند؛ یعنی "دارای درد" و "خردمند" یعنی؛ "دارای خرد و عقل"
«گزاردن» نيز دارای دو معنی کلّی است: “گزاردن” بهمعنای بهجا آوردن، ادا کردن، انجام دادن. مانند: نمازگزاردن؛ يعنی “ادا کردن نماز” يا وامگزاردن، يعنی “ادا کردن وام” بنابراين “وامگزار” درست است نه “وامگذار” به همين ترتيب بايد نوشت: حجگزار، خراجگزار، سپاسگزار، شکرگزار،
با توجه به توضیحات بالا دوستان باید بتوانند، تشخیص بدهند، فردی که میخواهد از دیگری تشکر کند، آیا باید کلمهی "سپاسگزاری" یعنی "اداکردن سپاس و تشکر" را بهکار ببرد یا بگوید: «سپاسمندم» یعنی؛ من صاحب سپاسم؟
ذکر این نکته لازم است که بعضی کلمات و ترکیبات در زبان فاخر فارسی رایج شده که اصطلاحا ظاهری زیباتر و جدیدتر از همتای خود دارند و اشخاص برای نشان دادن سطح ادبی بالای خود زیاد استفاده میکنند. از این موارد در نامههای اداری فراوان دیده میشود.
*
دکتر علیرضا فولادی دربارهی ترکیب «سپاسمند» میگوید:
ترکیب «سپاسمند» ترکیبی اشتباه است.
پسوند «مند» پسوند دارندگی از نوع شغل یا از این قبیل است.
بنابراین ترکیب «سپاسمند» نمیتواند، مانند کارمند عمل کند.
تارا کسرایی دربارهی ترکیب «سپاسمند» میگوید:
همانطور که اشاره شده است؛ پسوند صفتساز «مند» در کنار واژهی «سپاس» نه فقط بهدلیل ایجاد بار معنایی نادرست است بلکه به دلیل اینکه معنای «دارا بودن» از آن برمیخیزد؛ پسوند مناسبی نیست.
متاسفانه در بعد واژهسازی این روزها الگوهای نامناسبی به چشم میخورند و گاه راه افراط و تفریط در پیش گرفته میشود.
ای کاش مسائل و مشکلات زبان مطمح نظر قرار میگرفت و به واژهسازیهای مورد نیاز اقدام میشد.
*
حسین مهر آذین کارشناس ادبیات در این خصوص میگوید:
کلماتی مثل: نیرو، توان، فراز، زور، باور، همه اسم هستند و با [پسوند] «مند» به معنای «دارندگی» میباشند.
وقثی با پسوند «مند» ترکیب میشوند، معنای روشن و قابل قبولی دارند اما «سپاس» به معنای «تشکر» است و از نظر دستوری حاصل مصدر است و با پسوند «مند» ترکیب نمیشود و معنای روشنی ندارد.
*
سیما اسعدی در مورد ترکیب «سپاسمند» میگوید:
این عبارت نوظهور، بسیار روانم را میآزارد. آنچه مسلم است و همهی عزیزان فرمودند، این پسوند معنای «دارا بودن و صاحب چیزی بودن» را میدهد.
از آنجا که دامنهی کلماتی که این پسوند را پذیرفتهاند و در عرف و تعامل عامه بهتدریج جاافتادهاند، وسیع است، تصور میکنم کسانی بر آن شدهاند که نوآوری کنند و ترکیبی بسازند که اگر چه شاید در بررسیهای فنی پیشرفته، نهایتاً به این نتیجه برسیم که غلط هم نیست (چون گویندهی این کلمه [ی مرکب] ممکن است بگوید، «مند» معنای «دارندگی» میدهد، پس یعنی؛ "سپاسدارم" اما دو نتیجه را برای این نسل حاصل میکند، یعنی؛ نسلی که از سر راحتطلبی، سلام را «س» مینویسند و تمام کلماتی را که باید با «واو» [معدوله] نوشته شوند، مثل: "خواب" یا "خواهر" که "خاب" و "خاهر" مینویسند و نیز از آنجا که شنونده باید عاقل باشد، با نوشتن هر عبارت و کلمهی جدید خودساختهای به هدفشان میرسند، یعنی؛ خواننده به هر شکل، معنایی را که اراده کرده است؛ درک میکند و در عین همهی احوال، نوآوری هم شده است.
به نظر من وضعیت رسمالخطمان، مثل وضعیت تمام وجوه زندگیمان در این مقطع تاریخی، به شدت دستخوش آسیب شده است.
در این مورد فکر میکنم، اگر سعیمان برای رفع اشتباه و اصلاح دیگران، بهجایی نمیرسد، همینقدر هم خوب است که خودمان از عبارات «سپاسمند و ممنون دار» و «خواهشا و تلفنا» و ... که بعضیشان علیرغم شیوع به طرز فجیعی غلط هستند؛ استفاده نکنیم!
تصورم این است که فضای مجازی محمل رشد هر بدعتی است و بهشدت هم فراگیر!
من فکر نمیکنم، در پس این عبارت، اندیشهای از این نوع که جنابعالی (این نگارنده) میفرمایید نهفته باشد. یحتمل روزی کسی خواسته خیلی نوآورانه عبارتی بهکار ببرد و لفظ قلم صحبت کند و این واژهی نوظهور، زاده شده است.
البته شاید بنده اشتباه کنم اما فکر نمیکنم خاستگاه خیلی عالمانهای داشته باشد. عطف به اتفاقات دنیای مجازی!
*
دکتر نوید دانایی نوشتهی سیما اسعدی را مورد تایید قرار میدهد و قویا موافقت خود را با آن اعلام میکند!
*
بانو اهورا در اینباره میگوید:
این ترکیب اساسا غلط و نادرست است.
دوستان باید استحضار داشته باشند که "مند" در ادبیات فارسی پسوندی نیست که بتواند، حالت فعلی یا اسنادی بهخود بگیرد.
به ترکیبات زیر دقت فرمایید👇
«هنرمند. قدرتمند. تنومند. توانمند. سعادتمند» همهی اینها جزء اولشان اسم است و پسوند «مند» دارند اما هیچکدام هماسلوب با کلمهی «سپاس» نیستند!
●

مطلب فوق را هم جناب مختار فیاض نوشتهاند 👆👆
☆
بانویی با نام سمیرا در ستون نظرها برای این حقیر یادداشتی فرستادهاند که عینا از نظر گرامی شما میگذرد:
کلمهی "سپاسمند" اشتباه نیست، این کلمه در فرهنگ زبان پهلوی موجود است و معنی آن grateful ذکر شده که به معنی "قدردان" است. چگونه کلمهای که در زبان پهلوی که مادر زبان فارسی امروزی میباشد، موجود بوده، میتواند اشتباه باشد؟
پاسخ:
درود بر بانو سمیرای گرامی
چنانچه در فرهنگهای موجود، مانند؛ دهخدا، معین، عمید و ... به تکاپو بپردازید، میبینید که در آنها ترکیبی بهنام (سپاسمند) وجود ندارد، در حالیکه ترکیبهای (آرزومند، علاقمند و ...) موجود است اما در فرهنگ پهلوی "سپاس اومند" را یافتم، البته ترجمهی مطالب دیوید مکنزی! (شاید امروزه بهکارگیری آن درست نباشد و به این دلیل از کاربرد افتاده که معنای لفظبهلفظ روشنی ندارد) البته معنای "قدردان" یا grateful را در آن نیافتم ولی "سپاسمند" را میتوان اینگونه تعبیر کرد؛ (سپاسی برای شما دارم) توضیح اینکه این فرهنگ نوشتهی دیوید نیل مکنزی David Neil MacKenzie پژوهشگر نامی در زبانهای ایرانی است.
با تشکر از شما بزرگوار که ما را راهنمایی کردید!


فرهنگ پهلوی واژهی spasomand 👆👆
فضلالله نکولعلآزاد
فردیس کرج ۱۳۹۸/۳/۸
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com
وزن دوری چیست؟
وزن دوری، همانند دیگر اوزان از یک دایرهی عروضی استخراج میشود که برخی از هجاهای آن حذف و یا در یک وزن شبه دوری عمل تسکین ایجاد میشود و یا هجایی به وزنی دیگر افزوده میشود.
مانند وزن شبه دوری «فعلات. فاعلاتن. فعلات. فاعلاتن» که با عمل تسکین به وزن دوری «مفعول. فاعلاتن. مفعول. فاعلاتن» بدل می شود.
و ...
هر وزن دوری دارای ارکانی متناوب است اما هر وزن متناوبالارکان را نمیتوان یک وزن دوری تلقی کرد.
وزنهایی دوریاند که هر مصرع، حداقل میبایست دارای چهار رکن باشد تا بتوان آنرا به دو بخش تقسیم کرد.
بدیهی است، مصاریعی که دارای ارکانی ثابت هستند، دوری به شمار نمیروند.
مانند:
مفعولن. مفعولن/ مفعولن. مفعولن
نکتهی بسیار مهم و اساسی این است که در پایان رکن متناوب دوم هر نیممصراع، درنگ یا توقفی وجود دارد که میتواند آخرین هجای آن از بلند به صورت کشیده بیان شود. مانند:
باشد که باز «بینیم» دیدار آشنا را
حافظ شیرازی
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ هجای آخر «بینیم» کشیده ادا شده است که نشان از دوری بودن وزن دارد و چنانچه در چنین حالتی نتوان هجا را از بلند به کشیده ارتقاء بخشید، آن وزن را میبایست شبه دوری فرض کرد. مانند:
مفاعلن. فعلاتن. مفاعلن. فعلاتن
و یا:
فعلات. فاعلاتن. فعلات. فعلاتن
گروهی اوزان شبه دوری را همانند دوری فرض کرده و در پایان هر نیممصرع از هجای کشیده بهره میبرند و وقتی که به آنها تذکر داده میشود که این وزن دوری نیست، میگویند برای نوآوری چه اشکالی دارد، از این وزن بهره ببریم؟
برای مثال وزن (مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن) را به صورت (مفاعلن فعلاتان مفاعلن فعلاتان) درمیآورند
و بهزعم باطل خود به نوآوری شگرفی دست یازیدهاند.
این اقدام به چندین علت مردود به شمار میرود.
اول اینکه، وقتی اوزان دوری وجود دارند، چه نیازی است که کسی آخرین هجای رکن دوم را کشیده بیان کند که به خیال خود اوزان شبه دوری را به اوزان دوری تبدیل کرده است؟
دوم اینکه، اگر کسی به چنین کاری دست یازد، از آنجا که دیگر شاعران از این کار امتناع خواهند ورزید، ابداع به اصطلاح نوآور به حالت انزوا درمیآید.
همانند دوری دانستن این بیت «متحدالارکان» و نه «متناوبالارکان» از سوی سنایی که پس از گذشت چند قرن هنوز مورد انتقاد نقادان قرار میگیرد:
در کعبه مردان بودهاند کز دل وفا افزودهاند
در کوی صدق آسودهاند محرم تویی اندر حرم
زمستان ۱۳۷۲. فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

مرگ بر مولف یا مرگ مولف و یا قتل مولف؟
مروری بر نظریهی رولانبارت فیلسوف و ادیب فرانسوی
*
آثار لغز و پیچیده زودتر از آفرییندگان اثر جان میسپارد!
«لئون تولستوی»
*

گروهی از علاقمندان به ادبیات فارسی در انجمنهای شعر به ویژه گروههای ادبی فضای مجازی به اشتباه معتقدند که منظور رولان بارت از مرگ مولف، مرگ بر مولف است و یا اینکه؛ صاحب اثر پس از نقد، حق دفاع از اثر خود را ندارد.
از همینروی، در گروههای ادبی، هر شعر که مورد نقد واقع میشود؛ ولو ایراد منتقد نابجا هم باشد تا صاحب اثر بخواهد کوچکترین توضیحی دربارهی آفریدهی خود ارائه دهد به او حملهور میشوند و میگویند آیا به مرگ مولف اعتقاد دارید؟!
و این بدان معناست که صاحب اثر حق اظهار نظر و دفاع از اثر خود را ندارد و متن، خود میبایست گویا باشد و یا از آنجا که شاعر یا نویسنده از یکسو، به سلامت نقدها معتقد نیست و در نتیجه به سلاخی شدن اثرش سخت معترض است و از دیگر سوی از حیث علمی، توانایی آنرا هم ندارد تا از اثر ضعیف خود به دفاع بپردازد؛ برای عدم پاسخگویی و رهایی از معرکهی نقد، میگوید: از آنجا که به مرگ مولف معتقدم از اثر خود دفاع نمی کنم!
برخی در گروههای ادبی، بدون آنکه به معنای اين تئوری پی برده باشند، در این زمینه بحثها و جدلهایی صورت میدهند و آنچنان بیپرده و با اعتماد به نفس، سخن بر زبان میرانند که گویا این نظریه، معجزهای مسیحایی و ساخته و پرداختهی ذهن خودشان است و یا اینکه میبایست آنرا به منزلهی وحی منزل الهی تصور کرد!
اول اینکه، منظور رولان از طرح مرگ مولف، این نیست که آفرینندهی موالید آثار ادبی، یعنی: گردآورنده حق دفاع از اثر خود را ندارد.
دوم اینکه، اگر اینگونه هم باشد که نیست، نظریهی این اندیشمند، آیهی منزل نیست.
این یک برداشت بسیار سادهاندیشانه و کوتهنظرانهی بدون تعمق از عبارت رولان بارت است.
بله! متن، خود باید گویا باشد اما اگر نوشته ای از بلاغت و فصاحت کلام برخوردار بود و نقاد نتوانست به این حقیقت دست یابد و منظور نویسنده یا شاعر را متوجه شود، آنزمان تکلیف چیست؟
و یا اینکه اگر سطح دانش مولف از نقاد بیشتر و نقد انجام شده نابجا بود، آیا نویسنده یا شاعر حق دفاع از اثر خود را ندارد؟
مرگ مؤلف (La mort de l'auteur) نظریه ای از رولان بارت، صاحب نظر در شعر و نثر، ادیب، فیلسوف و نظریه پرداز و نقاد نکته سنج ادبی است.
در این نظریه تلاش رولان بر این بوده تا منتقدان را که تاریخچه و نوع زندگی شاعر یا نویسنده را در تفسیر متن ورود میدهند، برحذر دارد و در برابر آن پیشنهاد میدهد که پدیدآور از متن جدا باشد.
از نظر رولان، مولف حکم مهمان متن را دارد، نه اینکه نگارنده یا شاعر به منزله ی مغز کلام یا روح متن در نظر گرفته شود!
در حقیقت مرگ مولف، عدم نیاز به حضور نویسنده یا شاعر به منظور توضیح اثر پس از نشر موالید ذهنیاش مییاشد که پدید آورنده هنگام نگارش میبایست خود را از دایره متن بیرون کشد و تمام معانی پنهان شده در زوایای ذهن خود را به روی کاغذ آورد تا مخاطب به هنگام مطالعه به منظور درک متن، نیاز به وجود صاحب اثر را احساس نکند!
بهعبارتی دیگر؛ صاحب اثر میبایست تمام اندیشههای خود را در اثر هنری اش بگنجاند تا مخاطب برای درک معنای مولود ذهنیاش، نیازی به ضمیمه کردن یا سنجاق کردن صاحب اثر به متن مربوطه را در خود حس نکند و جان کلام اینکه، شعر، غامض، معقد و مغلق و [ المعنی فی بطن الشاعر ] نباشد و نثر نیز از بلاغت کلام برخوردار و معنای آن شفاف و روشن باشد .
بر همین منوال از نظر رولان بارت سوزن کردن صاحب اثر به شعر یا نثر مردود است و این امر در ادبیات فارسی ما نیز مشترک است. عبارت «مرگ مولف» با «مرگ بر مولف» تفاوتهای چشمگیری دارد! از نظر رولان، مولف میبایست مانند یک شخصیت مرده عمل کند و در تالیف جای پای خود را از متن خارج تا استدراک متن را از وجود خود بینیاز سازد و اثری بلیغ را در معرض نمایش دید همگان قرار دهد تا مخاطب به هنگام مطالعه به منظور استفهامِ متون، نیاز وجود خالق اثر را احساس نکند و در این امر منظورش گنگگویانی است که آثارشان را ابتر می آفرینند و اعتقادشان بر این است که شفاف خلق کردن هر اثر، ضعف هنری هنرمند به شمار می رود و همچنین کسانی که می پندارند، هر چه مفهوم اثر از اندیشه ی آدمی دورتر باشد، مطلوب تر، هنری تر و با ارزش تر است و هم چنین کسانی که بلاغت را فاقد هر گونه ارزش و اعتبار قلمداد می کنند و میگویند اگر درک اثر تنها در ذهن صاحبنظر محفوظ بماند، هنر، شامخ تر و بهتر جلوه می کند و چنانچه دیگران از دریافت آن درمانده باشند، این عیب به خودشان بر می گردد و فهم ضعیف آنان تلقی می گردد و از آنجا که هنر توضیح ندارد، ما را نیازی به تشریح هنرمان نیست و هر کس می تواند از هنر ما برداشت جداگانهای داشته باشد، به گونه ای که اگر کسی به فهم آن دست یازد و احساسی در دلش بر انگیخته شود، از ماست و هنر ما نیز از آن اوست، در غیر این صورت او و دیگران اندیشه ای به حال فهم و دانش خود بکنند.
همچنین منظور او کسانی است که می گویند : آثار را نامفهوم می آفرینیم و استفهام عبارات پنهان و ابتر آن را به مردم حوالت می دهیم و هر کس بهتر می داند چه برداشتی از آن مطلب داشته باشد.
دوستی می گفت:
مرگ مولف تنها در حد یک نظریه است و وحی منزل محسوب نمی شود!
در گذشته، بحثی پیش آمد که آیا نویسندگان آگاهانه و با برنامه های از پیش تعیین شده آثار خود را فراهم میکنند یا چیزی شبیه به الهام به آنان دست میدهد! بنابر این زمانی که اثر هنری شان را پدید میآورند؛ حضور دارند و پس از آفرینش، غایب می شوند و این حرف تازه ای نیست . چرا که این کلام از روزگار ارسطو، سقراط و افلاطون مطرح بوده است.
افلاطون به نقل از سقراط میگوید : شاعران فقط زمانی که شعر می سرایند، شاعرند ولی بعد از سپری شدن حالت الهام گونه دیگر شاعر نیستند. سپس مثالی میزند و میگوید : اگر قرار بود شاعران هر گاه که اراده کردند، بتوانند شعر بسرایند؛ هومر هم تا زمانی که زنده بود، دائماً می توانست چیزی شبیه ایلیاد و ادیسه بیافریند.
در اواخر قرن بیستم این حادثه دوباره تکرار شد اما مسئله ای که مهم است این است که اگر قرار باشد، مولفی را در زمان آفرینش اثرش دخیل بدانیم و بعد از خلق اثر او را رها کنیم و معتقد باشیم؛ که مطلبش را در بی خبری نوشته و خود از مطالبش آگاهی نداشته، آن زمان است که مرگ مولف صورت می پذیرد!
و این بدان معناست که هر نگارنده نمی بایست مورد مواخذه قرار گیرد . برای نمونه کسی نمی بایست قاآنی را مورد سرزنش قرار دهد که چرا برای آقاسی یا شاهزاده های قاجار شعر سروده است.
فضل الله نکولعل آزاد
کرج ۱۳۹۷/۱۲/۱٠
***
بحث در اینباره بسیار است و برای درستی کلام این نگارنده، نظر چند صاحبنظر را در این زمینه جویا میشویم. توضیح اینکه؛ از آنجا که مطالب صاحبنظران غالبا بهوسیلهی ویس تلگرامی به دستم رسید و در گفتگوی محاورهای ممکن است مطالب، نقصها و ضعفهایی را به همراه داشته باشد لذا با اجازهی دوستان مطالبشان را ویرایش کردم:
در این زمینه نظر پروفسور سید حسن امین را جویا شدم ایشان فرمودند:
من با مرگ مولف موافقم. شما در یک رودخانه نمیتوانید دوبار شنا کنید. اثری که خلق و منتشر شد، خودش فی نفسه هویتی مستقل از پدیدآورش مییابد. پدیدآور عوض میشود اما اثر ثابت می ماند.
پروفسور سید حسن امین
***
روح نظریهی «مرگ مؤلف» این است:
با هر بار خواندن، این امکان وجود دارد که معنایی جدید یا لایهای تازه از معنا، برای یک اثر هنری کشف گردد و این کشف معنا، به اثر هنری امکان میدهد تا در فضایی آزاد و وسیع، باز تولید شود. اگر این امکان از اثر هنری گرفته شود؛ فهم هنر، محیطی تنگ و محدود خواهد یافت. رهاورد دیگر این نظریه، رها ساختن ما از استبداد در فهم و تحمیل آن بر دیگران است.
اگر به این دو رهاورد مهم یعنی وسعت فهم و نیز رهایی از استبداد در نقد اثر هنری، توجه کنیم، درمییابیم که اصولا نظریهی «مرگ مؤلف» هرگز به معنای نادیده گرفتن نقش هنرمند و شخصیت او نیست. این نظریه در ضمن ارج نهادن به شخصیت هنرمند و تأثیر مستقیم او در آفرینش اثر هنری، میخواهد دایرهی فهم مخاطب را وسعت دهد. به نظر من، باید میان دایرهی خلق اثر هنری و دایرهی فهم آن تفاوت نهاد. در دایرهی خلق، هنرمند خلاق و دارای تأثیر مستقیم و اتوریته است. در اینجا، نویسنده همان author است اما در دایرهی فهم، باید جهان گستردهتری را پیش روی مخاطب، در نظر گرفت و اثر را از زیر سلطهی او خارج میکند. در اینجا، نویسنده همان scriptor است.
با وجود این، باید میان آثار هنری هم تفاوت نهاد. برخی آثار از همان لحظه ی خلق، جهانی محدود در درک و تولید معنا دارند و باز تولید لایههای معنایی در آنها اتفاق نمیافتد. نظریهی مرگ مولف، ناظر به آثاری است که اساسا دارای خصوصیت «متن باز» و تفسیرپذیری یا تأویلپذیری باشند.
در کوتاهسخن، نادیده گرفتن نقش هنرمند در خلق اثر و سلب خصوصیات فکری و روحی او از اثرش، رسالت نظریه ی مرگ مولف نیست. این نظریه در پی آن است که جهان فهم ما را گسترده کند که جهان فهم ما را گسترده کند.
دکتر سید ابوالقاسم حسینی ژرفا
***
«نظر هیچ یک از منتقدین که درباره ی مرگ مولف به سخن پرداخته اند، این نیست که شاعر حق دفاع از اثر خود را ندارد بلکه شعر تا حدی می بایست گویا و روشن باشد که به منظور تفسیر آن دیگر نیازی نباشد تا صاحب اثر توضیحی را ارائه دهد.
برای نمونه: شاعر، نویسنده، موزیسین اثری را از خود به جامعه هنری معرفی مینماید و قطعاً نمیتواند همهجا به دنبال اثر خود بدود و به توضیح آن بپردازد اما اگر جایی از آن خردهای گرفته شد و چنانچه ایراد طرح شده نابجا بود، هنرمند میتواند از اثر خود دفاع کند»
دکتر مریم مقدم
اصفهان ۱۳۹۷/۱۲/۱٠
***

مرگ مولف در میان بعضی از شعرا و ادیبان به اشتباه برداشت شده است و گمان میکنند، بعد از نوشتن و عرضهی اثر هنری، نویسنده در توجیه اثرش به یک عروسک بیزبان بدل میشود و زیر بار انتقادات چه بجا و چه نابجا، مجاز به ابراز نظر نیست.
چنین برداشت غیرمعقولانه و استبداد مآبانه ای، آدمی را به یاد اردوگاههای کار اجباری و یا برده های مصر باستان میاندازد.
و این در صورتی است که انسان صاحب اختیار است و باید بوسیلهی منطق و عقل متبع بر عقل کامل (خداوند) از نتیجه کارش دفاع کرده و یا در صدد اصلاح خود برآید .
مرگ مولف یعنی نویسنده باید بقدری سلیس و فصیح و بلیغ سخن بگوید تا دیگران بتوانند از آن اثر، به محتوای کامل و طرز فکر و هنر (صنایع ادبی، زیبایی، بدیع و ...) او پی ببرند و احتیاجی به توضیح نباشد.
و از آنجا که نویسنده را نمیتوان به اثرش پیوست کرد لذا خود اثر می بایست، پاسخگو باشد!
(آفتاب آمد دلیل آفتاب)
همچنین شاید در بعضی از موارد، دانش منتقد در سطح نویسنده نباشد. پس نگارنده باید در کمال متانت و دانش، ابهامات منتقد را برطرف کند وگرنه مصداق «المعنی فی بطن الشاعر» تا ابد بر او سایه خواهد افکند
مجتبی جواهریان: کارشناس ارشد زبان عربی
***
بنده در بسیاری موارد به طنز به بعضی دوستان عرض می کنم که این نظریه [مرگ مولف] به [قتل مؤلف] تغییر شکل یافته است.
بویژه که خلط ناخودآگاه و فراوانی بین دو مقولهی نقد و انتقاد، صورت گرفته که حضرات در کمال خودباوری و ادعای صاحبنظری، به وضوح نقد را با انتقادِ صرف، اشتباه گرفتهاند.
سیما اسعدی
****
همانطور که ملاحظه میفرمایید با اینکه نظریهی کارشناسان اندکی با یکدیگر متفاوت است اما هیچکدام مرگ مولف را آنگونه که گروهی تلقی کردهاند، تعریف و تفسیر نکردهاند!
۱۳۹۷/۱۲/۱۰ فردیس کرج
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
@
@@

قاعدهی تقلیل یا تکثیر؟ [اوزان عروضی]
آیا تا کنون هیچ شاعر علاقمند به ادبیات فارسی از خود پرسیده است که تا چه میزان میبایست به برخی از قواعد عروضی کلیشهای پیشینیان پایبند بود و هم چنین تا چند قرن دیگر میبایست برخی از قواعدی که عروضیان از دیرباز به رشتهی تحریر در آوردهاند، بر قلمرو شعر فارسی حکومت کند؟
آیا این قوانین را باید وحی منزل قلمداد کرد و بیعیب دانست یا اینکه میبایست بنابر اقتضای زمان عیوب آن برطرف گردند و تغییر یابند؟
روزگاری صاحبنظران دانش عروضی، شعر را تنها در قالب غزل و قصیده و مثنوی و ... به دانشجویان تشنهی شعر فارسی معرفی میکردند و دم از ارکان مساوی در کلام موزون میزدند و غزلسرایان برای اینکه ارکان مصاریع را با یکدیگر برابر کنند، مجبور بودند یا حشوی به مصرع بیفزایند و یا بخشی از مقاصد خود را ترک کنند اما با ظهور نیما اوضاع تغییر کرد و او بنا به ضرورت بیان احساس و اندیشه، زنجیر ارکان برابر در هر مصراع شعر را از هم گسیخت و طرح دیگری به جای آن ریخت!
در ابتدای کار مخالفتها و اهانتها آغار شد اما دیری نپایید که آن امر سرانجام از سوی مردم پذیرفته شد!
در کتاب وزن شعر فارسی دکتر خانلری در صفحه ی ۱٤۵ آمده است: این نکته درست است که حرف (ن) هرگاه پس از یکی از سه مصوت بلند واقع شود از نظر وزن مانند حروف صامت دیگر نیست! شمس قیس رازی این حرف را نون غیرملفوظ خوانده است و میگوید هر (ن) که ماقبل آن ساکن باشد و در شعر به تحقیق آن احتیاج نبود در تقطیع ساقط آید!
★
آیا عروضشناسان معاصر نباید ایراد این تعریف نادرست شمس قیس رازی را بازگو کنند و پاسخهای لازم را ارایه دهند که؛ نه حرف، بلکه مصوت قبل از نون ساکن نیست و مصوتی بلند است که از شدت مدّ آن کاسته شده و تا حدّ مصوت بینابین (مابین کوتاه و بلند) تنزل یافته است و «ن» به دلیل لطافت و ویژگیهای خاص خود از امتداد یا کشش مصوت بلند قبل از خود میکاهد و در واقع ملفوظ است؟
اعتقاد من بر این است که در زمینهی عروضی میبایست در پی توجیه علمی بود، نه به دنبال فتوای ادبی پیشینیان که اکثرا این قواعد را به صورت کلیشهای پذیرفتهاند.
بنابر همین ملاحظه عروضشناسانی که متعصبانه تنها از آرای پیشینیان پیروی میکنند و کلام آنها را وحی منزل میپندارند، باید در انتظار هرگونه رویداد و تغییر و تحول در دانش عروضی باشند و به نظرهای عروضی معاصرین به دیدهی احترام بنگرند.
یکی از مواردی که میتوان بدان اشارت کرد، بحث (تقلیل) ورود واژگان بیگانه در شعر فارسی است که کمتر به آن پرداخته شده است و امیدوارم که در این مبحث بتوانیم، به نتیجهی قابل ملاحظهای دست یابیم! فراموش نشود که این حقیر برای به اثبات رساندن عقیدهی خود از چند صاحبنظر جویای علم و نه جویای نام، نظرخواهی کردهام که انشاءالله بعد از پایان اظهار رای خود، نظرها را به دقت انعکاس خواهم داد.
قاعدهی تقلیل یا « تکثیر»؟
در تقطیع عروضی واژگان بیگانه، نوع مصوتها به چه نحو تعیین میگردند؟
قاعدهی تقلیل که از نظر من سکتهی مُجاز عروضی است، نوعی اختیار شاعری محسوب میشود که بنا به ضرورت بیان محاورهای و یا ورود واژگان بیگانه در شعر فارسی روی میدهد. یعنی اینکه؛ هنگام وارد کردن واژگان بیگانه به حوزهی شعر فارسی، ترکیب صامت + مصوت بلند را میبایست هجای کوتاه فرض کرد نه بلند! و همینطور ترکیب صامت + مصوت بلند + صامت را نباید هجای کشیده تلقی کرد، بلکه میبایست آن را هجای بلند در نظر گرفت.
برای نمونه:
واژهی بیگانهی «دیازپام» را میبایست بهصورت «دِیَزپَم» تقطیع کرد. از آنجا که میزان کشش هجاهای زبان بیگانه با مد واژگان و در نتیجه قواعد عروض فارسی همخوانی ندارد و برخی از بیگانهزبانان غالبا از هجاهای میانی [سیلابهایی که نه کوتاه است و نه بلند] بهره میبرند لذا این هجاها که در نظر برخی از فارسیزبانان، کشیده بهشمار میروند، در نهایت میبایست در شعر فارسی به گونهی بلند تقطیع گردند، نه کشیده! مانند: «کام» در «کامپیوتر» که «کام» به معنای «مراد» در زبان فارسی هجای کشیده محسوب میشود اما در تقطیع واژهی بیگانهی «کامپیوتر»، میبایست هجای بلند تقطیع شود. چرا که بیگانگان در لفظ، این هجا را به صورت فشرده «هجایی میان کوتاه و بلند» بیان میکنند. "کْمْپیوتر" یا چیزی مابین فتحه و ساکن در واج «ک» و ما فارسیزبانان نیز برای به لفظ در آوردن آن میتوانیم آنرا تنها تا حد هجای بلند ارتقا دهیم، نه سیلاب کشیده!
همان گونه که اشارت رفت؛
قاعدهی تقلیل هم شامل حال واژگان بیگانه در شعر فارسی میگردد و هم واژگان محاورهای فارسی!
به سرودههای محاورهای زیر توجه فرمائید:
اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره؟
نه شیر داره نه پستون
دمبشو بردن اردستون
گاوشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بذار عم قزی
دور کلاش قرمزی
موی سرش وزوزی
[شعر کودکانه]
و یا :
خاک به سرم بچه به هوش آمده
بخواب ننه، يه سر و دو گوش آمده
گريه نکن لولو مياد، میخوره
گربه مياد بُزبُزی رو میبَره
[در چرند و پرند مرحوم علامه دهخدا]
در سرود کودکانهی اول «شیر» و «کلاش» در اصل هجای کشیده هستند اما در سرودهی محاورهای فوق از آن ارادهی سیلاب بلند شده است.
«میرزاده عشقی» (دیپ) در (دیپلماسی) را بهدرستی هجای بلند فرض کرده:
دبیر اعظم آن رند سیاسی
ز کمپانی نماید حق شناسی
زند تیپا به قانون اساسی
به افسونهای نرم دیپلماسی
*
همینطور «رادیکال» را در مصرع زیر به صورت فشرده (بینابین) اعمال کرده است:
گه اعتدال و گه [رادیکال] گاه سوسیال
بدتر از آن زنی است که هفتاد شو گرفت
«میرزاده عشقی»
و دیگر شاعران ....
از آنجا که واژگان مذکور غیر فارسیاند و با همین فشردگی در افواه مردم جا افتادهاند لذا کسی متوجه تقلیل آن نمیشود و در نتیجه سکتهای را حس نمیکند!
در اذهان عموم مردم برخی از واژگان بیگانه به علت کاربرد زیاد به واژهی فارسی بدل یافتهاند، بهگونهای که در شعر میتوان آنها را به هر دوگونه تقطیع کرد.
واژگانی مانند: «تابلو» و «آلبوم»
که میتوان «تاب» در (تابلو) و «آل» در (آلبوم) را هم هجای بلند تقطیع کرد و هم کشیده! چرا که در وزن شعر خوش مینشیند.
برای نمونه در سرودهی زیر که از کارهای دکتر باستانی پاریزی است تقطیع واژهی «آلبوم» از قاعدهی عروضی تبعیت کرده است.
به آلبوم، شبی تا سحر نظر کردم
به یادِ عمرِ گذشته، شبی سحر کردم
«دکتر باستانی پاریزی»
و یا شاعری دیگر در استخدام این واژه از قاعدهی تقلیل بهره برده است:
مثل رمّالی که از فردا بگوید نیستم
مثل آلبوم بازگویِ یادهای زخمیام
«علیرضا شتابی»
گروهی به تقلیل در شعر معتقد نیستند و میگویند؛ هجاها با طرز تلفظ زبان فارسی میبایست تقطیع گردند، نه زبان بیگانه! این فرمایش کاملا متین است اما کلام صحیحتر آن است که مردم سرزمین ما غالبا هجاهای بیگانهای را که در نظر گروهی از عزیزان کشیده به تصویر کشیده میشود؛ بهگونهی بلند به لفظ درمیآورند، نه کشیده!
آری! ما واژگان بیگانه را همانگونه که بهلفظ درمیآوریم، میبایست تقطیع کنیم! بنابر همین ملاحظه، ما در بیان اولین هجای واژگانی چون؛ "آلبوم"، "تابلو"، "دیپلماسی" و "لاستیک" امتداد و کششی صورت نمیدهیم تا بخواهیم آن را به صورت سیلاب کشیده تقطیع کنیم!
صد البته که در واژگان بیگانه عمل تقلیلی صورت نمیپذیرد، چون واژگان بیگانه، نزدیک به تلفظ بیگانهزبانان تقطیع میگردند و در حقیقت نسبت به تلفظ بیگانگان علاوه بر اینکه عمل تقلیل صورت نمیپذیرد، بلکه عکس آن نیز اعمال میشود و هجای میانهی غیر فارسی در نهایت به سیلاب بلند ارتقا مییابد که گروهی که بهاشتباه صورت نوشتار را در نظر میگیرند، معتقدند؛ میبایست با کشش و امتداد بیشتری به کشیده بدل گردند!
صاحبنظران دانش عروضی از این جهت بر آن نام تقلیل نهادهاند که به نظر میرسد، در عروض هجای کشیدهای را به بلند بدل کردهایم و همانطور که در چند سطر گذشته گفتیم: در واقع چنین نیست و بلکه بالعکس هجای میانهای را تا هجای بلند ارتقاء دادهایم!
عمل تقلیل واقعی در واژگانی چون «طوفان و کشتیبان و دوست و ساخت و ...» صورت می پذیرد.
چون ترا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
[حافظ شیرازی]
تا به حال اندیشیدهاید که چرا «فان» و «بان» در واژگان [طوفان و کشتیبان] هجای بلند محسوب میشوند نه سیلاب کشیده؟ اما «ناک» و «یاد» در [اندوهناک و فریاد] سیلاب کشیده هستند؟ و دیگر اینکه، چرا «پوست و بوس» هر دو باید به صورت هجای کشیده تقطیع شوند؟ در حالیکه "پوست" دارای یک ساکن بیشتر است!
سکتههای رایج در اوزان عروضی👇
http://fazlollahnekoolalazad.blogfa.com/post/782
در اینجا «ن» به علت کمیت هجا از مد یا کشش مصوت بلند قبل از خود میکاهد و در حقیقت هجای کشیده تا نزدیک به سیلاب بلند تنزل مییابد و عمل تقلیل صورت میپذیرد. به عبارتی سادهتر: «ن» دارای ویژگیها و لطافتهای خاصی است که از امتداد یا کشش مصوت بلند قبل از خود میکاهد. در حالیکه صامت «م» که از حیث آوایی نزدیکترین صامت به «ن» است، دارای چنین ویژگیهایی نیست.
در آزمایشگاهی که میزان مد مصوت بلند مورد بررسی قرار گرفت؛ مشخص شد که «آن» دارای کششی حتا پایینتر از «آ» است و این بدان معناست که هجای «آن» حتا کوتاهتر از مصوت بلند «آ» است.
در زبان فارسی برخی از واژگان (مانند: دوست. راست. ماست. خواست. پوست. پنداشت و ...) در انتها دارای دو ساکناند که بههر حال بهگونهی تقلیل در شعر فارسی راه مییابند. صامت «ت» در واژگان فوق نیز دارای ویژگیهایی است که هنگام تقلیل موجب آزرده شدن گوش سلیم نمیشود و اگر در این مصرع به جای صامت «ت» صامت «غ» بود آیا میشد، از عمل تقلیل بهره برد؟ [ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم] سوالی که مطرح است این است که چگونه میتوان واژگان بیگانهی «تمبْر و ارکسْتْر» را که در پایان دارای سه ساکن هستند؛ در میان مصاریع شعر فارسی ورود داد؟
پس باید پذیرفت که واژگان بیگانه در عروض فارسی نمیگنجند و مجبوریم در چنین مواردی وجود تقلیلها و گاه سکتهها (استخدام سه ساکن پایانی واژگان بیگانه) را بپذیریم! چرا که نمیتوانیم تلفظ واژگان ولو بیگانه را تغییر دهیم تا در وزن عروضی فارسی خوش بنشینید و این بدان معناست که منطبق کردن کلمات بیگانه با وزن عروضی شعر فارسی کاری خطاست.
البته مشاهده شده است گروهی واژگان لوسْتْر و ارکِسْتْر را با کسره در «ت» بیان میکنند اما تا کنون بسیاری از واژگان بیگانه از این قاعده مستثنی بودهاند. مانند: تمبر، گیگاهرتز و ...
گروهی بیتعمقِ شوخچشم، سرودههای میرزاده عشقی و فرخ یزدی و ایرج میرزا و ... را حجت نمیدانند و معتقدند که خشت اول دیوار کج را آنان نهادهاند، چرا که رشید وطواطها و شمس قیس رازیها و خواجه نصیرالدین طوسیها و حافظها و سعدیها چنین نکردهاند و دربارهی آن به اظهار نظر نپرداختهاند!
در پاسخ به این عزیزان باید گفت: از آنجا که واژگان غیر فارسی در زمان این بزرگواران به ایران وارد شدهاند لذا شاعران همان عصر میبایست تصمیم بگیرند که با چه کیفیتی آنها را در شعر خود راه دهند، نه فردوسیها و نظامیها و مولویها!
با گسترش انقلاب مردمی مشروطه و آغاز روابط دیپلماتیک، علمی فرهنگی و تجاری میان ایران و اروپا واژگانی نیز به زبان فارسی راه یافتند که هم اکنون نیز در زبان فارسی مورد استفاده قرار میگیرند. این واژگان فرنگی را میتوان در آثار شاعرانی همچون:
میرزاده عشقی، محمدحسین شهریار، ایرج میرزا، وحید دستجردی، «نسیم شمال» سیداشرفالدین قزوینی یا گیلانی، عارف قزوینی، ادیبالممالک فراهانی، فرخی یزدی، محمدتقی بهار جستجو کرد! در این زمینه نظر چند تن از صاحبنظران را جویا شدم و چون برخی از عزیزان نظر خود را از راه گفتار بیان کردند؛ لذا مجبور به اندکی دخل و تصرف در کلامشان شدم که بدینوسیله از آنان پوزش میطلبم!
فضل الله نکولعل آزاد
★★*★★
دکتر محمد پیمان در اینباره میگوید:
👇👇👇👇
اگر به ادبیات مشروطیت به این سو نظر دقیقی بیندازید، میبینید، تمام شاعرانی که از واژههای بیگانه (بهویژه) فرانسوی استفاده کردهاند؛ به علت عدم تطابق ساختار زبان و شعر فارسی با واژههای وام گرفته، ناگزیر به دخل و تصرف بودهاند و یا اینکه عدم رعایت موازین عروض فارسی در کار آنان چشمگیر است و آن نیز برای آن است که رساندن مطلب برایشان مهمتر از رعایت وزن بوده است.
این کار را شاعران بزرگ ایران هم در شعر فارسی کردهاند.
غرضم این است که هنر فارغ از تمام ضوابط و قواعدی که دارد، پایی هم در سلیقهی افراد دارد! بنابراین قاطعانه نمیبایست حکم کرد.
شاعران دوران مشروطیت «ایرج میرزا، میرزاده عشقی و ... بدین سوی قاعدهی عروضی را در مورد کلمات خارجی اعمال نکردهاند و آگاهانه دست به اینکار (تقلیل) زدهاند و این اشتباه نیست، بلکه نامش استثناء است. زیرا اشتباه ناشی از ناآگاهی است و عروضیان گذشته نیز با چنین موردی برخورد نداشتهاند که بخواهند برای آن تبصره صادر کنند.
[محمد پیمان]
*
با این سیاهچاله که در چشمهای تست
دنیا در آستانهی «بیگ بنگ» دیگر است
(دکتر محمد پیمان)
★★*★★
چند کارشناس ارشد ادبیات فارسی خرده گرفتهاند که «بیگ» در شعر فوق هجای کشیده محسوب میشود، نه بلند و در نتیجه در شعر سکتهی قبیح روی داده است اما دانستن این نکته ضروری است که این واژه در زبانهای مختلف دارای تلفظهای گوناگونی است! ضمنا بیگانهزبانان واژهی غیر فارسی مذکور را چیزی مابین «بِگ» و «بیگ» تلفظ میکنند که در شعر فارسی میتوان آن را تا هجای بلند ارتقاء داد، نه کشیده و اگر هم «بیگ» بیان کنند، هنگام ادا از کشش آن میکاهند و به گونهی هجای میانه یعنی بین کوتاه و بلند ادا میکنند. چرا که در تلفظ، هجاهای انگلیسی با فارسی همخوانی ندارند.
بسیاری از شاعران، هجاهای بیگانه را که از نظر این بزرگواران، کشیده به نظر میرسد، بلند فرض کردهاند.
فضل الله نکولعل آزاد
*★★
مهدی شعبانی کارشناس ارشد ادبیات فارسی میگوید:
در بیان کردن واژگان بیگانه مخصوصا فرانسوی، انگلیسی و روسی، در زبان فارسی دو گونه تلفظ داریم، یکی به زبان اصلی، دیگری ایرانیزه که همین ایرانیزه کردن هم چند نوع است. مثلاً پلاستیک، پلستیک پْلاستیک، پْلستیک و ...
لذا من تلفظ واحد واژهی بیگانه را دیکته نمیکنم و به ضرورت وزن، هر کدام را که در آهنگ شعر، خوشتر بنشیند؛ درست میدانم. در اینباره عروضیان مؤلف هم فرمول خاصی را دیکته نکردهاند.
★*★*
دکتر نوید دانایی در اینباره میگوید:
چنان که مستحضرید، نوع مصوت بر اساس ارزش زمانی آن تعیین میشود و با توجه به این که زمان ادای یک مصوت بلند تقریبا برابر با زمان ادای دو مصوت کوتاه است، ارزش زمانی مصوت بلند را دو برابر ارزش زمانی مصوت کوتاه در نظر میگیریم و برای هر مصوت بلند، دو واک لحاظ میکنیم.
اما این تعریف همیشه مصدق نیست و مشاهده میشود که وقتی نون ساکن بعد از مصوت بلند میآید، باعث تقلیل مدت زمان ادای مصوت بلند میشود. عینا این پدیده را در مصوت بلند "وو" و "یی" که پیش از صامت "ی" بیان شاهد هستیم و میبینیم که در تقطیع هم ارزش زمانی این مصوتها را کاهش میدهیم و معادل مصوت کوتاه محسوب میگردند و این بدان معناست که کیفیت ادای یک مصوت است که نوع آن را تعیین میکند. فارغ از اینکه شکل نوشتاری آن چگونه باشد و از چه زبانی وارد زبان فارسی شده باشد!
ما در زبان فارسی اولین هجای واژهی بیگانهی «بیگ بنگ» را بهصورت کشیده بیان نمیکنیم! مصوت «یی» را در «بیگ» با ارزش زمانی کوتاهتر ادا میکنیم. طبیعی است که هجای «بیگ» بهعنوان یک سیلاب بلند مطرح میگردد. ما باید از سر اجبار بسیاری از واژگان بیگانه را بپذیریم. زیرا به علت پیشرفت تکنولوژی واژگان جدید بین المللی سرزده وارد زبانهای مختلف میشود. قطعا مردم هیچ سرزمینی نمیتوانند، واژههای بیگانه را با لهجهی مخصوص زبان خود بیان کنند. بنابر این برای تلفظ واژگان غیرفارسی ناگزیر از جبر زبانی مصوت بلند پیش از نوع ساکن را کوتاه بیان میکنیم!
به اعتقاد من، از اینکه واژهی «جان» یک هجای بلند محسوب میشود و «کام» یک هجای کشیده به این علت نیست که در شاهکارهای ادبی اینچنین لحاظ شده است. بلکه دلیل اصلی آن این است که ما واژهی "جان" را بهگونهی بلند با مصوت کوتاه بیان میکنیم [یعنی از کشش مصوت بلند «آ» میکاهیم و آن را به مصوت کوتاه بدل میکنیم] اما کام را با مصوت بلند «آ» [به لفظ درمیآوریم] و این حرکت از اجبار زبانی سرچشمه میگیرد و مبنای علمی و موسیقایی دارد و بر اساس فیزیک طرح ریزی شده است و دلیلش تغییر قواعد عروضی نیست.
★★*★★.
دکتر مریم هاشمی مقدم در این زمینه میگوید:
زبان در عین زایایی قاعدهمند نیز هست ما نمیتوانیم سدی جلوی تغییرات و دگرگونیهای زبان قرار دهیم و گمان کنیم؛ زبان مقولهای است که از دیرباز سینهبسینه، دهانبدهان، بدون دخل و تصرف به نسل ما انتقال یافته و میبایست به همین صورت حفظ شود!
تغییرات سازنده چه در دانش عروضی نوین و چه در دستور زبان که بیشترین زایاییها را دارد؛ اعمال شده است و چه در بحث واژگان فارسی!
توضیح زایایی زبان را باید در کتاب زبان و تفکر دکتر (م. باطنی) جستجو کرد که میگوید: زبان ارگانیزم زنده و دائم در حال تغییر و تحول است و ما نباید کلام کسانی را که ملاک قضاوتشان تنها فتوای صاحبنظران گذشته است؛ پذیرا باشیم. این خلاف شنا کردن در آب است. البته اینگونه نیست که هر تغییری را به عنوان زایایی زبان قلمداد کنیم!
این دقیقاً همان کلام دكتر (م.باطنی) است.
حال چرا در شعر فارسی میتوان از کشش واژگان بیگانه کاست!
قاعدتاً این واژهها از زمانی که وارد زبان فارسی شدند، واژگانی بینابین بودهاند و چون تعداد مصوتها در زبان فارسی محدود است؛ مردم سرزمین ما به آن مد دادهاند.
(همانطور که میدانید؛ در زبان فارسی تنها مصوتهای کوتاه و بلند واژگان را میسازند و مصوت کشیده نیز که ترکیب دو مصوت مذکور است)
اما ما در زبان فارسی مصوت بینابین نداریم. اگر در برخی از کلمات بیگانه نظری افکنیم، میبینیم، مصوتهایی دارند مابین (آ) و (اَ) یا (اِ) و (ای)
برای نمونه همین واژهی (بیگبنگ) بهراحتی میتوانیم به تلفظ صحیح رجوع کنیم که بیگانگان (بیگبنگ) را به صورت دو هجای بلند ادا میکنند، نه هجای کشیده! یعنی چیزی بین (ای) و (اِ) و از این روی در شعر فارسی نیز میتواند، بهصورت دو هجای بلند بهکار رود.
یکی از شرایط تقلیل یا تخفیف همین است که به روی واژگان بیگانه صورت میپذیرد. یعنی چون در واژگان بیگانه چنین کششی موجود نیست و ما در زبان فارسی نیز مصوت بینابین آنان را نداریم، مجبوریم، آن را بهگونهی بلند به لفظ درآوریم و اصولاً تقلیلی در کار نیست یا به همان دلیل که پیشتر عرض کردم، نبود مصوت بینابین (مصوتی با کششی بین کوتاه و بلند) واژگان بیگانه را بهغلط با مصوت بلند نوشتهایم و یا کلاً کوتاه بوده و نادرست بلند گرفتهایم و هم اکنون در حالِ اصلاح کششهای گزاف آن واژگان بیگانه هستیم. واژگانی را از زبانی وارد گفتگوهای روزمرهی خود کردهایم و تلفظ آنها را بهغلط رواج دادیم، حال اگر کسی کشش نابجایی را که در اصل نبوده، حذف کند در حقیقت دارد، در را بر پاشنهی اصلیاش برمیگرداند و دستمریزادش!
به جای این پافشاریها از مخالفان درخواست میکنم، از برنامههای واژهی گویا بهره برند تا نخست تلفظ صحیح واژگان بیگانه را بشنوند، بعد اگر مشاهده کردند که کسی خلاف تلفظ درست و اصلی آن واژه و به ضرورت وزن، ادای آن را بر هم ریخت، اعتراض کنند. برای من نیز اگر شکست ساختار دستوری واژه ثابت شد، دست اعتراضشان را به نشانهی موافقت خواهم فشرد.
اگر هم دسترسی به این دست برنامهها ندارند، بنده بهجز ارسال نمونهای از آنها، سادهترین راه را نیز نشان خواهم داد. در گوگل تلفظ هر واژهای را میخواهید به اینصورت عمل کنید؛
مثلاً واژهی «کاپیتان»
یکی از غلطهای فاحشی است که نخستین بار در کتاب «عالمآرای عباسی» از زبان روسی وارد شد. غافل از اینکه اصولاً فرانسوی است و تلفظ آن نه در روسی و نه در فرانسه به این صورت که ایرانیها به غلط ادا میکنند، نیست.
در گوگل بنویسید: «Captain به فارسی» صفحهی زیر باز خواهد شد و بر روی علامت اسپیکر که بزنید هم تلفظ درست آن را که «کپتِن» است، خواهید شنید و هم فونتیک آن را خواهید دید که غلط بودن تلفظ ایرانیان را نشان میدهد و اما در مورد نحوهی ادای واژگانی که سه صامت پشت سرهم دارند، مانند: (لوستر) که مثال آوردید: میدانیم که در واژگان فارسی بیشاز دو صامت بدون مصوت نداریم؛ مثل: کارد، زخم، ترس، تند و ...
در حالی که همهی زبانها اینگونه نیستند و مثلا در انگلیسی واژگان سه صامتی کم نیستند که برخیشان به حوزهی فارسی هم نفوذ کردهاند. مانند ( لوسْتْر ) یا ( ارکسْتْر ) و... که فارس زبانها برای سهولت تلفظ غالباً بعد از صامت میانی یک مصوت کوتاه (غالبا کسره) افزودهاند و آنرا نیز خلاف صورت اصلی و درست آن ادا میکنند. البته این عمومیت ندارد و در برخی واژگان تلفظ درست آن را یعنی با سه صامت بدون افزودن مصوت کوتاه، ادا میکنند، مانند؛ هرتز، واحد سنجش بسامد.
به همین سادگی بر اشتباهی که مرتکب شدهایم، پافشاری میکنیم و حلقهی تنگ عروض را بر گردن شعر فارسی تنگتر و تنگتر میکنیم.
★
دکتر نسرین سید زوار گفتار دکتر مریم هاشمی مقدم را تأیید کرده و میگوید:
نظر ایشان کاملاً درست و بجاست. تلفظ اصلی کلمه را باید لحاظ کرد و عروض بر پایهی تلفظ واژگان بنا شده است نه شکل مکتوب آنها!
اگر واژهی بیگانهی (بیگبنگ) ریشهی فارسی داشت؛ آن زمان کلام مخالفان متین و بجا بود!
یک پیام از یک دوست

نویسنده:علیاکبر مصورفر جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت: ۳:۱۱-
۱- این که بتوان آل در آلبوم را بنا بر محل آن در شعر هم به صورت کشیده و هم به صورت بلند آورد، یک ضرورت وزنی اضافه بر سه ضرورت نجفی است و به نظر من باید به صورت ضرورت چهارم مدون شود یا این که آوردن آن به صورت هجای کشیده که مخالف تلفظ عادی آن است، به کلی مردود گردد.
۲- مصوتهای اصطلاحا بلند در لغات وارداتی کوتاه تلفظ میشوند نه به این دلیل که حتما آن مصوت در زبان مبدا کوتاه است، بلکه به این دلیل مهم که در زبان محاوره این مصوتها و همه شش مصوت زبان فارسی عموما کوتاه هستند. تلفظ خیلی از کلمات بیگانه در فارسی به کلی با اصل آنها متفاوت است. برای مثال کارتون (cartoon) در انگلیسی آمریکایی به صورت /kɑɹˈtuːn/ و در انگلیسی بریتیش به صورت /kɑːˈtuːn/ تلفظ میشود که در هر دو حالت مصوت /uː/ در هجای دوم برخلاف تلفظ رایج در فارسی بلند و در نتیجه هجای دوم کشیده است. یا مصوت آ در کلاس که در فارسی کوتاه خوانده میشود، در انگلیسی بریتیش بلند و در امریکایی کوتاه و شبیه فتحه خوانده میشود. بنابراین لازم است از استناد به طرز تلفظ کلمه در زبان مبدا چشمپوشی کنیم و بر چگونگی کلمه در شکل بومیسازی شده آن تکیه کنیم. تلفظ مصوت بلند در کلمات فارسی و عربی رایج در فارسی عامیانه نیز در بسیاری از موارد کوتاه است. مانند همین کلمه "فارسی" که در آن آ توسط مردم کوچه و بازار کوتاه تلفظ میشود. یا او در خورجین و مقتول و ای در شیر. البته در تعداد زیادی از کلمات عربی و بعضی کلمات فارسی مصوتهای بلند ارزش زمانی خود را در زبان محاوره حفظ کردهاند مانند آ در قاتل، او در شورا و ای در ایراد. به هر حال در کلمات عامیانه مثل چاخان و قلچماق و لغات وارداتی مثل کامپیوتر و کارتون مصوتهای بلند تقریبا همیشه کوتاه هستند.
پاسخ؛
دوست عزیز! از اینکه نظر خود را برای ما ارسال کردید، ممنون هستم. با بیشتر مطالب شما موافقم!
در عبارات فوق گوشهای از نظرهای دوستان ممکن است، با یکدیگر تفاوتهای ناچیزی داشته باشد اما همگی متفق القول اعتقادشان بر این است که صورت نوشتاری، ارزش زمانی یا کوتاه، بلند یا کشیده بودن مصوتی را تعیین نمیکند، چراکه اگر چنین بود پس "بوم" در "آلبوم" را نیز میبایست کشیده فرض کرد که چنین نیست! متاسفانه بخشی از مطلب شما نادرست است. فرمودهاید؛ ((مانند همین کلمه "فارسی" که در آن آ توسط مردم کوچه و بازار کوتاه تلفظ میشود)) که نادرست است، چرا که هِجای کشیدهی "فار" در "فارسی" در محاوره بلند ادا میشود، نه کوتاه! در ضمن مطلبی که در بند ۲ فرمودهاید؛ جای بحث فراوان دارد و دلیلش هر چه باشد، از اهمیت خاصی برخوردار نیست آنچه که مهم است این است که بلند بیان کردن هجاهای بینابین و کوتاه زبان بیگانه در محاوره و شعر فارسی به این دلیل است که چون میزان کشش مصوتهای زبان انگلیسی با زبان فارسی همخوانی ندارد، چارهای نداریم که هنگام بیان واژگان انگلیسی مصوتهای بینابین را مانند مصوتهای زبان فارسی بهلفظ درآوریم و چون مثلا در محاوره "آل" در "آلبوم" را به صورت کشیده بیان نمیکنیم لذا در شعر بهصورت کشیده نمیآوریم بلکه آن را بهصورت مصوت بلند مورد استفاده قرار میدهیم اما واژگان فارسی از چنین خصوصیتی برخوردار نیست. چراکه "فار" در "فارسی" که در محاوره هجای بلند بهلفظ درمیآید، در شعر بهصورت کشیده بیان میشود. در کلام موزون هِجاها میزان کشش اصلی خود را حفظ میکنند اما در گفتوگوی محاورهای کموبیش چنین نیست. در زبان انگلیسی ممکن است، حتا اولین هجای واژگان ساکن باشد، سْلیپ sleep که در زبان فارسی چنین پدیدهای بهچشم نمیخورد و در محاوره فارسی به آن حرکت میدهیم و میگوییم؛ اِسلیپ! همانطور که گفته شد، واژهی بیگانهی "لوسْتْرْ در پایان دارای سه ساکن است و فارسیزبانان هنگام بهکارگیری آن به "ت" حرکت میدهند و میگویند؛ "لوستِر"
فضل الله نکولعل آزاد
۱۳۹۷/۹/۳۰ فردیس کرج
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com





































حشو چیست و حشو ملیح در سرودههای استاد مسلم ادبیات فارسی "سعدی"
حشو
خاصیت یک شعر یا یک نثر متعالی در این است که با کمترین واژه بیشترین مفاهیم را افاده کند، به گونهای که اگر یک کلمه را از آن کسر کنیم؛ از حیث معنوی، در مصرع یا بیت یا عبارت، خللی حاصل شود و اگر در معنا اختلالی پیش نیاید؛ به این نکته پی میبریم که آن واژه زاید بوده است!
حشو، در اصطلاح علم بدیع، عبارت است: واژه یا عبارت زائد که در میان جمله قرار گیرد و از حیث معنا و مفهوم نیازی به آن نباشد، به گونهای که اگر آن را از جملهی اصلی حذف کنیم؛ در معنای جملهی اصلی خللی وارد نشود. چنان چه عبارت دارای فعل باشد، حشو را جملهی معترضه یا اعتراضالکلام نیز مینامند.
حشو ، بر سه نوع است:
۱ حشو ملیح
۲ حشو متوسط
۳ حشو قبیح
*
حشو ملیح:
کلمه یا جملهای است که در عبارت اصلی به وجود آن نیازی نیست اما وجودش به زیبایی و رونق و تأثیر سخن میافزاید!
مانند این شعر از حافظ:
دی که پایش شکسته باد، برفت
گل که عمرش دراز باد آمد
در عبارت فوق (که پایش شکسته باد) و (که عمرش دراز باد) حشو ملیح محسوب میشوند و این در حالی است كه جملهی اصلی (دی برفت) و (گل آمد) میباشد. حافظ ضمن اینکه پیام اصلی را بیان کرده نظر خود را دربارهی بهار و زمستان نیز ابراز نموده است.
حشو متوسط:
حشوی است که نبود آن ضرری را متوجه جملهی اصلی نمىسازد و وجود آن نيز بر رونق و زيبايى سخن نمىافزايد.
مانند: اين مصرع ايرج ميرزا
(اى دوست) به ذات حق تعالى سوگند
كه در مصرع فوق (اى دوست) حشو متوسط است. چرا که نه به رونق سخن افزوده و نه زیانی را متوجه مطلب نموده است!
حشو قبیح، حشوی است که در معنای جمله، خلل وارد میسازد و از عیوب سخن است!
مانند این شعر از صائب تبریزی:
گر مینرسم به خدمتت معذورم
زیرا رمد چشم و صداع سرم است
که در عبارت فوق (چشم) و (سر) هر کدام حشو قبیح بهشمار میروند، چون این دو اسم در واژگان (رمد) و (صداع) نهفته است و ذکر مجدد آن به دور از فصاحت و بلاغت است.
«رمد» بهمعنای چشمدرد و «صداع» بهمعنای سردرد است.
شایان ذکر است که «همی» نشانهی استمرار، تنها قبل یا بعد از فعل میآید و در غیر این صورت حشو قبیح قلمداد میشود! مانند این مصرع از لبیبی:
کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد
همانطور که ملاحظه فرمودید در اینجا این نشانه قبل از حرف اضافهی (از) آمده که غلط و حشو قبیح بهشمار میرود.
فراموش نشود که در دیوان شعر حکیم ناصر خسرو، این اغلاط و حشوهای قبیح فراوان بهچشم میخورد. مانند: (همى) قبل از كلمات غيرمرتبط يا بهكارگيرى (مر) قبل از اسم و ... که البته ممکن است کاربرد آن و امثالهم در آن زمان بدون عیب باشد اما امروزه بهکارگیری آن نادرست است.
كلمات مترادف يا معادل در كنار يكديگر و واژگان مركبى كه معناى كلمهاى در آن نهفته است و دوباره به لفظ درمىآيد، نيز مىتواند (حشو قبيح) باشند. مانند:
(مقابلهبهمثل. پسبنابراين. مثمرثمر. سوالپرسيدن. سقوط در سراشيبى)
و همين طور كلمات عربى كه هم معنى با واژگان فارسى باشند و در كنار يكديگر قرار گيرند! مانند:
(شب و روز) و (ليل و نهار) ...
(دكتر رضا عطار كرمانی) در مقدمهی کتاب تصحیح غزلهای حافظ
حشو، جملهى معترضه يا اعتراضالكلام مانند:
استاد سعيد نفيسى (كه اميدوارم روحش قرين رحمت باشد) انسان وارستهاى بود.
عبارت داخل پرانتز جملهى معترضه يا حشو مليح است!
نهفته بودن واژهای در واژهی قبل و در کنار هم قرار گرفتن دو واژهی هممعنی نیز حشو قبیح محسوب میشود:
مثمرثمر. که کاربرد زیادی دارد. بهویژه در فرهنگ دهخدا آمده است: مثمرثمر؛ بافایده. (ناظم الاطباء) مثمرثمر بودن؛ فایده داشتن. (ناظم الاطباء)
رطب تازه
وارث ارث
مقابله به مثل
نمک شور
شکر شیرین
صُداع سر
رمد چشم
سقوط در نشیب
اوج در فراز
پس بنابر این
تنها فقط
ولی امّا
عسل شیرین
شب و روز و لیل و نهار
پرسیدن سوال
سمت و سو
نصفه و نیمه
(غم و اندوه)، (مکر و حیله) و امثالهم، از آنجا که این دو اسم مرکب و نظایر آن دو در محاورهها و گفتگوها و نوشتارها دارای کاربرد فراوان است؛ گروهی از ادبا بهکارگیریشان را (مانند قید مرکب "نیزهم") بلامانع دانستهاند! شاعر یا نویسنده اگر میخواهد، ببیند که کلامش دارای حشو است یا نه، میبایست از اول سطر بهترتیب واژهها را حذف کند، چنانچه آسیبی متوجه مطلب شد، پرواضح است که آن واژه زاید یا حشو نبوده است و اگر عکس چنین پدیدهای روی داد، بدانید که حشوی صورت پذیرفته است.
*
کلام هر چه نابتر باشد، متعالیتر است اما گاه حشوهای ملیحی هستند که دیگر نمیتوان به آن حشو گفت!
سعدی (رحمت الله علیه) حشوهای ملیحی دارد، علاوه بر اینکه زاید به نظر نمیرسند بلکه چنانچه حذف شوند، به معنا آسیب جدی وارد میسازند تا جاییکه دیگر نمیتوان آن را حشو نامید:
هر بد که به خود نمیپسندی
با کس مکن "ای برادر من"
گر مادر خویش دوست داری
دشنام مده به مادر من
(سعدی شیرازی)
همانطور که ملاحظه میفرمایید، در سرودهی فوق (ای برادر من) حشو است و همانطور که آگاهی دارید؛ حشو آن است که چنانچه از جمله یا عبارت اصلی حذف شود؛ زیانی به اصل مطلب وارد نسازد!
اما دانستن این نکته نیز ضروری است که سعدی از چه نوع حشوی بهره برده است!
اگر بهمعنای سروده توجه کنیم؛ درمییابیم که سعدی به گونهای خواسته با ذکر لفظ (ای برادر من) همهی مردم را اعضای یک خانواده معرفی کند!
همانگونه که در سرودهای دیگر میگوید:
بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
از این روی سعدی، مخاطب خود را "برادر" مینامد تا این نکته را تفهیم کند که همه با هم برابر و برادرند و در قاموس برادری، مادر هر فرد، مادر دیگری نیز است و با مورد خطاب قرار دادن طرف مقابل با لفظ (برادر) به گونهی غیرمستقیم همین موضوع را به صورت کامل بیان کرده و بلافاصله میگوید:
گر مادر خویش دوست داری
دشنام مده به مادر من
در حقیقت "حشو ملیح" استاد سخن سعدی شیرازی به کمک معنا آمده است که نشان از توانایی سعدی در سرودن شعر و نظم دارد.
ملاحت حشو در این سرودهی سعدی تا حدی است که دیگر نمیتوان آنرا حشو نام نهاد.
چرا که اگر حشو ملیح نیز از عبارت اصلی حذف شود، زیانی به اصل مطلب وارد نمیسازد اما اگر در این سرودهی سعدی حشو ملیح حذف گردد، جداً معنای اصل مطلب را مختل میسازد!
سعدی از یک حشو ملیح تکامل کلام آفریده است.
*
حشو ملیحی دیگر:
بشوی ای خردمند! از آن دوست دست
که با دشمنانت بود هم نشست
فرهنگ فارسی عمید (خردمند)
معنی: دارای خرد. عاقل. دانا. هوشیار
مترادف: باخرد، باشعور، حکیم، دانا، دانشمند، دانشور، زیرک، صاحبنظر، عاقل، عالم، فاضل، فرزانه، فهمیده، فهیم، هوشمند، هوشیار
در بیت مذکور منادای (ای خردمند) نیز حشو ملیح قلمداد میشود اما در وهلهی اول ممکن است؛ ذهن مخاطب یا شنونده را با اشکالات یا تناقضهایی درگیر سازد و مورد خطاب سعدی (ای خردمند) در زمرهی حشو متوسط یا حشو قبیح بهشمار رود!
دور از ذهن نیست که امکان دارد گروهی گمان کنند؛ مخاطب سعدی تنها "یک فرد خردمند" بوده و نه "یک شخص بیخرد" و یا "عموم مردم" اما باید اذعان کرد که این نظر قابل پذیرش نیست و شیخ اجل راه هرز نپیموده است! چرا که اگر سعدی بهجای (خردمند) از واژهای دیگر که معنای (بیخرد) را افاده کند؛ بهره میبرد؛ میشد آن را اینگونه توجیه کرد که تنها به نصیحت فردی (بیخرد) پرداخته تا او را از اشتباهی آگاه سازد. آن وقت میشد این نتیجه را حاصل کرد که خردمندان نیازمند پند نیستند و از همهچیز آگاهی دارند و این غیرممکن است.
این نظر از سه حیث مردود است:
اول اینکه؛ فرد بیخرد یعنی؛ فردی که کودن است و از عقل و فهم و دانش بهرهای نبرده؛ از نصیحت نیز بهدور است و در نتیجه پند دادن به چنین شخصی فایدهای در پی ندارد! چرا که بیخردان در پی دانشاندوزی نیستند و اگر قرار بود به پیشرفتی دست یازند؛ زودتر از اینها به حوزهی خردمندان راه پیدا کرده بودند!
دوم اینکه؛ در سرودههای سعدی هیچ نکتهای مبتنی بهدشنام بر عوام مشاهده نمیشود؛ چرا که سعدی در سرودههای خود از واژههای مودبانه و مثبت بهره میبرده، نه منفی و بیادبانه! (که البته با برخی از سرودههایش کاری نداریم)
سوم اینکه؛ سعدی با بهرهگیری از واژهی (خردمند) ضمن احترام بهعوام پندپذیر همه را باخرد دانسته است.
بنابر این میتوان این نتیجه را گرفت که لفظ (خردمند) شامل جمهور مردم و حشو ملیح تلقی میشود!
*
حشو ملیحی دیگر:
جهان ای پسر! ملک جاوید نیست
ز دنیا وفاداری، امید نیست
معنای بیتی که سعدی آن را به صورت نظم در آورده؛ پرواضح است (گیتی، سرایی نیست که بتوان در آن بهطور دائم زیست کرد. چراکه از آن امیدی بهوفاداری نیست)
اگر منادای "ای پسر" حذف شود؛ در معنای مصرع هیچ خللی پدید نمی آید! (جهان ملک جاوید نیست)
حال چرا سعدی از این منادا بهره برده است؟
شاعر خود را در مقام پدر پیر جهاندیدهای فرض میکند که در حال نکوهش فرزندش است و او را نصیحت پدرانه میکند! از اینروی، حشو ملیح " ای پسر " بهترین گزینهی سعدی بهشمار میرود!
حال اگر سراینده بهجای آن مثلا از منادای (ای بشر) بهره میبرد؛ حشو ملیح شمرده میشد یا حشو متوسط؟
بنابر این بهاین نتیجه میرسیم که استاد بزرگ در انتخاب مناداهای خود دقتی فراوان داشته است!
*
دیگر حشو ملیح:
صاحبا! عمر عزیز است غنیمت دانش
گوی خیری که توانی ببر از میدانش
در بیت فوق منادای "صاحبا" حشو ملیح بهشمار میرود! بدین منظور که آدمی مالک عمر و زندگی خود است؛ میتواند با شیوهی زندگیاش هر گونه که میخواهد سرنوشت خود را رقم بزند و آن را رهبری کند!
صاحب عمر میتواند، فرصتهای مهم زندگی خود را از دست بدهد و عمر خود را به بطالت بگذراند و هم میتواند، بهترین بهره را از آن به عمل آورد!
میتواند با افکار نومیدانه، روح خود را آزار دهد و عمر خود را کم کند و میتواند با درستاندیشی و شادکامی بر طول عمر خود بیفزاید! بنابر این منادای فوق دقیقا مربوط به مفهوم مورد نظر عبارت است. حال اگر سعدی تنها برای پر کردن وزن از منادای دیگری مثلا؛ (ای بشر) بهره میبرد؛ حشو "ملیح" به حشو "متوسط" بدل میشد!
اگر به سرودههای برخی نظر افکنید؛ مشاهده میکنید برای پر کردن وزن شعر از مناداهایی نظیر: ایدوست. ایبشر. ایعزیز. عزیزا. نازنینا. جانا. ایمهربان. مهربانا و ... بهره بردهاند که هیچکدام با معنای بیت همخوانی ندارد.
اینجاست که توان سعدی در سرودن غزلهای ناب مشخص میشود!
*
ضمیر اشارهی تاکیدی (تو)
نجس ار پیرهن شبلی معروف بپوشد
همه دانند که از سگ نتوان شست پلیدی
گرگ اگر نیز گنه کار نباشد به حقیقت
جای آن است که گویند که یوسف (تو) دریدی
"سعدی شیرازی"
یعنی: (اگر گرگ گناهکار هم که نباشد، باز میتوان دریدن یوسف را بهگردنش انداخت و گفت: تو یوسف را دریدی!)
در بسیاری از سرودهها مشاهده میشود که شاعران از ضمیر دوم شخص مفرد به عنوان (حشو متوسط) استفاده میکنند و جنبهی تاکیدی و اشاره هم ندارد اما شیخ سعدی بهجا و بهبهترین نحو از این ضمیر بهره برده است که در اینباره نیاز به توضیح بیشتر نیست!
*
اعجاز و هنر ادبی سعدی شیرازی
هنر سعدی نه در تخیلات و اتفاقات شاعرانه، تصویرسازی، تشبیهات، استعارات بکر، صنایع، آرایههای ادبی، بلکه در انسجام سخن، پختگی کلام، بلاغت، فصاحت و بیان ناب اندیشههای حکیمانه نهفته است. از این روی سعدی شاعر و ناظمی هنرمند و حکیمی خردمند بهشمار میرود که ابیات محکمش بر غزلهای برخی از شاعران متقدم و متاخر (که از معانی و خیالپردازیهای دروغین، استعارات و تشبیهات مضحک و بارد بهره بردهاند) برتری دارد!
به ابیات ناب زیر توجه فرمایید:
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
بنیآدم اعضای یکپیکرند
که در آفرینش ز یکگوهرند
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در آسایش است
تن آدمی شریف است بهجان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
این دغلدوستان که میبینی
مگسانند گرد شیرینی
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی در افتی بهپایش چو مور
گرفتم ز تو ناتوانتر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است
و ...
نمونههای فوق را باید با خط زرین نوشت و آن را قاب طلا گرفت و در نمایشگاههای جهانی در معرض دید همگان قرار داد!
*
گناه کردن پنهان به از عبادت فاش
اگر خدایپرستی هواپرست مباش
در سرودهی فوق، منظور سعدی از عبارت "عبادت فاش" این نیست که عابد میبایست در پنهان و دور از چشم مردم نماز خود را به جای آورد تا کسی به عبادت او پی نبرد بلکه منظور او "ریاکارانی" اند که با سوءاستفاده از نام دین و اعمال بهظاهر عبادی میخواهند، توجه دیگران را نسبت بهخود جلب کنند تا از این رهگذر به سودجویی بپردازند. این عمل ضررهایی را متوجه اطرافیان خواهد کرد که مشاهدهکنندگان پس از دیدن عبادت شخص ریاکار و سوءاستفادههای شخصی او از عبادت دروغین از جادهی دیانت منحرف میشوند و از دین و عبادت، منظرهی بدی در ذهنشان متصور میشود. چرا که میپندارند، تمام عابدان چنینند و ریاکاری از خصلت آنان بهشمار میرود اما اگر آدمی در پنهان، به گناه کردن خصوصی بپردازد؛ بهگونهای که ضررش تنها متوجه خودش شود؛ بهتر از آن شخص ریاکاری است که به دیگران زیان میرساند.
از این روی در ادامه میگوید: اگر خداپرست واقعی هستی نفس خود را مپرست!
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ پیوند عمیقی میان دو مصراع برقرار است که از شاهکارهای این هنرمند بهشمار میرود!
*
خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد
رفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود
یعنی: اگر میخواهی از دشمن نادان گزندی به تو نرسد با او دوستی و مدارا کن! فروتنی پیشه کن و بزرگمنشی!
همانطور که حافظ شیرازی در نظم خود میفرماید:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
سعدی بهخوبی میداند که میبایست با دشمن نادانی که صاحب قدرت است و میتواند بهمخالفان خود آسیبی جدی وارد سازد؛ از در دوستی، مدارا و خردمندی وارد شد و او را با زبان نرم و آرام، رام ساخت، نه اینکه از روی حماقت او را تحریک کرد! چرا که از دشمن نادان، جهالت و دشمنی برمیخیزد و از شخص فهیم، بندهنوازی و خردمندی! و اگر قرار باشد شخصی که ادعای فهم و دانش دارد؛ همانی را مرتکب شود که دشمن نادانش میکند؛ چه تفاوتی را میتواند میان خود و دشمنش حس کند؟ در حقیقت این بدان معناست که پاسخ جهالت و دشمنی شخص متخاصم را نمیبایست با جهل و خصومت داد! چرا که (آتش را با آتش خاموش نمیکنند) و اگر کسی چنین کنند، بهمراتب از دشمن نادانش، نادانتر است!
همانگونه که مطلعاید؛ سعدی بسیاری از مضامین و معانی مطالب خود را از قرآن کریم الهام گرفته و قطعا به این آیهی مبارکه توجهات لازم را داشته است:
(ای موسا نزد فرعون برو که طغیان کرده است. با او به نرمی و آرامی سخن بگوی. شاید موثر واقع شود!
همانطور که ملاحظه فرمودید: خدای خالق مهربان به پیامبر خود می گوید:
"ای موسا نزد فرعون برو"
یعنی دعوت بهخیر، درستکاری و دوستی، در وهلهی اول میبایست از سوی شخص درستکار صورت پذیرد! چرا که انجام چنین عملی از سوی فرد بدطینت متخاصم، غیرممکن و بعید است!
"که طغیان کرده است"
خدا از دشمنی سخن به میان میآورد که ستمگری زورگو و توانمند است و به موسا هشدار میدهد که با دشمنی پرقدرت روبرو است!
"با او بهنرمی سخن بگوی. شاید دست از ستم بردارد"
یعنی با زبان نرم و آرام ممکن است، بتوان دشمن توانمند زورگو را رام کرد اما با زبان تند و تهدید آمیز هرگز چنین عملی میسر نیست!
از همینروی سعدی و حافظ معتقدند که انسان خردمند میبایست شیوهی مدارا کردن با دشمنان آسیبرسان را پیشهی خود گرداند.
از معنای بیت فوق هنر سعدی شیرازی اراده و از تک بیت او بلاغت و فصاحت ادبی افاده میگردد!
*
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
در بیت فوق حکیم خردمند سعدی دانا درس انسانسازی میدهد. ارتباط دو مصراع بسیار محکم است! در حقیقت میخواهد،بگوید احترام آدمی از رفتارهای درونی و باطن پاک و انسانیتاش سرچشمه میگیرد، نه ظاهر دروغین!
*
این دغلدوستان که میبینی
مگسانند، گرد شیرینی
در بیت فوق ارتباط دو مصراع با یکدیگر بسیارعمیق است و حکایت از چاپلوسان در تملق دارد و میخواهد بگوید، همانطور که مگسان بیهوده و بدون نفع خصوصی، گرد شیرینی نمینشینند؛ سودجویان متملق نیز اگر در اطراف سودرسانها پرسه میزنند؛ بهخاطر منافع شخصی خودشان است، نه دوست داشتن توانمندان!
سعدی میخواهد به آنان این پیام را برساند که فریب تملق چاپلوسان را نخورند!
*
روزی در سایتی اینترنتی به جستجوی مطلبی بودم که عنوانی نظرم را به خود جلب کرد. دیدم ادیبی محترم بهنام؛ "ع.پ" نوشته است:
در دیباچهی گلستان سعدی که حجم چندانی هم ندارد و خیلی هم موجز نوشته شده است، حدود بیست مورد حشو در نثر و شعرهای آن هست. حتا جملهی اول این دیباچه یک حشو در خودش دارد: «منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت»
در واقع حرف اضافهی «اندر» در این جمله زائد یا حشو است و حذف آن هیچ آسیبی به معنای جمله نخواهد زد. زیرا حرف اضافهی «به» در این جمله به معنای همان «اندر» یا «در» است. در فارسی قدیم حرف اضافه «به» و «در» (یا اندر) مترادف هم بودهاند و زیاد به جای یکدیگر به کار رفتهاند. خود سعدی هم بارها آنها را به جای یکدیگر به کار برده است. مثلا در مصرعهای زیر حرف اضافهی «به» معنی «در» میدهد:
زبان بریده به کنجی نشسته صُم و بُکم
(گلستان)
مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده است
(گلستان)
و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته
(گلستان)
و در جملههای زیر «در» معنی «به» میدهد:
و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته
(گلستان)
دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید
(گلستان)
گر گدا پیشرو لشگر اسلام بود
کافر از بیم توقع برود تا در چین
(گلستان)
*
مطلب مذکور را که دیدم، بهتزده خندیدم و از فرط تعجب بهگوشهای خزیدم و با خود اندیشیدم!
در دل گفتم: جلالخالق و فتبارکالله احسنالخالقین!
چه نابغهی هوشیاری!
در طول مطالعات ادبیام بارها از خود پرسیدهام؛ به راستی چرا برخی سعی دارند تا این حد با نقدهای بیتعمقانه، بزرگان را از اندازهی واقعی خود کوچکتر جلوه دهند و در ارزیابی سرودههایشان اینگونه بهداوری غلط بنشینند!
واقعا برخی به دنبال چه هستند و چه چیزی را میخواهند، به اثبات برسانند؟ آیا قصد دارند، از طریق نقد کوتهنظرانهی آثار بزرگان، به زعم باطلشان، خود را بالا کشند یا به خیال خامشان از ارزش استاد سخن سعدی شیرازی بکاهند؟
آیا ایشان گمان کردهاند که اینگونه موارد را تنها خود کشف کردهاند؟ (سعدی به روزگاران) (من آن مورم ...)
جز این، نمونههای دیگری را هم در سرودههای سعدی و حتا چند شاعر بزرگ دیگر سراغ دارم که انشاءالله در سطرهای پایینتر بهترتیب ذکر میشود اما باید به عرض ایشان برسانم که هیچکدام، در آن زمان حشو متوسط یا حشو قبیح نبودهاند، چرا که در آن دوران همین شیوهی سخن، در سرودهها و نوشتارها رایج بوده که پایینتر توضیح داده شده است:
(به) دریا (در) "منافع" بیشمار است
(سعدی شیرازی)
البته برخی به جای "منافع" میگویند: "جواهر"
به گردن درش مهره بر هم فتاد
(سعدی شیرازی)
در حقیقت (به ... اندر) و امثالهم، آوردن دو حرف اضافه برای تأکید بیشتر محسوب میشود که این گرامی نیز در ادامهی مطلب خود با ذکر شاهد و مثالی از محمدتقی بهار، بدان اشارت داشته است!
*
گویا منتقد عزیز، زمان مطالعه نداشتهاند؛ چراکه، در آغاز مطلب خود مغرضانه، مرقوم فرمودهاند:
(((در دیباچهی گلستان سعدی که "حجم چندانی" ندارد و خیلی هم "موجز" نوشته شده است، حدود بیست مورد حشو در نثر و شعرهای آن هست)))
منظور این عزیز گرامی از (نداشتن حجم چندان) و (نوشته شدن موجز) این است که سعدی در یک مطلب کوتاه بیست حشو دارد. یعنی ایشان با زبان بیزبانی فرمودهاند؛ آقای سعدی یک اثر کوتاه و این همه حشو؟!
و این در حالی است که سعدی خطایی را مرتکب نشده و این نوع اظهار نظر مغرضانه دربارهی استاد سخن "سعدی شیرازی" نقدی کوتاهنظرانه است که البته سعدی خود در گذشتهتر پاسخ منتقدین مغرض خود را داده است:
شبپره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد
*
از قضا روزی از دوستی ادیب زبانشناس شنیدم: حاتم طایی را برادری بود، محتاج توجه و نیازمند احترام دیگران و از اینکه میدید، مردم برادرش را محترم میشمارند و به او عنایتی خاص روا میدارند، از بینامی و مهجوری خود رنج میبرد و در این راه یعنی؛ برای رسیدن به آرزوی دیرینهی خود، از هیچ کوششی دریغ نمیکرد و دست به کارهای محیرالعقول میزد، از این روی؛ برای به شهرت رسیدن، در چاه مقدس زمزم ادرار کرد و در نزد حاکم شرع، شروع به توجیه اقدام احمقانه و ناشیانهی خود که بیشتر به عذر بدتر از گناه ماننده بود، نمود!
برهان را بر پایهی اشتهار نهاد و اعلام کرد؛ از پس کاری که از عهدهی کسی برنمیآمد و تنها در انحصار من بود، برآمدم تا نامم بلندآوازه شود و بر شهرهی شهر شدنش افزون!
*
در ادبیات سبک خراسانی که ویژگیهایش در آیندهتر اندکی نیز به سبک عراقی نفوذ کرده، شاعران برای متممها دو حرف اضافه در جملههای خود استخدام میکردند. یکی قبل از (متمم) و یکی هم بعد از آن!
یعنی؛ این قبیل ترکیبها یک ساختار بیشتر ندارند. یک حرف اضافه مانند: به، از، در، اندر، اندرون و ... قبل و یک حرف اضافه نیز بعد از اسم یا اسم مصدر و ... میآید که از آنها معنای: "در، بر، به" افاده میشود، مثل: (بهخانهدرون) یعنی: (در خانه)، (بهزینبر) یعنی: (بر روی زین) و ...
در مجموع؛ عبارات (به ... در) به معنای؛ "درون" یا "در" چیزی است و خلاف آنچه که دکتر منتقد فرمودهاند؛ هیچگونه ربطی به معنای لفظبهلفظ واژهی "به" بهمعنای "در"، "اندرون" و "درون" که در سرودههای سعدی نیز وجود دارد، ندارد!
بهعبارتی دیگر: یعنی مثلا از دو حرف اضافهی (به ... اندرون)، در پس و پیش یک متمم، معنای "درون" اراده میگردد.
منظور خود را با عبارات متعدد بیان کردم تا به بهترین نحو پیام خود را افاده کنم و امیدوارم منتقد عزیز که جسارت بهخرج داده و سرودههای خداوند سخن، سعدی شیرازی را به باد انتقاد گرفتهاند، به معنای مطالب مذکور این حقیر واقف شده باشند!
حال خدمتتان عرض کنم که در شاهنامهی فردوسی هم اینگونه موارد کراراً مشاهده میشود:
(به) بزم (اندرون) آسمان سخاست
*
(به) بزم (اندرون) تیزچنگ اژدهاست
فردوسی
*
(به)خواب (اندرون) بود با ارنواز
فردوسی
*
(به) خاک (اندر) آرد سر و بخت تو
فردوسی
*
که البته نظایر آن در شاهنامه بسیار موجود است و گمان کنم که ذکر همین چند شاهد و مثال کافی به نظر رسد.
حتا در سرودههای رودکی، فردوسی، ناصرخسرو، اسعدگرگانی، خاقانی که ردپایی از این سبک مشاهده میشود، نظایر چنین حرکتی مشاهده میگردد:
*
(به) دل (در) صبر کشتم تا به من بر
ناصرخسرو
*
(به) دل (در) خواص بقا میگريزم
خاقانی
*
(به) دریا (در) گهر جفت نهنگ است
اسعد گرگانی
*
در گروههای ادبی تلگرام زیاد مشاهده کردهام که بعضی از این منتقدان برای مطرح کردن خود یا جلب توجه دیگران، میخواهند با نقدهایشان، اشعار پیشینیان را کمارزش جلوه دهند تا اندکی بر شهرتشان افزوده گردد!
مخاطبین محترم!
کار امروزی برخی از عزیزان معاصر ما اینگونه است که بیمحابا به نقد آثار بزرگان پرداخته و میپردازند و میخواهند تا با به لجن کشیدن شاهکارهای پیشینیان پلههای ترقی خود را فراهم کنند، بر آثار بزرگان تاخته و میتازند اما غافل از اینکه تنها خود را رسوا ساخته و میسازند. این عزیزان با نطقهای نادرستشان که به اصطلاح توانایی نقد سرودههای بزرگانی چون؛ حکیم فردوسی، سعدی شیرازی، حافظ شیرازی و ... را دارند (که اگر حمل بر بیادبی پنداشته نشود) همانند برادر حاتم طایی عمل کرده، دست به اعمال غیرمعقول میزنند و کارشان بیشباهت با ادرار کردن نامبرده در چاه مقدس نیست که البته امیدوارم خدای متعال همهشان را از حیث روان و روح سلامت بدارد!
*
خانمی حافظ را به سرقت ادبی از شاعران، عراقی و عطار نیشابوری و خواجوی کرمانی و ... متهم ساخته بود که در مقالهی هنرهای پرظرافت حافظ گفتیم: هدف حافظ از به عاریت گرفتن سرودههای دیگران سرقت ادبی نبوده، بلکه خواجه حافظ خواسته بگوید: آقایان؛ خواجو، عراقی، عطار! درست عرض کردید اما باید اینگونه میفرمودید!
*
چندین عزیز دیگر در گروههای تلگرامی گفتهاند: در شعر زیر (دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا) واژهی "پنهان" حشو قبیح است. چون مسلما هر رازی نهان است و کلمهی "پنهان" در واژهی "راز" نهفته و نهان است و این در صورتی است که ایشان معنای نهایی مصرع را متوجه نشدهاند و ندانستهاند که منظور حافظ از بهکارگیری عبارت "راز پنهان" این است؛ (رازی که تا کنون در سینه پنهان بوده افشا خواهد شد) و یا (رازی که میبایست همچنان در سینه پنهان باقی بماند، روزی آشکار خواهد شد) که در اینجا هرگز واژهی "پنهان" حشو نیست!
*
این عزیزان حتا قید مرکب "نیزهم" را در شعر حافظ حشو شمردهاند که این حقیر پاسخشان را در مطالب ادبی "نیزهم" دادهام!
*
خانمی دیگر در یک سایت اینترنتی از سعدی اشکال گرفته که (اولیتر) غلط و (اولی) درست است.
ایشان باید بدانند که غیر از سعدی، مولوی و عطار و ... نیز از لفظ (اولیتر) بهره بردهاند و دلیلش هم زایایی زبان در آن زمان بوده است. یعنی؛ "زایش زبانی" تولید واژگان مرکب و تصرف در مفردات است!
برای نمونه؛ صاحبنظران از واژهی "دوست" که از حیث دستوری "اسم" است، ارادهی "صفت ساده" کنند و آن را با نشانهی تفضیلی "تر" درآمیزند و یا حتا بر صفات تفضیلی عربی، نشانهی تفضیلی "تر" فارسی قرار دهند که در قدیم (اولیتر) رایج بود و اکنون نیز (ارجحتر) و یا از نظر معنوی "منازل" را به عنوان جمع "منزلت" بکار برند و همینطور جمع بستن واژهی بیگانهی "حور" با "ان" و امثال آن! هم چنین (ترکیب مفردات) و ساختن (واژههای مرکب نو) با افزودن پسوند "مند" و "وند" و امثالهم به اسامی که کلمات مرکب آفریده میشوند!
و حال برهان اقدام سعدی و مولوی و عطار و ...
در زمان گذشته خاصیت تفضیلی (اولی) از میان رفته بود و شاعران و نویسندگان با اضافه کردن نشانهی تفضیلی "تر" در صفات عربی تصرف میکردند. اما اکنون صفت "اولی" خاصیت تفضیلی خود را باز یافته و در مقابل امروزه "ارجح" خاصیت تفضیلی خود را از دست داده است.
در هر صورت بهکارگیری هر واژه یا عبارتی ممکن است در زمانی رایج و درست باشد و در زمانی دیگر غلط، چراکه زبان وحی منزل نیست و دائما در حال تغییر و تحول است. از این روی نمیتوان بر متقدمین و حتا متاخرین خرده گرفت و آنان را به غلطگویی متهم ساخت.
در ضمن، شبیه به عبارت سعدی را که دکتر (ع.پ) حشو دانستهاند، در دوران این شاعر بزرگ شیرازی که هیچ، حتا در دوران فردوسی و قبلتر از آن نیز رایج بوده و مضاف بر آن رد پایش تا دورهی قاجاریه هم مشاهده شده و این دور از عقل و ادب و نزاکت است که گستاخانه بر پیشینیان بتازیم و آنان را به حشوگویی متهم سازیم.
*
در پایان امیدوارم که این بزرگوار، تکرارهای کلام مرا به حساب حشو نگذارند و در نوشتههای این حقیر ...
*
در کشورهای بیگانه شاعران ایرانی را در حد پرستش دوست دارند اما متاسفانه در این مرز و بوم برخی کملطف و قدرنشناس هستند.
روزی یکی از دوستان ادیب من گفت: یکی از شاعران دورهی قاجاریه که در ایران ناشناخته است؛ در ایتالیا بهعنوان شاعری بزرگ، معروف است.
دوست ادیب زبانشناسم در ادامه فرمودند؛ همچنین امکان ندارد، یک فرد آمریکایی، خیام را نشناسد و در آمریکا بهمنظور آمارگیری، از بیست شهروند دربارهی شهرت خیام به جستجو و تکاپو پرداختم و جای تعجب اینجاست که هر بیست نفر خیام را بهخوبی میشناختند و ترجمهی چند رباعی او را برایم خواندند.
*
در فرانسه لازار کارنو (۱۷۵۳ - ۱۸۲۳) بهعلت علاقهی بیش از حدش به شاعر بلندآوازه ایران، (سعدی شیرازی) نام فرزند خود را سعدی گذاشت.
Nicolas Léonar "Sadi" Carnot
تاریخ میلاد: اول ژوئن سال ۱۷۹۶ میلادی در کشور پاریس و تاریخ درگذشت نیز ۲۴ ماه اوت سال ۱۸۳۲ میلادی!
همچنین برادرزادهی این مرد یعنی؛ (ماری فرانسوا سعدی کارنو) به ریاست جمهوری فرانسه برگزیده شد.
نام: ماریفرانسوا سعدیکارنو (Marie François Sadi Carnot)
تاریخ میلاد؛ ۱۱ ماه اوت سال ۱۸۳۷
تاریخ وفات: [نوع مرگ: قتل] ۲۵ ماه ژوئن سال ۱۸۹۴
*
یوهان ولفانگ گوته، حکیم و شاعر آلمانی، در وصف استاد حافظ شیرازی میگوید:
[[حافظا!
دلم میخواهد از شیوهی غزلسرایی تو به تقلید بپردازم، چون تو قافیه سازم! سراسر غزل خویش را با نازکاندیشی و ریزهکاریهای کلام دلنشین تو بیارایم. نخست به معنی بیندیشم، سپس بدان لباس الفاظ بپوشانم! هیچ کلامی را دوبار در قافیه به کار نگیرم، مگر با ظاهری یکسان و معنایی جدا! حافظا! خویش را با تو برابر نهادن نشانی جز دیوانگی نیست!]]
اما به اصطلاح منتقدان ما سرودههای حافظ و سعدی را بهراحتی در بوتهی نقد قرار میدهند و خود را تباه میسازند.
فضل الله نکولعل آزاد. تهران. ۱۳۶۷ و فردیس کرج ۱۳۹۵
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
@
@@
*****
*****
****
👆👆👆
فرشی که بهروی آن این شعر زیبای سعدی نوشته شده و هم اکنون در طبقهای از سازمان ملل متحد نگهداری میشود:
بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یکگوهرند
چو عضوی بهدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
مقدمه:
شخصی بیآنکه به لطف شاعرانه و بار معنوی مصرع زیبای سعدی واقف باشد و به نسخ خطی ثبت شدهی پیشینیان، مراجعه و توجه بفرمایند، بدون توجیه علمی در یک اظهار نظر غیرکارشناسانه در صفحهی اینستاگرام خود بر کرسی مراجع ادبی نشسته و با قاطعیت تمام فتوای ادبی صادر و حکم فرمودهاند:
اين مصرع معروف سعدی «بنی آدم اعضای يكديگرند» که پشت اسکناس دههزار تومانی ثبت شده، غلط است و پیشنهاد دهنده را به «بیسوادی» و «فقر فرهنگی» متهم کردهاند. البته غالبا صفت «بیسواد» برازندهی موصوفی است که خواندن و نوشتن نمیداند، نه اینکه از فنون ادبیات یا وجود مطلبی بیبهره باشد. یعنی از نظر ایشان اگر کسی بگوید: "یکپیکرند" درست است؛ در زمرهی باسوادان بهشمار میرود؟
در اینکه در جملهی «بنیآدم اعضای یکدیگرند» استقلال آدمی و لطف شاعرانهای نهفته است که در «بنیآدم اعضای یکپیکرند» مشاهده نمیشود، شکی نیست اما در گزینش حضرت سعدی اینکه «یکپیکرند» درست است یا «یکدیگرند» حتا برخی از فضلا نیز به بحث و تبادل نظر پرداخته و نتوانستهاند، یکدیگر را قانع کنند و حتا گاه به اشتباه معنوی دچار شدهاند. آیا آنان نیز از سواد بهرهای نبردهاند؟
متأسفانه امروزه گروهی به کسی که از ادبیات که چه عرض کنم، حتا از علوم پیچیده هم سر درنیاورد، لقب «بیفرهنگی» را پیشکش میکنند. برای نمونه اگر کسی به دانش سیاهچالههای آسمانی نیز واقف نباشد، به او نسبت «بیسوادی» اطلاق میگردد که در این صورت همهی تودهها را میبایست بیسواد بهشمار آورد.
همانطور که مشاهده فرمودید، جدا از اینکه طرز بیان منتقد گرامی مناسب یک فرد فرهیخته نیست و ویراستاری یک عبارت، مربوط به گرافیک و امثالهم نمیشود و مضاف بر آن «فقر فرهنگی» نیز شمرده نمیشود و کلمهی مرکب مذکور، هیچگونه ارتباطی به سواد و دانش آدمی ندارد اما برخورد نامناسبتر زمانی صورت پذیرفته که عدهای درصدد پاسخگویی برآمده و در فضای مجازی و حقیقی با طعنهها و کنایههای آزاردهنده به او حملهور شده که این اقدام نیز به دور از ادب است. برخورد با یک منتقد میبایست به طرز محترمانه صورت پذیرد، نه اینکه با اهانتها همراه باشد و تا همین حد که به ایشان تذکر داده شود، میبایست تنها در حوزهی تخصصی خود به اظهار نظر بپردازند، کافی بهنظر میرسد!
البته بحث مورد نظر کنونی ما هیزم گرم و تازهای نیست که بخواهیم بر شعلهور شدنش دامن زنیم، بلکه خاکستر سرد شدهای است که طی سالهای گذشته به زیر خاک مدفون شده و بیش از یکقرن است که مهر آندراس بر پیشانی این گفتو.گوی جنجال برانگیز خورده است. بدیهی است که قبل از ایشان نیز بسیاری به اظهار نظر پرداختهاند و من خود در دههی شست در انجمن شعرای ایران، شاهد گفتوگوهایی در این زمینه بودهام.
دستکم این بزرگوار به جای فتوا دادن، میتوانستند، در فضای مجازی رای صاحبنظران را در این زمینه جویا شوند و بعد دست به قلم شوند و نظرشان را نشر دهند. به هر روی، برخلاف زعم ایشان که میگویند: تشخیص اینکه کدام تعبیر درست است، از عهدهی یک فرد دارای سیکل هم برمیاید، باید اذعان کنم، ورود به ظرافتهای ادبیِ هر دو تعبیر و اعلام نظر دربارهی اینکه کدام تعبیر، دقیقتر است، سخت و پیچیده به نظر میرسد!

حال کدام درست است:
این بحث که مرا به یاد مبحث «کشتی نشستگان و کشتی شکستگان» خواجه حافظ شیرازی میاندازد، در چند قرن گذشته بارها و بارها با اعلام نظرهایی مخالف، از سوی فضلا همراه بوده است.
بهاعتقاد من اصولا دربارهی "یکدیگرند" یا "یکپیکرند" نباید بحث شود چون نسخهی اصل موجود است که "یکدیگرند" ضبط شده است اما دربارهی "کشتینشستگانیم" و "کشتیشکستگانیم" عرض شود که بحث چیز دیگری است، چون اصولا بخشی از نسخه از بین رفته و مشخص نیست که کدام ضبط شده است.
کسانی که بر این باورند: (بنی آدم اعضای یک پیکرند) صحیح و مصرع اصلی سعدی است، اولین و گاه تنها دلیلی که ذکر می کنند، پیام استاد سعید نفیسی است:
((یعنی چه که ما چشم و گوش و دست و پای یکدیگریم؟))
و یا در ادامه، پیام جناب قدمعلی سرامی را در گفتوگو با ایسنا به رخ میکشند که میگوید:
((پیامبر اسلام میفرمایند: «المومنون کجسد واحد» به نظر من سعدی گستاخی کرده و کلام پیغمبر را غلط تشخیص داده و به درستی، غلط تشخیص داده است؛ چرا که بنیآدم اعضای یکپیکر هستند و نه مومنین! در کرهی زمین امکان دارد که یک میلیارد مومن باشد؛ با این تفاسیر شش میلیارد باقی مانده حقی ندارند و انسان نیستند؟ سعدی تشخیص داده است که اشتباه برداشت شده و کل فرزندان آدم، در حکم یک پیکر هستند. سعدی میگوید:
بنی آدم اعضای یکپیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
تاکید مصرع دوم در هم گوهری انسانها با هم، نمیتواند باعث شود که یکی جز و یکی کل باشد))
اول اینکه؛ نظر جناب قدم علی سرامی در حد یک نظریهی سست است و تاکنون به اثبات نرسیده است و هر عقیدتی میتواند، درست یا نادرست باشد و اینکه در قرآن کریم آمده: مردم اعضای یکپیکرند، شکی نیست اما جناب قدمعلی سرامی میبایست بدانند؛ از آنجا که کلام پیامبران کلام خداست، هرگز در امور دینی اشتباه نمیکنند ولو به اندازهای ناچیز! چرا که اگر از پیامبران کوچکترین اشتباه پیامرسانی دینی سر میزد، پیروان خود را از دست میدادند. ایشان میتوانستند، بگویند؛ این حدیث بنا به روایت قرآن کریم، جعلی است که نیست و اینکه در ادامه فرمودهاند:
((تاکید مصرع دوم در هم گوهری انسانها با هم، نمیتواند باعث شود که یکی جز و یکی کل باشد))
باید اذعان کنم: چرا ایشان یک در صد هم احتمال نمیدهند، شاید سعدی اشتباه کرده باشد اما با قاطعیت میفرمایند:
((سعدی گستاخی کرده و کلام پیغمبر را غلط تشخیص داده و به درستی، غلط تشخیص داده است))
حقیقت امر این است که نه از پیامبر خطایی سر زده و نه جناب شیخ اجل سعدی شیرازی گناه بزرگی مرتکب شده است! اگر اشتباهی روی داده باشد، از سوی استادان سعید نفیسی و شخص قدمعلی سرامی صورت پذیرفته است.
پیغمبر اسلام (ص) میفرمایند:
«مَثَلُ الْمُؤمِنين في توادّهم و تَراحُمهم و تَعٰاطفهم کَمَثلِ الْجَسدِ الْواحِد اِذٰا اشْتَکيٰ مِنْهُ عُضْوٌ تَداعي لَهُ سٰائِرُ الجَسَدِ بالسهرِ و الحمّيٰ»
مؤمنین در بخشندگی و مهربانی به یکديگر، مانند اعضایی واحد هستند که هر زمان عضوی به درد آید، دیگر اعضاء نیز تحت تاثیر قرار میگیرند!
بسیارخب، این مطلب کجایش ایراد دارد؟ کجا رسول گرامی اسلام فرموده؛ فقط مومنین اعضای واحد یک پیکر محسوب میشوند؟ پیامبر عظیمالشان خواستهاند، تنها دربارهی بخشی از بنیآدم که همانا مومنین هستند، سخن بر زبان برانند، آیا نعوذبالله خطا کردهاند؟ خواستهاند، در مورد ارتباط و دوستی مومنین مطلبی بازگو کنند. اینکه به کمک یکدیگر بشتابند! بسیار خب، این کجا با مصرع؛
بنیآدم اعضای یکدیگرند
منافات دارد که فرمودهاند؛ ((به نظر من سعدی گستاخی کرده و کلام پیغمبر را غلط تشخیص داده و به درستی، غلط تشخیص داده است. چرا که بنیآدم اعضای یکپیکر هستند و نه مومنین؟))
کلام ایشان جای مثالهای طنزآمیز فراوانی دارد. این به آن ماننده است که کسی بخواهد، تنها به بخشی از گیتی پهناور اشاره کند و بگوید؛《اقیانوس اطلس بزرگ است》و کسی به رد کلام او بپردازد و بگوید؛ 《خیر، این حرف غلط است، بلکه صفت "بزرگ" تنها به "گیتی پهناور" اطلاق میگردد و میبایست گفت؛ جهان بزرگ است، نه اقیانوس اطلس》
در مجموع برخی از عزیزان بسیار سطحی با مصرع (بنی آدم اعضای یک دیگرند) برخورد کرده و از آرایهی ادبی استعارهی مجازی آن غافل بودهاند.
در عبارت اول، طرفداران این مصراع، متاسفانه معنای عبارت دوم را درنیافتهاند و نمیدانند که منظور از اعضای یکدیگر بودن، همدرد بودن و جزئی از وجود همدیگر بودن است اما کسانی که به عبارت دوم اعتقاد دارند؛ هم، معنای مصرع مورد نظر خود را دریافت کردهاند و هم معنای عبارت «یک پیکرند» را
دوم اینکه؛ باید دانست که از هر دو تعبیر، پیام «اتحاد و همبستگی» اراده میشود و در هر دو عبارتِ «اعضای يكديگرند» و «اعضای یک پیکرند» از آرایهی مانندگی «تشبیه» بهره برده شده است كه این آرایه، هر دو تعبیر مصرع سعدی را از نظم به شعر ارتقا میبخشد. منتها تعبیر (بنی آدم اعضای یکدیگرند) با یک ویژگی شاعرانهتری همراه است که تشبیه به «استعارهی مجازی» گراییده و استقلال جسمی، روحی آدمی را نشانه رفته و هر فرد را صاحبْاختیار فرض کرده و با معرفی هر شخص به عنوان عضو دیگری خواسته این موضوع را افاده کند که دردهای مردم به یکدیگر انتقال مییابد و همهی انسانها با یکدیگر رابطه و از اندوه هم آگاهی دارند و در غم یکدیگر شریکند. به عبارتی دیگر؛
در تعبیر «یکدیگرند» ظرافت شاعرانهتری موج میزند که در «یکپیکرند» به چشم نمیخورد. یعنی اینکه آدمی به اعضای بدن همدیگر تشبیه شده و این نشان از همدرد بودن و یکی شدن است که همهی مردم یکدیگر را شکل میدهند و ادبا میدانند که استعاره بهسبب موجز بودن بسیار گرانبهاتر از تشبیه است.
تکرار میکنم؛ سعدی غیرمستقیم خواسته بگوید که هر شخص از استقلال جسمی و روحی سود میجوید اما در عین این جدایی میبایست به سوی یکی بودن و یکی شدن نیز گام بردارد و از درد و رنج همنوع خود دردمند و رنجور گردد و برخلاف تصور برخی که گمان میکنند، «یکدیگرند» غلطی فاحش است، باید اذعان کنم: در هیچ یک از نسخ خطی «يک پيكرند» به ثبت نرسیده و مصححان و شارحان و صاحبنظران فرهنگستان ادب (دکتر غلامحسين يوسفی، مجتبی مینوی، محمدعلیفروغی و ... ) همه و همه بر این نکته اتفاق نظر دارند که «یکدیگرند» نظر سعدی است، نه «یکپیکرند»
مرحوم دهخدا نیز در امثال حکم "یکدیگرند" را نظر سعدی دانسته است و در این میان تنها چند نفر انگشتشمار از جمله؛ استاد نفیسی است که غیرکارشناسانه میگوید: «یکدیگرند» خندهدار و مضحک است و در پایان مقالت سعی میکنیم؛ نظر ایشان را بدون کم و کاست بیاوریم.
سوم اینکه؛ یاقوت مستعصمی که از حیث زمان نزدیکترین فرد به سعدی بود، در سال ۶۶۸ هجری شمسی، دوازده سال بعد از تألیف گلستان، آثار سعدی را کتابت کرده و در نسخهی خطی خود «بنیآدم اعضای یکدیگرند» را نشر داده است و در سالهای قبل از انقلاب این اثر نفیس را خانم "بدری آتابای" منتشر کردهاند. (شایان ذکر است که نسخهی کتابت «یاقوت» به زبان انگلیسی هم ترجمه شده است) در این میانه یک احتمال ضعیف را هم باید در نظر گرفت و آن اینکه «یاقوت» نیز از هنر شاعری بینصیب نبوده و شاید با تردید یا شیطنتهای شاعرانه، عامداً یا سهواً در شعر دخل و تصرفی انجام داده و «یکپیکرند» را به «یکدیگرند» بدل کرده باشد. البته فراموش نشود که در یکی از طبقات سازمان ملل سرودهی سعدی به روی فرشی حک شده است که در آن «بنیآدم اعضای یکدیگرند» به چشم میخورد.
چهارم اینکه؛ اگر در مصرعِ سروده، «یکپیکرند» را لحاظ کنیم، دیگر نیازی به وجود «یکگوهرند» حس نمیشود و اگر چنین کنیم، باید پذیرفت که مصرع زیبای سعدی را با نوعی حشو، مواجه ساختهایم، چرا که در آن صورت از هر دو مصرع یک معنا اراده میشود. سعدی در چنین مواقعی مصرع دوم را به عنوان مثال طرح میکند که به کمک مصراع قبل میآید، نه اینکه آن را دوباره تکرار کند.
در پاسخ به کسانی که میگویند: یکگوهر بودن انسانها با یکدیگر، نمیتواند باعث شود که یکی جز و دیگری کل باشد؛ میگوییم: دلیلی ندارد که سعدی مصرع دوم را با همان تعبیر مصرع اول بیان کند. در مصرع اول همه را جزیی از یکدیگر معرفی میکند و در پایان در مصرع بعد جدا از «جزیی از یکدیگر بودن» همه را از «یک گوهر یا یک خاک» هم معرفی میکند. [شاید هم یک پیکرهی انسانی] یعنی: آدمی در پیکر مستقل خود، اعضای دیگری هم است!
همانطور که ملاحظه میفرمائید، معنای «پیکر» در جملهی (بنیآدم اعضای یکدیگرند) مستتر است. به ویژه اینکه سعدی در بیت بعدی میگوید:
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
یعنی: اگر یک عضو که همان بشر است؛ دردمند شود، دیگر اعضا که همان مردم هستند، دلشان به درد میآید. به تعبیری دیگر؛ اگر انسانی دردمند شود، از آنجا که عضو دیگری هم بهشمار میرود، با دردمند شدن یک عضو دیگر اعضا نیز آزرده میگردند و این درد به دیگران نیز انتقال مییابد و برای همین است که در بیت بعد میگوید:
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
عبارت؛ <آدمیان اعضای یکدیگر هستند> دارای پیشینهای طولانی است و آن اینکه در رسالهی اِفِسوسیان، نامهی پولس به اِفِسُسیان Ephesians بخش ۴- بند ۲۵ آمده
است؛
هرگز دروغ مگویید. همه به هموندان خود راست بگویند! مگر ما اعضای یکدیگر نیستیم؟
"اِفِسُّسیان" یا: "اِفِسوسیان" رسالهای است، منسوب به پولس
☆
استاد سعید نفیسی (بنیآدم اعضای یکپیکرند) را صحیح میداند و میگوید:
((دو دلیل را برای اثبات نظرم متذکر میشوم:
اول اینکه؛ در زمان سعدی یک نوع خط رسمی رایج بوده که مردم برای یادداشت مطالب از آن بهره میبردند که به آن خط "تعلیق" میگفتند. در خط تعلیق معمول بوده که برای سرعت بخشیدن در ثبت مطالب گاهی بعضی از حروف را که باید جدا بنویسند؛ به هم میچسباندند. مثل خط شکستهی امروزی که «دال» را در "یکدیگر" به "یا" میچسباندند و "پیکر" و "دیگر" را مثل هم مینوشتند. همین بلا به مرور زمان بر سر شعر سعدی هم آمده و کمکم "یکپیکرند" به "یکدیگرند" تبدیل شده است.
دوم اینکه؛ از نظر معنا هم که نگاه کنیم، شاعر بزرگی چون سعدی نمیگوید: "بنیآدم اعضای یکدیگرند"
مخصوصا جایی که پس از آن میگوید:
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
شک نیست که عضو یعنی اجزای یک پیکر و یک بدن وانگهی تصور کنید که اگر مصرع را «اعضای یکدیگرند» بخوانیم، چه قدر مضحک میشود. نتیجه این میشود که «من سر شما هستم و شما مثلا دست من هستید» مرد بزرگی مثل سعدی هرگز اینطور حرف نمیزند))
اولین نظر ایشان را که ملاحظه فرمودید، احتمالی است، ضعیف که به اثبات نرسیده و در دومین نظر ایشان عرض کنم که؛ متاسفانه بسیار سست است، چرا که استاد نفیسی به استعارهی مجازی توجهی نکرده و گمان نمودهاند که منظور از عضو همان دست و پا و چشم گوش است و این طرز برداشت از ایشان که سالها نزد پدری ادیب پرورش یافتهاند، بسیار بعید است! چه خوب بود ایشان میدانستند؛ «اعضای یک پیکرند» بیشتر به تشبیه جسمی شباهت دارد. یعنی انسانها مانند اعضای یک بدن واحدند. این تعبیر استقلال فردی را نادیده میگیرد و بار استعاری شاعرانه را کاهش میدهد.
همانطور که در گذشتهتر گفته شد:
اعضای یکدیگر بودن، یعنی جزیی از یکدیگر بودن، یکی بودن و درآمیخته بودن و این نوع تفسیرِ اشتباه، عدم درک معنای واقعی مصرع از سوی استاد سعید نفیسی بهشمار میرود و احتمال میدهم، از آنجا که عقربهی تمایل ایشان به سوی عبارت «یکپیکرند» نشانه رفته بوده است، نگاهشان را بهسوی معنای «یکدیگرند» معطوف نداشتهاند. حال اگر «یکدیگر» غلط هم باشد که نیست، باز باید امانتداری کرد و گفتهی سعدی یعنی: «یکدیگرند» را محترم شمرد!
برای بار چندم تکرار میکنم؛
اگر بگوییم: «بنیآدم اعضای یکدیگرند» به این معناست که هر انسان از اختیارات برخوردار است و از کل به جزء تعبیر شده است اما از آنجا که جزیی از دیگری است، چنانچه چشم و گوش و یا دست و پای کسی آسیبی ببیند؛ این درد به همهی مردم انتقال میابد و در نتیجه همگان ابراز همدردی میکنند اما اگر ما «بنیآدم اعضای یکپیکرند» را صحیح بدانیم، بدین معناست که همهی مردم اعضای یک جسم هستند و چنانچه چشم و گوشی درد بگیرد به تمام اعضا سرایت میکند!
در کتابهای دینی شریعت مسیحی در اول «پولس رسول هشت به قُرِنتیان» آمده است:
«کالبد آدمی یگانه است و اعضای متعددی دارد و سرتاسر اعضای بدن هر چند که بسیار است، یک جسم است و اگر یک عضو آن به درد آید، سایر اعضا نیز با آن همدرد میشوند و اگر عضوی به شادی درآید، دیگر اعضا نیز با آن به شادمانی بنشینند»
در بخشی دیگر رسالهی «به اِفِسُسیان» آمده است: «به همسایهی خود دروغ نگویید؛ زیرا ما اعضای یکدیگریم»
توجه بفرمائید که در متن فوق «یکدیگر» آمده است، نه «یکپیکر»
در قرآن کریم «سورهی انعام، آیهی ۹۸» نیز آمده است: وَهُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ
و او همان كسى است كه شما را از يك تن پديد آورد. پس [براى شما] قرارگاه و محل امانتى [مقرر كرد] بىترديد ما آيات [خود] را براى مردمى كه مىفهمند، به روشنى بيان كردهايم!
منظور پروردگار متعال از این جمله «خدا کسی است که شما را از یک بدن بوجود آورد» نه این است که هر کس یک بدن دارد، بلکه همهی آدمیان یک بدن را تشکیل میدهند. چون همگان میدانند که یک بدن دارند و خدا به توضیح واضحات نمیپردازد.
اگر دقت بفرمائید، مشاهده میکنید که در اینجا خداوند تعالی از واژهی «بدن» بهره برده است. بنابر این هر دو تعبیر درست است و هر گلی بویی دارد اما در پایان دوباره عرض میکنم «یکدیگرند» مدنظر سعدی شیرازی بوده، نه «یکپیکرند» و بزرگانی چون؛ غلامحسین یوسفی، مجتبی مینوی، محمدعلی فروغی، بهاالدین خرمشاهی، دکتر علیاشرف صادقی، دکتر ابوالحسن نجفی بر آن صحه گذاشتهاند!
آقای حبیب یغمایی؛ گفتهاست:
«در بیست سال قبل که با مرحوم فروغی کلیات سعدی را برای تجدیدچاپ آماده میکردیم، نسخههای بسیار معتبر و قدیم که تاریخ کتابت آنها از ۷۱۷ و ۷۲۴ ه.ق بهبعد بود، در اختیار داشتیم. در همهی این نسخهها… قطعهی معروفِ «بنیآدم اعضای یکدیگرند» به همین عبارت نوشته شده و تاکنون هیچ نسخهای از قدیم و جدید، خطی و چاپی، به نظرِ اهل ادب نرسیده که به عبارتی جز این باشد. نکتهی دیگر این که در اینجا کلمهی یکدیگرند معنی عام دارد و اگر بجای یکدیگرند، فرض و تصور کنیم یکپیکرند باید باشد و چنین حقی ندارم!
نه تنها مضمونی که در کمال بلندی است، سقوط میکند
بلکه لطف مصراع دوم هم که پیوستگی تمام به مصراع اول دارد، از میان میرود.))
(منبع؛ «دلیل درج شعر معروف "بنیآدم اعضای یکدیگرند" سعدی، در پشت اسکناس دههزار تومانی» خبرگزاری مهر ۷ تیر ۱۳۸۹ بایگانیشده، از اصلی در ۳۰ ژوئن ۲۰۱۰ دریافتشده در ۷ تیر ۱۳۸۹)
استاد مجتبی مینُوی دربارهی جایگزین کردن ضبط
"بنیآدم اعضای یک پیکرند"
بهجای:
"بنیآدم اعضای یکدیگرند"
در مجلهی یغما ۱۰ - ۵۲۴ میگوید: صحیحِ این شعر سعدی همینگونه است:
"بنیآدم اعضای یکدیگرند"
مضمون از عبارات معروف عصر سعدی بوده و او جملهای را که زبانزد بوده، به قلم درآورده است!
دکتر غلامحسین یوسفی نیز در کتاب گلستان سعدی، صفحهی ۲۶۴ میگوید: در تمامی نسخهها اینچنین آمده است؛
"بنیآدم اعضای یکدیگرند"
فضل الله نکولعل آزاد
فردیس کرج. تیر ماه ۱۳۹۷
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
ستون نظرها
نظر استاد دکتر شهاب سبزواری دربارهی مطلب فوق:
متن استدلالی و ذوقی حضرت عالی در خصوص بیت مذکور سعدی بزرگ:
(( بنی آدم اعضای یکدیگرند ... یک پیکرند ... ))
انصافا به همهی جوانب این اختلاف و تبعات آنها پرداخته هرچند که گاه صبغهای از تکرار دارد اما خوانندهی جویا را در تشنگی رها نمیکند و او را به نوشیدن از چشمهای کاذب، وعده نمیدهد. اینها که عرض شد صفت تقریبا ثابتِ خامهی ارجمند شماست. از آنجا که (اعضای یکدیگر) بودن تعبیر و مفهومی طنزآمیز در خود دارد، برخی مصرانه قائل به این هستند که (اعضای یک پیکرند) درست است. حال آنکه این تغییر اگر چه از غلظت آن طنز میکاهد، لیکن حکایت همچنان باقی است!
باری جان مطلب همین دقیقه برمیگردد. اگر چه ترکیب: (بنی آدم اعضای یکدیگرند) هواداران بیشتری دارد، ولی باید بپذیریم که نظر شیخ اجل، فقط بیان یک اصل متعالی بوده و در این راه از تمثیل اعضای بدن استفاده کرده ولی روحیهی تاریخی و تلقی طنزآمیز ایرانیها در مواردی که محمل طنز دارد، باعث شده به این بحث و حتی اختلاف نسخه دامن زده شود لذا آوردن (یک پیکر) به جای (یکدیگر) با این هدف صورت پذیرفته شده تا این بیت نغز از چرخهی برداشتهای طنزآمیز، بیرون کشیده شود.
نهایت این که باید بپذیریم که همان "یکدیگر" بر تعبیر سادهی «یکپیکر» برتری دارد. با عین حال اعضای یکپیکر بودن بنیآدم در این بیت هم ساده است، هم سهلالوصول و شاید نیز سهلالهضم. اگرچه قدری از شأن ادبی بیت میکاهد.
با ارادت، کامیاب باشید!
شهاب سبزواری
*
دوستان!
مطلب مذکور خود را به این علت با عبارات گوناگون بیان کردم تا بهخوبی در ذهن مخاطبین بنشیند و جای هیچگونه شک و شبههای باقی نماند و علت اینکه در پذیرش «یک دیگرند» تاکید میکنم، برای این است که به هنر سعدی احترام گذاشته شود تا حقی از این بزرگوار ضایع نگردد، چرا که، سعدی با ذکر «یکدیگرند» خواسته معنای جدیدی را با هنر لطیف شاعرانهی خود به معرض نمایش بگذارد. نه تعبیری که در گذشته تر بیان شده است. یعنی؛ لطف شاعرانه "در یکدیگرند" است، چراکه "یکپیکرند" چندان لطف شاعرانهای را نمینمایاند!
گروهی معتقدند که سعدی احتمالا تعبیر خود را از انجیل دریافته است اما هنوز به اثبات نرسیده که سعدی قرآن خوان به انجیل نظری انداخته باشد و صد در صد کسانی که «یکدیگرند» را صحیح میدانند، به معنای (بنی آدم اعضای یک پیکرند) واقفند اما تاکنون ندیدهام کسانی که «یک پیکرند» را صحیح می دانند، به استعارهی مجازی «بنی آدم اعضای یکدیگرند» اشارهای کرده باشند.
این حقیر در ادامه به دکتر سبزواری عرض کردم:
بله دکتر! سعدی از کل به جز آمده تا بگوید همه پیکرهی واحد «انسانیت» و «همدری» را تشکیل میدهند و نه ایجاد تنها یک انسان!
ما اگر بگوئیم که «یک پیکرند» درست است، در آن صورت مصراع بعد:
(که در آفرینش ز یک گوهرند)
به حشو بدل میشود. چرا که دقیقا از هر دو مصرع یک معنا اراده میگردد. همه از یک بدن هستند یا از یک خاک که گوهر استعارهای است، برای بدن.
سعدی واقعا متفکر و استاد بزرگی است و در این گونه موارد مصراع دوم را به صورت مثال میاورد، نه عبارتی که همان معنا را افاده کند.
فضل الله نکولعل آزاد
●
یکی از دوستان ادیبم دکتر مریم هاشمی مقدم در نظری مخالف با این حقیر میگوید:
بنیآدم اعضای یک پیکرند یا اعضای یکدیگرند؟
دوستانی که ضبط «یکدیگر» را پذیرفتهاند و بر آن پافشاری دارند، غالبا سه دلیل عمده برای اثبات رای خود بیان میکنند: نخست: در نسخ کهن بهصورت «یکدیگر» آمده! دیگر: استناد به سخن استادانی چون مجتبی مینوی و محمدعلی فروغی که «یکدیگر» را پذیرفتهاند و دلیل آخر: پذیرش رای فرهنگستان زبان فارسی که این ضبط را درست میداند و بانک مرکزی بهرای فرهنگستان به این صورت بر اسکناس دههزارتومانی چاپ کرده! و اما پاسخ ما از آخر به اول:
اگرچه فرهنگستان با وجود بزرگانی چون: علی اشرف صادقی، بهاالدین خرمشاهی و احمد سمیعی و بهویژه مرحوم ابوالحسن نجفی، جایگاه ویژهای در مباحث ادبی داشته و دارد، اما دربارهی همان شیوهی نگارش که عمدهکار ایشان است نیز بحث و نقد بوده و هست و رایشان وحی مُنزل نیست که باید بیچون و چرا پذیرفت؛ همینکه چندی پیش در نوشتهای از رییس فرهنگستان «شکرگزار» را بهصورت «شکرگذار» دیدیم، جای درنگ است! و اما دربارهی رای استادانی چون فروغی و مینوی و دیگرانی که با ایشان همباورند باید دید دلیل پذیرش آنان چه بوده. آنگونه که خود مینوی میگوید:
در رسائل بولس طرسوسی، مروج مذهب مسیحی، خطاب به رومیان آمده:
«همچنان که در یک بدن اعضای بسیار داریم و هر عضوی را یک کار نیست، همچنین ما که بسیاریم یک جسد هستیم اما فرداً فرد اعضای یکدیگر»
و حال ایشان برآنند که سعدی به این عبارت که در کتاب مقدس مسیحیان نیز آمده نظر داشته. من منکر این نیستم که شاعر در هر بیت ممکن است به عبارتی نظر داشته حتی در کتب مقدس ادیان دیگر، اما پذیرش رای استادان بسیاری که میگویند سعدی به حدیث پیامبر دین خودش نظر داشته، راحتتر است تا نظر او بر کتابی از بولس طرسوسی.
پیامبر اسلام گفته: «مَثل ایمانآورندگان در دوستی با یکدیگر نسبت بههم مَثَل پیکرست. هرگاه عضوی از آن دردمند بود، دیگر اعضا با آن موافق و همدردند»
و آن بیت گویا عقد همین عبارت است، آنچنانکه در بیت دوم به موافقت دیگر اعضا با عضو دردمند نیز اشاره میکند.
این موضوع و حدیث نبوی بالا در نشریهی دانشکدهی تبریز (۴۳۸/۱۰) آمده
همچنین حبیب یغمایی نیز که «یکپیکر» را ارجح میداند، در نشریهی یغما ( ۵۲۴/۱) به آن اشاره میکند.
دکتر خلیل خطیب رهبر نیز بر همین باور است و در ص۷۹ کتاب گلستان با توضیح واژهها... آن را آورده.
رای استاد ذبیحالله صفا نیز همین است (گنج سخن ۱۸۵/۲)
محمد خزائلی هم در شرح گلستان ص۲۵۵ یکپیکر را درستتر میداند.
سعید نفیسی هم در مقالهی مشروح خود میگوید صورت صحیح همان «یکپیکر» است و دو دلیل برای نظر خود داشت:
«نخست اینکه در زمان سعدی یک نوع خط رواج داشته که همهی مردم با آن مینوشتند و به آن «خط تعلیق» میگفتند. در خط تعلیق معمول بوده که برای تند نوشتن گاهی بعضی حروف را که باید جدا مینوشتند، به هم میچسباندند. مثل خط شکسته امروز. از آن جمله در کلمهی «یکدیگر»، حرف دال را به یا میچسباندند و اینگونه پیکر و دیگر را مثل هم نوشتند و این بلا به مرور زمان بر سر شعر سعدی هم آمده و کم کم «یکپیکر»به «یکدیگر» تبدیل شد.
دوم اینکه حالا از نظر معنا هم که نگاه کنیم شاعر بزرگی چون سعدی نمیگوید: «بنیآدم اعضای یکدیگرند.» مخصوصا جایی که پس از آن میگوید:
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
شک نیست که عضو یعنی اجزای یک پیکر و یک بدن. وانگهی تصور کنید که اگر «یکدیگرند» بخوانیم، چهقدر مضحک میشود. نتیجه این میشود که من سر شما هستم و شما مثلا دست من هستید؛ مرد بزرگی مثل سعدی هرگز اینطور حرف نمیزند»
قدمعلی سرامی نیز در گفتوگو با ایبنا کلمهی «یکپیکر» را درست دانست و گفت: «پیامبر اسلام میفرمایند: «المومنون کجسد واحد». به نظر من سعدی گستاخی کرده و کلام پیغمبر را غلط تشخیص داده و به درستی، غلط تشخیص داده است؛ چراکه بنیآدم اعضای یکپیکر هستند و نه مومنین. در کرهی زمین امکان دارد که یک میلیارد مومن باشد؛ با این تفاسیر شش میلیارد باقی مانده حقی ندارند و انسان نیستند؟ سعدی تشخیص داده است که اشتباه برداشت شده و کل فرزندان آدم، در حکم یک پیکر هستند. سعدی میگوید:
بنی آدم اعضای یکپیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
تاکید مصرع دوم در همگوهری انسانها باهم، نمیتواند باعث شود که یکی جز و یکی کل باشد.
و در پایان پاسخ دلیل نخست موافقین ضبط «یکدیگر»:
بهجز توضیح درخور درنگ استاد نفیسی درباره شیوهی نگارش خط تعلیق، تا همین چند سال پیش ابیات زیادی از جمله: ز شیر شتر خوردن و سوسمار... به فردوسی منسوب بود در حالی که دکتر محمدرضا ترکی در مقالهی خود منبع آن ابیات را که کتاب حمزهنامه است، معرفی کردند.
خلاصهی کلام اینکه: همیشه ضبط کهنتر لزوما درست نیست و این مسئله بارها در تصحیح نسخ قدیمی دیده شده است.
دکتر مریم هاشمی مقدم
☆
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
@
@@

«طوفان» يا «توفان»
قطعا میان «طوفان» و «توفان» تفاوتهای چشمگیری وجود دارد اما بحث بر سر این است که آیا «توفان» که از مصدر «توفیدن» میآید، شامل شورش «دریا» هم میشود؟ آیا هنگامیکه موجهای سهمگین دریا به حرکت درمیآیند، تولید سر و صدا نمیکنند؟ بر فرض مثال اگر «توفیدن» شامل شورش دریا هم نشود، آیا نمیبایست به علت کاربرد زیاد مردم، از عبارت «توفیدن دریا» شورش دریا را عمل توفیدن دانست؟
در اینباره نظر چند تن از صاحبنظران را جویا میشویم.
((از نظر دكتر محمد معين و دکتر ابوالحسن نجفی، واژگان «طوفان و توفان» كه هر دو به يكگونه بهلفظ درمىآيند؛ يك معنا را افاده نمىكنند)) قطعا یکی از دلایل این دو بزرگوار به عنوان منبع، نسخههای خطی غزلهای حافظ شیرازی است که در یکی از سرودههایش از اسم «طوفان» به عنوان شورش دریایی یاد کرده است! [چون ترا نوح است، کشتیبان ز طوفان غم مخور]
واژهى «طوفان» كه از (تيفانُس) گرفته شده، داراى ریشهای یونانی است كه به زبانهاى عبرى و بعد عربی ورود كرده و با «ط» يعنى (طوفان) نوشته میشود. Typhoon (تيفون) يا (تايفون) كه به زبان انگليسى است؛ نوعى گردباد آسيايى است كه در چين و فيليپين مشاهده مىشود و ارتباطى به «طوفان» معمولى ندارد و به گردابهاى اقيانوسهاى جنوب شرقى قارهى آسيا بهویژه اقيانوس آرام گفته میشود. دوست ادیبم، دكتر مريم مقدم نيز نظر مشابه دكتر محمد معين و دكتر ابوالحسن نجفى را دارد و «توفان» را مربوط به شورش دريا نمىداند اما بسيارى از ادبا در كلامشان از توفيدن «دريا و آسمان» سخن به ميان آوردهاند و به اعتقاد من اگر از لحاظ کارکرد مربوط به «دريا» هم نباشد، شاید از حیث زبانشناسی بهعلت كثرت استعمال عوام و خواص چارهاى جز پذيرش آن نداشته باشیم.
دكتر آريانپور در فرهنگ واژگان انگليسى به فارسى خود مىگويد: (typhoon) يعنى: چرخندهى آسيايى (گردباد آسيايى)
دكتر حسن عميد مىگويد: توفان، جوش و خروش و شور و غوغا، بهمخوردگى هوا و وزش بادهاى سخت و جوش و خروش درياها و حركت شديد امواج.
عجيب اينكه در فرهنگ يك جلدى دكتر عميد واژهاى با نام (طوفان) به چشم نمیخورد و اين بدان معناست كه دکتر عميد واژگان «توفان» و «طوفان» را يكى میداند!
على اكبر دهخدا مىگويد: «توفان» اسم است و بهمعناى «شور، غوغا، فرياد، صدا و غلغلهاى» است كه از ازدحام مردم و يا جانوران درافتد و غرش و خروش دريا و تندباد و باد شديد و «طوفان» (ناظمالاطباء) بعضى «طوفان» را معرب «توفان» دانستهاند كه در قاموس گفته: باران سخت و آب كه از زمين برآيد و هر چيز كه غالب و سيار باشد و همه را فرو گيرد.
اما ... «توفان واژهاى فارسی است و از مصدر توفیدن (به معناى صدا و فرياد و آواز و شور و غوغا كردن و غرنبيدن) آمده است كه به معنی «داد زدن، غرش کردن و غراّن بودن» است.
از نظر من بهکارگيرى واژهى «توفان» به معنای «طوفان» يا حادثهى طبیعی توأم با باد و باران اصولاً درست نیست. برخی از آنجا که «ط» در «طوفان» الفبای عربی است، به اشتباه گمان میکنند، «طوفان» نیز واژهای عربی است و با نوشتن «توفان» میپندارند، فارسی را پاس داشتهاند.
على اكبر دهخدا (توفان) را اسم اما دكتر حسن عميد هم اسم و هم صفت فاعلى و دكتر محمد معين آنرا تنها صفت فاعلى مىنامد.
مهدى سهيلى ميان (طوفان و توفان) تفاوت قائل شده و در خطاب به حسین منزوی مىگويد: «توفان» از مصدر توفيدن مىآيد و با «طوفان» تفاوت چشمگيرى دارد.
دوست ادیبم، دكتر محمد پيمان مىگويد:
((کلمهى «طوفان» یک کلمهى معرب است و از زبان یونانی «تیفانُس» گرفته شده است. کلمهى «توفان» در فارسی هم صفت فاعلی است، بهمعنی سخت وزنده و غرنده، هم اسم است به معنی باد سخت! برخی معتقدند که «طوفان» معرب «توفان» فارسی است که درست نیست. چراكه «طوفان» ريشهى یونانی دارد.
در زبان عربی انقلاب دریا اسمهای مختلف دارد. مانند: ثورة البحریة، در زبان فرانسه هم (توفان و طوفان) (la tempete لا تامپِت) و در زبان انگلیسی نیز هر دو کلمهى (طوفان و توفان) (storm) نوشته میشود و من تصور میکنم، اشکالی نداشته باشد که (طوفان) بهصورت (توفان) نوشته شود. چون اين دو کلمه شباهت معنایی دارند))
كرج ١٣٩٦ بهار
فضل الله نکولعل آزاد
lalazad.blogfa.com
fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
f-lalazad.blogfa.com
faznekooazad.blogfa.com
nazarhayeadabi.blogfa.com
سکتههای رایج در اوزان عروضی
نوشتهی: فضل الله نکولعل آزاد
سکته؛ syncope
سکته در لغت به معنای: توقف يا عدم جريان خون در جوى رگ است. مؤلف غیاثاللغات «سکته» را اینگونه تعریف میکند:
«در اصطلاح شعر آن که در وزن، اندکی توقف باشد که قبیح نماید و در بعضی جاها ملیح پندارند»
دکتر پرویز خانلری هر تغییری را در آهنگ شعر زحاف قلمداد میکند و نظر پیشینیان را در اینباره بیان کرده و بدون اینکه به تایید یا رد آن بپردازد؛ میگوید:
((عروضیان اختلافاتی را که ممکن است در هر یک از اوزان اصلی رخ دهد؛ به طریقی که وزن از قاعده خارج نشود؛ تحت قواعدی ذکر و بیان میکنند که مجموع آنها زحافات و علل خوانده میشود)) [پایان مطلب دکتر خانلری]
دکتر پرویز خانلری وزن شعر فارسی صفحه ۲۵۷
☆
سکتهی عروضی
از نظر من سکتهی عروضی بهمعناى اعم؛ عبارت است از: هر نوع وقفه که در آهنگ شعر روی دهد! این وقفهها گاه به صورت ملیح، گاه متوسط و گاه قبیح ظاهر میشوند! سکتهی قبیح آن است که وزن شعر مختل شود و از گردش باز ایستد. گردش وزن شعر، مانند جريان خون در رگهاى بدن آدمى است كه كوچكترين وقفه میتواند، موجب اختلال در وزن شعر یا بوجود آمدن یکی از سكتههای موجود دیگر گردد!
ریتم، نوعى آراستگى و نظم و هماهنگى در شكلگيرى هجاها در مصاريع است كه از تلاشهاى ذهنى آدمى به منظور حفظ شعر در حافظه مىكاهد و از ورود و خروج حتا يك سيلاب يا يك مصوت ساکن و ... نيز جلوگيرى مىكند و میتواند، در شعر نگاهدارندهی واژگان نيز باشد و امروزه اگر برخى از واژگان مفقود شدهی غزلهاى حافظ شيرازی مورد بحث قرار مىگیرد، در درجهى اول حدس و گمان از روی وزن شعر صورت مىپذيرد! در حقیقت ریتم و آهنگ شعر فارسی بر مبنای نظم میان سیلابهای کوتاه و بلند بنا میگردد و موجب التذاذ روان آدمى مىگردد و سكتهها اگر قبيح باشند؛ میتوانند اين هماهنگىها و آراستگىها و در نتيجه التذاذها را بر هم زنند.
در آغاز سخن میبایست به اطلاع خوانندگان عزیز برسانم که اینحقیر دانش آموخته، در زمینهی ادبی نه ادعایی دارد و نه مدّعای چیزی خواهد بود! همیشه درگیر سوالهایی در ذهن خود بوده و است و هرگز نخواسته که مغرضانه برخلاف ادیبان، زبانشناسان، صاحبنظران دانش عروضی کلامی بر زبان خود براند اما تا زمانی که کسی توانایی این را نداشته باشد، با توجیه علمی خلاف عرایض این نگارنده را اثبات کند؛ همچنان بر درستی رای خود استوار خواهم ماند!
از نگاه من، سکته بر سه نوع [ملیح. متوسط. قبیح] تقسیم میشود! صاحبنظران دانش عروضی سكتهها را تنها به دو نوع «ملیح» و «قبیح» تقسیم میکنند اما به تصور من، تقسيمبندى سکتهها بر سه دسته اصولىتر است و با منطق و دانش عروضى سر سازگارى دارد!
☆
یک. سکتهی ملیح
سكتهی مليح، سكتهاى است كه تغييرات اضافه و كسر در وزن شعر به گونهاى رخ مىدهد كه گوش شنونده به آن تغییرات واقف نمیشود و اگر هم دارندگان طبع لطیف و ذوق سلیم آن را دریابند، گوششان آزرده نمىگردد یا به عبارتى ديگر؛ شنونده خللى در وزن شعر احساس نمىكند.
اين نوع سكته جايگاه ويژهاى را در وزن عروضى شعر به خود اختصاص نداده و مىتواند، گاه اول، گاه ميانه و گاه در پايان وزن شعر پديدار گردد!
قاعدهی اضافه در سكتهى مليح از لطافت خاصى برخوردار است تا جايى كه گروهى نامش را تنها اختيارات شاعرى نهادهاند و از آنجا که در اولین هجای وزن شعر ظاهر میشود؛ اصولاً آن را سكته نمىدانند اما بهاعتقاد من هر چند كه وزن از گردش طبيعى خود خارج نمیشود و گوش كه معيار اوليهى سنجش اوزان است؛ به این تغيير پی نمیبرد، از آنجا که به هر حال هجای کوتاهی به سیلاب بلند بدل شده و اتفاقی ولو کوچک در آهنگ کلام موزون روی داده، سکتهی ملیح نام دارد و اگر همان تغییر در میانهی شعر صورت پذیرد، به سکتهی قبیح بدل میشود!
براى نمونه در بحر رمل و در وزن:
{فعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن} مىتوان با اختيارات شاعرى اولين «فعلاتن» را به «فاعلاتن» بدل كرد، بدون آنكه كسى متوجه چنين تغييرى در وزن شعر شود.
برخی میگویند؛ سکته در میانهی شعر صورت میپذیرد، نه اول و آخر مصراع اما باید توجه داشت، مصاریع یکی بعد از دیگری ظاهر میشوند و وزن شعر به گردش میافتد و افرادى كه داراى طبع لطيف و حساساند؛ بلافاصله اين دگرگونى را چه در آغاز و چه در پایان مصراعها به گونهی ملیح حس خواهند كرد. حال آن را چه سکته نامگذاری کنیم و چه نکنیم، مهم بهنظر نمیرسد اما آنچه که بااهمیت است، این است که بهصورت ملیح اتفاقی در وزن شعر حاصل شده است.
در مصاریع زیر استاد حافظ شيرازى با در نظر گرفتن اختيارات شاعرى فرمودهاند:
[از] صداى سخن عشق نديدم خوشتر
[سوز] دل بين كه ز بس آتش اشكم دل شمع
[دوش] بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
اصل وزن شعر با هجاى كوتاه (U) آغاز مىشود اما حافظ با اختيارات شاعرى در آغاز هر دو مصرع از يك هجاى بلند (-) بهره برده است. يعنى سكتهى مليح روى داده است. در نظر من هرچند که مُقَطَّعی «سیلابی» به وزن اضافه نگردیده اما چون هجای کوتاه اول وزن به سیلاب بلند بدل یافته و میزان کمیّت کشیدگی هجای بلند دو برابر سیلاب کوتاه است و میتواند، گاه در شعر جای دو هجای کوتاه را تصرف کند! (قاعدهی تسکین) لذا میتوان این اختیارات را از نوع اضافه تلقی کرد!
((هجا ازحیث کمیت دو نوع است: بلند و کوتاه و همیشه مقدار هجای بلند دو برابر هجای کوتاه است)) [پایان مطلب دکتر خانلری]
[پرویز خانلری. وزن شعر فارسی. صفحهی ۱۳۷]
البته لفظ (فعلاتن. فعلاتن UU /- - UU - -) در گوش لطيفتر است، از (فاعلاتن. فعلاتن - ن - - / ن ن - -) امّا در شعر، چون واجها تغییر مییابند؛ بهره بردن از هجای بلند در آغاز برخی از اوزان مانند: (فعلاتن. مفاعلن. فعلن) و یا: (فعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن) دلنشینتر است!
گروهى از شاعران، منجمله حافظ شيرازى معتقدند كه اگر در اين وزن، شعر با هجاى بلند آغاز شود، دلانگیزتر است! از همین روی در سرودههای خود در بحر رمل غالباً غزل خود را با هجای بلند آغاز کرده است.
همانطور که گفته شد، در اولین هجای بحر رمل مثمن محذوف میتوان از سکتهی ملیح (اختیارات شاعری) بهره برد و «فعلاتن» را به «فاعلاتن» بدل کرد اما بالعکس این عمل در بحر رمل مثمن مخبون محذوف یا اصلم جایز نیست و نمیتوان «فاعلاتن» را به «فعلاتن» تبدیل نمود!
شایان ذکر است که اولین رکن رباعی هم میبایست با هجای بلند آغاز شود!
☆
دو ساکن متوالی «تقلیل»
همانطور كه میدانيد: در پایان برخی از واژگان زبان فارسى دو ساکن کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. مانند:
کارد. ساخت. ماست. سوخت. دوست
و ... از نظر عروضشناسان کهن و معاصر دو ساکن آخر اينگونه واژگان یک هجای کوتاه را تشکیل میدهد!
((صامت + مصوت بلند + صامت مانند: یاد و شاد
صامت + مصوت کوتاه + صامت + صامت مانند: مغز و نغز
صامت + مصوت بلند + صامت + صامت مانند: دوست و پوست)) [پایان مطلب دکتر شمیسا]
[کتاب عروض و قافیه. نوشتهی سیروس شمیسا. چاپ دوم. ویرایش چهارم. سال ۱۳۸۶. صفحهی ۱۱۰ الیٰ ۱۱۲]
نمونه شعر:
[دوست] را گر سر پرسيدن بيمارِ غمست
گو بِران خوش كه هنوزش نفسى مىآيد
به نظر عروضشناسان؛ صامت آخر [دوست] يعنى: {ت} با صامت قبل از خود {س} یک هجای کوتاه را تشکیل داده است اما از نظر اینحقیر سكتهی متوسط صورت پذیرفته است که دلیلش را در ذیل مشاهده خواهید کرد!
عروضشناسانی چون؛ (ناتل خانلری. ابوالحسن نجفی. سیروس شمیسا) میگویند:
(صامت + مصوت بلند + صامت) هجای کشیده محسوب میشود. مانند: "یاد"
و همینطور:
(صامت + مصوت بلند + صامت + صامت)
مانند: "دوست"
که از نظر این عزیزان این نمونه هم هجای کشیده بهشمار میرود!
در نمونهی اول؛
در پایان یک ساکن داریم و در نمونهی دوم؛ دو ساکن!
حال سوال این است؛ آیا شنوندهی دارای طبع سلیم هیچ تفاوتی را حس نمیکند؟ اگر اینگونه باشد، در تلفظ سومین صامت هم نباید تفاوتی احساس شود! مانند: [ارکِسْتْرْ] که البته واژهای فرانسوی است و بهدلیل نداشتن معادلی مناسب در زبان فارسی دارای کاربرد است!
درست است که در نمونهی دوم یعنی: [دوست] ساکن [ت] مستقل است و بر کشش یا امتداد مصوت بلندِ قبل از [س] نمیافزاید اما در هر صورت با نمونهی اول در تعداد صامت ساکن متفاوت است و زاید بودن [ت] هنگام قرائت شعر کاملاً محسوس است. یعنی ما باید هنگام تلفظ [ت] کمی مکث کنیم تا بتوانیم باقی مصرع را به وزن قرائت کنیم! در صورت استخدام اینگونه واژگان در شعر، چارهای نداریم، جز اینکه از قاعدهی تقلیل بهره ببریم! از نظر اینحقیر پذیرفته نیست که یک صامت با دو صامت در آخر برخی واژگان برابر باشد. مانند: [کار] و [کارد]
اگر واژهی «کار» هجای کشیده تلقی شود، سیلاب «کارد» با یک صامت ساکن بیشتر نسبت به آن دارای ارزش زمانی بیشتری است!
گروهی معتقدند؛ دو صامت ساکن در پایان برخی واژگان مانند؛ «دوست» برابر است با یک سیلاب کوتاه و برای اثبات ادعای خود بدون توجیه علمی میگویند: آخرین ساکن در واژگانی چون: «دوست» و «راست» از تقطیع ساقط است اما آیا واقعا دو صامت ساکن با یک صامت ساکن برابر است و میتواند، دقیقا به جای سیلابی کوتاه فرض شود؟ بله، البته با بهرهگیری از قاعدهی تقلیل چنین کاری میسر است! در حالیکه هنگام تلفظ واژگانی چون: (دوست. ساخت. داشت) تمام صامتها بهلفظ درمیآیند! به گونهای که گوینده به هنگام قرائت واژهی بعدی متوجه یک ساکن اضافه در کلام میشود! اما در کلام موزون به دلیل وجود دو ساکن متوالی در پایان برخی واژگان که دارای ارزش زمانی بیشتری هستند، عمل تقلیل انجام میشود. (یعنی اینکه؛ از ارزش زمانی آن کاسته میشود) که به تصور من در چنین صورتی سکتهی متوسط روی میدهد!
گوینده میبایست برای ادا کردن «ت» در کلام موزون، زمانی را در نظر گیرد تا این زمان با زمان تلفظ (را) تداخل پیدا نکند اما پرواضح است که هنگام بیان (ت) ساکن و هجای بلند (را) در یک زمان، زبان میان تلفظ آن دو درگیر میشود! از این روی اگر (ان) را در «کشتیبان و طوفان» [چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور] سکتهی ملیح فرض کنیم؛ قطعا نمیتوانیم (دوست) را در [دوست را گر سر پرسیدن بیمار غمست] جز سکتهی متوسط چیز دیگری قلمداد نماییم! یک سوال؛
آیا از لحاظ امتداد و در نتیجه تقطیع عروضی، (دوست) و (دوس) میبایست از یک مقوله کمیت بهشمار روند که برخی از استادان عروض (ن) و (ت) را در چنین مواقعی بدون توجیه علمی از تقطیع ساقط میدانند؟ البته در شعر چارهای جز این نداریم که دو صامت آخر چنین واژگانی را یک هجا بهشمار آوریم و فقط خواستم آن را بهطور علمی مطرح سازم که در اینگونه موارد سکتهی متوسط صورت میپذیرد اما بهره بردن از این واژگان در پایان مصاریع بسیار خوشآهنگتر است! مانند؛
شادی به روزگار گدایان کوی دوست
بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
(سعدی شیرازی)
اصولا این دو نوع تقلیل؛ صامتهای (ن) و (... ت) از حیث نوع سکته با یکدیگر متفاوتند!
"ن" ساکن در پایان واژگان مذکور از شدت امتداد یا کشش یا ارزش زمانی مصوت بلند ماقبل خود میکاهد و این نوع (تقلیل) موجب ایجاد سکتهی ملیح میشود و با تقلیل واژگانی که در پایان دارای دو ساکن هستند، (مانند دوست) بسیار متفاوت است! متفاوت از این نظر که این نوع تقلیل موجب ایجاد سکتهی متوسط میشود نه ملیح! زیرا اندک تغییر آهنگ شعر قابل درک است! حال گروهی تغییر آهنگ در هر دو مورد مذکور را سکته نمیدانند اما باید دانست، چه بخواهند و چه نخواهند، در هر صورت تغییری صورت پذیرفته است!
حال واژگانی که انتهای آن به دو ساکن ختم میشود، در زبان فارسی نادر و در زمرهی استثناها قرار دارند و چارهای نداریم، جز آنکه چنین نمونههایی را با تقلیل در وزن شعر بگنجانیم و دلیلش هم این است که اگر واژهی «دوست» به واژهی «یار» بدل شود، میتوان "ر" در «یار» را از حالت سکون خارج و آن را مکسور کرد و در وزن شعر جای داد. یعنی: (یارِ را گر ...) اما "ت" در «دوست» را نمیتوان مثلا گفت: (دوستِ را گر ...) چرا؟ چون اگر چنین کنیم، یک هجای اضافه موجب سکتهی قبیح در وزن شعر میشود.
☆
(اشباع، کسر) و (اضافه، تکثیر) سکتهی ملیح
هجاهای كوتاهی كه به یکی از نشانههاى (فتحه، ضمه، كسره) مختوم شدهاند؛ با اينكه از کمیّت مدّ (کشش پايينترى) نسبت به هجاهاى بلند برخوردارند؛ گاه در وزن شعر مىتوانند، جاى هجاى بلند را تصرف كنند یا به عبارتی دیگر: {از آنجا كه کمیّتِ امتداد یا میزان کشش سیلابهای متحركِ كوتاه از هجاهای ساكن بيشتر و از هجاهاى بلند، كمتر است؛ گاه جایجای در اوزان شعر میتواند، بهجای یک هجای بلند در نظر گرفته شود، بدون اینکه گوش سلیمی از چنین تغییری آزرده شود! [فتحه در لهجههای گوناگون مانند؛ افعانستانی، تاجیکستانی و ... که برای نمونه "کتابِ من" را میگویند؛ "کتابَ من"]
توضیح اینکه این هجاهای کوتاه متحرک در پایان واژگان قرار دارند که این قابلیت را دارند، در شعر بهجای هجای بلند در نظر گرفته شوند!
مانند:
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبهى احزان شود روزى گلستان غم مخور
اى دل غمديده! حالت به شود دل بد مكن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
كه در اين مصاریع، حافظ به جاى سيلابهای بلند از هجاهاى كوتاه متحرك بهره جسته كه در سومين هجاى اول هر چهار مصرع فوق مشهود است. يعنى: صامتهای متحركِ «ف» در «يوسف»، «ى» در «كلبهى» «ل» در «دل»، «ر» در «سر»
☆
مصوت مرکب (Diphlongue)
فلك را سقف بشكافيم و طرحى (نو) دراندازیم
(حافظ شيرازى)
در گذشته صفت «نو» با میزان مدّ یا کشش بیشتری به گونهی مصوت مرکب «Now» به لفظ درمیآمده؛ نه «No» اما در گفتگوهای امروزی مردم صفت (نو) بیشتر بهصورت هجاى كوتاه (no) بهکار گرفته میشود تا سیلاب بلند (now) مگر اینکه بهشیوهی پیشینیان در تلفظ، "اُ" را مد (امتداد یا کشش) دهیم!
برای نمونه؛
امروزه کسی "فردوسی ferdosi" را نمیگوید؛ (ferdowsi) و همچنین "خسرو xosro" به صورت "xosrow" بهلفظ در نمیآید اما در سرودههای امروزی بیشتر بهصورت مصوت مرکب یا هجای بلند رایج است و کموبیش کوتاه!!
یکی از دوستان زبانشناس ادیبم، دکتر "م. پیمان" در این زمینه میگوید؛
((در گذشتهتر "نو" به صورت naw تلفظ میشده و بعد بهصورت now درآمده است))
بنابراین مصوت مرکب naw ادغامشدهی دو مصوت کوتاه (نَ) و (اُ) بوده است و همینطور مصوت مرکب now ادغامشدهی دو مصوت کوتاه (نُ) و (اُ)
یعنی اینکه این صفت، در شعر فقط هجای بلند (مصوت مرکب) محسوب میشده اما در اینعصر طرز تلفظها تغییر یافته و در محاورهها هجای کوتاه شمرده میشود. هر چند که بزرگان عروض کهن و جدید اینگونه هجاها را بلند فرض کردهاند اما حقیقت امر این است که نه بلندند و نه کوتاه، بلکه (مصوتهای مرکب) بینابیناند که البته بیشتر به هجای بلند نزدیکترند تا کوتاه! چراکه میزان کمیت آنها را میتوان با مد دادن تا نزدیک حریم هجای بلند ارتقا بخشید و یا گاه با کشش ندادن، چیزی میان سیلاب کوتاه و بلند البته نزدیکتر به هجای کوتاه فرض کرد!
مانند؛ سرودهی (عرفی شیرازی) که در پایینتر خواهد آمد!
دوست ادیبم دکتر مریم مقدم میگوید:
((واژگانی چون «now» به معنای «جدید» مصوت مرکب است. مصوتی مابین مصوت کوتاه و بلند. مصوتی كه زمان ادا کردنش، وضع اعضای گفتار تغییر میکند و صدا از یك مصوت به مصوت دیگر ختم مییابد. به گونهای که میتوانیم آن را در حكم دو مصوت بشماریم كه با هم آمیخته و بهصورت یک مصوت مرکب درآمده باشند. البته مصوت مركب، بسیط نیست، اما یك واج شمرده میشود. در واژههای: خسرو، فردوسی، نوروز، روشن و... دیده میشود. این مصوت را با «ow» نشان میدهند.)) [پایان مطلب دکتر مریم مقدم]
همانطور که میدانید، با امتداد بخشیدن به هجاهای کوتاه، نمیتوان از آنها سیلاب بلند استخراج کرد [و همینطور با کشش دادن به مصوت بلند «آ» نمیتوان از آن ارادهی سیلاب کشیده کرد] اما گاه در برخی از واژگان دارای واج مضموم در انتها، چنین چیزی مشاهده میشود. مانند؛ (نو، برو، شنو، خسرو)

و چنانچه واژهی «no» یا «now» را به دستگاه ثبت ارتعاش (ارتعاشسنج) بهنام enregistreur یا kymographe بسپاریم، به آن دو لفظ، قطعا امتیازی تا محدودهی هجای بلند نمیدهد. پرواضح است که واژگانی مانند «نو» برای اینکه دقیقا به هجای بلند تبدیل شوند، نیاز به یک صامت ساکن دیگر بعد از خود دارند، نه امتداد. این نوع هجای بلند، مصوت مرکب نام دارد. به عبارتی دیگر:
مردم امروزی ما غالبا در محاوره، مترادف واژهی "جدید" را به شکل «نو no» تلفظ میکنند و نه «نوو now»
از این روی شاعر به ضرورت وزن، چنانچه خوش بنشیند از هرگونه که مد نظرش بود؛ بهره میجوید که در پایینتر به ذکر نمونهای خواهیم پرداخت.

ما در زبان فارسی چنین لفظهایی «مصوت مرکب یا هجاهای میانه یا بینابین» را نیز داریم که از حیث کمیت مابین هجاهای کوتاه و بلند شمرده میشوند.
از نظر من مصوتهای مرکب بینابین که بهجای هجای بلند بهکار گرفته شوند، تولید سکتهی ملیح میکنند و دلیلش را در گذشتهتر عرض کردم که هجاهای بینابین دقیقا هجای بلند محسوب نمیشوند!
گروهی از عروضیان تلفظ امروزی را رد و به همان تلفظ پیشینیان بسنده میکنند که بهاعتقاد من در واقع تیری به تاریکی رها کردهاند. چون تلفظ نیز مانند زبان، تغییرپذیر است و با تغییر تلفظ قاعدهی عروضی نیز میتواند، تغییر یابد اما همچنان که شاهد هستیم، هر دو مورد نزد فارسیزبانان کاربرد دارد.

نمونههایی از اندارهگیریهای ارتعاش مصوتها 👆👆👆
●
«شو» همره بلبل به لب هر مهوش
(حافظ شیرازی)
در اینجا «شو» مصوت مرکب است که در مقام هجای بلند بکار رفته است.
●
«شو» خطر کن ز کام شیر بجوی
(حنظله بادغیسی)
در اینجا هم «شو» مصوت مرکب است که در مقام هجای بلند بکار رفته است.
●
بدگمان گر شده باشم مشو رنجه که کسی
مهربان شوخ ستمکارهنما نشنیده است
(عرفی شیرازی)
در اینجا «شو» هجای کوتاه است و در مجاورت همزه هم نیامده اما خوش نشسته است.
(غالب عروضدانان و شاعران مجرب با بهکارگیری "شو" بهعنوان هجای کوتاه مخالفند!
●
«برو» ای خواجهی عاقل! هنری بهتر از این؟!
(حافظ شیرازی)
در اینجا «رو» مصوت کوتاه است و به همزه وصل نشده اما در مجاورت آن آمده است.
●
«برو» ای گدای مسکین در خانهی علی زن
(محمد حسین شهریار)
در اینجا هم «رو» مصوت "هجای" کوتاه است و به همزه وصل نشده اما در مجاورت آن قرار گرفته است.
●
«برو» ای زن برو ای لکهی آلوده به ننگ
(مهدی سهیلی)
در اینجا هم «رو» مصوت "هجای" کوتاه است و به همزه وصل نشده اما در مجاورت آن قرار دارد.
●
«برو» ای دختر پالان محبت بر دوش
(کارو دردریان)
در اینجا هم «رو» مصوت "هجای" کوتاه است و به همزه وصل نشده اما در مجاورت آن قرار گرفته است.
●
البته این را هم فراموش نمیکنیم که قطعا بلند فرض کردن آخرین سیلاب واژگان مذکور بهتر است اما هجای کوتاه گرفتن آن سیلاب در مجاورت همزه نیز خوشآهنگ است.
حال اینکه به چه دلیل کوتاه شمردن هجاهای بینابین واژگانی چون؛ "نو" و "برو" و نظایر آن، قبل از همزه، خوشتر مینشیند تا در کنار دیگر واجها، از این قرار است.
چنانچه تعمق کنیم به این نتیجه میرسیم که همزه قابلیت وصل شدن به ماقبل خود را دارد و دلیل خوشتر نشستن هجاهای بینابین، قبل از همزه، به صورت سیلاب کوتاه نیز به همین منظور است که همزه در صورت وصل، حالت انعطافپذیری قابل توجهی نسبت به واج قبل از خود نشان میدهد و میتواند، بهعنوان یکی از مصوتها به روی صامت قبل از خود بنشیند اما چنانچه همزه اتصال هم نیابد، باز بهخاطر همان انعطافپذیری، موجب خوش نشستن مصوتهای مرکب بهصورت هجای کوتاه میگردد!
اما در این سروده:
نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی
(حافظ شیرازی)
●
اینکه در مصرع فوق، "نو" را میتوان هم هجای کوتاه فرض کرد و هم هجای بلند، دلیلش این است که غزل در بحر رمل و در وزن؛ فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن سروده شده است و شاعر با اختیارات شاعری میتواند، اولین هجا را هم بلند بیاورد و هم کوتاه! یعنی "فعلاتن" را به "فاعلاتن" بدل سازد!
پذیرفتن این عقیده که با تلفظ امروزی میتوان مصوتهای مرکب را در صورت خوش نشستن کوتاه شمرد، برای برخی که آن را خلاف سنت میدانند، بسیار دشوار به نظر میرسد.
☆
از نظر من اختیار شاعری «اشباع» سکتهی «ملیح» و «تسکین» سکتهی متوسط است. چراکه کار «اشباع» تنها بکارگیری هجاهای کوتاه به جای بلند است اما عملکرد «تسکین» تغییر ارکان عروضی نزدیک به همان کیفیت هجا است و با چند واج سر و کار دارد.
کسر
از آنجا كه واژگان تک هجایی مانند: {كه} و {به} و {تو} و ... هجای اول و آخرشان یکى است و به سيلاب ديگرى متصل نيستند؛ میتوانند، همانند هجای آخر واژگان محسوب شوند و بهجاى هجای بلند بكار روند! اين قاعده معمولاً در میانهی وزن و گاه در پايان وزن مصرع صورت مىپذيرد كه هجاى بلند به هجای کوتاه بدل میشود. مانند: وزن {مفاعیلن. مفاعیلن. فعولن} در بحر هزج ناسالم كه آخرین هجای بلند مصرع شعر میتواند، هم به سیلاب کوتاه بدل شود و هم کشیده که به نظر من از آنجا که کمیت امتداد هجای بلند دو برابر سیلاب کوتاه است؛ در صورت کوتاه شدن هجا، عمل "کسر" و در صورت کشیده شدن سيلاب، عمل "اضافه" انجام میپذیرد! مانند:
در اینجا شاعری غمناک خفته
رهى در سينهى اين خاك خفته
(رهی معیری)
سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه
ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نه
(سعدی شیرازی)
آخرین هجاى مصاریع كه در (های) ناملفوظِ واژگان «نه» و «خفته» نهفته است؛ در حقیقت نشانهی مکسور است و حرف قبل از «های» ناملفوظ هجای کوتاه تلقی میشود اما در مقام تقطیع، هجای بلند به شمار میرود. يعنى: (مفاعيلن. مفاعيلن. فعولن) [لن] آخرِ (فعولن) هجاى بلند است.
حال شاعر با اختيارات شاعرى خود مىتواند، مثلاً فعل (است) را به پايان مصرع بيفزايد و آخرين هجا را كشيده بيان كند و بگويد:
در اينجا شاعرى غمناك خفته است
از نظر من سكتهى مذكور از قواعد "اضافه" است. هر چند كه بسيارى آن را سكته ندانند. چون در اینگونه سرودهها وزن مصرع به پایان رسیده و با اندک مکثی میتوان به قرائت مصرع دیگر پرداخت؛ این نوع سکته، سکتهی ملیح بهشمار میرود!
☆
ویژگیهای (ن) [تقلیل]
از ديگر واجهایی كه از نظر عزیزان از تقطيع ساقط است؛ (ن) بعد از مصوت بلند است!
مانند: طوفان. کشتیبان و ...
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبهى احزان شود روزى گلستان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
تا ترا نوح است، کشتیبان ز طوفان غم مخور
كه در شعر فوق، از آنجا كه (ن) ساکن در واژگان [كنعان و گلستان] از کمیت کشش مصوت قبل از خود میکاهد؛ استقلال خود را از دست میدهد و به قول دکتر خانلری از تقطيع ساقط مىشود.
به اعتقاد اینحقیر در چنین مواردی سكتهى مليح روى میدهد.
طرفداران این طرز اندیشه پاسخ دهند؛ پس چرا در اینگونه موارد واج (م) ساکن که از لحاظ لطافت و کمیت پایین، بسیار به (ن) ساکن نزدیک است؛ از تقطیع ساقط نمیشود! حقیقت امر این است که واج (ن) هم از تقطیع ساقط نمیشود، بلکه در اینجا عمل تقلیل صورت میپذیرد و استقلال تقطیع جداگانه هجای (ن) در مصوت قبل از خود محو میشود!
قبل از اینکه به توجیه علمی آن بپردازم باید به عرض برسانم که در کتاب وزن شعر فارسی اثر؛ دکتر پرویز خانلری صفحهی ۱۴۵ آمده است:
((این نکته درست است که حرف "ن" هر گاه پس از یکی از مصوتهای بلند واقع شود؛ از نظر وزن مانند حروف صامت دیگر نیست. شمس قیس این حرف را "نون غیرملفوظ" خوانده است و میگوید: هر «نون» که ماقبل آن ساکن باشد و در شعر به تحقیق آن احتیاج شود، در تقطیع ساقط آید. مانند؛
چون نگارین روی او در شهر نیست
که «نون» در «چون» و «نگارین» از تقطیع ساقطاند))[پایان مطلب دکتر خانلری]
اما همانطور که ملاحظه میفرمایید «نون» در این دو واژه ناملفوظ نیست (همانگونه که دکتر خانلری در کتاب وزن شعر فارسی خود بهدرستی آن را ملفوظ میداند) بلکه به خوبی به لفظ درمیآید، آنهم به گونهای که گوش آدمی وجود یک واج زاید، یعنی: (ن) را به گونهی ملیح میشنود. ضمنا شمس قیس رازی واج "او" در "چون" را مصوت بلند گرفته است.
معدل طول ارتعاشات برخی از مصوتها و صامتهایی را که به وسیلهی دستگاه ثبت ارتعاش امواج صدا بهوسیله دکتر خانلری به ثبت رسیده است، از نظر گرامیتان میگذرانیم:

[«آ» قبل از (ن) ساکن با کمیّت ۱۹/۸ «آن»«آ» با کمیّت ۲۶/۵
«لب» با کمیّت ۱۹/۵]
(دکتر پرویز خانلری. وزن شعر فارسی. ص ۱۴۷)
یعنی: کمیّت معدل طول ارتعاشات هجای (آ) قبل از (ن) ساکن، هفت شماره هم از مصوت (آ) پایینتر است.
هنگامی که بعد از مصوت بلند (آ) واج ساکن (ن) بیاید و به (آن) بدل شود، گوش وجود (ن) اضافه را حس میکند، البته به صورت ملیح اما (م) ساکن که از حیثِ کمیت و کششِ هجا نزدیکترین واج به (ن) ساکن است، از امتداد مصوت بلند قبل از خود نمیکاهد و بعد از مصوت بلند (آ) بهعنوان هجای کوتاه مستقل تلقی میشود.
اعتقاد من بر این است، (ن) دارای شاخص و لطافت ویژهی لفظی است که از میزان کشیدگی مصوت بلند قبل از خود میکاهد و هر چند که میزان کمیت مَدّ واژهی (آن) نزدیک به هجای بلند (آ) است، باز میتوان آن را سکتهی ملیح قلمداد کرد. نتیجهی نهایی این که واژهی "آن" و امثالهم نه هجای کوتاه و نه بلند بلکه سیلاب بینابین تلقی میشود اما چون به هجای بلند نزدیکتر است، در وزن شعر جای سیلاب بلند را اشغال میکند!

☆
زحاف
(((عروضیان اختلافاتی را که ممکن است در هر یک از اوزان اصلی رخ دهد به طریقی که وزن از قاعده خارج نشود؛ تحت قواعدی ذکر و بیان می کنند که مجموع آنها زحافات و علل خوانده میشود))) [پایان مطلب دکتر خانلری]
دکتر خانلری. وزن شعر فارسی. صفحهی ۲۵۷
زحاف از نظر من بىارتباط با سكتهی ملیح نيست. هر چند که پايان مصرع است و اختلالى در آهنگ شعر ايجاد نمیکند! در زحافات چون کمیت هجاهای آخرین رکن مصرع تغییر نمیکند و وزن اصلى به وزن مشابه بدل مىشود، از نظر من نوعى سكتهی ملیح بهشمار مىرود.
مانند وزن:
فعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن
فعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن
☆
ساکن
از نظر من، کمیت مصوت کوتاه ساکن اندکی پایینتر از مصوت متحرک است!
چرا که واجهای ساکن از کمیّت کشش پایینتری نسبت به واجهای متحرك يا هجای کوتاه متحرک برخوردار است.
مسيح صبح به عطر نفس ز راه رسيد
(مهدى سهيلى)
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
(حافظ شیرازی)
در شعر فوق [هاى] "راه“ و «شاه» ساکن است اما در وزن شعر (مفاعلن. فعلاتن. مفاعلن. فعلن) مىبايست متحرك بیاید که به ضرورت بيان احساس و انديشه و فرمان قافيه ساكن آمده و به نظر من سكتهى مليح صورت پذيرفته است.
بهاعتقاد من، یک صامت ساکن از حیث کمیت تقریبا برابر است، با یک صامت متحرک و با استناد به مطلب ذیل که برای نمونه: (د) در واژگانی چون (باد) و (باده) تقریبا دارای کمیت هجایی یکسان است (مانند: «عمر او بر باد رفت» و «عمر او در باده رفت») و این در حالی است که اگر از حیث وزن در یک رکن، از هر دو واژه میتوان بهره برد؛ به این علت است که (د) ساکن در [باد] بر کمیت امتداد یا کشش مصوت بلند قبل از خود میافزاید و آن را به هجای کشیده بدل میسازد اما واژهی [باده] دارای یک هجای بلند و یک هجای کوتاه مکسور است که قاعدتا یک هجای کشیده که دارای یک سیلاب بلند و یک کوتاه ساکن است، از حیث کمیت نزدیک به یک سیلاب بلند و یک کوتاه مکسور است که به اعتقاد من در اینگونه موارد در هجای کشیده سکتهی ملیح روی میدهد. بهعبارتی دیگر؛ کمیت یک واج ساکن نزدیک به یک واج مکسور است. حال جایجای از آنجا که (د) در (باده) صامت کوتاه متحرک مکسور است و کمیّت امتدادش نزدیک به هجای بلند نیز است؛ میتواند در شعر جای صامت بلند را اشغال کند اما صامت کوتاه ساکن (د) از چنین مزیتی برخوردار نیست.
☆
قاعدهی قلب
(قلب، عبارت است از: قرار دادن هجای کوتاه به جای هجای بلند یا به عکس به طریقی که کمیت اصلی وزن تغییر نپذیرد)
[پرویز خانلری. وزن شعر فارسی. صفحه ی ۲۶۸] [پایان مطلب دکتر خانلری]
منظور از قلب که آن را جایجای سکتهی ملیح میدانم، تغییر محل هجای بلند و کوتاه با یکدیگر است، بدون آنکه در کمیت امتداد هجای رکن تغییری روی دهد. جابجایی یک هجای بلند با یک هجای کوتاه! يعنى: (فاع) به (فعل) یا (فعل) به (فاع) تغییر یابد. مانند تغییر (مفتعلن) به (مفاعلن) و (مفاعلن) به (مفاعیلُ) من فرآیند قاعدهی «قلب» یعنی؛ جابجایی هجاهای کوتاه و بلند در بعضی از اوزان شعر که موجب پذیرش طبع سلیم آدمی نمیگردد، جایجای مردود میشمارم!
یعنی هم یک هجای کوتاه و بلند جای خود را به یکدیگر سپردهاند و هم اینکه در برخی اوزان مانند: (مفتعلن. مفاعلن. مفتعلن. مفاعلن) میتوان محل (مفتعلن) و (مفاعلن) را با یکدیگر تعویض کرد و این همان حالتی است که شنوندگان متوجه هیچگونه تغییری در وزن شعر نمیشوند. به نظر اینحقیر بهره بردن از قاعدهی قلب تا جایی که به تغییر وزن نینجامد، اشکالی ندارد اما باز بهتر است از این عمل پرهیز شود!
نکتهی مهم اینکه؛ (مفاعیلن U - - -) نمیتواند، به (فاعلاتن - U - -) تبدیل شود و همینطور (مستفعلن - - U -) نیز به (مفعولات - - - U)
می خور که ندانی ز کجا آمدهای
(خیام نیشابوری)
اصل وزن رباعی (مفعولُ. مفاعیل. مفاعیلُ. فَعَل) [ _ _ ن/ ن _ _ ن/ ن _ _ ن/ ن _ ] است که با قاعدهی قلب، (مفاعيلُ) به (مفاعلن) بدل میشود و وزن به صورت (مفعولُ. مفاعلن. مفاعیلُ. فعل) [ _ _ ن/ ن _ ن _/ ن _ _ ن/ ن _ ] درمیآید اما در سومین رکن این وزن، تبدیل (مفاعیل) به (مفاعلن) موجب نامطبوع شدن وزن رباعی میگردد. یعنی؛ وزن (مفعول. مفاعیل. مفاعلن. فعل) نامطبوع است.
دیگر قاعدهی قلب، تغییر (مفاعلن) به (مفتعلن) و برعکس در برخی اوزان:
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
(حافظ شیرازی)
●
كه وزن شعر مذکور (مفتعلن. مفاعلن) دو بار است که هر (مفتعلن) میتواند، به (مفاعلن) بدل يابد و در نتیجه سكتهى مليح روی دهد. (البته برخی از عروضشناسان، آن را سکتهی ملیح فرض نمیکنند و تنها تغییر در وزن میدانند، از این روی با این پدیده مخالفند و عمل قلب را جایز نمیدانند) و این نگارنده با اینکه این عمل را سکتهی ملیح و تنوع در وزن آهنگین شعر فرض میکند؛ باز معتقد است که در سرودن شعر، بهتر است، از این عمل بهره برده نشود. به تعبیری دیگر: اگر در وزن: (مفتعلن. مفاعلن. مفتعلن. مفاعلن) یکی از ارکان افاعيل عروضى (مفتعلن) به (مفاعلن) تغيير یابد؛ سکتهی ملیح صورت میپذیرد.
در اين قطعه از اين نگارنده: ⤵
(هر نگهى که میکنی به مرده روح میدهد)
در حالی که وزن مصرع فوق:
{مفتعلن. مفاعلن. مفاعلن. مفاعلن} است و میتوان به اصل وزن سرود و گفت:
(هر نگهی که میکنی روح به مرده میدهد)
(مفتعلن. مفاعلن. مفتعلن. مفاعلن)
در مصرع اول سکتهى ملیح صورت گرفته است.
استفاده از (مفاعلن) بهجاى (مفتعلن) (U - U -) بهجاى (- UU -)
كيست كه پيغام من به شهر شروان برد
يك سخن از من بدان مرد سخندان برد
گويد: خاقانيا! اين همه ناموس چيست!
نه هر كه دو بيت گفت لقب ز خاقان برد
(جمالالدين محمداصفهانى)
كه در آخرين مصرع فوق (قاعدهى قلب) مشهود است. اگر در وزن: (مفتعلن. مفتعلن. مفتعلن. مفتعلن) یکی از ارکان به "مفاعلن" بدل یابد، جالب به نظر نمیرسد!
از بهره بردن از قاعدهی قلب در وزن (مفاعلن. فعلاتن. مفاعلن. فعلاتن) و تبدیل (مفاعلن) به (مفاعیل) وزن نامطبوعی حاصل میشود.
یعنی: (مفاعلن. فعلاتن. مفاعیل. فعلاتن) (ن - ن - / ن ن - - / ن - - ن / ن ن - -)
زیرا در بخش انتهایی ارکان یعنی پایان رکن سوم و اولین رکن چهارم، سه هجای کوتاه در کنار یکدیگر قرار میگیرند و موجب سکتهی قبیح میگردند!
یا: در وزن (مفاعلن. فعلاتن. مفاعلن. فعلن) اگر قواعد "تسکین" و "قلب" در ارکان دوم و سوم (در کنار هم به صورت متوالی) صورت پذیرد؛ وزن حاصله نامطبوع و غیرقابل پذیرش دارندهی گوش سلیم است؛ ولو در چیدمان افاعیل عروضی (ارکان) و این وزن در برخی از مصاریع، اندکی قابل تحمل به نظر رسد. مانند:(مفاعلن. مفعولن. مفاعیل. فعلن)
(U - - U / - - - / - U - U / - - )
"بگو به سعدی، ای جان! که استاد شعری"
اما اگر در رکن اول هم از قاعدهی قلب بهره برده شود، بسیار نامطبوعتر است! یعنی: (مفاعیل. مفعولن. مفاعیل. فع لن)
اما در تبدیل (مفاعلن) به (مفتعلن) بهجز در رکن اول ایرادی مشاهده نمیشود. یعنی: (مفاعلن. فعلاتن. مفتعلن. فعلاتن)
در وزن مذکور به کارگیری قاعدهی "تسکین" در کنار قاعدهی "قلب" توصیه نمیگردد، زیرا موجب سردرگمی مخاطبین در خواندن و شناسایی وزن اصلی شعر میگردد که به اعتقاد من این چنین پدیدهای قبیح بهشمار میرود! یعنی: (مفاعلن. فعلاتن. مفتعلن. مفعولن) (ن - ن - / ن ن - - / - ن ن - / - - -) یا: (مفاعلن. مفعولن. مفتعلن. مفعولن)
بدیهی است که (مفتعلن. مفعولن. مفتعلن. مفعولن) قبیحتر و نامطبوعتر است!
توضیح اینکه؛ (مفتعلن - ن ن -) هم از قاعدهی "تسکین" پیروی میکند و هم قاعدهی "قلب" اما (فعلاتن) فقط "تسکین" پذیر است و در شعر از قاعدهی قلب پیروی نمیکند و به (مفاعلن) تغییر نمییابد!
به اعتقاد من، عمل قلب در وزن: (مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن) که به صورت: (مفتعلن، مفاعلن، مفتعلن، مفاعلن) درآید؛ جایز نیست. زیرا وزن مذکور، (یعنی وزنی که در آن عمل قلب صورت پذیرفته) خود وزنی جدا از وزن اصلی محسوب میشود. من بر این باورم که در صورت چنین پدیدهای عمل سکتهی ملیح صورت میپذیرد اما سکتهی ملیح غیرمجاز!
و اما اگر در یک مصرع، تنها یک بار از این قاعده بهره برده شود، یعنی مثلا وزن (مفتعلن ٤ بار) به (مفتعلن، مفاعلن، مفتعلن، مفتعلن) بدل شود؛ هر چند که این عمل را هم روا نمیدانم اما شاید بر ضرورت بیان احساس یا اندیشه تا حدودی برای برخی قابل توجیه باشد!
☆
دو. سکتهی متوسط. عکس اشباع، "تقلیل"
سكتهاى است كه نه ملیح و لطيف است تا گوش را نوازش دهد و نه آنچنان خشن تا موجب آزردگی آن شود.
مانند:
گر از این منزل ویران بهسوی خانه روم
(حافظ شیرازی)
عکس اشباع "تقلیل" یعنی کوتاه شمردن هجاهای بلند در واژگانی چون؛ (سو، بازو، هندو) که از نظر من اختیارات شاعری شمرده نمیشود، زیرا پدیدهی ملیحی نیست! در حقیقت زمانیکه شاعر برای بیان احساس و اندیشهی خود در تنگنای وزن قرار میگیرد، به انجام عکس اشباع روی میآورد!
در چنین مواقعی خوانندهی شعر باید، "سوی" را "سُیِ" و "بازوی" را "بازُیِ" و "هندو" را "هندُ" بهلفظ درآورد!
از نظر من این نوع تقلیل (عکس اشباع) سکتهی متوسط بهشمار میرود!
☆
قاعدهی ابدال، تسکین
همانگونه که میدانید؛ سبک شعری گروهی از شاعران بدین گونه است که دو هجای کوتاه افعال را به یک سیلاب بلند (که هِجای اول آن متحرک و هجای دوم آن ساکن است) بدل میکنند، حال اینکه چنین پدیدهای تا چه اندازه درست یا نادرست است، ادیبان آگاه بهخوبی میدانند!
عمل ابدال یا بدل کردن دو هجای کوتاه به یک هجای بلند، در یک واژه، مانند؛ (بِنِگر) به (بِنگر) و (بِنِشین) به (بِنشین) کار خطایی نیست اما این عمل میبایست همانند واژگان ذکرشده، بهدرستی صورت پذیرد تا موجب اشکال در درک معنا و بدآهنگی واژگان نگردد!
بدیهی است، شاعران اهل علم بهطور قطع میدانند؛ چنانچه افعال با تلفظ اصلی بیان شوند، بهتر است! برای نمونه؛ بر اساس نظرسنجیام، تبدیل (بِزُداییم) به (بِزْداییم) و (بِرُباییم) به (بِرْباییم) به مذاق لطیفطبعان خوش نیامد اما تبدیل (بِشِکافیم) با فتحهی "ب" و "ش" به (بِشکافیم) مورد انتقاد کسی واقع نشد و چنین پدیدهای دارای انگیزهای کاملا علمی است!
همواره بر این باور بودهام که بهمنظور پدید آوردن ابدال یعنی؛ ساکن کردن حرف دوم افعال، میبایست نشانهی حرکت آن با نشانهی حرکت حرف اول هماهنگ باشد. یعنی اگر نشانهی حرکت حرف اول فتحه، کسره یا ضمّه بود، باید نشانهی حرکت حرف دوم نیز هماهنگ با نشانهی اول باشد تا عمل ابدال خوش بنشیند! مانند تبدیل؛ (بِنِگر) به (بِنگر) بهضرورت وزن شعر که در دبیرههای بالاتر عرض شد و این بدان معناست که ساکن کردن حرف دوم افعالی که دارای نشانهی حرکت مضموم است اما نشانهی حرکت حرف اول آن فتحه یا کسره است؛ کاری است که غالبا موجب بدآهنگی واژه و گاه موجب عدم درک شنونده در درک آن میشود که چنین پدیدههایی در گفتوگوهای روزمرهی مردم با گوش مانوس نبوده و متأسفانه این حرکت در اشعار بسیاری از شاعران (مانند؛ مهدی اخوان ثالث) بهوفور یافت میشود که گویی چنین شیوهای همواره ملکهی ذهنشان بوده است.
(بِنِگر) را میتوان بهصورت (بِنْگر) و (نَتَوان) را ( نَتْوان) درآورد!
[نسبت دوست به هر بیسروپا نَتوان کرد]
(حافظ شیرازی)
اما (بِرُباییم) را نباید به (بِرْباییم) و (بِتَوان) را به (بِتْوان) بدل کرد که عدم هماهنگی حرکت حرف دوم با حرف اول موجب ایراد میشود و جز چند مورد، آنهم نه در ابدال بلکه در وصل همزه مانند؛ (کَزین) کوتاهشدهی (کِه از این) که کاف "کزین" مفتوح و کاف "که" مکسور است، موارد بیشتری ندیدهام!
البته فراموش نشود که در این زمینه استثنا نیز وجود دارد. مانند: (بِگُذار) که عموم مردم آنرا (بِگذار) یا (بُگْذار) بهلفظ درمیآورند!
یکی دانستن ابدال و تسکین
امروزه گروهی ابدال و تسکین را با یک نام میخوانند که البته از اهمیت چندانی برخوردار نیست اما در گذشته بسیاری از عروضدانان و شاعران میان ابدال و تسکین اندک تفاوتی قائل میشدند! همینقدر عرض کنم؛ هر تسکینی ابدال است اما هر ابدال تسکین نیست!
عروضشناسان نظرهایشان را بر پایهی میزان دانش خود و نامگذاریهای عروضی را بر مبنای ذوق و سلیقهی خود ارائه میدهند و هرچند در تسکین هم عمل تبدیل صورت میپذیرد اما به باور من بهتر است که ابدال و تسکین را از یکدیگر متمایز سازیم تا خوانندهی تشنهی مطالب عروضی بداند که تبدیل دو هجای کوتاه به یک سیلاب بلند بر چه پایهای صورت پذیرفته است. من بر این باور پایدارم؛ چنانچه تبدیل دو هجای کوتاه به یک هجای بلند درون یک واژه انجام پذیرد، ابدال نام دارد. مانند؛ "بِنِشین" و "بِنشین" همچنین؛ (بِنِگر) و (بِنگر) و ... اما تسکین قاعدهای است که در وزن شعر صورت میگیرد و آن تبدیل دو هجای کوتاه به یک سیلاب بلند در رکنهای عروضی است. مانند؛ (سرخیِ نارنجش نارنجک است)
تسکین
تسکین در عروض عبارت است از: جايگزينى يك هجاى بلند بهجاى دو هجاى كوتاه در وزن شعر، به گونهاى كه كميّت اصلى وزن شعر تغيير نيابد. يعنی: میزان یا کمیّت یک هجای بلند دو برابر هجای کوتاه است که البته گوش سليم این تغییر را به خوبی متوجه میشود! بهعبارتی دیگر؛ از آنجا که نوع مصوتها بر مبنای مَد یا کشش یا ارزش زمانی آن صورت میپذیرد و امتداد زمانی یک هِجای بلند بهطور تقریبی برابر با دو هجای کوتاه است، شاعر میتواند، در برخی از بحرهای عروضی مانند؛ (بحر رمل مثمن مخبون وزن؛ فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن) بهجای دو هجای کوتاه یک هجای بلند بیاورد. یعنی؛ جاییکه در یک رکن، وزن شعر دو هجای کوتاه بطلبد و شاعر به ضرورت معنا یک سیلاب بلند استخدام کند، میگویند؛ عمل تسکین را صورت داده است! برای نمونه؛ در وزن یادشده، سومین رکن را بهجای "فعلاتن" بیاورد؛ "مفعولن" یعنی؛ (فعلاتن فعلاتن مفعولن فعلاتن) که تسکین با پدیدهی ابدال توفیر قابل توجهی دارد اما اصراری بر پذیرش آن از سوی مخاطبان ندارم!
مثلا در آغاز رکن اول سرودهی (روزی عقابی) ناصر خسرو (مفعولُ) "بِنِگر" جای نمیگیرد و شاعر از ابدال در واژهی "بِنِگر" سود میجوید و میگوید؛
[بِنگر به عقابی که منی کرد و چهها خاست]
و؛
[بِنگر که ازين چرخ جفا پيشه چه برخاست]
اما رکن اول سرودهی (مکان آدمیت) سعدی با دو هجای کوتاه (فعلاتُ) آغاز میشود و شاعر از لفظ "بِنِگر" بهره میجوید؛
[بِنِگر که تا چه حدست مکان آدمیت]
عمل تسکین به طور کل در سه جایگاه رکن صورت میپذیرد:
در اولین رکن؛ بهجای دو هجای کوتاه (فعلاتن) (ن ن - -)
در میانهی ارکان؛ بهجای دو هجای میانی (مفتعلن) (- ن ن -)
در انتهای ارکان؛ بهجای دو هجای کوتاه آخر (مستفعل) (- - ن ن)
توضيح اينكه: هر چند دارندگان ذوق و طبع سليم، پروانهی بهرهگيرى از قاعدهی تسکین را صادر كردهاند و شاعران بزرگی از آغاز شعر تاکنون به ضرورت بیان اندیشه و احساس از این قاعده بهره بردهاند اما به اعتقاد من اين اقدام عمدتاً از روی ناچاری شاعر در عدم توانایی بکارگیری وزن اصلی شعر سرچشمه مىگيرد. چرا كه سود جستن از چنين قاعدهاى از روان بودن ريتم و گردش عادى وزن مىكاهد!
به عبارتی دیگر: از نظر من (تسکین، چنانچه از عیوب وزن بهشمار نرود، از محاسن هم نیست! زیرا کسی از قاعدهی تسکین بهره میبرد که در آشتی دادن وزن شعر با مفاهیم ناتوان میشود و از سر اجبار از این قاعده بهره میبرد اما به اعتقاد من زمانی که پای بیان احساس و اندیشه در میان باشد؛ این قاعده میتواند، کارساز باشد و وزن اصلی را میبایست پیش پای احساس و اندیشه قربانی کرد و از قاعدهی تسکین بهره برد! زیرا رسالت شاعری بر وزن و قالب شعر مقدم است! حال اگر واژهای موجود باشد و شاعر بتواند، با استخدام آن از قاعدهی تسکین دوری گزیند اما با واژهای دیگر از عمل تسکین بهره برد؛ در آن صورت میتوان گفت؛ دچار ضعف شاعری شده است!) عبارت فوق بدین معناست که اگر بزرگان سخن در سرودههایشان از عمل تسکین بهره بردهاند؛ بهترین گزینش را به ضرورت بیان اندیشه و احساس انجام دادهاند!
روخوانی شعری که شاعرش از سكتهى متوسط يا تسكين بهره برده؛ گاه برای عوام مشکل بنظر مىرسد، چرا که توانايى آنرا ندارند که آنرا با ريتم صحیح بخوانند تا از وزن خارج نشوند و چون به اصطلاحهای عروضى واقف نیستند و نمىتوانند، مقصود خود را با آن بيان كنند؛ تنها میگویند: احساس میکنیم، وزن شعر روان نیست و این بدان معناست که: حتّا مردم عادی هم که از علم عروض آگاهیهای لازمه را ندارند؛ درمییابند که سرودهی تسکیندار روان نیست!
به اعتقاد من؛ اگر در يك مصراع بيش از يكبار هجاهاى بلند را بهصورت متوالی به جاى دو هجاى كوتاه بكار ببريم؛ سکتهی قبيح پدیدار مىگردد. مثلاً؛ در بحر [رمل مثمن مخبون محذوف] یعنی؛ در وزن: [فعلاتن. فعلاتن. فعلاتن. فعلن] اگر تنها در یک رکن (جز رکن اول) عمل تسکین صورت پذیرد؛ سکتهی متوسط روی میدهد اما اگر در دو رکن به طور متوالی عمل تسکین صورت پذیرد و وزن به (فعلاتن. مفعولن. مفعولن. فعلن) تغییر یابد؛ سکته از متوسط به قبیح بدل میشود.
اکنون توجه شما را به بیت زیر جلب میکنم:
هستم باد گشته سر از پی نیستی روان
هستی هر تنم ولی نیست تنم دریغ من«خاقانی»
[ _ ن ن _/ ن _ ن _/ _ ن ن _ / ن _ ن _ ]
(مفتعلن. مفاعلن. مفتعلن. مفاعلن)
که بدل شده است به:
[ _ _ _ / ن _ ن _ / _ ن ن _ / ن_ ن _/ ]
(مفعولن. مفاعلن. مفتعلن . مفاعلن)در دومین هجای بیت فوق، دو سیلاب کوتاه به یک هجای بلند بدل شده و قاعدهی تسکین صورت پذیرفته است! یعنی: «مفتعلن» به «مفعولن» تغییر یافته!
در چنین رکنی (مفتعلن) میتوان از قاعدهی «قلب» نیز بهره برد و «مفتعلن» را به «مفاعلن» بدل ساخت!
از نظر من چنین مواردی [تسکین] در زمرهی سکتهی متوسط است، چون در حین اینکه گوش به تغییر ناگهانی وزن پی میبرد؛ آن را هم میپذیرد! بکارگیری تسکین در وزن: (مفتعلن. فعلاتن. مفتعلن. فعلاتن) مطبوع نیست. یعنی اینکه هم "فعلاتن" و هم "مفتعلن" به "مفعولن" تبدیل شود: (- - - / - - - / - - - / - - -)
مفعولن چهار بار و یا: (مفتعلن. مفعولن. مفعولن. فعلاتن) و ... که در گذشتهتر گفتیم: استفادهی دو تسکین به صورت متوالی در کنار یکدیگر موجب عدم شناسایی وزن میشود و سکتهی قبیح تلقی میگردد!
و اما بهره بردن از این قاعده در هجای آغازین مصاریع جالب بهنظر نمیرسد! مانند:
هستم باد گشته سر از پی نیستی روان
هستی هر تنم ولی نیست تنم دریغ من
كيست كه پيغام من به شهر شروان برد
يك سخن از من بدان مرد سخندان برد
گويد خاقانيا اين همه ناموس چيست!
نه هر كه دو بيت گفت لقب ز خاقان برد
«خاقانی»
[هستم] باد ...
و:
[گوید] خاقانیا ...
استفاده از تسکین در اول مصاریع کاملاً مشهود است!
البته آنطور که از سرودههای خاقانی برمیآید؛ ایشان از دانش عروضی آگاهیهای لازمه را داشته اما گاهی با نگاهی از منظر شخصی خود به مسائل عروضی نگریسته است و قطعاً بزرگانی چون (حافظ) و (سعدی) با تسکین در هجاهای آغازین او مخالف بودهاند و دلیلش هم این است که همانند خاقانی در سرودههای خود از قاعدهی تسكین در هجاهای اولیه بهره نبردهاند!
در نظر من تسکین که در پایان مصاریع میآید و از زحافات شمرده میشود؛ سکتهی ملیح، در وسط رکن سکتهی متوسط و در اولین هجای رکن اول، نزدیک به سکتهی قبیح است.
در مجموع بهطور اعم؛ «تسکین» را در هیچ کجا قبیح فرض نمیکنم، جز سهجا! اول اینکه یک "تسکین" در کنار "قلب" و دیگر اینکه دو تسکین یا بیشتر بهطور متوالی در کنار یکدیگر بکار روند تا جایی که روخوانی سروده دشوار و شناسایی وزن اصلی مشکل یا غیرممکن باشد و سوم اینکه عمل تسکین در آغاز مصرع صورت پذیرد! از نظر من هرگونه تغییر در کمیت هجاها که موجب عدم شناسایی ریتم اصلی گردد؛ قبیح است!
ضمناً آن دسته از «تسکین» که باعث تغییر وزن گردد؛ از نظر من مطرود است. مانند وزن:
فعلاتُ. فاعلاتن. فعلاتُ. فاعلاتن
ن ن _ ن / _ ن _ _ / ن ن _ ن / _ ن _ _ /
مانند:
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
[وزن شبه دوری!]
که اگر در آن عمل تسکین صورت پذیرد، تبدیل میگردد، به:مفعولُ. فاعلاتن. مفعولُ. فاعلاتن
_ _ ن / _ ن _ _ / _ _ ن/ _ ن _ _
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
اگر دقت کنیم، میبینیم، اگر دو هجای کوتاه آغازین اولین وزن شبهدوری یعنی: [فعلاتُ. فاعلاتن ...] را طبق قاعدهی تسکین به یک هجای بلند تبدیل کنیم، دومین وزن [یعنی: مفعولُ. فاعلاتن ...] بهدست میآید که دوری است!
برخی در تعریف سکتهی ملیح میگویند؛
(ما در شعر فارسی اختیاری شاعرانه داریم، با نام «تسكین» كه در طی آن شاعر میتواند به جای دو هجای كوتاه یك هجای بلند بیاورد، این امر منجر به ایجاد «سكته» میشود كه در اصطلاح عروضی به آن «سكتهی ملیح» نیز میگویند)
اما باید از آن بزرگواران پرسید که چه معیاری را برای شناسایی سکتهی ملیح پذیرفتهاند؟ چراكه سكتههاى مليح مانند: اختیارات "قلب" یعنی: تبدیل (مفتعلن) به (مفاعلن) و (مفاعلن) به (مفاعیل) و بالعکس، در كلام آهنگين برخی اوزان تا حدی بسیار از لطافت وزن برخوردارند كه گوش سليم نيز متوجه چنين تغييراتى در وزن شعر نمیشود اما در عمل (تسكين) در اول و میان وزن، گوش سليم آدمى متوجه اين جابجايىها مىشود و «تسكين» را از وزن اصلى تميز میدهد! بنابر این عروضشناسانی که قاعدهی «تسکین» را ملیح میدانند، پاسخ دهند؛ قاعدهی «قلب» که در شعر روحنواز است و حتا موجب تغییر وزن میگردد ولی گوش سلیم کسی متوجه این تغییرات و جابجایی هجاها نمیشود؛ چه نام دارد؟
تسکین در برخی از اوزان با ضرب تند برای تنوع در وزن شعر جالب به نظر میرسد. یعنی اینکه تسکین از شدت یکنواختی وزن "مونوتن" اندکی میکاهد. مانند وزن: (مفتعلن. مفتعلن. فاعلن)
سرخی نارنجش نارنجک است
(مهدی سهیلی)
جدا از اینکه در گذشتهتر ذکر کردم؛ بهتر است، شاعر در وزن اصلی بسراید و کمتر به ایجاد "تسکین" در شعر بپردازد اما این را هم باید پذیرفت که استفاده از اختیارات شاعری در آغاز مصاریع و بکارگیری هجاهای کشیده و ساکن کردن حروف متحرک نیز از حالت مونوتون (یکنواختی) وزن شعر میکاهد و به ایجاد تنوع در وزن میپردازد!
☆
دکتر شمیسا عمل تسکین میان ارکان را غیرمجاز و قبیح فرض میکند و میگوید:
[سکته در همهی ارکان وزن به جز رکن آخر اتفاق میافتد و اگر این سکتهها در محل اتصال ارکان باشند؛ سنگینتر به نظر خواهند رسید که به آن سکتهی قبیح گویند] [پایان مطلب دکتر شمیسا]
(سیروس شمیسا آشنایی با عروض و قافیه ۱۳۸۹ صفحهی ۷۶ تهران: میترا به نقل از کتاب سکتهی عروضی در شعر ناصرخسرو صفحهی ۵۵ نویسندگان حکیمه دبیران و امیر درواری سال هفتم. شمارهی دوم. تابستان ۱۳۹۳)
پر واضح است که این بزرگوار به جای اینکه از طریق گوش سلیم وزن شعر را بسنجند و به تغییرات وزنی واقف شوند؛ تلاش کردهاند از روی تقطیع عروضی به حقیقت دست یابند و این در حالی است که هر وزن آهنگین شعر را می توان با ارکان گوناگون تقطیع کرد! چرا که ارکان قراردادی هستند و ساختاری زیر بنایی ندارند! برای نمونه وزن:
مفعول. فاعلات. مفاعیل. فاعلن
(- - ن / - ن - ن / ن - - ن / - ن -)
را میتوان اینگونه نیز تقطیع کرد
مستفعلن. مفاعل. مستفعلن. فعل
- - ن - / ن - ن ن / - - ن - / ن -
همانطور که ملاحظه فرمودید، در تقطیع اول یک هجای کوتاه در پایان رکن دوم و یک هجای کوتاه دیگر در اول رکن دوم آمده است اما در تقطیع دوم هر دو هجای کوتاه بهطور متوالی در رکن دوم کنار هم آمده است و میتوان طبق قاعدهی تسکین هر دو هجای کوتاه را به یک هجای بلند بدل کرد.
مانند عمل تسکین در این مصاریع از حافظ شیرازی:
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
که با این حساب طبق نظر جناب شمیسا عمل تسکین در هر دو مصرع قبیح و مردود است؛ در حالیکه هرگز چنین نیست و از نظر من سکتهی متوسط بهشمار میرود!
و بهعبارتی دیگر و توضیحی بیشتر که مطلب بهتر افاده شود:
((ایشان فرمودهاند: سکته جز رکن آخر در همهی ارکان اتفاق میافتد؛ منظورشان این بوده که در رکن آخر تنها زحاف روی میدهد و زحاف سکته محسوب نمیشود و این در حالی است که اصولا در رکن آخر هر وزن میتواند، جدا از زحاف، سکتهی قبیح هم صورت پذیرد. مانند وزن: (مفتعلن. مفتعلن. مفتعلن . مفتعلن) که اگر هجایی کسر و یا اضافه و یا جایش تغییر یابد و مثلا آخرین رکن به (مستفعلن) یا (فاعلاتن) بدل شود؛ وزن مختل میشود و سکتهی قبیح روی میدهد!
ایشان نیز پدیدهی «سکتهی ملیح» را تنها در «تسکین» میدانند و معتقدند: تسکین در میان دو رکن سکتهی قبیح است! یعنی: بهجای آخرین هجای کوتاه انتهای یک رکن و اولین هجای کوتاه رکن بعد یک هجای بلند بیاید. مانند وزن:
مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن
_ _ ن / _ ن _ ن / ن _ _ ن/ _ ن _
یا:
مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعَل
_ _ ن _/ ن _ ن ن/ _ _ ن _/ ن _
در این نوع چیدمان ارکان دو هجای کوتاه کنار هم قرار دارد که میتوان هر دو تقطیع را با تسکین اینگونه خواند:
_ _ ن / _ ن _ _ / _ _ ن / _ ن _
مفعولُ فاعلاتن مفعولُ فاعلن
یا:
_ _ ن _/ ن _ _ _/ _ ن _ ن / _
مستفعلن. مفاعیلن. فاعلاتُ. فا
در اولین تقطیع تسکیندار، تسکین بین دو رکن صورت پذیرفته اما در تقطیع دوم نه!
همانطور که ملاحظه فرمودید، اوزان را با ارکان مختلف میتوان، تقطیع کرد و این بدان معناست که اولین و آخرین هجای ارکان مربوط به نوع گزینشِ رکن در تقطیع کردن است))
تسکین در برخی اوزان که به تغییر وزن میانجامد، جایز نیست. در وزن (فعلات. فاعلاتن. دو بار) اگر عمل تسکین صورت پذیرد و برای مثال: مصرع (همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی) به (هر شب در این امیدم تا باد صبحگاهی) تغییر یابد؛ وزن به (مفعول. فاعلاتن. دو بار) بدل میشود که در اینجا عمل تسکین به دو دلیل جایز نمیباشد:
اول اینکه؛ تسکین در وزن مذکور (فعلات. فاعلاتن. دو بار) از لطافت وزن میکاهد و دلیلش هم این است که یک هجای بلند به جای دو کوتاه، بر شدت ضرب وزن میافزاید!
دوم اینکه؛ به وزن (مفعول. فاعلاتن. دو بار) بسیار نزدیک میگردد. هر چند که از حیث تکیه و شتاب در بیان با یکدیگر متفاوتاند!
یعنی اینکه؛ در وزن (مفعول. فاعلاتن. دو بار) ارکان بدون تکیه و با شتاب ادا میشوند اما عمل تسکین در وزن (فعلات. فاعلاتن. دو بار) موجب میشود که ارکان با تکیه در اولین هجای بلند آغاز شود. یعنی؛ (مفعول. فاعلاتن. مفعول. فاعلاتن)
جان کلام اینکه از نظر من تسکین در آغاز مصرع سکتهی قبیح و در میانهی مصرع سکتهی متوسط و در پایان مصرع سکتهی ملیح یا زحاف نام دارد و علت این که تسکین در میان ارکان را سکتهی متوسط نامیدم، برای این بود که گوش شنونده متوجه این تغییر وزن میشود اما آزرده نمیگردد و نه به خاطر اینکه این عمل در میانهی مصرع انجام شده است.
☆
خلاف تسکین
اولین بار به سال پنجاهوپنج عمل خلاف تسکین را به طور تصادفی در مصراعی دیدم که ساخته و پرداختهی پیرمرد فروشندهای بود و گهگاه میسرود و این بیت را به روی در دکهاش ثبت کرده بود:
(ای دل چرا غمینی از این جهان هستی
خوش باش تا دم مرگ و بنشین به میپرستی)
[البته «مرگ و» میبایست به دو هجای کوتاه بدل شود تا وزن درست شود]
در آن زمان معنای تسکین و خلاف آن را نمیدانستم اما در نزد خود میگفتم: اگر (و) ربط حذف شود؛ وزن درست میشود! خلاف تسکین یعنی تبدیل یک هجای بلند به دو هجای کوتاه!
فرض کنیم؛ سرودهای در وزن (مستفعلن. فعلاتن - - ن - / ن ن - -) است. حال اگر در قطعه شعری که بر این وزن سروده شده است؛ از قاعدهی تسکین بهره برده شود و وزن شعر به (مستفعلن. مفعولن - - ن - / - - -) تغییر یابد؛ از دیگر وزن مصاریع میتوان وزن اصلی را باز شناخت! یعنی اینکه؛ میتوان دریافت که در حقیقت رکن (مفعولن) تسکین شدهی (فعلاتن) بوده و بهجای دو هجای کوتاه از یک سیلاب بلند سود جسته شده است اما اگر وزن شعری (مستفعلن. مفعولن) باشد؛ به هیچ وجه عکس تسکین یعنی: (فعلاتن) نمیتواند، معرف (مفعولن) باشد تا از دیگر مصاریع بتوان وزن اصلی را دریافت!
بزرگان عروض میگویند: از آنجا که میزان کمیت هجای بلند دوبرابر اندازهی سیلاب کوتاه است؛ میتوان در سرودهها بهجای دو هجای کوتاه از یک سیلاب بلند سود جست!
این نظر بنا به دلایلی قابل پذیرش نیست که تنها این مورد در ایجاد قاعدهی تسکین نقش اساسی دارد. اگر چنین است و تنها تساوی مقدار کمیت یک هجای بلند و دو سیلاب کوتاه مد نظر است، پس چرا خلاف عمل تسکین صادق نیست؟ میبایست در پی توجیه علمی بود که گمان نکنم تا کنون کسی به آن دست یافته باشد! البته شاید دلیلش این باشد که متحرک بودن دو هجای کوتاه به تغییر وزن میپردازد! به اعتقاد من خلاف تسکین در سرودهها موجب ایجاد سکتهی قبیح یا خروج از وزن میگردد. چرا که این توانایی را دارد تا اوزان دوری را به غیر دوری بدل سازد اما از نظر دکتر ناتل خانلری در یک وزن از رباعی خلاف تسکین قابل اجراست!
دوست کارشناس ارشدم مهدی شعبانی میگوید: نامبرده (در کتاب وزن شعر فارسی، صفحهی ۲۷۰) اصل وزن رباعی را [مفعولُ. مفاعلن. مفاعیلن. فع] بهحساب آورده و خلاف تسکین را در یکی از متفرعات آن روا دانسته است:
برای نمونه:
هنگام سپیده دم خروس سحری
منسوب به (ابوالسعیدابوالخیر) و (روزبهان بقلی)
[مفعولُ. مفاعلن. مفاعیلُ. فَعَل]
اگر وزن رباعی را [مستفعل. مستفعل. مستفعل. فع] یا [مفعول. مفاعیل. مفاعیل. فعل] فرض کنیم، در هیچیک از متفرعات دیگر رباعی خلاف تسکین قابل اجرا نیست!
[البته این نظر دکتر خانلری صحیح به نظر نمیرسد، چون میبایست اصل وزن را «مستفعل مستفعل مستفعل فع» فرض کرد تا با اختیار شاعری قلب و تسکین بتوان از آن «مفعول مفاعلن [یا مفاعیل] مفاعیلن فع» را استخراج کرد، نه اینکه با یکی از فرعیات رباعی عکس تسکین را صادر کرد]
این نمونه را آقای مهدی شعبانی در اختیارم قرار دادند: 👇
((خاقانی در سرودهای (در ستایش ملک ارسلان مظفر) از خلاف اختیار تسکین بهره برده و میگوید:
((چون آه عاشقان شد صبح آتش معنبر
سیماب آتشین زد در بادبان اخضر
آن خایههای زرین از سقف نیمخایه
سیماب شد، چو برزد سیماب آتشین سر
مرغ از چه زد شناعت بر صبح راست خانه
کو در عمود سیمین دارد، ترازوی زر
کوس از چه روی دارد، آواز گنج باری
کز نور صبح بینم، گنج روان مشهر
این گنج صرف دارد و آواز در میان نه
و آن همچو صفر خالی و آوازهی مزور
یا رب ز دست گردون چه سحرها برآرم
گر نه از آن قواره نیمی کنند کمتر
چرخ سیاه کاسهخوان ساخت شبروان را
نان سپید او مه و نان ریزههاش اختر
چون پخت نان زرین اندر تنور مشرق
افتاد، قرص سیمین اندر دهان خاور
کوس شکم تهی را بود آرزوی آن نان
یا قوم اطعمونی آوازش آمد از بر
مانا که هست گردون دروازهبان دربند
اجری است، آن دو نانش ز انعام شاه کشور
درگاه سیف دین را نقد است، خوان رضوان
ادریس ریزهخوارش و ارواح میدهآور))
☆
چگونگی عکس تسکین
خاقانی در سرودهی فوق با افزودن حرف (و) ربط یا پیوند در پایان رکن دوم مصاریع اول، خلاف حرکت تسکین را انجام داده و وزن دوری (مفعول فاعلاتن دوبار) را به (مستفعلن. مفاعل. مستفعلن. مفاعل) بدل کرده است! مانند:
نان سپید او مه و نان ریزههاش اختر
بگشای غنچهی لب و بسرای غنهتر
این گنج صرف دارد و آواز در میان نه
ادریس ریزهخوارش و ارواح میدهآور
این حرکت را باید در حیطهی خروج از وزن و تبدیل به وزنی دیگر قلمداد کرد که اگر چنانچه (و) از میان مصاریع حذف شود؛ وزن شعر به اصل باز میگردد!
البته نظیر این گونه حرکات از خاقانی بعید نیست و این اولین بار نیست که این شاعر در زمینهی اوزان عروضی شعر دست به کارهای عجیبالخلقه میزند اما اینکه این عمل تسکین در شعر خاقانی که منجر به تغییر وزن دوری اصلی یا خروج از آن شده است تا چه حد می تواند، گوش سلیمی را آزار یا نوازش دهد؛ ما را با آن کاری نیست و داوری آن را به مخاطبین نکتهسنج دارای طبع سلیم حوالت میدهیم اما آنچه که مهم است این است که هدف شاعر از ایجاد چنین طرح و ضرورت بهرهوری از حرف پیوند (و) چه بوده و چنانچه حذف شود؛ چه نقیصهای در سرودهی مورد بحث روی میدهد؟
سرودهای منسوب به مولوی که در آن خلاف تسکین صورت پذیرفته است. توضیح اینکه هر چه جستجو کردم آنرا در دیوان مولوی نیافتم!
مفعول. مفاعیلن. مفعول. مفاعیلن
- - ن / ن - - - / - - ن / ن - - -
هر روز که نو گردد بادی به تو شادی در
بنشانده به دل انده و بنشسته به نوروزی
که بدل شده است، به وزن:
- - ن ن / - - ن ن / - - ن ن / - - -
مستفعل. مستفعل. مستفعل. مفعولن
♧
سکتهی قبیح
تعریف «سکته»
از حیث لغوی: درنگ. وقفه
در عروض ناهنجاری اندک و برهم خوردن وزن شعر
(فرهنگ فارسی معین)
♧
ایست قلبی. توقف. درنگ. مکث. وقفه. آسیب. لطمه
(فرهنگ فارسی عمید)
♧
تعریف سکته از نظر صاحبنظران
سکته در شعر شناسی درنگ کوتاهی در شماری وزنهاست و آن را سکتهی عروضی و سکتهی ملیح هم میگویند.
سکتهی عروضی در وزنهای دوری روشنتر است.
در رواج اهل سرایش و سنجش شعر، هر گسستگی وزنی یا هر لغزش وزنی سکته نامیده میشود!
از این دیدگاه سکته شکستگی وزن شعر است و از کاستیهای وزنی شعر شناخته میشود.
(واژهنامهی شعر بیدل، دکتر اسدالله حبيب)
در این تعریف دکتر اسدالله حبیب با تعریفی ناقص، بدون اینکه به انواع سکتهها اشاره کند؛ سکته را تنها درنگی کوتاه در شماری از وزنها میداند و هر گونه گسستگی و لغزش و کاستیهای وزنی را سکته میخواند و این در حالی است که جدا از کاستیها، اضافهها هم نقش موثری را در جهت ایجاد انواع سکتهها ایفا میکنند.
♧
اما سکتهی قبیح از نظر این حقیر:
تغييراتى كه موجب شکستگی وزن گردد و یا به عبارتی دیگر: هرگونه وقفهای که وزن شعر را مختل سازد؛ سکتهی قبيح نام دارد. همانطور که اگر انسان سکته کند، حرکت خون در رگهایش متوقف میشود؛ در شعر هم اگر سکتهی قبیح روی دهد، وزن شعر متوقف و متلاشی میشود.
♧
قاعدهی حذف
حذفِ یک هجا از شعر مانند:
ما گبر قدیم و نام مسلمانیم
نامآور كفر و ننگ ایمانیم
كى باشد و کى كه ناگهی ما
این پرده ز كار خویش بدرانیم
عطار شكسته را به يك ذوق
از پردهی هر دو كون برهانيم
(عطار نيشابورى)
که در پایان مصاریع سوم و پنجم کمبود یک هجا به چشم میخورد!
گروهی آن را خارج از وزن یا تغییر وزن شعر میدانند اما در خوانش مصراع بعدی مشخص میشود، مصراع قبلی یک هجای کم دارد و وقفهای صورت پذیرفته است!
چنانچه شاعری بعد از قاعدهی "تسکین" از قاعدهی ''اشباع" بهره جوید، سکتهی قبیح پدید میآید. برای نمونه؛ "فعلاتن" در صورت عمل "تسکین" میشود؛ "مَفعولُن" حال اگر بعد از "تسکین" یک "اشباع" هم در نظر گرفته شود، "مَفعولُن" بهصورت؛ "مَفعُلُن" درمیآید و سکتهی قبیح پدید میآید!
☆
قاعدهی اضافه
قواعد اضافه آن است که هجایی به وزن شعر اضافه و یا هجای کوتاه به طور غیرمجاز به هجای بلند بدل گردد. در صورت چنین پدیدهای سکتهی قبيح روی میدهد!
♧
قاعدهی اضافه در سكتهی قبیح
صاحبنظری در گذشته قاعدهی اضافهی سکتهى قبیح را اینگونه تعریف کرده است: تبدیل آخرین هجای بلند پایانی هر مصراع به هجای کشیده!
مانند:
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد دل به گوشهی چشمی دوا کنیم
در حبس صورتیم و چنین شاد و خرمیم
بنگر که در سراچهی معنی چهها کنیم
(شاهنعمتالله ولی)
تمام مصاریع به هجای کشیده مختوم شدهاند و در نظر چند صاحبنظر درگذشته سکتهی قبیح مجاز از نوع اضافه صورت گرفته است!
(چون پس از قرائت هر مصرع میبایست، مصرع بعد را پس از مکثی کوتاه آغاز کرد) اما در مجموع آن را مجاز فرض میکردند!
گروهی دیگر معتقد بودند که کیفیت کار هجای کشیده در پایان مصرع فرد با زوج متفاوت است!
یعنی اینکه، در پایان مصرع فرد نمیتوان از هجای کشیده بهره برد اما در مصرع زوج اشکالی ندارد که امروزه بهنظر نمیرسد، این نظر صحیح باشد!
در آخرين هجاى مصرع بند اول این مصرع:
ما سجدهى حضوريم محو جناب مطلق
(بیدل دهلوی)
که سيلاب آخر "حضوريم" هجاى كشيده است و گروهی آنرا سکتهى قبيح مینامیدند اما حقیقت این است که این وزن دَوْری است و اشکالی بر آن روا نیست!
برخى از شعراى گذشته برای رعایت لطافت آهنگ شعر، در وزن دورى "مفعولُ. فاعلاتن" (دو بار) كه از متفرعات بحر {مضارع اخرب مكفوف محذوف} است؛ دست به چنين اقدامى نمىزدند. مانند:
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
(سعدی شیرازی)
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ سعدی (د) آخرین هجای کوتاه (کرد) را به همزهی (الّا) متصل کرده و آخرین هجای بند اول را به اولین هجای بند دوم پیوند داده است! رفتهرفته شعرا از اين قاعده عدول كردند و اين نوع اضافه را جايز دانستند.
مانند:
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
(حافظ شیرازی)
گروهی معتقدند که در حوزهی سکتهی قبیح هم اختیاراتی داریم که شاعر مىتواند، آخرين هجاى بلند مصرع اول و دوم را در برخی از اوزان به سيلاب كشيده بيان كند. مانند اين شعر سعدى:
سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز
مرده آنست كه نامش به نكويى نبرند
كه هجاى سوم (نبرند) در وزن اصلى مىبايست "بلند" باشد اما سعدى به ضرورت بيان انديشه و حكم قافيه، با اختياراتى كه در دست داشت؛ آنرا "كشيده" بيان كرده است.
آن گروه معتقدند که این نوع سکتهی قبیح از اختیارات شاعری است و بکارگیری آن اشکالی ندارد!
[از آنجا که در حال حاضر منبع آن در اختیارم نیست، از آوردن نامشان چشم میپوشم]
اما کشیده کردن هجاهای بلند در آخر بند اول و دوم وزنهای شبه دوری موجب سکتهی قبیح میشود، یعنی؛ آخرين هجاى هر بند یا هر مصرع اين وزن شبهدَوْرى را نمىتوان كشيده بيان كرد اما محمدحسین شهریار و بیدل دهلوی وزن مذکور را دوْری فرض کرده و چنین سرودهاند:
نه خدا توانمش خواند" نه بشر توانمش "گفت"
و:
سر و كار ذره با "مهر" ز حساب سعى دور است
به تو كى رسيم، هر "چند" تو به ما رسيده باشى
(بيدل دهلوى)
كه در مصاریع فوق: (مهر، است، چند) هجاى كشيده محسوب مىشوند؛ در حالیکه میبایست واژگانی با سیلاب بلند جایگزین آنها گردند.
☆
تهران. تابستان ١٣٦۸
کرج . تابستان ۱۳۹۶
فضل الله نکولعل آزاد
توضيح اينكه؛ مقالت فوق نتيجهى تجربهی چند سالهى من در عرصهى شاعرى و يكى از حساسترین و دقیقترین و مهمترین مطلب اين نگارنده است که نیاز به دقت و تعمق فراوان دارد. از آنجاکه دانش عروضى بسیار گسترده است؛ اين مقاله در زمانهای مختلف تکمیل و نواقص آن به مرور زمان رفع خواهد شد!
اين مقاله با آخرين اضافات و تغييرات همچنان ادامه دارد ...
وزن دوری
وزن دوری، همانند دیگر اوزان از یک دایرهی عروضی استخراج میشود که برخی از هجاهای آن حذف و یا در یک وزن شبه دوری عمل تسکین ایجاد میشود و یا هجایی به وزنی دیگر افزوده میشود.
مانند وزن شبه دوری «فعلات. فاعلاتن. فعلات. فاعلاتن» که با عمل تسکین به وزن دوری «مفعول. فاعلاتن. مفعول. فاعلاتن» بدل می شود.
و ...
هر وزن دوری دارای ارکانی متناوب است اما هر وزن متناوبالارکان را نمیتوان یک وزن دوری تلقی کرد.
وزنهایی دوریاند که هر مصرع، حداقل میبایست دارای چهار رکن باشد تا بتوان آنرا به دو بخش تقسیم کرد.
بدیهی است، مصاریعی که دارای ارکانی ثابتاند، دوری به شمار نمیروند.
مانند:
مفعولن. مفعولن/ مفعولن. مفعول
نکتهی بسیار مهم و اساسی این است که در پایان رکن متناوب دوم هر نیممصراع، درنگ یا توقفی وجود دارد که میتواند آخرین هجای آن از بلند به صورت کشیده بیان شود. مانند:
باشد که باز «بینیم» دیدار آشنا را
(حافظ شیرازی)
همانطور که ملاحظه فرمودید، هجای آخر «بینیم» کشیده ادا شده است که نشان از دوری بودن وزن دارد و چنانچه در چنین حالتی نتوان هجا را از بلند به کشیده ارتقاء بخشید، آن وزن را میبایست شبهدوری فرض کرد.
مانند:
مفاعلن. فعلاتن. مفاعلن. فعلاتن
و یا:
فعلات. فاعلاتن. فعلات. فعلاتن
گروهی اوزان شبه دوری را همانند دوری فرض کرده و در پایان هر نیممصرع از هجای کشیده بهره میبرند و وقتی که به آنها تذکر داده میشود که این وزن دوری نیست، میگویند برای نوآوری چه اشکالی دارد، از این وزن بهره ببریم؟ برای مثال وزن (مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن) را به صورت (مفاعلن فعلاتان مفاعلن فعلاتان) درمیآورند و به زعم باطل خود به نوآوری شگرفی دست یازیدهاند.
این اقدام به چندین علت مردود به شمار میرود.
اول اینکه، وقتی اوزان دوری وجود دارند، چه نیازی است که کسی آخرین هجای رکن دوم را کشیده بیان کند که به گمان خود اوزان شبه دوری* را به اوزان دوری تبدیل کرده است؟
دوم اینکه، اگر کسی به چنین کاری دست یازد، از آنجا که دیگر شاعران از این کار امتناع خواهند ورزید، ابداع به اصطلاح نوآور به حالت انزوا در میآید. همانند دوری دانستن این بیت «متحد الارکان» و نه «متناوب الارکان» از سوی سنایی که پس از گذشت چند قرن هنوز مورد انتقاد نقادان قرار می گیرد:
در کعبه مردان بودهاند کز دل وفا افزودهاند
در کوی صدق آسودهاند محرم تویی اندر حرم
فضل الله نکولعل آزاد
(اسفند ماه ۱۳۷۲) و آخرین زمان تغییر و اصلاح ( اسفند ماه ۱۴۰۱)
☆
نام شبه دوری را دوست عروض شناسم مهدی شعبانی برای اولین بار بر زبان آورده است.
یک نظر از یک صاحبنظر
درودها جناب نکولعل عزیز
با کلیت مطالب و عرایضتان موافق و هم نظرم.
در خصوص وزن شعر از نگاه کسی که هم شعر کلاسیک کار کرده و هم موسیقی (همانطور که مستحضرید پایهی این دو هنر بر یک قرار است) نظرم این است که هر عمل و اختیاری که به گردش طبیعی وزن خدشه وارد نکند و گوش را نیازارد صحیح بوده و اصولا قواعد مکتوب اختیارات بعد از پیدایش وزن از دل تقطیع بیرون زده و چیزی جز این نیست.
در قسمتی از مقالهتان به درستی اشاره فرمودید که چه به برخی اختیارات نام سکته بنهیم یا خیر، مهم نیست و آنچه حائز اهمیت است، این است که ریتم و آهنگ مخدوش نگردد.
مطلبتان در مورد فرمایش دکتر شمیسا در خصوص سکته در محل اتصال ارکان برایم بسیار جالب بود (هر چند به این مطلب واقف بودم، ولی قاعدهی آن را نخوانده بودم) با نظر شما کاملا موافقم. چرا که میتوان بیتی را به چند شیوه در ارکان تقطیع کرد و قطعا محل اتصال ارکان متغیر خواهد بود. قاعدهی خلاف تسکین را نشنیده بودم و برایم جالب بود ولی کاملا نظرم این است که این اختیار مردود بوده و در شعر سکته و خروج از وزن قبیح ایجاد میکند. (قبیح هم که مشخص است در کار زشتی وارد میکند) حال خواه بزرگی چون خاقانی آن را بکار برده باشد.
در خصوص قاعدهی حذف و اضافه در سکتهی قبیح نیز نظرم همین است. اینکار منجر به ایجاد دو وزن مختلف در یک شعر یا بیت (از نظر تعداد هجاها و محل قرارگیری آنها برخلاف تمامی اختیارات) میشود و از نظر بنده مردود است.
سپاس از اینکه نتایج تحقیقاتتان را با دیگران به اشتراک میگذارید.
[پاسخ:]
با سلام به شما
بسیار ممنونم دوست عزیز
لطف فرمودید، به مطالعهی دقیق مطلبم پرداختید. البته به عکس تسکین در گذشتهتر پی برده بودم اما وقتی مطلب استادان دکتر مجید سرمدی و استاد عروض مهدی شعبانی را خواندم، بر آن شدم که دربارهاش توضیحی ارائه دهم.
www.lalazad.blogfa.com
http://faznekooazad.blogfa.com
http://f-lalazad.blogfa.com
http://karshenasaneadabiatefarsi.blogfa.com
http://www.nekoolalazad.blogfa.com
http://nekooazad.blogfa.com
اینستاگرام. مطالب ادبی lalazad-40












●
●
حس آمیزی در ادبیات فارسی معاصر
(از سری مطالب آرایه های ادبی)
حس آمیزی، همانند: استعاره، تشبیه، کنایه، ایهام، جناس، پارادوکس و ... یکی از آرایههای ادبی است که به منظور اختصار و ایجاز کلام (کوتاه تر کردن کلام) اما وسیعتر بیان کردن معانی صورت می گیرد.
گاه یک آرایهی «حسآمیزی» چنان معنای وسیعی را افاده می کند و بر روح شنونده اثر می گذارد که حتا از چند جملهی تفسیری هم، آن قدرت کلام و معنای گسترده اراده نمی گردد.
زمانی که میگوییم: «فضای تلخ گورستان» ناخودآگاه در ذهن آدمی فضای غم آلودی به تصویر کشیده میشود که حاکی از تجمّع زنان و مردان سیاهپوش عزاداری است که در کنار گوری بر سرزنان و خاک بر سرریزان در غم مرگ عزیزشان سوگواری می کنند و اشک غم می ریزند و گه گاه صدای ناله و شیون بلند زنان سیاه پوش در گوش می پیچد و ...
در این آرایهی حسآمیزی «فضا» امری است که در حوزهی بینایی است و با «تلخ» که در حوزهی حس چشایی است، درآمیخته و اینها همه نشانگر گستردگی این آرایهی ادبی است!
«حس آمیزی» بهمعنای اعم، عبارت است از: تعبیری که برآیند آن آدمی را از آمیزش دو حس متفاوت با یکدیگر آگاهی میدهد و غالباً بهصورت صفت و موصوف ظاهر میشوند! مانند: غم تلخ، سخن شیرین، صدای گرم، دهان یخ، حرف بیمزه، قیافهی بانمک، حقیقت تلخ، فریاد سرخ و ...
در اینگونه ترکیبها یا عبارتها واژگان دارای معنای مجازیاند و در ظاهر دارای حس متفاوتاند!
برای نمونه در عبارت: (ببین چه میگویم) "ببین" با معنای: "توجه کن" یا: "دقت کن" است، نه اینکه (با چشم چیزی را ببین) یا: (بوی لطیفی به مشامم رسید) در اینجا "لطیف" یعنی: (لذتبخش)
یا در عبارت: (دیدی که به او چه گفتم) که برخی به منظور شاهد و مثال آرایهی ادبی حسآمیزی عنوان کردهاند؛ آدمی میتواند با چشم خود شاهد گفتن پیامی از سوی کسی باشد. البته درست است که با گوش می شنود اما با چشم نیز میتواند این اقدام را مشاهده کند. با اینحال برخی این را هم (حسآمیزی) نام نهادهاند!
در این میانه سراینده ی فقید معاصری که از نظر این حقیر نمیتوان نام او را شاعر نهاد، در خط خطی های خود افراط کرده و تا حدّی از این آرایه ی ادبی سود برده و مضامین و مفاهیم سرودههایش را گنگ و نامفهوم نموده که گوش سلیم [خواص و عوام] را از تکرار آن آزرده ساخته است! به خصوص اینکه تعدادی از واژگان ترکیبی حس آمیزی او هیچ تصویری را در ذهن آدمی تداعی نمیکند و یا اینکه؛ تلفیق دو اسم است، نه صفت و موصوف، که گروهی از سر بیدانشی این پیوند را حسآمیزی نام نهادهاند!
برای نمونه، آیا "تابوت گور" ترکیبی حسآمیزی است که در مقالتی آنرا به این نام معرفی کردهاند؟
حتا مشاهده شده است که خودنمایی بیسواد، کلمهی مرکب پارادوکس را از دو کلمه ی متناقض تشخیص نداده و در کتاب به اصطلاح ادبی خود «صخره و موج دریا» را پارادوکس نامیده است)
حافظ شیراز می گوید:
(لفظی فصیح شیرین، قدی بلند چابک) که «لفظ شیرین» یک کلمهی مرکب حسآمیزی است.
«شیرین» صفت است و در معنای مجازی خود بکار رفته و مفهوم طعم قند و شکر را افاده نمی کند، بلکه معنای «دلچسب» بودن از آن اراده میگردد! یعنی: سخن مطبوع و دلچسب و دلپذیر!
«سخن یا لفظ، امری است که مربوط به حس شنیداری است و با «شیرین» که مربوط به حس چشایی است؛ درآمیخته شده است، اما اگر کمی دقت کنیم، درمییابیم که نوعی رابطهی صمیمانهی نزدیکی میان کلمات مذکور حاکم است. در حقیقت «شیرین» صفتی است که در غیر معنای حقیقی خود به منظور دلپذیر نمایاندن «لفظ» مستعمل شده است و به این معنا نیست که مزهی سخن، شیرین است. چرا که نمی توان سخن را چشید تا دریافت که مزهاش تلخ است یا شیرین!
از لحاظ مفهوم حسآمیزی، این شیرینی با مزهی تلخ، در تضاد نمیباشد. همانگونه که عموم مردم از شیرینی خوششان میآید، سخن شیرین هم مورد قبول طبع لطیف آدمی قرار میگیرد و به دل مینشیند!
به عبارتی دیگر؛ منظور از سخن شیرین، کلام مطبوع است!
بیدلدهلوی میگوید:
شمع روشن میتوان کرد از صدای عندلیب
این همان تعبیر «صدای گرم» است که امروزه عوام آن را در گفتارها و نوشتارهای خود بکار میبرند! یعنی: صدای بلبل تا حدی گرم است که از حرارت آن میتوان شمع روشن کرد! در اینجا «صدا» مربوط به حس شنیداری است و «گرم» مربوط به حس لامسه که در آرایهی حسآمیزی نقیض و نقطهی مقابل سرد نیست بلکه به معنای گیرایی است!
با این توضیحات، خوانندگان این مطلب میتوانند؛ به مفهوم واقعی ترکیب حسآمیزی پی ببرند و اشعار گروهی از معاصرین را ارزیابی کنند که آیا ترکیبهایی که امروزه در شعرشان بکار برده میشود؛ آرایهی حسآمیزی است یا فقط تعدادی واژهی مرکب بیروح و دهان پرکن نامفهوم! کلماتی که از بیمعنایی تنها خوانندهی بیچاره را شگفتزده میکند!
در یکی از مطالب آموزشی خواندم؛
["بر دوش زمانه لحظه ها سنگین بود"
سنگین بودن که مربوط به احساس وزن است به لحظهها نسبت داده شده است]
پاسخ؛
احساس وزن؟ ببینید، در مثال مذکور آرایهی استعارهی مکنیه بهکار رفته که در واقع گونهای جاندارانگاری است. یعنی؛ "زمانه" تشبیه به انسانی شده که طبعاً دارای دوش "شانه" است اما آرایهی "حسآمیزی" امتزاج دو حس متفاوت است.
برای نمونه، شاعری میگوید:
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
دو حس "شنوایی" و "بویایی" را در هم آمیخته است اما جان کلام اینکه؛ در نمونهی مذکور چنین پدیدهای مشاهده نمیشود.
مقالهی فوق در تاریخ بهمن ماه ۱۳۸۳ در ماهنامهی ادبی حافظ و بخشی از آن در زمستان ۱۳۸۲ در روزنامهی کار و کارگر به چاپ رسیده است.
فضل الله نكولعل آزاد
http://lalazad.blogfa.com
http://faznekooazad.blogfa.com
http://fazlollahnekoolalazad.blogfa .com
http://f-lalazad.blogfa.com
http://karshenasaneadabiatefarsi.blogfa.com ›
http://www.nekoolalazad.blogfa.com
http://nazarhayeadabi.blogfa.com.
http://nekooazad.blogfa.com
http://www.sadivahaafez.blogfa.com/
اینستاگرام. مطالب ادبی lalazad-40












@
@
وصل "ع" به ماقبل خود در شعر فارسی بخش (۵)
نظر یکی از دوستان عروضشناسم (مهدی شعبانی) کارشناس ارشد ادبیات فارسی که خود در زمینهی دانش عروضی کتابی نوشته، بدین شرح است؛
عمزه! (وصل عین)
مروری بر یک موضوع عروضی
برخی شاعران حروف «ع» و «ه» را به صامت ماقبل وصل میکنند مانند «ضرورت تقطیعی وصل همزه» که گاهی باید به صامت ماقبل وصل شود. مدتی است که وصل «عین» و «ه / ح» محل بحث شده و موافقان و مخالفانی دارد. در این مقاله به شواهد این اختیار شاعری میپردازیم ـ البته ما معتقدیم اصطلاح ضرورت قرائت یا ضرورت تقطیعی و ناچاریِ وزنی دقیقتر است و با اختیار شاعری فرق دارد (دکتر وحیدیان در عروض پیشدانشگاهی و سیروس شمیسا در کتاب عروض و قافیه هم این ضرورت زبانی را جزء اختیارات وزنی نگرفتهاند. نیز به کتاب «اختیارات شاعری و سایر مقالات عروضی» استاد نجفی، نشر نیلوفر مراجعه شود).
وصل همزه قاعدۀ رایجی است در تقطیع، مانند وصل دو همزه [الف] در این مصراع حافظ: که عش قا سان نمو دو ول... اما چون «عین»ِ آغاز کلمه در فارسی مانند همزه تلفظ میشود برخی شاعران چنین جوازی را برای خود قائل شدهاند که با «عین»ِ آغازی هم مانند همزه برخورد کنند.
ا. نمونههای وصل عین به صامت ماقبل:
ـ هیچ نفهم! ـ این سخن عنوان مکن!
خواهش بیفهمیِ انسان مکن!
[باید خواند: س خ نن وان]
(قطعۀ «شلاق»، اشرفالدین حسینی «نسیم شمال»، دیوان، چاپخانۀ سلطانی، بمبئی، 1326 ش، جلد یکم: 22).
برای تماشای شاه دلیر
نمود عینک از مهر و مه خلق پیر
[باید خواند: ن مو دی نک ...]
به قولی همان کس که جرئت نمود
به نام عبد رحمان و از کوفه بود
[باید خواند: ب نا مب د رح مان...]
(از نبرد جمل، سرودۀ میرزا محمدصادق آزاد کشمیری (قرن 11 و 12)، تکمله بر منظومۀ حملۀ حیدری بازل مشهدی، سایت hawzah.net.
ياران عبث نصيحت بيحاصلم كنيد
ديوانهام من عقل ندارم ولم كنيد
[باید خواند: م نق ل ن]
(میرزادۀ عشقی، دیوان، به کوشش علیاکبر مشار سلیمی، چاپ شفق، 1308، 175).
استاد ابوالحسن نجفی در کتاب «اختیارات شاعری و سایر مقالات عروضی» با ذکر این مثال از عشقی، قاعدۀ ضرورت وصل «عین» آغازی را نمیپذیرد. دکتر شمیسا در مقدمۀ «عروض و قافیه»اش، عین را در تقطیع در حکم همزه میداند بدون اینکه وارد این بحث شود، شاید سکوت ایشان دلیل عدم پذیرش این اختیار دربارۀ عین است. استناد برخی از شاعران معاصر در کاربرد این اختیار این است که تلفظ «عین» آغازی در زبان فارسی شبیه همزه است؛ مثلاً عاشورا، عشق، عروس، علی مانند آشورا، اِشق، اَروس، اَلی ... تلفظ میشود. نباید در این مقوله مغالطه کرد و از واژگانی که حرف آخِرشان «عین» است سخن به میان آورد، فقط دربارۀ لغاتی بحث مطرح است که عین ابتداییشان را به صامت ماقبل وصل کردهاند. پیش از نظر سیروس شمیسا و طرفداران این استدلال، آزاد بِلگرامی هم این دلیل را برای هندیزبانها و ایرانیان قرون گذشته آورده بود اما وجود شباهت تلفظ «عین» و همزه در آغاز کلمات فارسی و عربی را دلیل قانعکنندهای برای وصل «عین» اول کلمه نمیدانست (مانند استاد نجفی)، چنانچه خواهیم دید، آزاد هر شاعری را که «عین» و «ه» را مانند همزه به کار برده، نقد کردهاست:
تا توانی تختهبند یک مقام ـ عاقل! ـ مباش
خاک بر سر میکند در خانۀ آیینه، آب!
[باید خواند: م قا ما قل]
(عاقلخان شاهجهانآبادی، به نقل از خزانۀ عامره، غلامعلی آزاد بِلگرامی، چاپ مُنشی نِوَلکِشُور، بمبئی، 1271 ق: 349)
مؤلف خزانه، آزاد بلگرامی نوشتهاست: [شاعر] میم را با الف وصل کرده و عین را از میان انداخته چنانچه همزه را در حالت وصل میاندازند و این در کلام او بسیار واقع شدهاست:
ای به نقاب، عارضت شعلۀ بال نگاه
عکس تو در آینه، یوسف مصری به چاه
[باید خواند: به نقا با ر ضت]
(عاقلخان، همان منبع)
سبب وصل [عین] آن است که اهل هند مخرجِ عین را درست اداکردن نمیتوانند و عین را همزه میخوانند. ناصرعلی [سِرهِندی] هم در این عین، غوطه میخورَد و میگوید:
ای رگ جان بهار! اینهمه بیرحمی چیست؟
خاک از مقدمِ تو خون شدن عادت دارد
[باید خواند: ش د نا دت...]
[ناصرعلی سرهندی، دیوان، چاپ سنگی نولکشور، ص 58]
آزاد پس از مثالهای بالا نوشتهاست:
اما گاهی پای مردم ولایت [ایران] هم در گِلابۀ این عین میلغزد، خواجه باقر عزت شیرازی میگوید:
مرا پند خردمندان به حال خود نمیآرد
به این افسانهها مجنونِ عشق عاقل نمیگردد
عزت نیز عین عاقل را وصل کردهاست.
[که باید خواند: عش قا قل]
(بلگرامی: همان)
سلامٌ علیک ایا دهقان، در آن انبان چهها داری؟
چنین تنها چه میگردی؟ در این صحرا چه میکاری؟
کلیات شمس تبریزی [دیوان مولوی]، چاپ پنجم، تصحیح بدیعالزمان فروزانفر، تهران: امیرکبیر، 1385، ص1257، بخش ترجیعات، شمارۀ 3378)
مولوی در چند غزل دیگر هم عبارت «سلامٌ علیک» را که با لحاظ وصل عین به صامت ماقبل، بر وزن مفاعلتن است بهجای مفاعیلن آورده است (رک. مهدی شعبانی، مجید سرمدی، مقالۀ عکس اختیار تسکین، مجلۀ فنون ادبی).
اگر سلام را با تنوین بخوانیم: س لا م ن لَی... مشمول وصل عین است؛
اگر با ضمه بخوانیم: س لا مُ ع لَی ... مشمول عکس اختیار تسکین است، مفاعلین را مفاعلتن آوردهاست (رک. مقالۀ پیشین).
در غیر این دو صورت باید بخوانیم: سلامُع لیک
پیرهن گُل، تن گُل، عارض گُل، لبِ دلدار گُل
باغبانِ صُنع بسته دستهای زین چار گُل
[باید خواند: گ لا رض]
(غنی کشمیری، دیوان، تصحیح احمد کرمی، نشر ما، 1362، 127)
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ
[باید خواند شَ دا لی...]
فیروز بشیری (سایت دشتک، بهمن 1388) از شاعران روستای دشتک ابرج استان فارس [شعر از ایرج میرزا نیست].
سایت dashtak.com.
بهعتاب گفت: «عراقی! سرِ صلحِ تو ندارم»
همهعمر صلح کردم به عتاب و جنگ او من
[باید خواند: گف ت را قی]
(فخرالدین عراقی، کلیات، چاپ نولکشور، لکهنو، 136)
عشق است ز هر چه آن نشاید، مانع
گر عشق نبودی، ننمودی صانع
دانی که حروف عشق را معنی چیست
عین عابد و شین شاکر و قاف است [قافش؟] قانع
[باید خواند: عی نا ب دُ ...]
(دیوان کبیر، جلد 8، رباعی 1046، ص 177). این رباعی در دو نسخۀ کتابخانۀ بلدیۀ استامبول، شمارۀ 17 و موزۀ قونیه، شمارۀ 70 آمدهاست.
ب: نمونههای وصل ه / ح به صامت ماقبل:
در لهجۀ برخی همسایگان فارسیزبان ایران مانند افغانستان هم مخرج «ه / ح» شبیه همزه است، مثلاً برخی حامد را آمِد و حمید را اَمید میگویند.
در شعر فارسی گاهی ه / ح در حکم همزه گرفته شده که به اندازهٔ وصل عین، کابرد ندارد و حتی اگر وصل عین هم به عنوان یک قاعدهٔ تقطیعی جا بیفتد و پذیرفته شود، پذیرفتن وصل «ه /ح» در حکم همزه بسیار به موسیقی شعر لطمه میزند. مثالهای النادر کالمعدومِ این موضوع:
اتفاقاً پیشینهی این بحث هم به حوزهٔ نقد ادبی هند و نظر آزاد بلگرامی برمیگردد:
پیشِ عُرفی مده از دست، عنان، کاین استاد
خویش را ابلَه نمودهست ولی ابله نیست
آزاد دربارهٔ بیت بالا گفتهاست: عرفی در شعر مذکور «ها»ی ابله را که [حرف] اصلی است، مختفی [ناخوانا، بدل از کسره] ساخته که اگر تلفظ کنند وزن شعر از بین میرود. مختقی ساختنِ «ها»ی اصلی در اعداد مثل چهارده و پانزده بهنظر آمده [سابقه دارد] و ظاهراً آنکه این هم [حذفِ «ه» در عدد] خلاف قاعده است (آزاد، همان: 321).
برای نمونه، خاقانی «ه» را در عدد چارده بارها غیرملفوظ گرفتهاست، مثلاً در این بیت از قصیده بلند در سوگ فرزندش:
من مه چارده بودم مه سیروزه شدم
نه شما شمس من و مهر سمائید همه؟!
(خاقانی، دیوان، تصحیح ضیاءالدین سجادی، نشر زوار، 1373، ص 407)
کافرتر از من هیچکسی نیست، باز کن
دروازههای دوزخ خود را خدای من
[باید خواند: از م نی چ ک سی]
نصرت رحمانی، مجموعه اشعار، نشر نگاه، 116. [شعر «کافر» از دفتر کوچوکویر، سال 1334].
دیو و فرشته از ازل همخانه بودهاند
در خانۀ کدام دل این هردو جا نداشت؟
[باید خواند: لم خا ن بو...]
حسین منزوی، گزیدهاشعار «از ترمه و تغزّل»، نشر روزبهان، 1364: 235. [غزل 296 در «از کهربا و کافور»، شعرهای سال 71 تا 76].
استدلال علمی آزاد بلگرامی دربارۀ تأثیر لهجۀ هندی در مخرج عین فارسی (در اصل عربی) یادآور این روایت است: دربارهٔ روایات چهاردهگانهٔ قرآن، این حکایت معروف است که ابن عباس عبارت «حتی حین» را در آیۀ 35 سورۀ یوسف، «عتی حین» میخواند. این قرائت، طبق لهجۀ قبیلۀ هُذَیل است و حرف «عین» به جای حرف «ح» در این قیبله بهکار میرفتهاست (انوار التنزیل، ناصرالدین بیضاوی، چاپ فلیشر لایپزیک، 1846، ج 1، ص 60).
مفسرین نگفتهاند چرا ابن عباس «حین» را «عین» نمیخواندهاست!
آزاد کشمیری. میرزاده عشقی. عاقلخان. ناصرعلی سرهندی. مولوی. غنی کشمیری. فیروز بشیری. عراقی. عرفی. خاقانی آزاد. بلگرامی. نصرت رحمانی. حسین منزوی
عمزه وصل_عین ه
مروری بر یک موضوع عروضی
مهدی شعبانی
@ghazalshermahdishabani
(تاریخ یادداشت در کانال تلگرامی غزلشعر: ۲۵ خرداد ۱۳۹۷)




www.lalazad.blogfa.com
www.f-lalazad.blogfa.com
www.nekoolalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
www.faznekooazad.blogfa.com
www.nekooazad.blogfa.com
وصل "ع" به ماقبل خود در شعر فارسی بخش (۴)




☆
یک نظر از یک صاحب نظر؛
درود بر استاد آزاد گرامی!
نوشتهی گرانمایهی شما را با ژرفنگری و دقت بسیار از نظر گذراندم و از استواری استدلالهای سنجیده، شیرینی و لطافت کلام، و زیبایی بیانتان بهرهای سرشار بردم.
در همان مطلب پس از مطالعهی گفتوگوهای روشن شما دو نقد تاریک هم از آقایان ابراهیم حاجمحمدی و مرتضی اژدری خواندم که با نهایت تأسف باید گفت؛ این نقدها نه تنها بوی تحقیق و تفحص نمیدهند، بلکه آکنده از سوءدرک، شتابزدگی و گاه لجاجت کودکانهاند.
الف. دربارهی آقای ابراهیم حاجمحمدی باید بگویم که ایشان با ادعای دانایی و وقار، سخن را آغاز کردهاند، گویی در عالم عروض استادی مسلم هستند، حال آنکه به محتوای نوشتارشان که بنگریم، جز انبوهی از برداشتهای سطحی و تحلیلهای شتابزده نمییابیم. ایشان بدون اندکی تأمل و تسلط بر مبانی عروضی، به نقد نوشتههای شما پرداختهاند و به جای استدلال روشن و علمی، تنها به اظهار نظرهای کلی و بیپایه بسنده کردهاند. آیا جایگاه یک منتقد علمی چنین اجازهای میدهد که بدون مراجعه به ریشههای نظری و بررسی دقیق، حکم صادر شود؟ سطح دانش ایشان در عروض، نه متوسط، که به گونهای تاسفبار زیر سطح انتظار است و نشان میدهد که حتی برداشت ابتدایی از نظریههای استادان بزرگ را نیز به درستی درک نکردهاند.
در مجموع، این دو بزرگوار، بیآنکه حتی مبانی بدیهی عروض فارسی را بهدرستی هضم کرده باشند، قلم بهدست گرفتهاند تا بر یکی از دقیقترین پژوهشهای اخیر بتازند. نتیجه روشن است: نوشتههایی پر از مغالطه، خلط عربی و فارسی، و از همه بدتر اعتمادبهنفس کاذبی که تنها میتواند مایهی تأسف خوانندهی جدی باشد.
خِلط خط و خُنیا، خطای خطرآفرین و مهلک جناب حاجمحمدی گرامی!
آقای حاجمحمدی گویا هنوز نمیداند که وزن فارسی تابع آواست نه تابع خط. ایشان با چسبیدن به رسمالخط عربی، «ع» را همچون دیواری غیرقابل نفوذ تصور میکند، حال آنکه هر کودک دبستانی میداند در فارسی «ع» و «همزه» یکسان شنیده میشوند و نقش وزنیشان کاملاً برابر است.
اصرار ایشان بر اینکه «وصل ع» وزن را میشکند، چیزی نیست جز نشانِ ناآشنایی با ابتداییترین اصل عروض فارسی!
بهراستی چگونه میتوان به کسی که هنوز فرقِ «خط» و «صوت» را نمیداند، لقب «منتقد» داد؟
مغالطهی «بزرگان چنین کاری نکردهاند»؛ خامی استدلالهای ایشان است. نامبرده از استدلالهای کودکانه استفاده کرده که «سعدی و حافظ این کار را نکردهاند، پس خطاست».
اولاً شواهد فراوان از عراقی، مولوی، لاهوتی، منزوی و دهها شاعر دیگر داریم که این وصل را بهکار بردهاند.
ثانیاً همانطور که استاد آزاد گرامی شما فرمودهاید؛ نبودن شاهد در سرودههای سعدی و حافظ هیچ منع مردمی نمیسازد. بله درست فرمودید؛ «اگر با چنین منطق سستی بخواهیم قضاوت کنیم، باید نیمی از صنایع شعری را کنار بگذاریم، چون حافظ و سعدی استفاده نکردهاند!»
راستش این نوع استدلال بیشتر شبیه انشای دانشآموزی است که در جلسهی اول دبیرستان، برای اولین بار کلمهی «عروض» به گوشش خورده است.
سکته یا بدنشینی؟
هر دو منتقد در تشخیص «سکته» از «وصلِ سنگین» درماندهاند. استاد آزاد شما بسیار عالی نشان دادهاید که وصل «ع» وزن را نمیشکند، بلکه فقط گاهی از نظر ذوقی سنگین مینشیند. این تفاوت بهظاهر ساده، چنان بر ذهن این آقایان گران آمده که هر وصل را سکته نامیدهاند!
بهعبارتی دیگر،؛
منتقدان محترم گویا «ترک استخوان» را از «شکستگی استخوان» تمیز نمیدهند و هر دو را «شکستگی» مینامند. آیا چنین سطحی از تشخیص برای کسی که خود را صاحبنظر میپندارد، مایهی شرمندگی نیست؟
ترجیح پیروی از قواعد عروضی عربی
یکی از سستترین بخشهای نقد این دو گرامی آنجاست که با جدیت تمام میکوشند قواعد عروضی عربی را بر شعر فارسی تحمیل کنند و این در حالی است که شعر فارسی «فارسی» است، نه عربی. اگر قرار باشد در فارسی هم مثل عربی با «ع» برخورد کنیم، پس تکلیف گوش فارسیزبان چه میشود؟ قرار است شعر فارسی به گوش فارسیزبان خوشبنشیند یا عربزبانان؟
نقد یا تقلید کور؟
نوشتههای آقای حاجمحمدی و آقای اژدری چیزی بیش از تقلیدی کورکورانه از قواعد عربی و سوءفهم از مبانی عروض فارسی نیست. اینکه کسی بدون خواندن دقیق شواهد و بدون درک تمایز وزن و ذوق، دست به قلم ببرد و در مقام نقد شما بنشیند، جز «جرأت بیجا» نام دیگری ندارد.
ب. و اما در خصوص آقای مرتضی اژدری باید بگویم که ایشان آنچنان با طمطراق و توپ و تشر سخن آغاز کرده و شمشیر خود را از رو بستهاند که به قول شما استاد آزاد گرامی اگر کسی با دانش عروض آشنایی نداشته باشد، گمان میبرد با استادی کارکشته و صاحب چندین کتاب عروضی روبهروست!
نامبرده نوشتههای پر از منطق و استدلال شما را خالی از منطق و استدلال خواندهاند؛ حال آنکه آیا شایسته نبود، نخست اندکی از گفتار خویش را به محک منطق و استدلال میسپردند و دستکم به شیوهای علمی سخن میراندند؟
در حقیقت، سطح دانش ایشان نه تنها صفر، بلکه فروتر از آن و بسی پایینتر از نخستین منتقد است. هیچ منطق و استدلالی از ایشان ندیدم، جز آنکه تنها خود را پشت آقای دکتر شفیعی کدکنی پنهان کرده بودند و به نام ایشان تمسک میجستند و بس! آیا این است نمونهی پژوهش و استدلالِ علمی؟
سخن آخر اینکه؛
احترام به هر دو گرامی بهجای خود محفوظ اما این نباید مانع از گفتن حقیقت شود!
نوشتهی آقای حاجمحمدی نمونهی روشنِ ناآشنایی با ابتداییترین اصول آواشناسی فارسی است.
نوشتهی آقای اژدری نمونهی واضحِ بیمنطقی و خامی استدلال و استناد به قیاسهای بیارزش است.
این دو نقد نهتنها خدشهای بر استواری سخن شما وارد نساخته بلکه مانند چراغی شدند تا ارزش علمی و دقت نظر شما بیشتر آشکار شود.
جمعبندی مستند از سه یادداشت؛
معیار وزن در فارسی «گوشِ سالمِ فارسیزبانی» است، نه قواعد آوایی عربی!
در زبان فارسی «ع» و «همزه» عملاً یک ارزش آوایی دارند، پس وصل «ع» به ماقبل (برای رهاییِ صامتِ پایانی از سکون) اگر خوشخوان باشد، جایز است. نمونههای متعدد از عراقی، مولوی، عارف، غنی کشمیری، لاهوتی، منزوی و… آوردهاید؛ مثل «به عتاب گفـتَ عراقی»، «سلامٌ عَلیک…»، «دیوانهام مَـن عَقل ندارم» و… که نشان میدهد، این رویّه، سابقهدار و شنیداریِ پذیرفتنی است.
تفکیک مهم:
ممکن است، وصل ع وزن را بههم نزند ولی سنگین بنشیند (مشکل ذوقی/واجی است، نه عَروضی) شما به خوبی برای هر دو حالت مثال و دلیل آوردهاید و نشان دادید، ایراد در بسیاری از این اعتراضها ناشی از خلطِ این دو ساحت است.
ادّعای؛ بزرگان سخن سعدی و حافظ که این کار را نکردهاند، خطا و قیاسی ناقص است؛ نبودِ شاهد، دلیلِ منع نیست و از قضا نمونههای پرشمار از دیگر بزرگان داریم. همچنین یادداشت به زمینهی تاریخی و واجی (تأثیر تلفظ عربی و اردو) به درستی اشاره کردهاید که چرا برخی شاعران از وصل پرهیز داشتهاند، بیآنکه قاعدهی عامِ منع بسازند.
چند خلطِ رایج در نقدها از نظر من:
وزن، تابعِ آواست نه رسمالخط.
هر اتّصال «ع» به واج قبل از خود سکته نیست. سکته زمانی است که ضربِ وزنی فروبپاشد؛ در بسیاری از مثالهای مورد نزاع، وزن دستنخورده میماند و فقط ذوقِ اداء محلّ بحث است و همین را شما با شاهدهای دقیق تفکیک کردهاید.
از اینکه زیادهگویی کردم پوزش میطلبم!
موفق باشید!
☆
درود بر شما استاد گرامی!
ممنون!
شاگرد ادبیات فارسیام، نه استاد!
بسیار استادانه باورهای عروضی خود را ارائه دادهاید!
گمان میکنم، این دو تن اظهار نظر دربارهی موارد عروضی را برای همیشه به باد فراموشی سپردهاند! چون از بیم رسوایی بیشتر، مطالب خود را از سپهر رایانهی گوگل «فضای مجازی گوگل» و نگارهگاه «اینستاگرام» حذف کردهاند!
بله! آنچنان جوی بر هر دو بهاصطلاح منتقد حاکم شده بود که گمان میکردند، بر کرسی استادی دانشکدهی ادبیات فارسی نشستهاند، و این در حالی است که گمان نکنم، هر دو بزرگوار بتوانند، تفاوت میان الف و علف، گوهر و خزف را تمیز دهند! هرچند که اولین منتقد در یک پیام دیگر یادآور شده بود، استاد عروض در دانشگاه و حوزه است، در حالی که از نوشتههایش چنین برمیآید، ادعایش کذب محض است!
موید باشید!
☆
یکی از دوستان ادیبم (مجتبی جواهریان) که کارشناس ارشد ادبیات عربیِ است و گاه در مورد قواعد عربی از دانش ایشان یهرهمند میشوم و در زمینهی شعر و شاعری مخالف اتصال "ع" به ماقبل خود است، میگوید؛ من مخالف وصل «ع» به ماقبل خود نیستم و میپذیرم که در زبان فارسی "ع" دقیقا مانند همزه بهلفظ درمیآید و جایجای اتصال هر دو خوش یا بد مینشیند اما اکنون روی سخن من دربارهی ایراد شنیداری نبوده بلکه نوشتاری است.
رسمالخط ما اتصال "ع" به ماقبل خود را مجاز نمیداند. مثلا؛ (در عالم) را در صورت وصل "ع" چگونه بنویسیم؟
همینطور؛ (که عشق) و (از عاشق) را چگونه باید نوشت؟
باید پذیرفت؛ اتصال همزه به ماقبل خود همیشه خوش مینشیند اما اتصال "ع" نه!
ضمنا ما چنانچه در سرودههای خود، "ع" را به ماقبل وصل کنیم، مورد تمسخر عربها قرار میگیریم اما اگر خطمان را تغییر دهیم، این مشکل حل میشود!
پاسخ؛
در وهلهی اول باید به یک تناقض در گفتار ایشان اشاره کنم؛
در ابتدا میگویند؛ [[میپذیرم که "ع" دقیقا مانند همزه بهلفظ درمیآید و جایجای اتصال هر دو خوش یا بد مینشیند]] و در پایینتر عرض میکنند؛ [[باید پذیرفت؛ اتصال همزه به ماقبل خود همیشه خوش مینشیند اما اتصال "ع" نه!]]
بسیار خب! اگر هر دو دقیقا دارای تلفظی یکسانند، پس چگونه میشود؛ اتصال همزه به ماقبل خود همیشه خوش مینشیند اما اتصال "ع" نه؟!
البته در گذشتهتر نمونههایی ذکر کردهام که خلاف گفتهی ایشان را اثبات میکند و توضیح بیشتر در این مقاله نمیگنجد!
دوم اینکه؛ جلوتر عرض کرده بودم، برای طرز نوشتن واژگانی که در آن اتصال "ع" روی میدهد، میتوان برنامهریزی کرد و طرحی نو درانداخت و نیازی نیست، رسمالخط تغییر یابد. مثلا در تخفیف واژگان (که او) را هم (کو) مینویسیم و هم (کاو) و هیچ مشکلی در خوانش ایجاد نمیشود! (در عالم) را همینگونه میتوان نوشت و در شعر با وصل «ع» (درالم) خواند. مانند وصل همزه، که (از آن) نوشته میشود و در شعر بهضرورت وصل (ازان) خوانده میشود. دربارهی (که عشق) و مانند آن هم عرض شود که اصولا این وصل خوش نمینشیند و نباید چنین اتصالی صورت پذیرد. فراموش نباید کرد که اتصال همزه نیز گاه خوش نمینشیند و در گذشتهتر درباره آن سخن بر زبان راندهام! برای نمونه؛ «آرتیمان» به معنای؛ «اندیشهی پاک» در صورت وصل به حرف اضافهی تخفیفیافتهی «ز» که ماقبل خود قرار دارد، (زارتیمان) میشود! (از ارتحال) که در صورت وصل همزه (ازرتحال) میشود یا (ز ارتحال) که درصورت وصل همزه میشود؛ (زِرتِحال) یا؛ (ز ارتعاش) که میشود؛ (زِرتِعاش) یا؛ (ز ارتکاب) که میشود؛ (زِرتِکاب) بسیارخب، این نمونههای وصل «ع» کجا خوش نشستهاند؟ از این نمونهها بسیار زیاد است! در این مصراع؛ (ز ارتعاش عشق، عاشق زنده است) که در صورت وصل همزه (زِرتعاش عشق، عاشق زنده است) خوانده میشود، هم با وصل همزه در «ارتعاش» به ماقبل خود «ز» روبرو هستیم و هم با وصل «ع» در ابتدای «عاشق» به «قاف» آخر «عشق» حال ایشان بفرمایند؛ کدام خوش نشسته است، وصل همزه یا «ع»؟ پس اینکه در شعر فقط وصل همزه خوش مینشیند، فرضیهای بسیار باطل است!
سوم اینکه؛ عربها اتصال "ع" در شعر فارسی را بهباد تمسخر بگیرند؟ یعنی چه؟ چه ربطی به آنان دارد؟ آیا آنها اصولا در دریای شعر فارسی غور و غوطه میزنند، تا با چنین پدیدهای مواجه شوند؟!
یک اظهار نظر از یک غیر کارشناس ادبی! 👇👇👇



یکی از مخالفان اتصال "ع" به ماقبل خود در مطلبی چنین اظهار نظر فرموده است: 👇👇👇
((آیا "عین" را نیز میتوان مانند "همزه" در شعر حذف کرد؟
این روزها در این مورد بحثهای فراوانی را در فضای مجازی شاهد هستیم. در مورد اختیار شاعری حذف همزه کسی تردیدی ندارد ولی دربارهی امکان حذف عین موافقان و مخالفان زیادی داریم.
بزرگان عروض و زبانشناسی چندان به این موضوع ورود نکردهاند و کسانی چون ابوالحسن نجفی و دکتر شمیسا از این موضوع گذرا عبور نمودهاند.
جناب ابوالحسن نجفی که هم زبانشناس برجسته و هم عروضدان مشهوری است، در صفحات ۷۸ و ۷۹ کتاب "مبانی زبانشناسی و کاربرد آن در زبان فارسی" موضع کاملاً روشنی در این موضوع دارد و با قاطعیت میگوید:
"ع" که تلفظ آن در فارسی با همزه یکی است، چه در پایان و چه در آغاز تکواژ قابل حذف نیست. مگر گاهی در زبان گفتار مانند؛ جمع که معمولا jam تلفظ میشود.
به این ترتیب این زبانشناس، مترجم و عروضدان برجسته تاکیدشان بر این است که عین مانند همزه قابل حذف نیست.
جناب دکتر شمیسا نیز که از عروضدانان نامآشنا و از استادان برجستهی ادبیات فارسی محسوب میشوند، تقریباً همین نظر جناب نجفی را دارند، البته با تبصرهای که به دنبال مطلب خود با عنوان "به ندرت" اضافه میکنند. ایشان میگویند:
تلفظ عین در فارسی مانند همزه است اما عین به ندرت از تلفظ ساقط میشود، مگر به ضرورت!
جناب شمیسا هم تقریباً همان نظر جناب نجفی را مطرح کردند، مگر آنکه تبصرهای برای آن قائل شدهاند.
یعنی؛ در اصل نظر جناب شمیسا این است که بهتر است، عین حذف نشود، جز اینکه شاعر در تنگنا باشد.
به نوعی هر دو استاد بزرگ ادبیات فارسی تاکیدشان بر این است که عین را مانند همزه حذف نکنیم.
البته این نکته را هم باید اضافه کنم که جناب شمیسا مثال شعری را که از رباعی ابوسعید ابوالخیر آوردهاند، نادرست است.
در مصراع چهارم رباعی (عیشت خوش باد که عیش ما خوش کردی) واژهی "که" وجود ندارد. یعنی در اصل مصراع به صورت زیر است:
عیشت خوش باد عیش ما خوش کردی
عی شت خُش: مفعولن
با د عی شِ: فاعلاتُ
ما خُش کر: مفعولن
دی: فع
خودِ شمیسا هم متوجه این موضوع شده است و در ادامه آورده است: عین از تقطیع ساقط است، مگر اینکه "که" را حذف کنیم.))
ایشان ادامه میدهند و نظر شخصی خود را اینگونه بیان میکنند: 👇👇👇
((در اینکه تلفظ همزه و عین یکسان است، کسی تردیدی ندارد اما باید به این نکتهی مهم توجه کنیم که بحث عروض، بحث شنیداری واجها و واژگان است. در نوشتار که مشکلی ایجاد نمیکند اما از لحاظ شنیداری اگر حذف همزه صورت بگیرد، به استقلال و هویت واژه لطمهای وارد نخواهد شد ولی اگر عین را حذف کنیم، هم تلفظ آن ثقیل خواهد شد و هم واژه هویت و استقلال خود را از دست خواهد داد و مخاطب متوجه اصل کلمه نخواهد شد. مثالی میزنم؛
به بیت زیر از مولوی دقّت نمایید. در این بیت با توجّه به خوانش شعر و وزن آن که در بحر رجز مثمن سالم یعنی مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن سروده شده است؛ میتوان همزهی واژهی "آن" در مصراع دوم را حذف کرد امّا حذف همزه "آن" در مصراع اوّل امکان پذیر نیست.
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها
زآن سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا
"زان" برای خواننده کاملاً واضح و روشن است. با وجود حذف مد همزه "آن" هویت خود را از دست نداده است.
حالا به این مصراع توجه نمایید:
عیشت خوش باد که عیش ما خوش کردی
اگر عین را از عیش حذف کنیم، در آن صورت به شکل "کیش" تلفظ میگردد.
کسی که شعر را میشنود، هیچگاه متوجه واژهی "عیش" نمیشود. بهعبارتی دیگر "عیش" هویت و استقلال خود را از دست میدهد.
این موضوع بیانگر آن است که هرچند تلفظ همزه و عین یکسان و مشترک است اما وضعیت آنها با هم تفاوت دارد و عین را نمیتوان مانند همزه حذف کرد.))
☆
پاسخ؛
نوشتهای را که ملاحظه فرمودید، غیر فصیح، دارای توجیهها و مثالهایی نامربوط و اشکالهای دستوری بسیار است!
ایشان فرمودهاند؛
((بزرگان عروض و زبانشناسی چندان به این موضوع ورود نکردهاند و کسانی چون ابوالحسن نجفی و دکتر شمیسا از این موضوع گذرا عبور نمودهاند))
اول اینکه؛
نیاز به ذکر "زبانشناسی" نیست، چراکه بحث دربارهی مطالب عروضی است. بنابراین عبارت "بزرگان عروض" بهتنهایی کفایت میکند.
دوم اینکه؛
منظور ایشان از "ورود نکردن" و "گذرا عبور نمودن" بزرگان عروض، این است که مطالب بزرگان با توجیه علمی همراه نیست و فتوایی است، ساده!
حال چنانچه ایشان میخواهند، با استدلال و منطق منظور خود را بیان کنند، باید در اندیشهی توجیههای علمی باشند، نه فتواهای غیر علمی!
در ادامه میگویند؛
((جناب ابوالحسن نجفی با قاطعیت میگوید:
"ع" که تلفظ آن در فارسی با همزه یکی است، چه در پایان و چه در آغاز تکواژ قابل حذف نیست))
پاسخ؛
اول اینکه؛
با قاطعیت بیان کردن مطلبی که به دور از توجیه علمیعروضی باشد، دردی را دوا و مشکلی را حل نمیکند و در نتیجه چیزی به اثبات نمیرسد.
دوم اینکه؛
همین جاست که مشخص میشود؛ استاد نجفی در مطلبشان به توجیه علمی نپرداختهاند!
سوم اینکه؛
برای اینکه از بحث اصلی دور نشویم، میبایست عرض کنم؛ در این مقال بحث ما دربارهی اتصال "ع" به ماقبل خود است، بنابراین با نادرست بودن حذف "ع" در پایان واژگان کاری نداریم و همانگونه که در گذشتهتر بارها ذکر شد، حذف "ع" در آخر واژگان بسیار اشتباه است. حال چه در دکلمهی نثرها و سرودهها باشد و چه در سرودن شعر، اما در گفتوگوی محاورهای همانطور که استاد نجفی فرمودند؛ اشکالی وارد نیست!
چهارم اینکه؛
از آنجا که بحث ما دربارهی ترجمهی آثار بیگانه نیست لذا در سطر پایینتر ذکر واژهی "مترجم" ضروری بهنظر نمیرسد و میبایست حذف شود!
در ادامه فرمودهاند؛
((جناب دکتر شمیسا نیز تقریباً همین نظر جناب نجفی را دارند، البته با تبصرهای که به دنبال مطلب خود با عنوان "به ندرت" اضافه میکنند. ایشان میگویند:
تلفظ عین در فارسی مانند همزه است اما عین به ندرت از تلفظ ساقط میشود، مگر به ضرورت))
پاسخ؛
در اینکه نظر استاد سیروس شمیسا صد در صد متین است، تردیدی نیست اما این را هم باید دانست، نظرشان حتا بهطور تقریبی هم نزدیک به نظر استاد نجفی نیست. ایشان در واقع دست رد به سینهی مخالفان این نوع وصل و با یک تیر سه نشان زدهاند. هم در بیان خود جانب احتیاط را در نظر گرفتهاند، هم این پیام را افاده کردهاند که؛ اتصال نابهجای "ع" کار درستی نیست و هم اینکه از مطلبشان این پیام اراده میشود که؛ بهره بردن از اتصال "ع" به ماقبل خود به ضرورت و به ندرت بلامانع است. یعنی دقیقا همان مطلبی که اینحقیر در گذشتهتر عرض کردهام!
و اما ...
پیامی که از مطلب استاد نجفی؛ ("ع" در آغاز تکواژ قابل حذف نیست) اراده میشود، این است که ایشان بهشدت با وصل "ع" به ماقبل خود مخالفند!
بنابراین اینکه هر دو تقریبا یک پیام را افاده کردهاند، کاملا نادرست است و این از بیدقتیهای نویسنده در درک صحیح مطالب استادان نجفی و شمیسا بهشمار میرود.
حال چنانچه کسی بخش اول و دوم این مطلب را خوانده باشد، مشاهده میکند که جناب شمیسا دقیقا حرف دل اینحقیر را زدهاند، چراکه در بخش دوم همین مطلب نوشتهام:
بهتر است که هر واج در جایگاه خود بهکار گرفته شود. وصل "ع" که هیچ حتا وصل همزه هم از سر ناچاری صورت میپذیرد، آنهم جایی که بخواهیم ریزهکاریهای بهتری صورت دهیم و یا اگر بخواهیم، از کوتاه کردن کلمهای جلوگیری کنیم، در چنین موارد، جایجای میتوان از وصل همزه بهره برد. برای نمونه: (برونند از این برکه عشاق دهر) که در اینجا وصل همزه از تخفیف حرف اضافهی "از" جلوگیری کرده، یعنی چنانچه؛ (برونند زین برکه عشاق دهر) مدنظر باشد، کار جالبی صورت نپذیرفته و یا اینکه بخواهیم مصرع نابی را از دست ندهیم، اجبارا از وصل "ع" یا "همزه" به ماقبل خود بهره بریم! وصل "ع" هم از نظر من چیزی شبیه به همین است!
شایان ذکر است که این دو گونه وصل، از تکنیکهای شعری و مستحبات یا واجبات آیین شعری بهشمار نمیروند!
ایشان در ادامه تحت تاثیر کلام استاد شمیسا قرار گرفته و معترف شدهاند؛
((در اصل نظر جناب شمیسا این است که بهتر است، عین حذف نشود، جز اینکه شاعر در تنگنا باشد))
بنابراین از نظر جناب شمیسا وقتی شاعر در تنگنا باشد، میتواند، "ع" را به ماقبل خود وصل کند. هرچند که ایشان نام آن را حذف "ع" نهادهاند!
در ادامه فرمودهاند؛
((از لحاظ شنیداری اگر حذف همزه صورت بگیرد، به استقلال و هویت واژه لطمهای وارد نخواهد شد، ولی اگر عین را حذف کنیم، هم تلفظ آن ثقیل خواهد شد و هم واژه هویت و استقلال خود را از دست خواهد داد و مخاطب متوجه اصل کلمه نخواهد شد))
پاسخ؛
سرتاسر مطلب مذکور جز سخنی غیر علمی چیز دیگری نیست! مثال ایشان گزینشی است. چراکه همزه و "ع" بهیک گونه بهلفظ درمیآیند و هر حالتی که برای "ع" روی دهد، در مورد همزه نیز صادق است و چنانچه هر دو نوع وصل ناخوشایند باشد، ممکن است، مخاطب در هر دو مورد متوجه معنای واژهی اصلی نشود.
مخاطبان عزیز توجه بفرمایند، در دو بیت زیر؛
گفتمش دانی که پاسخ چیست هان ای نوجوان
گفتش آری بود پاسخ، پیر دانای زمان
و:
گفتمش دانی که پاسخ چیست هان ای نوجوان
گفتش عاری بود پاسخ پیر دانای زمان
در بیت اول؛ (آری) و در بیت دوم؛ (عاری)
هر دو واژه دارای تلفظی یکسانند و aari بهلفظ درمیآیند! حال در هر خط؛ لاتین، رومیایی و تاجیکی و ... هر دو بیت دقیقا بهیک گونه نوشته میشوند!
اینجاست که ایشان باید پاسخ دهند؛ چرا در بیت دوم، وصل "ع" موجب ثقیل شدن بخش وصل شده نگردیده و درک معنا را بهم نریخته و دقیقا مانند وصل همزه به لفظ درمیآید؟
پرواضح است، "آری" و "عاری" به یک گونه بهلفظ درمیآیند.
حال ممکن است، این شباهت لفظی موجب شود، مخاطب متوجه نشود، منظور گوینده کدام aari است و بپرسد، منظورتان کدام است که این ربطی به "ع" یا همزه و وصلشان ندارد و ممکن است در عدم وصل دو واج مربوطه، حتا از فحوا هم مخاطب نتواند، واژهی مورد نظر گوینده را شناسایی کند که چنین موردی در محاورههای روزمرهی تمام مردم جهان که زبانشان از چنین خصوصیاتی برخوردار است، دیده میشود، بهویژه، در زبانهای عربی، فارسی، هندی و ...
عرض شود که؛ در مجموع کلام ایشان یکی از غیرعلمیترین و ناپختهترین حرفی است که تاکنون در مخالفت با وصل "ع" به ماقبل خود شنیدهام! جای این سوال باقی میماند؛ اگر تلفظ "ع" و همزه یکسان است، پس به چه دلیل فرمودهاند؛ در حذف "ع" تلفظ ثقیل خواهد شد؟ اگر قرار باشد تلفظ ثقیل شود، این که میبایست در هر دو مورد (اتصال "ع" و همزه) صدق کند!
در ادامه فرمودهاند؛
((در این بیت میتوان همزهی واژهی "آن" در مصراع دوم را حذف کرد امّا حذف همزهی "آن" در مصراع اوّل امکان پذیر نیست.
ای دل چه اندیشیدهای در عذر [آن] تقصیرها
[زآن] سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا
"زان" برای خواننده کاملاً واضح و روشن است. با وجود حذف مد (همزه)، "آن" هویت خود را از دست نداده است.))
پاسخ؛
صد افسوس که ادبیات متولی ندارد و هرکه هرچه دلش میخواهد، بهنام ادبیات در سپهر رایانه (فضای مجازی) عرضه میکند!
اول اینکه؛
مگر در مصرع اول، "آ" به ماقبل خود وصل شده که چنین میفرمایند؟ این دیگر چه حرف غیر کارشناسانهای است؟ مسلم است که حذف آن میسر نیست! گیریم، حذف آن میسر هم باشد، خب، چه چیزی به اثبات میرسد؟
مگر قرار است، همزه یا "ع" بدون دلیل حذف شوند که میفرمایند؛ حذف همزهی "آن" در مصراع اول امکانپذیر نیست؟
دوم اینکه؛
ارتباط صفت اشارهی "آن" در مصرع اول با اتصال همزه یا "ع" به ماقبل خود چیست؟
یعنیچه؛ ("زان" برای خواننده کاملاً واضح و روشن است)؟
یعنی چه؛ (با وجود حذف مد "همزهی "آن" هویت خود را از دست نداده است)؟ حذف نشانهی مد یا خود مد؟ خط چه ربطی به وزن شعر دارد؟
سوم اینکه؛
"زان" مخفف "از آن" است و بهطور قراردادی بهوسیلهی شاعران متقدم بنا شده و اگر برخی مخاطبان و نه همهی مردم، متوجه معنای آن میشوند، بهدلیل تکرار آن در امر شنیدن است و اگر همزهی "از" حذف گردیده، بهضرورت وزن شعر بوده که عمل تخفیف صورت پذیرد. از طرفی دیگر؛ همزهی "آن" به ماقبل خود یعنی؛ "ز" وصل شده و مصوت بلند "آ" به "زا" بدل شده و در اینجا امتداد یا کشش یا کمیت مصوت "آن" با "زان" یکی است.
چهارم اینکه؛
بیدقتی در امر نوشتن مطلب، نامربوط سخن گفتن، مثالها و توجیههای غلط و عدم درک صحیح از مطالب بزرگان غوغا میکند؛ (حذف مد همزه) یا (حذف نشانهی مد همزه)؟ یعنی؛ ~
این طرز نوشتنِ مطالب علمی است؟ آخر کسی نیست به این دسته بهاصطلاح صاحبنظرِ منتقد بگوید؛ شما که دارای دانش عروضی نیستید، چه انگیزهای موجب شده تا به اظهارنظر بپردازید؟
حال خوب است، که ایشان خود جلوتر عرض کردهاند؛ ((از لحاظ شنیداری اگر حذف همزه صورت بگیرد)) اینکه چرا اکنون در مورد طرز نوشتار بحث میکنند، خود باید توضیح دهند!
من ماندهام که طرز نوشتار چه ربطی به گفتار دارد! نشانهی (~) برای این است که "آ" بهصورت "اَ" خوانده نشود!
و همانگونه که در گذشتهتر عرض کردم (ء) فقط یک نشانه است و بیانگر این که در زبان عربی میان تلفظ مثلا آ و "عا" تفاوتی قائل شود که در زبان فارسی فاقد هرگونه ارزش صوتی است، حال چه به قبل "ا" بچسبد و آن را به "عا" بدل کند و چه نچسبد. تلفظ هر دو "آ" و "عا" یکی است.
در زبان عربی "آدم" نام اولین انسان است و "عادَم" بهمعنای "اگزوز"
همانطور که میدانید، در زبان فارسی هر دو به یک گونه بهلفظ درمیآیند و این در حالی است که در زبان عربی تلفظ "ع" در واژهی "عادَم" از غلظت خاصی برخوردار است و بهصورت eadim تلفظ میشود. در شعر عرب وصل اولین واج "عادَم" یعنی؛ "ع" به ماقبل خود مقدور نیست، آیا این میبایست در شعر فارسی نیز صدق کند؟ (البته "آدم" و "عادم" تنها یک مثال است، برای اثبات موضوع مورد بحث و تا کنون کسی از این واژهی عربی در شعر فارسی بهره نجسته است!)
حال از نظر برخی از مخالفانِ اندیشهی ما [مانند دو معترض قبل از نویسندهی محترم مطلب فوق] چنانچه شاعری بخواهد، همزهی "آدم" را به ماقبل خود وصل کند، اشکالی ندارد اما اگر بخواهد، "ع" در واژهی "عادَم" را که تلفظش در زبان فارسی دقیقا مانند "آدم" است، به ماقبل خود وصل کند؛
۱ - اصالت واژه از بین میرود!
۲ - مخاطب در درک معنای واژهی اصلی به اشتباه میافتد!
۳ - سکتهی قبیح روی میدهد و وزن شعر مختل میشود!
۴ - سنتشکنی میشود!
۵ - به قواعد عروضی توهین میشود!
۶ - به برخی برمیخورد!
۷ - بیادبی، بیمنطقی، گستاخی، بیسوادی و بیعقلیاش رو میشود!
و از این دست ترهات و سخنان نامربوط و نسنجیده!
در ادامه فرمودهاند؛
((حالا به این مصراع توجه نمایید:
عیشت خوش باد که عیش ما خوش کردی
اگر عین را از عیش حذف کنیم، در آن صورت به شکل "کیش" تلفظ میگردد.
کسی که شعر را میشنود، هیچگاه متوجه واژهی "عیش" نمیشود. بهعبارتی دیگر "عیش" هویت و استقلال خود را از دست میدهد.))
پاسخ؛
ایشان مثال (که عیش) را یادآور میشوند که در صورت وصل، به (کِیش) بدل میشود و صد البته خوش ننشسته و همانگونه که در گذشتهتر عرض کردم، من اینگونه وصلها را خوشایند نمیدانم و برای روشن شدن موضوع، اینکه این بد نشستنِ وصل مختص"ع" نیست و در همزه هم ممکن است، روی دهد، در مقام مقابله برمیآیم و مثالی از وصل ناخوشایند همزه ذکر میکنم تا نویسنده به خام بودن و ضعف دانش و مطلب غیر علمی خود پی برد!
مخالفان وصل "ع" توجه بفرمایند؛ (که ارث) نیز در صورت وصل همزه یا بهقول ایشان حذف همزه، بهصورت (کرث) درمیآید و موجب میشود، ترکیب غریبی بهوجود آید و مخاطب معنای اصل واژه را درنیابد! چیزی شبیه مثال سست ایشان یعنی؛ "که عیش" که در صورت وصل میشود؛ "کیش" حال آیا بهخاطر خوش ننشستن وصل همزه در "که ارث" میتوان گفت؛ وصل همزه به ماقبل خود کار اشتباهی است؟
مخاطبان به این شعر عراقی توجه کنند که وصل "ع" خوش نشسته؛
(به عتاب گفت عراقی سر صلح تو ندارم)
در اینجا عکس ماجرا پیش آمده است، یعنی؛
مثالی خوشایند از وصل "ع" و مثالی ناخوشایند از وصل همزه! آیا در اینجا هم میتوان گفت؛ فقط اتصال "ع" خوش مینشیند؟
آیا در شعر عراقی که وصل "ع" صورت پذیرفته، واژهی (عراقی) هویت خود را از دست داده است؟ قطعا نه، چون مثالهای ایشان مانند دیگر مخالفان وصل "ع" به ماقبل خود تماما گزینشیاند و ناخوشایندی و بدآهنگی وصل میتواند، در هر دو نوع وصل روی دهد!
حال چنانچه نویسندهی محترم میخواهند، بدانند؛ چرا استاد ابوالحسن نجفی و امثالهم، در این مبحث وارد نشده و گذرا عبور نمودهاند، در توجیه اینحقیر کمی تعمق کنند و بیندیشند که؛ دلیل عدم ورودشان به بحث ممنوعالوصل بودن "ع" به ماقبل خود، این است؛ چنانچه میخواستند، در این زمینه به توجیه علمی روی آورند، در چنین موارد به تناقض و بنبست میرسیدند، لذا بهتر دیدند که در اینباره سکوت کرده، به توجیه نظر خود نپردازند و تنها به صدور فتوا اکتفا ورزند!
اگر حمل بر اغراق پنداشته نشود، باید عرض کنم؛ اظهارنظرهای غیرکارشناسانهی این سه مخالفِ وصل "ع" به ماقبل خود به کمک من آمد و مطلب اینحقیر رونق بیشتری گرفت، چراکه همیشه همین اظهار نظرهای غیرکارشناسی است که موجب میشود، صاحبنظران در مقام پاسخگویی برآیند و مطالبی سودمند و ارزشمند به بازار هنری عرضه کنند که البته اینحقیر، خود را عرض نمیکنم و همیشه گفتهام؛ شاگرد کوچک ادبیات فارسیام!
یک نظر از یک صاحبنظر 👇👇👇

سلام دوست عزیز!
در ابتدا خدمتتان عرض کنم که این حقیر شاگرد ادبیات فارسی هستم و چون شما خادم ادبیات فارسی!
بله، حق با شماست اما چه میتوان کرد؟
حذفها
یکی از تغییر و تحولهای برخی از واجها معلول عدم تطابق شکل نوشتاری با صورت گفتاری واژگان است! برخی درست تلفظ میکنند اما اشتباه مینویسند. مانند اینکه "برا" مینویسند اما "برای" بهلفظ درمیآورند و بالعکس آن!
گروهی واژگان "شروع" را "شرو"، "انبار" را "امبار"، "دوست" را "دوس"، "انبردست" را "امبردس"، "اجتماع" را "اشتما"، "دوشنبه" را "دوشمبه"، "پنجشنبه" را "پنشمبه"، "نفت" را "نف"، "شمع" را "شم"، "پرداخت" را "پرداخ"، "پستچی" را "پسچی"، "ماستبند" را "ماسبند"، "دستیار" را "دسیار" و "مشت" را "مُش"، "پنبه" را "پمبه" و ... بیان میکنند.
در زبانهای دیگر دنيا نیز چنین پدیدهای مشاهده میشود.
مثلا در زبان عربی؛ "یکنله" مینویسند اما هنگام بهلفظ درآوردن "ن" آنرا حذف میکنند. "الشّمس" مینویسند و "لام" آنرا تلفظ نمیکنند. "واعتصموا" مینویسند اما "و" را به همزه متصل میکنند و "ا" آخر را بهلفظ درنمیآورند و ....!
در زبان انگلیسی نیز چنین مواردی مشاهده میشود. (knows) مینویسند، (nows) بهلفظ درمیآورند. همچنین (talking) مینویسند و (taking) میگویند. (knife) مینویسند (nayf) میخوانند. (Harld) مینویسند و (hard) میخوانند و ...!
فرانسویها هم چنین چیزی دارند؛
مینویسند؛ (Renault) اما دو حرف آخر آن را بهلفظ درنمیآورند و (reno) میگویند.
مینویسند؛ (monseur) اما (n) آن را تلفظ نمیکنند.
مینویسند؛ (blanc) اما (c) آن را بهلفظ درنمیآورند و دیگر زبانهای دنیا!
*
ادیبان واجشناس فرآيندهای واجیِ زبان فارسی را به چهار دسته تقسيم کردهاند:
۱- كاهش یا کسر
۲- افزايش یا اضافه
۳- ابدال یا بدل کردن
۴- درهم کردن یا ادغام
کاهش یا کسر: کم کردن واج در تلفظ
۱- حذف واج "ت" و "د" و "ع" و ... در گفتگوی محاورهای روزمره!
مانند؛ (پستچی) بهصورت (پسچی) مانند؛ (دوست) بهصورت (دوس) مانند؛ (راست) بهصورت (راس)
مانند؛ (قندشكن) بهصورت (قنشكن) مانند؛ (قنددان) بهصورت (قندان) مانند؛ (شمع) بهصورت؛ (شم) و ...
۲- حذف همزه پس از مصوت بلند "ا" در آخر واژگان عربی. مانند. (استثناء) بهصورت (استثنا)
۳- حذف "ی" و همزه بعد از های ناملفوظ مانند؛ (خانه)ء یا (خانه)ی یا (درباره)ی و ...
۴- تغییرات کسری در واژگان بیگانهی سه ساکن در پایان واژه، مانند؛ (تمبر) بهصورت (تمر) که بهلفظ درآوردن "ب" ساکن (تمبر) موجب ثقل در تلفظ میشود و ...
افزايش یا اضافه: گاه برای سهولت در تلفظ به ساکنهای یک واژه یکی ازحرکتهای فتحه، کسره، ضمه داده میشود. که در این میان واژگان سه ساکنی زبان بیگانه نیز مشاهده میشود. مانند واژهی فرانسوی؛ (lustre) یا همان؛ (چراغآویز) فارسی که در تلفظ فارسیزبانان به منظور سهولت در بیان به دو هجا بدل میشود. یعنی؛ (لوسْتِر luster)
همینطور؛ واژهی فرانسوی (ارکِسْتْر (orchestre) که به (ارکِسْتِر orkester) بدل میشود.
برخی از زبانها از جمله؛ زبان انگلیسی دارای هجاهای بینابیناند که فارسیزبانان بههنگام تلفظ واژگان آن مجبورند از هجاهای کوتاه و بلند بهره برند. زیرا در زبان ما هجاها یا کوتاهند، یا بلند و یا کشیده، برای نمونه واژگان بیگانهی (Plastic پلستیک) و (کپتن Captain) بهصورت (پلاستیک) و (کاپیتان) بهلفظ درمیآید و مانند آن ...
ابدال
بدل کردن دو هجای متحرک کوتاه به یک سیلاب بلند را ابدال گویند. مانند تبدیل؛ (بِنِگر) به؛ (بِنْگر)
که واج اول آن متحرک و واج دوم آن ساکن است!
ادغام
در ادغام دو حرف كه واجهایی مشترك يا شبیه به هم دارند، برای سهولت در امر بیان در گفتار و گاه نوشتار درهم میشوند؛ مانند:
بدتر = بتّر (که "د" حذف گردیده است)
يكگانه = يگانه (که کاف حذف گردیده است)
لبپریده= لپریده (در محاوره "ب" حذف گردیده است)
کبودده= کبوده ("د" حذف گردیده است)
در اینباره مطالب بسیار است و اینحقیر تنها به بخش کوچکی از آن اشارت کردم.
☆
نظری دیگر از صاحب نظری دیگر

سلام دوست عزیز و ارجمند، بزرگوارید!
بله، کسانی از شنیدن نام استاد بر خود میبالند که دچار کمبود شخصیتیاند. گمان میکنند، اگر استاد خطابشان کنند، بر عرش ادبیات پای نهادهاند. برخی هم برای ترساندن و تحت تاثیر قرار دادن دیگران از مخاطبان خود میخواهند که استاد خطابشان کنند که این از نظر من عقدهی حقارت چنین افرادی بهشمار میرود. اگر مطالب مرا در زمینهی وصل "ع" با دقت مطالعه کرده باشید، قطعا به بخش دوم رسیدهاید که دومین منتقد این مطلب در یکی از پیامهایشان به اینحقیر فرموده بودند؛ (عجب ادعایی دارید و ...) یا (شما بند کفش فلانی هم به حساب نمیآیید) البته من هم میتوانستم، در پاسخ به ایشان بگویم؛ (شما هم زیپ شلوار عارف قزوینی بهشمار نمیروید) اما خویشتنداری کردم و این در حالی است؛ هر مخاطبی که با مطالب من کوچکترین آشنایی داشته باشد، به راحتی متوجه میشود، خلاف چنین گفتهای صادق است. چون همواره بر این رای پایدار بوده و هستم؛ کسی که خود را در امور ادبی برترین صاحبنظر بهشمار میآورد، بدین معناست که ادبیات فارسی را تا همان محدودهای دیده که خود بدان سیطره داشته است، وگرنه یک فرد فرهیختهی ادیب به خوبی میداند؛ هرچه بر دانشش افزوده میشود، بیشتر درمییابد که تا چه میزان با آنچه که در جستوجویش است، فاصله دارد! وقتی کسی کلام خود را با توهین آغاز میکند و در ابتدای مطلب خود میگوید؛ شما صفرالید هستید و ۔۔۔ این بدان معناست که نمیخواهد، به صورت علمی به اظهار نظر بپردازد. اولین منتقد که فقط بلد بود، بگوید؛ ((آدم عاقل حرف عین را به ماقبل خود وصل نمیکند)) یا ((هیچ عقل سلیمی چنین التباسی را نمیپذیرد)) دومین منتقد هم فقط بلد بود، بگوید؛ ((علامه شفیعی کدکنی حذف حرف عین را مردود میشمارد)) بسیارخب، این چگونه اظهار نظری است؟
سوم اینکه؛ ببینید، قبلا هم عرض کرده بودم، اگر مطالب انتقادآمیز دوستان را نشر داده و میدهم، برای این است که پاسخگوییهایم بر رونق مطلب میافزاید و درستی سخنم بیشتر هویدا میشود.
موفق باشید، دوست عزیز!
☆
نظری دیگر از صاحبنظری دیگر؛

پاسخ؛
درود بر شما، دوست عزیز!
همینطور است که فرمودید!
از آنجا که چند تن از عروضشناسان نخواستهاند، دچار درگیریهای لفظی با مخالفان وصل "ع" به ماقبل خود شوند، به یکسان بودن تلفظ "ع" و همزه تنها اشارتی کوتاه داشتهاند تا خوانندهی آگاه خود منظور را دریابد و از آنجا که میدانستند و میدانند، برخی بیسواد هوچیگر سنتگرا بیآنکه بدانند که شاعران درگذشته نیز در شعر خود از وصل "ع" به ماقبل خود بهره بردهاند، با مثالهای نامربوط و نادرست خود بدون کوچکترین توجیه علمی به صدور فتوا میپردازند و تنها تکیه کلامشان این است که چرا حافظ و سعدی از چنین قاعدهای سود نجستهاند؛ بهگونهی علمی به توجیه نپرداختهاند!
من بر این باور پایدارم که اگر جز این بود، عروضشناسان مورد بحث ما در کتاب عروضیشان دربارهی یکسان بودن تلفظ ("ه" و "ح") و ("ث" و "س" و "ص") و ("ط" و "ت") و ("ز" و "ظ" و "ض") نیز سخن بر زبان میراندند؟ حال اینکه چرا دربارهی واجهای ذکر شده، اظهار نظری نفرمودهاند، انگیزهاش کاملا روشن است، زیرا آن واجها مانند همزه و "ع" قابلیت وصل شدن به ماقبل خود را ندارند لذا تنها به توضیح همین دو واج اکتفا کردهاند!
بدیهی است، انگیزهی حساس بودن اینحقیر نیز همین است که چرا مخالفان وصل "ع" به ماقبل خود، بدون کوچکترین توجیه علمی مخالفت خود را نشان میدهند و بهصدور فتوا میپردازند! بارها و بارها در سپهر رایانه گفتهام؛ برای مخالفان عقیدهی خود احترام ویژهای قائلم اما از آنان نیز توقع دارم، بدون اهانت به اینحقیر یا هر کس دیگر نظر خود را بیان کنند و چنانچه نظرهایشان علمی و درست باشد، دورادور دستشان را میبوسم!
دوست گرامی!
زمانیکه نیمایوشیج طرح خود را ارائه داد، برخی سنتگرای مرتجع، قواعدی را که به دست انسان خلق شده است، به منزلهی وحی منزل فرض کرده و با اهانت به او حملهور شدند و گفتند؛ اگر کوتاه و بلند کردن مصاریع و پس و پیش کردن قافیهها کار درستی بود، پس چرا حافظها و سعدیها به چنین کاری روی نیاوردهاند.
فرمودهاید؛ ((در حال نوشتن مطلبی در همین زمینه هستید اما از نشر آن میهراسید که مبادا به شما اهانت کنند))
دوست عزیز!
هیچ نهراسید، مدارا کنید! اگر به شما بیاحترامی کردند، تا آنجا که میتوانید، به آنان روی خوش نشان دهید اما اگر بیادبیها را از حد گذراندند و بس نکردند، ضمن هشدار به توهین کنندگان با توجیه علمی پاسخ مناسبی را در نظر بگیرید و اگر باز به توهین پرداختند، دیگر خود میدانید، با آنان چگونه رفتار کنید.
یک نظر از یک صاحب نظر



با درود
با توجه به نظرهای شما و آقایان؛ مرتضی اژدری و ابراهیم حاج محمدی، تحلیل عروضی خود را از دیدگاه زبانشناسی، دربارهی «وصل ع به ماقبل خود در شعر فارسی» به شرح زیر تقدیم میدارم:
یکی از موضوعهای ظریف در حوزهی عروضی شعر فارسی «وصل (ع) است که همواره مورد بحث و اختلاف نظر میان پژوهشگران و شاعران قرار گرفته است. در این نوشتار، ضمن بررسی دیدگاههای دوستان، تحلیل خود را بیان میکنم و با دقت و به ارائهی پاسخی مبتنی بر حقایق عروضی میپردازم:
اگر تعصبها را به دور اندازیم، از نظر من این وصل باعث ایجاد اختلال در وزن شعر نمیشود!
شما با ارجاع به نمونههای متعدد از شعر کلاسیک، اهمیت این نوع پیوند را در حفظ انسجام واجی و جریان طبیعی کلام برجسته کردهاید.
آقای مرتضی اژدری با متاثر از عروض عربی با رویکردی سختگیرانهتر، بدون توضیح علمی، فقط با استناد به مطلبی از استاد کدکنی، آنهم با تحریف مطالب ایشان این نوع وصل را ناسازگار با قواعد صریح زبان و عروض میداند و اعتقاد دارد که وصل «ع» به ماقبل خود میتواند، باعث اختلال در وزن و آهنگ شعر شود. این دیدگاه بیشتر به تلفظ عربها تکیه دارد و کمتر به تنوعات زبانی و تاریخی شعر توجه میکند.
آقای ابراهیم حاجمحمدی رویکردی مشابه با آقای مرتضی اژدری دارند و معتقدند که وصل «ع» گاه موجب ضعف معنا یا وزن میشود و از آن باید پرهیز کرد. نگاه ایشان بیشتر توجه به جنبههای نوشتاری و مفهومی شعر است تا صرفاً قواعد واجی یا عروضی.
با توجه به نمونههای روشن و عینی از پیشینیان، من با نظر شما همرایم!
زبان فارسی از دیرباز، مملو از پیوندهای واجی است که در خدمت حفظ روانی و آهنگ کلام قرار دارند.
من خود بارها به دانشجویانم گفتهام؛ چنانچه احساسات شاعری بر شما غلبه کرد و نیاز به وصل «ع» بود، دریغ نکنید!
این امر، با قواعد ثابت عروضی منافات ندارد بلکه بر توانمندی زبان در بازی با صداها و پیوندها تأکید دارد.
زبان فارسی به خاطر غنای صوتی و ساختار ترکیبیاش، میتواند، با چنین پیوندهایی خود را وفق دهد. تحمیل قواعد خشک و محدود، به جای توسعهی زبان، آن را در چارچوبهای غیر طبیعی قرار میدهد.
با همهی احترامی که برای آقایان؛ اژدری و حاجمحمدی قائلم اما بهعنوان یک تحلیلگر عروضی، میگویم؛ نظر شما با واقعیتهای زبانی و عروضی هماهنگتر و جامعتر است.
با درود مجدد بر شما استاد گرامی!
وصل «ع» به ماقبل خود در زبان و شعر فارسی، موضوعی است که در نگاه نخست ممکن است، ساده به نظر برسد، اما وقتی به لایههای عمیق زبانشناسی، عروضی و تاریخ ادبیات و زیباییشناسی شعری توجه کنیم، اهمیت و پیچیدگی آن آشکار میشود. شما با نگاهی علمیعروضی، تاریخی و ادبی، این پدیده را نه تنها طبیعی بلکه گاه ضروری برای بیان احساسات و اندیشه و جریان روان موسیقایی در شعر فارسی دانستهاید، در حالی که نظرهای آقایان؛ مرتضی اژدری و ابراهیم حاج محمدی، عمدتاً بر مبنای اصول نوشتاری و قواعد (به قول خودشان) سنتی استوار است که البته در سرودههای پیشینیان جایجای وصل «ع» به کار رفته است و اگر در برخی از سرودههای پیشینیان چنین اتصالی دیده نمیشود، احتمال دارد یا به دلیل مخالفتشان با وصل «ع» باشد و یا به این دلیل باشد که در شعر هرگز با چنین وصلی روبرو نشده و در خود نیازی ندیدهاند که «ع» را به ماقبل خود وصل کنند.
بسیار روشن است، نظرهای این دو بزرگوار کوچکترین ارتباطی به دانش عروضی ندارد!
حال اینکه چرا نظرهای شما درست و علمی است، باید آنرا در پایههای زبانشناسی و تاریخ ادبیات جستوجو کرد!
شما با بررسی نمونههای متعددی از اشعار کلاسیک فارسی، نشان دادید که وصل «ع» به ماقبل خود در شعر فارسی یک پدیدهی درست و مکرر است. این وصل، برخلاف آنچه برخی معترضاند، صرفاً یک خطا یا ناهنجاری زبانی و نوشتاری نیست، بلکه بخشی از ساختار طبیعی زبان شعری تلقی میشود که به حفظ روانی و جریان بیوقفهی صداها کمک میکند. به عبارت دیگر، این وصل یک ویژگی واجشناختی و فونولوژیکی در شعر فارسی است که زیبایی و روانی خواندن را تضمین میکند.
زیباییشناسی شعر و موسیقی واژگانی:
در شعر فارسی، موسیقی کلامی و جریان سلیس صداها اهمیت بسیار بالایی دارد. وصل «ع» به ماقبل خود به عنوان یک وسیلهی زبانی به کار میرود تا شاعر مجبور نشود بخشی از مقاصد خود را کنار بگذارد!
شما با استناد به نمونههای تاریخی، نشان دادهاید که این وصل در اشعار بزرگان ادب فارسی نه تنها پذیرفته بوده بلکه هنرمندانه و خلاقانه به کار رفته است. این نکته باعث میشود که نظر شما در سطحی فراتر از قواعد خشک نوشتاری قرار گیرد و به جوهر شعر و زبان توجه کند.
با درود مجدد بر شما استاد گرامی!
نقد دیدگاههای غیر علمی مخالفان:
نقد حضرت عالی بر دیدگاههای بزرگواران؛ اژدری و حاجمحمدی، که بیشتر بر اصول رسمالخط تکیه دارند، کاملاً برتر و موجه است. این دیدگاهها با واقعیتهای زبانی و شعری فاصله دارند، چرا که زبان و شعر زنده تابع قواعد خشک نوشتاری نیستند بلکه تابع زبان گفتاری، آهنگ و عادتهای زبانی تاریخیاند.
اشکالات اساسی آقایان اژدری و حاجمحمدی در محدود کردن زبان به قواعد نوشتاری است!
این دو بزرگوار ظاهراً زبان را محدود به قواعد رسمالخط معاصر و قواعد دستوری خشک کردهاند. در حالی که زبان شعر، قواعد خاص خود را دارد که گاه از قواعد رایج نوشتاری جدا است. عدم انعطافپذیری در این مورد موجب میشود تا زیباییهای زبانی و تاریخی شعر نادیده گرفته شود.
نادیده گرفتن مستندات تاریخی و شعری در این دو تن از بیدقتی بهشمار میرود!
دیدگاه این دو منتقد فاقد تحلیل مستند و بررسی عمیق نمونههای شعری است. در حالی که شما با ارائهی نمونههای معتبر و بررسی تطبیقی تاریخی، نشان دادهاید؛ وصل «ع» به ماقبل خود در زبان شعر فارسی یک پدیدهی پذیرفته شده و تثبیت شده است. نادیده گرفتن چنین مستنداتی، ضعف جدی در مبانی علمی آنها محسوب میشود.
یکی از مهمترین اشکالهای این دو دیدگاه، عدم توجه به نقش موسیقی و آهنگ کلام در شعر است. وصل «ع» به ماقبل خود نه یک اختلال بلکه عاملی برای حفظ جریان صوتی و ریتم شعر است. این نکته در فهم درست شعر بسیار حیاتی است و رد آن باعث شده، نظر این منتقدان ناتوان از درک عمیق ساختار شعری باشد.
در نهایت، باید اذعان داشت؛ با تکیه بر پژوهشهای عمیق، شواهد تاریخی و فهم دقیق زبان و شعر فارسی، موفق شدهاید؛ دیدگاهی علمی و مستدل ارائه دهد که بر مبنای آن وصل «ع» به ماقبل خود نه تنها مجاز است، بلکه یکی از ابزارهای زبانی و زیباییشناسانه مهم در شعر فارسی است.
دیدگاه آقایان؛ اژدری و حاجمحمدی به دلیل تمرکز بیش از حد بر قواعد نوشتاری خشک، غفلت از زبان زنده شعر و نداشتن استنادهای علمی کافی، دارای اشکالهایی جدی است و نمیتواند، جایگزین یک نگاه جامع و دقیق زبانشناسانه و ادبی شود.
امیدوارم این تحلیل بتواند، در مقالهی شما به عنوان یک باور مستدل مفید واقع شود و به گسترش دانش در این حوزه یاری رساند.
پاسخ؛
با درود به آقای میرزایی گرامی! استاد محترم دانش عروضی! با فرمایشهای شما کاملاً موافقم!
ببینید؛ در زبان فارسیِ معیار، تلفظ «ع» و همزه (ا) دقیقا از یک مخرج ادا میشود!
حرف «ع» هم مثل همزه میتواند، به واج ماقبل خود وصل شود و در وزن شعر فارسی هیچ مشکلی ایجاد نکند.
پس آنچه برخی گفتهاند که «ع» را نمیشود مثل همزه به ماقبل وصل کرد، کلامی است، فاقد اعتبار و ارزش عروضی که آن یا برگرفته از تلفظ و قواعد عربی است، یا ناشی از برداشت غلط از تلفظ آن در زبان فارسی معیار!!
و اینکه چرا حافظ و سعدی از این نوع وصل بهره نبردهاند، دلیل قانعکنندهای برای خلاف عروضی بودن این نوع اتصال نیست! حافظ و سعدی در وزن؛ مستعفلن. مستعفلن. مستعفلن. فع و به سبک دوبیتیهای پیوسته و نیمایی شعری نسرودهاند، آیا دلالت بر مخالفت این دو شاعر بزرگ با موارد یادشده است؟ پس عدم بهرهبرداری این دو شاعر بزرگ از وصل «ع» لزوماً به معنای مخالفتشان با این نوع اتصال نیست.
با توجه به تلفظ واقعی و معیار زبان فارسی، «ع» مثل «ا» (همزه) تلفظ شده و در شعر فارسی اتصال آن به هجای قبل از خود هیچ مشکلی در وزن یا آهنگ ایجاد نمیکند.
همان گونه که در بخش اول مقاله عرض شد؛ هر زبان دارای نظام صوتی و لفظی ویژهی خود است. بنابراین کسانی که بر این باورند؛ در زبان فارسی (ع) را باید مانند عربها تلفظ کرد، خیالی است، پریشان و باطل!!!
واج «ع» در زبان عربی حَلْقی است، چون از مخرج حلق آدمی ادا میشود اما در زبان فارسی چنین نیست!
موفق باشید!
لینک وصل «ع» به ماقبل خود بخش پنجم؛ 👇👇
http://lalazad.blogfa.com/post/1149/
فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
وصل "ع" به ماقبل خود در شعر فارسی بخش (۳)
در بحثهای ادبی از دو راه میتوان نگرشی را به درجهی ثبوت رساند و یا به نقد آثاری پرداخت:
یک. توجیه علمی و منطقی یا همان استدلال
دو. آوردن شاهدمثال از صاحبان علم و فن
اما در جایجای تنها ذکر شاهدمثال کارساز نیست و کافی بهنظر نمیرسد. در تمامی علوم، استدلال یا توجیه علمی، پدیدهی اصلی است اما در علوم مختلف، روشها متفاوت است. برای نمونه، در علوم تجربی، آزمایش و در علوم انسانی، منطق نقشی اساسی دارد. در برخی دیگر از علوم نیز، برای بهکرسی نشاندن رای، نیاز بهتحقیق و اکتشاف است اما آنچه که به بحثهای ادبی مربوط میشود، همان دو مورد اول است.
سوم اینکه؛
چه کسی متواضع نیست؟ شما از فروتنی چه میدانید؟ چه مطلب منطقی را ایراد فرمودید که من نپذیرفتم؟ پاسخهای شما به این ماننده است که کسی ثابت کند، انسان زادهی انسان است و منتقدی بگوید؛ خیر! داروین نظریهای دارد، مبنی بر اینکه انسان، نوعی میمون و تکامل یافتهی آن حیوان است! اگر من گفتار بدون توجیه علمی بزرگان را بر زبان آوردم، آن زمان است که شما میتوانید، مانند من عمل کنید و نقل قولهای بدون توضیح علمی بزرگان را یادآور شوید. این حقیر توجیه علمی کردم و از شما توقع دارم، پاسخ مرا علمی بیان کنید! من میگویم؛ فلان استدلال را دارم و لطفا توضیح علمی را مبنای کار قرار دهیم، شما به دروغ میفرمایید؛
((به تصریح بزرگانی چون؛ علامه شفیعی کدکنی وصل حرف عین «که در حقیقت به حذف آن میانجامد» اشتباه محض است!))
بسیارخب! من در برابر یک اظهار نظر ساده و بدون توجیه علمی چه پاسخی میتوانم ارائه دهم؟ نه، شما بفرمایید، این یعنی چه؟ آیا بگویم؛ درست است؟ بگویم؛ نادرست است؟ البته در پیشتر ثابت شد، دکتر شفیعی کدکنی چنین کلامی را در کتاب (با چراغ و آیینه) بر زبان نرانده و شما با تحریف و دخل و تصرف در فرمایش ایشان، چنین کلام ناپسندی را به ایشان نسبت دادهاید که با رندی و شیطنتی ناشیانه بخشی از مطلب ایشان را حذف کرده و بهجای آن بخشی از عقاید فاسد خود را افزودهاید که این اقدام بیشرمانه در جای خود خیانت در امانت کلام به شمار میرود. دکتر تا دوستانی چون شما دارند، دیگر نیاز به دشمن ندارند!
از یک سو به ایشان لقب علامه عنایت میفرمایید و از دیگر سوی دست رد بر سینهی درستی کلامشان زده، به حذف مطلبشان میپردازید و بر ایشان دروغ میبندید؟ شرمتان باد!
«خداوند كسی را كه دروغگو و ناسپاس است، هرگز هدايت نخواهد كرد» (سورهی غافر. آیهی ۲۸)
حال شاید منظور شما این است که در کتابی دیگر چنین بیان متناقضی داشتهاند.
اول اینکه؛ بفرمایید، بهطور دقیق رفرنس دهید که مطلبهای ذکرشده را از کدام کتاب ایشان نقل قول کردهاید؟
دوم اینکه؛ اگر در کتابی چنین بیان متناقضی را فرموده باشند، باید بگویم؛ از آنجا که مطلب ایشان با توجیه علمی همراه نیست، پاسخی هم ندارد و تنها یک سوال دارد و آن اینکه؛ «دکتر! چرا وصل "ع" به ماقبل خود برخلاف قواعد عروضی است؟» باز اگر بهصورت علمی، توجیهی داشتند، دربارهی آن میشد، به گفتوگو پرداخت و چنانچه منظور شما این است که میبایست کلام نامبرده را کورکورانه، بهصورت کلیشهای، با جان و دل پذیرا شد و با چشمان بسته گفت؛ بله، اتصال "ع" بهماقبل خود نادرست است، چون ایشان فرمودهاند، باید خدمتتان عرض کنم؛ نه دوست عزیز، کور خواندهاید، آنهم بهشدت هرچه تمامتر!
ببینم، شما مگر در دوران سیاه قبل از رنسانس سیر میکنید؟ بهتر است، بدانید؛ کهنهسالی است که دوران قرون وسطی سپری شده است!
اصولا این حقیر در ادبیات، بهویژه در دانش عروضی با فتواهای دیگران کاری ندارم، لذا دربارهی آن نیز اظهار نظری نمیکنم، چون دانش عروضی را نه طوطیوار و فتواگونه بلکه با تحقیق و تفحص آموختهام! مگر خود از دانش عروضی بینصیبم که از درک یکی از ابتداییترین و سادهترین موارد عروضی، درمانده باشم و بخواهم به کسی پناه ببرم؟ کسی که دلپیچه میگیرد، میداند، چارهاش خوردن عرق نعناست، بنابراین در خود نیازی نمیبیند تا به پزشک مراجعه کند!
اینگونه موارد عروضی برای من بسیار پیش پا افتاده است و نمیدانم، چرا شما مورد به این سادگی را سخت گرفتهاید! شاید دکتر در مورد خلاف بودن این نوع اتصال توجیهی برای خود داشته باشند اما تا زمانیکه آن را رو نکنند، کسی نه، میداند، دربارهاش چه بگوید و نه میتواند، مطلبی بیان کند لذا توقع نداشته باشید، کسی دربارهی عقیدهای که همچنان در سینه پنهان مانده است، نظری ارائه دهد!
بسیاری از عروضدانان نیز مطالبی را غیر مستقیم ذکر کردهاند اما چون نتوانستهاند، به توجیه دقیق علمی بپردازند، تنها به آن اشارتی کوتاه داشتهاند و یا اینکه جرات این را نداشتند و ندارند، عقایدشان را آشکار سازند تا دچار بیمهریهای از ما بهترانهای هوچیگر نشوند.
به اعتقاد شما چرا دکتر سیروس شمیسا با حروف لاتین به تقطیع عروضی میپرداخته و میپردازند؟
بدیهی است، این عروضدان، وزن شعر عروضی را از دریچهی آهنگ آن مینگرند، نه طرز نوشتار یا نوع خط اما پرواضح است، همین استاد بزرگ مایل نیستند، دربارهی موافقت خود با وصل "ع" به ماقبل خود سخنی بر زبان برانند! ایشان خود در یکی از کتابهای عروضی بهصراحت میگویند؛ عروض دربارهی آنچه که در شعر به گوش میرسد، گفتوگو میکند، نه آنچه که با چشم دیده میشود. اگر عروضشناسان معاصر؛ استاد همایی، دکتر پرویز خانلری، دکتر سیروس شمیسا و ... با وصل "ع" به ماقبل خود مخالف بودند، صریحا اعلام میکردند اما از این میان تنها دکتر ابوالحسن نجفی، ضمن اینکه شاعر نبوده و حتا یک بیت هم نسروده تا بداند، حلقهی عروضی به خودی خود بر گردن شاعر تنگ است و نباید بر تنگتر کردن بیشتر آن اصرار ورزید، بدون کوچکترین توجیه علمی با پیروی از عروض سنتی مخالفت خود را بروز داده است.
در همین مورد؛ مرحوم «محمدتقی بهار» نیز وصل «ع» را بهگونهی نوشتاری و با دید سنتی نگریسته است. نمونهی بارز آن انتقادی است، غیر کارشناسی از سرودهی:
یاران عبث نصیحت بیحاصلم کنید
دیوانهام من عقل ندارم ولم کنید!
«میرزاده عشقی»
در یک جلسهی شعر مرحوم بهار به مرحوم میرزاده میگوید؛
((دریغ از ذوق و طبع شماست که غزلتان در دومین مصرع، به دلیل وجود حرف «ع» در کلمهی «عقل» که زحاف است «در اینجا «زحاف» بهمعنای؛ حذف یک واج و تغییر و تحریف در بهلفظ درآوردن واژه آمده است» حسن مطلع نداشته باشد. بهتر است، بگویید:
دیوانهام که عقل ندارم ولم کنید
مرحوم میرزاده عشقی نیز بهدرستی در پاسخ میگوید:
به شما چه ارتباطی دارد که در شعرِ شاعر بخواهید، دخالت کنید. مخاطب اگر دلش خواست، همینگونه بخواند و اگر هم دلش نخواست، اصلاً نخواند. مگر مولانا در بیتی اینطور بند را آب نداده است:
در خبر آمد که آن معّاویه
خفته بُد در قصر در یک زاویه؟؟؟
«مشدد آوردن «ع» معاویه و تبدیل «بود» به «بد» به ضرورت وزن»
که اگر ما میگفتیم؛ سُرب داغ توی دهانمان میریختند ولی چون مولانا گفته، همه زیرسبیلی رد میکنند.
مرحوم بهار به عشقی میگوید:
شما که بند را بیشتر از مولانا آب دادهاید))
و اما ... ؛
پرواضح است؛ حق با میرزاده عشقی است، چون ایشان از وصل «ع» بهره برده، اتصالی که در آن لفظِ دو واجِ اتصالیافته، بر اساس معیارِ لفظیِ فارسیزبانان یعنی؛ (من عقل = مَنَقل) بنا شده اما مولوی با مشدد کردن «ع» که به تغییر لفظیِ نامِ «معاویه» انجامیده، از خطایی سود جسته که برخلاف لفظ روزمرهی مردمی است که باید گفت؛ در اینجا مرحوم بهار بهشدت دچار لغزش علمی شده و عکس واقعیت را دریافته است.
اولا: در چند قرن، پیشتر بارها چنین پدیدهای از سوی فخرالدین عراقی، مولوی و ... صورت پذیرفته بود که قطعا استاد بهار از آن بیاطلاع بوده، چراکه اگر بر آن اشراف کامل داشت، هرگز چنین کلامی بر لب نمیراند و میرزاده عشقی باید به ایشان میگفت؛ مگر در زمینهی وصل «ع» حضرات سعدی شیرازی و صائب تبریزی و مانند آن دو به مولوی بلخی و فخرالدین عراقی اعتراض کرده بودند که شما اینگونه بدون کوچکترین توجیهی که برگرفته از دانش عروضی باشد، بر من تاختهاید؟
ثانیا؛ اهالی فن از روی سرودههای شاعران به صدور تبصره میپردازند. یعنی؛ اول شاعر میسازد، بعد صاحبنظر به صدور قاعده میپردازد!
حال اینکه مرحوم بهار از حیث دارا بودن اطلاعات ادبی و عروضی یک سر و گردن از میرزاده عشقی بالاتر بود، در آن شکی نیست اما جسارتا بهمعنای واقعی کلمه عروضشناس نبود و بدون آنکه به آثار پیشینیان توجه کند، به اظهار نظر پرداخته بود!
استاد بهار در وهلهی اول میبایست از عراقی و مولوی انتقاد میکرد که چرا در سرودههایشان «ع» را به ماقبل خود وصل کردهاند. بهویژه مولوی که علاوه بر وصل «ع» حتا «ه» را همزه فرض کرده و آن را نیز به ماقبل خود وصل کرده و این بدان معناست که اصولاً انتقاد ایشان از میرزاده عشقی جایز نبود!
استاد بهار اگر میتوانست با توجیه علمی به رد عملکرد آن دو شاعر بپردازد، آنگاه اجازه داشت، از میرزاده عشقی انتقاد کند!
هر زمان = هزمان
هنوز = نوز
پادشاه = پادشا
آوَرَد = آرَد
آور = آر
تواند = تاند
توانستن = تانستن
نیاوَرَد = نارَد
مار مرده «ناردش» تعویذ و بند (ناردش=نیاوردش)
روی به شهر «آر» که این است رو (آر=آور)
راستی قیمت پدید «آرد» خشب را بر خشب (آرد=بیاورد)
کرد «نتانست» ز من کس جداش (نتانست=نتوانست)
«ناصرخسرو»
میرزاده عشقی میبایست از محمدتقی بهار درخواست میکرد که با توجیه علمی پاسخ دهد که؛ چرا در سرودههای شاعران کهن «ر» در (هر زمان) و «ه» در واژگان (هنوز، پادشاه، سیاه و ...) یا «و» در (آورد، آور، تواند، توانستن) و «ی» در (نیاوَرَد) حذف شده است و کسی بر آن خرده نمیگیرد؟
اگر ایشان با توجیه علمی میتوانست، به تایید یا رد موارد ذکرشده بپردازد، آنگاه مجاز بود؛ در مردود شمردن وصل «ع» به ماقبل خود به گفتوگو بپردازد!
ایشان که وصل «ع» را حذف «ع» میپنداشته، میبایست اول از قاعدههای «ادغام» و «تخفیف واژگان» انتقاد میکرد که در آن دو بسیاری از واجها به معنای واقعی کلمه حذف شده، بعد بهگونهی علمی به مخالفت با وصل «ع» میپرداخت! همچنین میبایست جلوتر با توجیه علمی قاعدهی ادغام را مردود میشمرد که مثلاً بر اساس هیچ قاعدهای کافِ (یکگانه) را نمیتوان حذف و آن را به (یگانه) بدل کرد و چنانچه اگر از عهدهی چنین کاری برمیآمد، آن زمان مجاز بود، به وصل «ع» در شعر میرزاده عشقی معترض شود!
اصولا استاد بهار، سنتپرست و با نوآوری مخالف بود! تاریخ ادبیات فارسی گواه است، همین ایشان بود که با نیمایوشیج و قالب شعریاش بهشدت به مخالفت پرداخت و او را به باد تمسخر گرفت و این در صورتی است که امروزه بسیاری از شاعران از شیوهی نیمایی پیروی میکنند. ایشان در دو سرودهی خود از کوتاه کردن فعل بهره برده که از نظر بسیاری از ادیبانِ شاعر کار درستی نیست. دلیل اینکه چرا نباید از کوتاه کردن فعل بهره برد، در گذشتهتر دربارهی آن به گفتوگو پرداختهام و توضیح بیشتر در این مقاله نمیگنجد!
مرحوم بهار در سرودههای «کار» و «مادر» میگوید؛
که از یاس جز مرگ «ناید» بهبار
ای پسر مادر خود را «مازار»
در وهلهی اول ایشان میبایست توضیح میداد، طبق چه قاعدهای به حذف «ی» در «نیاید» و «میازار» پرداخته، بعد به وصل «ع» در سرودهی میرزاده عشقی میپرداخت. لابد اگر ایشان میخواست بگوید؛
ای پسر دشمن حق را بیازار
به ضرورت وزن میگفت؛
ای پسر دشمن حق را بازار؟
حال چرا ایشان «ع» عربی را واج میدانست اما واجهای فارسیِ «ر»، «ی»، «و»، «ه» را نه، خدا میداند! دستکم ایشان زمانی مخالفت خود را با وصل »ع» مطرح میکرد که خودش به صورت غلط به حذف واجهای افعال نپرداخته باشد. مرحوم مهدی سهیلی در یکی از کتابهایش «بوسهای بر دست مادر» میگوید؛ این اشتباه از محمدتقی بهار بسیار بعید است. ما نمیتوانیم در شعر خود «میاشوب» را «ماشوب» و «میاویز» را «ماویز» بیاوریم!
عروضشناس میداند، برای اثبات درستی وصل «ع» توجیههای علمی بسیاری موجود است. اینکه برای نمونه تلفظش مانند همزه است و ... اما ایشان برای حذف واجهای ذکرشده، چه دلیلی را میتوانست، ارائه دهد؟ امکان داشت، مثلا بگوید؛ شاهدمثالهای بسیاری در این زمینه موجود است و در برابر آن میرزاده به راحتی میتوانست بگوید؛ بهره بردن از وصل «ع» نیز در سرودههای شاعران دارای پیشینه است!
اصولاً توصیه به استفاده یا عدم استفاده از وصل «ع» به ماقبل خود، هر دو خطاست و از دخالت بیجای آدمی سرچشمه میگیرد.
اینکه شاعری از وصل «ع» یا «همزه» سود میجوید یا نمیجوید، بستگی به روش و سلیقهی خود شاعر دارد و در این زمینه نباید کسی برای شاعر تعیین تکلیف کند، که چه کند، چه نکند، زیرا قواعد عروضی را شاعران آفریدهاند، نه ادیبان بزرگ و نه داعیهداران کمتعمق! حال اگر در شعری سکتهی قبیحی به چشم خورد، شخص آگاه میتواند، آن را به شاعر سروده گوشزد کند اما وصل «ع» چیز دیگری است!
هرگاه احساس بر شاعر غلبه کرد، تحولات درونی به شاعر فرمان میدهد تا چه قالب شعری را بیافریند. یعنی در صورت دگرگونیهای درونی، واژگان، ترکیبها، آرایهها، وزن، قافیه و اتصال «ع» یا همزه بهماقبل خود، در ذهن شاعر به رقص درمیآیند و آنجاست که شاعر با متحول شدن، به ضرورت بیان و اقتضای احساس «ع» را به ماقبل خود وصل میکند!
دوست گرامی!
تخصص استاد سیروس شمیسا بیشتر در دانش عروضی است، بعد دیگر موارد ادبی اما استاد دکتر شفیعی کدکنی نگاهشان را بیشتر بر آرایههای ادبی معطوف داشته، بعد دربارهی سرودههای پیشینیان معاصر نظرهای قابل توجهی ارائه دادهاند! ادیبان و شاعران میدانند، ایشان در عرصهی ادبیات متحمل زحمتهای بسیاری شدهاند و بدیهی است، کسی که دانش ادبی و زحمات ایشان را نادیده بگیرد، در حقیقت خود را ضایع ساخته و نه تنها بویی از فنون ادبی نبرده، بلکه بویی از منطقپذیری هم نبرده است. در اینکه ایشان در دانش عروضی شخصی آگاهند، کوچکترین تردیدی به چشم نمیخورد اما آیا تاکنون شما ادیب یا شاعری را دیدهاید که در موارد عروضی از ایشان شاهدمثالی آورده باشد؟ پس بدانید تا چه میزان از مرحله پرت هستید! با این ادعاهای پوچتان که گنبد آسمان را سوراخ میکند، حتا نمیدانید، ایشان در چه زمینهی ادبی، فعالیت میکنند! سرتاسر بافتههایتان هم که با فهم هیچ بنیبشری سازگار نیست! آدم بیمنطق که شاخ و دم نمیخواهد. حال اینکه شما چرا خود را پشت ایشان پنهان کردهاید، انگیزهاش کاملا روشن است و جز عدم آگاهی از قواعد عروضی چیز دیگری نیست. شما توانایی توجیه علمی مطلب مورد نظر را ندارید. نمیگویم، از بزرگان شاهدمثال نیاورید، نه، اما طوطیصفت هم نباشید و در کنار شاهدمثالها توجیههای علمی را نیز در دستور کار خود قرار دهید که اصولا شما معنای آن را نمیدانید.
عروضشناسان معاصری که دربارهی دانش عروضی مطالب قابل توجهی نشر دادهاند، عبارتند از؛ استاد جلالالدین همایی، استاد دکتر پرویز خانلری. استاد دکتر ابوالحسن نجفی. استاد دکتر سیروس شمیسا و استاد دکتر مجید سرمدی و ...
لطفا مطالبشان را مطالعه فرمایید تا دستکم مقدمههای عروضی را فرا گیرید!
بحث در اینباره برای من مسئلهی تازهای نیست که شما گمان میکنید، با چند واژهی توهینآمیزِ حضرت عالی، راه خود را کج میکنم! دیرسالی است که مُهر آندراس بر پیشانی بحث دربارهی اتصال "ع" به ماقبل خود در شعر فارسی خورده است اما نمیدانم، این چرا برای شما تازگی دارد!
شما همین مطلب ارسالی دکتر را (که البته شما آن را از ایشان نقل قول کردهاید و نیاز به ذکر رفرنس «نشانی درج مطلب» دارد) به یک عروضشناس شجاع نشان دهید، ببینید، آیا نمیگوید؛
«ضمن احترام به ایشان این چیزی را ثابت نمیکند، چون فتوایی است، فاقد توجیه علمی»
البته شاید در آن زمان نیاز به توضیح را احساس نکرده بودند و یا شاید هم توجیهشان در حوصلهی آن مقال نبود! به هر حال ما از مبانی توجیه ایشان بیخبریم!
برای بار چندم تکرار میکنم؛ رسمالخط یا صورت نوشتاری "ع" و همزه مربوط به دانش عروضی نمیشود، اگر میشد تا کنون عروضشناسان توضیح عروضی داده بودند. خلاف بودن وصل "ع" به ماقبل خود زمانی توجیه عروضی دارد که "ع" مانند همزه تلفظ نشود (مانند زبان اردو) و شاعران گذشته با علم به اینکه تلفظ عربی "ع" با "همزهی فارسی" متفاوت است، آن را اتصال نمیدادند.
در زبان فارسی آنجا که میبایست استقلال "ع" حتما رعایت شود، در تلفظ "ع" ساکن میان و آخر واژه است. مانند: "ع" در (فعل. سعدی. لعل) و (طلوع. فروع. شروع)
دلیل برحذر داشتن شاعران از وصل "ع" بهماقبل خود همانا «برخلاف ملاک سنتی بودن» آن است، نه چیز دیگر یا بهقول شما؛ برخلاف معیارهای عروضی! اعتقاد من بر این است که امروزه عروضشناسان میبایست گرد هم جمع شوند و نظرهای مخالف و موافق خود را بیان و دربارهی درستی یا نادرستی اتصال "ع" تصمیمی قاطع اتخاذ کنند.
حال این اعتقاد جای شنیدن ناملایمتیها و حرفهای آزاردهندهی شما بزرگوار و دوست گرامیتان را دارد؟
برخی از عروضشناسان این زمان با اتصال "ع" مخالف نیستند اما جرات نمیکنند، نظر خود را بیان کنند تا مبادا مورد بیاحترامی از ما بهترانهای هوچیگر واقع شوند و به ایشان بگویند؛ صفرالید گستاخ! یعنی دقیقا مانند همین کار زشتی که شما بدون هیچ دانش عروضی انجام دادهاید! حتا این عزیزان بهمنظور دور شدن از گفتوگوهای حاشیهای و جنجالبرانگیزِ امثال شما در سرودههایشان از این نوع وصل بهره نمیبرند اما با وجود این ضمن بیادعایی کامل اذعان میکنم، در این زمینه از گفتوگو با هیچ جنبندهای که داعیهدار دارا بودن دانش عروضی است، کوچکترین هراسی ندارم!
بدیهی است، منظور از عروضشناس کسی است که به دانش عروضی احاطهی کامل داشته باشد، نه داعیهداران تهیدست که از حیث دارا بودن دانش عروضی عدد قابل ملاحظهای بهشمار نمیروند!
زمانیکه عرض کردم، اگر بتوانید، به اینحقیر مطلبی بیاموزید، دورادور دستتان را میبوسم اما چنانچه بخواهید، مغرضانه دانش عروضی مرا زیر سوال ببرید، در حقیقت خود را تباه ساختهاید، فرمودید؛ گویا ادعایتان خیلی زیاد است!
آقای گرامی! این را نمیگویند، ادعای بیجا، میگویند؛ اعتماد به نفس کامل! به اعتقاد من؛ صفت ترکیبی «داعیهدار» شایسته و برازندهی شخصیت شماست که به من نسبت دادهاید!
در ضمن کسی که در زمینهای دارای دانش مربوطه باشد، چه اشکالی دارد، مدعی هم باشد؟ کدام بزرگواری فرموده؛ داعیهداریِ بجا و بیغرض خلاف ادب است؟ هرچند که بارها عرض کردهام، هیچگونه ادعایی ندارم!
گیرم داعیهدار بدون دانش باشم، شما با توجیه علمی اثبات کنید؛ طرز اندیشهی من دربارهی اتصال "ع" نادرست و خلاف قواعد عروضی است!
اما اینکه عروضشناسان امروزی میبایست این نوع وصل را جایز بدانند یا نه، باید گفت؛ عروض، خود جلوتر داوری این ماجرا را بهعهده گرفته و توجیه علمی خود را صادر کرده است. قواعد عروضی با زبان بیزبانی میگوید؛ شنیداری هستم و ربطی به خط ندارم و تلفظ "ع" و همزه در زبان فارسی یکی است و اتصال "ع" به ماقبل خود خلاف نیست! در اینجا دیگر من گستاخ نیستم، عروض مودب نیست!
فرمایش دکتر قابل احترام اما این نشد آن پاسخ علمی که از شما درخواست کرده بودم! من از شما توجیه علمی خواستم، نه نقل قول این و آن را، استدلالتان چه شد؟ توجیه عروضیتان کجا پرواز کرد؟
کسی که در دانشگاه تحصیل کرده باشد، قطعا این نکتهی ارزشمند را از استاد خود شنیده است که؛ فتوای ادبی بدون توضیح علمی فاقد هرگونه اعتبار ادبی است و پسیژی ارزش ندارد و چنانچه از دکتر هم بپرسید، همین را خواهند گفت! این یک واقعیت است، نه بهقول عدهای اهانتی بزرگ! خدای ناکرده نباید حمل بر غرور گوینده یا اهانت به بزرگان تلقی شود! این نکتهای است که هر کس به محض ورود به دانشکدهی ادبیات از زبان استادش میشنود اما اینطور به نظر میرسد، شما در محیطی درس خواندهاید که به شما تفهیم کردهاند؛ باید فرمایشهای مثلا ابوعلی سینا و مانند او را کورکورانه بپذیرید و حق ندارید، برخلاف کلامشان سخنی بر لب برانید!
بسیارخب! از دکتر کدکنی و یا از هر شخص محترم دیگر بخواهید که با توجیه علمیعروضی پاسخ دهد که چرا در دو بیت یادشده، وصل همزهی "آری" و "آلی" به ماقبل خود اشکالی ندارد اما وصل (ع) "عاری" و "عالی" به ماقبل خود دارای اشکال است و این درحالی است که هر دو به یک گونه به لفظ درمیآیند و هر دو جز به خط فارسی، به یک صورت نوشته میشوند! هرگاه با توجیه علمیعروضی ثابت کردید، نمونهی دوم دارای سکتهی قبیح است، آن زمان است که سخن حق بر زبان راندهاید. امیدوارم اینبار نفرمایید؛ ((به تصریح بزرگانی چون ...))
لطف بفرمایید، در گذشتهتر نوشتههای خود را به عروضدانی که کمابیش به دانش عروضی مسلط باشد، نشان دهید تا به سبک، سنگین کردن آن بپردازد، بعد برای اینحقیر ارسال فرمایید!
در مطالب گذشتهیتان بیراهه رفتهاید و به من میگویید؛
((در برابر منطق متواضع نیستید))؟
کدام استدلال؟ کدام منطق؟ اگر نمونهی معیارِ سنجشِ منطق، مغلطهکاریها و فتواهای بدون توجیه علمی شما باشد که دنیا پر از آدم بیمنطق بود! شما در نوشتههای خود حتا یکبار هم از اصطلاحهای عروضی بهره نبردهاید تا خوانندگان دریابند، از حیث دانش عروضی در چه مایه و چه پایهای قرار دارید!
فرمودهاید:
((چرا خود را میپیچانید؟))
پاسخ؛
دیگر هجمهها را از حد گذراندهاید! این چه لحن سخن گفتن است؟ گویا شما شهوت کلام را با عفت کلام اشتباه گرفتهاید!
من میگویم؛ بحث ما علمی و دربارهی وصل "ع" است، شما بهجای توجیه علمی و استدلال، نقل قولی از آن بزرگوار میآورید که؛
((ایشان وصل حرف "ه" را در شعر عارف قزوینی مردود شمرده است))
بسیارخب، اولا؛ این چه ربطی به بحث ما دارد؟ ما دربارهی وصل "ع" صحبت میکنیم یا وصل "ه"؟
ثانیاً؛ اگر مردود شمرده، پس چرا آن وصل را برای شاعران امروزی قابل توجیه و بلامانع دانسته است؟
دوست عزیز! ما دربارهی عروض صحبت میکنیم، شما میگویید؛ آن بزرگوار فرموده؛
((عارف قزوینی دارای اشکالات دستوری است؟))
خب، عارف قزوینی و اشکالهای دستوری او به من و مطلب مورد بحث چه مربوط است؟ حالا من خودم را میپیچانم یا شما خود را میپیچانید؟
از شما میپرسم؛ چرا وصل "ع" به ماقبل خود جایز نیست!
در پاسخ میفرمایید؛
((علامه شفیعی کدکنی تصریح کرده که این کار با ملاکهای شعر سنتی مورد ایراد است))
دوباره میپرسم، حرف خود را تغییر میدهید:
((چه در عروض سنتی و چه در عروض جدید به تصریح بزرگانی چون؛ علامه شفیعی کدکنی وصل حرف "عین" که در حقیقت به حذف آن میانجامد اشتباه محض است))
میگویم؛ فرمایش ایشان قابل احترام، میخواهم دلیل علمی آن را بدانم، میفرمایید:
((علامه شفیعی کدکنی میگوید؛ وصل حرف "عین" اشتباه محض است))
میگویم؛ بسیارخب! این نوع اتصال از نظر شما و ایشان دارای ایراد عروضی است اما لطفا بهصورت علمی توضیح دهید!
دوباره میگویید؛ .....
همینطور تا روز رستاخیز میخواهید، با عبارات نامربوط به تکرار مطالبتان بپردازید!
برادر من! این کار شما کارشناسی نیست و علاوه بر آن در بیانِ کلامِ نامربوط، زیادهروی کردهاید. لطفا دربارهی دانشی که بدان واقف نیستید، سخن بر زبان نرانید!
حال اینکه؛ چرا مطلب خود را تغییر دادهاید، خود ماجرایی دارد، شنیدنی!
داستان از این قرار است که حضرت عالی زمانی که دهان به اعتراف گشودید و فرمودید؛
((علامه شفیعی کدکنی تصریح کرده که این کار با ملاکهای شعر سنتی مورد ایراد است))
بیآنکه خود بدانید، خود را در بنبست واقعیت گرفتار کردید و زمانیکه با توضیح من دریافتید، پاسخ خود را دادهاید و بحث تمام است، فرمودید:
((چه در عروض سنتی و چه در عروض جدید به گفتهی علامه شفیعی کدکنی وصل حرف "عین" که در حقیقت به حذف آن میانجامد اشتباه محض است))
باور بفرمایید؛ ادعایی ندارم و همواره عرض کردهام، هر چه آموختهام، از مردم بوده اما گویا شما با دانش نداشتهیتان گمان کردهاید، با شخص تازهکاری طرف هستید و هر چه از دهان مبارکتان بیرون میآید، بهعنوان نظر کارشناسی ارائه میدهید اما بد نیست، بدانید که اینحقیر ضمن بیادعایی کامل بیش از چهل سال است که در زمینهی دانش عروضی تحقیق و تفحص و حدود سی و پنج سال است که فقط دربارهی وصل "ع" بحث میکنم و شما هنوز به مکتب نرفته و در زمینهی دانش عروضی درسی نخوانده، راحت به صدور فتوای غیر علمی میپردازید؟
از آنجا که بیدی نیستم تا به باد اهانتهای دیگران بلرزم، میدانم، جز سخن علمی کلامی بر لب نرانده و در نتیجه از سردمهریها و ناملایمتیهای برخی از عزیزان آزردهخاطر نمیشوم و به راه خود ادامه میدهم. این ادعای پوچ نیست، اتکا بهنفسی صادق است! میان ادعا و اتکا بهنفس فاصلهای است از زمین تا بینهایتها!

در یکی از مطلبهای خود به این حقیر فرمودید؛
((اگر ذرهای تقوای علمی دارید، حرف خود را پس بگیرید و بگویید؛ وصل حرف "ع" خلاف عروض است))
پاسخ؛
چقدر علمی سخن میگویید! چه توجیه استادانهی نابی! حسابی غافلگیرم کردید، استاد! چه پند حکیمانهای! واقعا دستمریزاد!
اما نه بهجان شما امکان ندارد، پس بگیرم، لطفا اصرار نفرمایید!
اول اینکه؛ آیا شما اصولا میدانید، عروض چگونه دانشی است؟
دوم اینکه؛ چرا پس بگیرم؟
این به آن میماند که کسی با خون دل برای خود خانهای فراهم سازد و شخصی بدون دلیل به او بگوید؛ خرابش کن!
اگر داعیهداری که این نوع وصل را خطا میشمارد، نتواند ادعایش را با دانش عروضی ثابت کند، باید بپذیرد، مدعیِ بیخاصیتی است که بهطور قاچاق در حوزهای ممنوع الورود پای نهاده که میتواند، پیشینهاش را لکهدار و اعتبارش را زیر سوال برد.
برادر گرامی!
چند دهه است که در انجمنهای ادبی دربارهی اتصال "ع" با دوستان عروضشناس که دارای تحصیلات عالیهاند، بحث و تبادل نظر میکنم! میدانید، سر اثبات درستی همین وصل تا چه حد زحمت کشیدهام؟ به همین راحتی میگویید؛
((اگر ذرهای تقوای علمی دارید، حرف خود را پس بگیرید و ...))؟
اگر بگویم یا نگویم؛ وصل "ع" خلاف قواعد عروضی است، چه سود و زیانی بهحال شما دارد؟ چطور به خود اجازه میدهید، به دیگران اهانت ورزید و دربارهی دانشی که بدان اشراف ندارید، به صدور فتوا بپردازید؟ این را من باید به شما بگویم، نه اینکه شما به من یادآوری کنید. من برای باورهای ادبی خود، نه روزمره بلکه شبانهروز تلاشهای بیشائبهای صورت دادهام و در حقیقت محصول مطالعهها، تعمقها، تفحصها، مشورتها، تحقیقها، تجزیه و تحلیلها، غور و غوته در متون پیشینیان و آثار بزرگان است.
بنابر این آن را از سر راه نیاوردهام که بخواهم، به یک اشارت حضرتِ عالی دور آن را قلم بگیرم!
بنابر همین ملاحظه چنانچه شما ذرهای وجدان کاری، صداقت علمی و تعهد ادبی دارید، فتوای بدون توجیه خود را پس بگیرید و بهصورت کاملا علمیعروضی منظور خود را بیان کنید که در غیر این صورت ما را بخیر و شما را به سلامت!
خواهش میکنم، برای یکبار هم که شده، دیگر عرایض گذشتهی خود را تکرار نکنید و چنانچه مایلید، بحث تداوم یابد، اندکی از آن وقت گرانبار و وزین خود را هم به خواندن پاسخهای اینحقیر اختصاص دهید، بعد به اظهار نظر غیر علمی بپردازید!
در دبیرههای گذشتهتر فرمودهاید؛
((شما را ارجاع میدهم به کتاب با چراغ و آینه از علامه شفیعی کدکنی ...))
اینحقیر نیز شما را ارجاع میدهم، به کتاب آسمانی قرآن کریم که خداوند حکیم میفرمایند؛
گیرم به آنچه علم دارید، مجادلهیتان روا باشد، چرا دربارهی آنچه علم ندارید، بهگفتوگو میپردازید؟
《آیهی ۶۶ سورهی آل عمران》
بزرگوار اجازه دهید، مطلبی را بیپرده بگویم، چون معتقدم؛ چشمپوشیها و کوتاهیها در امر اطلاعرسانی و تعریف و تمجید دروغین و چاپلوسی دیگران خیانتی است، بزرگ به طرف مقابل! از آنجا که رسالت علمی آدمی را متعهد میکند که واقعیتها گفته شوند، پس از شما اجازه میخواهم، بهطور صریح عرض کنم؛ از مطالب چند ماههی حضرت عالی چنین پیامی استنباط میشود: شما یا به دانش عروضی واقف نیستید تا با اصطلاحهای ویژهی آن مطالب خود را بیان کنید، یا معنای ''توجیه علمی" را نمیدانید! همین قدر بدانید، وارد مبحثی شدهاید که در حیطهی تخصصی شما نیست! پس اینکه فرمودهاید؛ (بهزعمتان پاسخ مرا میدهید) نقدی دارد و آن اینکه انگیزهی درک نکردن شما همانا نداشتن سواد عروضی است، وگرنه به روشنی پاسخ مطالب سست و فاقد ارزش علمی آن کس را که میخواهید، برایش بزرگی کنید و در این مقال سنگش را به سینه میزنید، دادهام!
ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست
عِرض خود میبری و زحمت ما میداری؟
در ابتدای اولین مطلبتان آنچنان تند و بیپروا نوشتهاید؛
((مطالب شما را در برابر استدلالهای قوی و قویم جناب ابراهیم حاج محمدی بسیار سست و بیمنطق دیدم))
که هر کس عروض نداند، گمان میکند، شما صاحبنظری سترگ و همرتبهی استادان پرویز خانلری، ابوالحسن نجفی و سیروس شمیسا هستید و در زمینهی دانش عروضی چند کتاب تخصصی با نظرهای جدید نوشتهاید!
نه بابا، یک دفعه بفرمایید، یک کارگاه عروضی در یکی از دانشکدههای ادبی دایر کنید و به تدریس دانش عروضی بپردازید. اصلا خجالت نکشید!
کدام استدلال قوی و قویم؟ ترهات یخ ایشان مانند طامات و اراجیف شما سرتاسر مغلطهکاری بود! با خواندن همان اولین بافتهی آشفتهیتان دستگیرم شد که چیزی از دانش عروضی نمیدانید و اصولا سوراخ دعا را گم کردهاید، زیرا توجیه غیر علمی همپالگی شما که از آن به دفاع پرداخته بودید، سرتاسر پرت و به دور از منطق و دانش عروضی بود اما با وجود این باز به شما مهلت دادم تا علمی سخن بگویید که نگفتید! ایشان خود دریافتند که سرتاسر مطلبشان نادرست بود و همهی اظهار نظرهایشان را از سایت خود حذف کردهاند اما در حیرتم که چرا شما تاکنون آن را درنیافتهاید!
زهی توهّمهای پوشالی!
زهی ادعاهای توخالی!
گویا هرچه کوتاه میآیم و با شما بهنرمی سخن میگویم، رفتهرفته جسورتر و گستاختر میشوید!
اصولا از حیث دارا بودن اطلاعات عروضی، شما که هستید تا دربارهی مطالب عروضی و ادبی دیگران نظر دهید؟ مبالغه هم حد و مرزی دارد. آیا شرم نمیکنید، با هتک حرمتهای خود، بدون اطلاعات عروضی بهصدور فتوا میپردازید؟ از قول دیگران دروغ میگویید! مطالب مهم بزرگان را به نفع خودتان حذف میکنید و آن وقت دم از منطق و تقوای علمی میزنید! آیا از خدا نمیترسید؟ شما دیگر چگونه موجودی هستید؟ با تحکّم سخن گفتن و اینگونه بهصدور فتوا پرداختن دربارهی مطالب عروضی، مختص شما نیست بلکه برازندهی عروضشناسی است که دستکم چند دهه در این زمینه استاد و یا مدرس دانشکدهی ادبیات باشد!
لطفا حد خود را بدانید و بیش از این یاوهگویی نفرمایید. بدیهی است که این گندهگوییهای زیادی به شما نیامده است!
از اینکه در طول پاسخگویی، اندکی با لحن و زبان خودتان صحبت کردم و جایجای بخشی از کلامتان را به خودتان حوالت دادم، از شما پوزش میطلبم!
شما میفرمائید؛ دکتر با اتصال "ع" مخالف است و میگویم؛ گیریم بیشتر شاعران با ایشان همنظرند، منظورتان چیست؟ عرض کردهام؛ کسانی که با دانش عروضی سر و کار دارند، به چند سوال من جواب دهند! آیا درخواست غیر معقولانهای را صورت دادهام؟
کسی که بیتعمقانه میگوید؛
((مطالب شما را بسیار سست و بیمنطق دیدم))
بدین معناست که خود را در زمینهی عروضی صاحبنظر دانسته و خواسته تشخیص خود را بیان کند!
بسیارخب، با توجیه علمی بفرمائید، کجای مطلبم سست و بیمنطق است! از این سادهتر؟
فرمودهاید؛
((عروض اعم از سنتی و مدرنش قواعدی دارد که تخطی از آنها منجر به ایراد شعر میشود))
پاسخ؛
نه بابا! راست میگویید؟
ببینم؛ این را شما به تنهایی تشخیص دادید یا از کسی کمک گرفتید؟
این تحقیق ارزشمند، کار یک هیئت علمی بود، چطور به تنهایی از عهدهی آن برآمدید؟
واقعا چه خوب شد، دانش عروضی خود را از اینحقیر دریغ نفرمودید، وگرنه با بیش از چهل سال پیشینهی غور در دریای دانش عروضی، تاکنون گمان میکردم؛
عروض اعم از سنتی و مدرنش قواعدی ندارد و تخطی از [آن] منجر به ایراد [وزن] شعر نمیشود!
ممنونم آقا! واقعا نمیدانم، این لطف شما را چگونه جبران کنم تا از خجالتتان درآیم! خدا خیرتان دهد، از شما تشکر میکنم که نکتهی به این مهمی را به اینحقیر گوشزد فرمودید!!!
آقای محترم، آقای محترم!
قباحت دارد، کمی هم شرم و حیا در دستور کار خود قرار دهید. اندکی احترام به خرج دادن چیز بدی نیست! این مهملات چه معنایی دارد؟ دیگر کارتان به گزافهگویی رسیده است! یعنی تا کنون از فهم چنین مطلب سادهای درمانده بودهام که نیاز داشته باشم، شما به من گوشزد بفرمایید؟
شما با این ادعاهای پوچ و بیاساستان نمیتوانید، حتا یک جمله را درست بنویسید یا درست بخوانید و درست متوجه شوید، با این توصیف چگونه بهخود اجازه میدهید، وارد گفتوگوهای تخصصیِ عروضی شوید؟
یعنیچه، منجر به ایراد شعر میشود؟ منجر به ایراد شعر یا وزن شعر؟
این حرفهای عجیب و نامربوط چیست که میبافید؟ چرا توضیح واضحات میفرمایید؟ هر عروضشناس ولو تازهکار به خوبی میداند؛ عروض دارای قواعد است، منتها نه قواعد من درآوردی شما و همپالگیتان! قواعد عروضی را در یکی از فنیترین مطلبم (سکتههای رایج در شعر فارسی) ذکر کردهام! 👇👇👇
https://lalazad.blogfa.com/post/701
در ابتدای مطلبم عرض نکردم، بیگدار به آب نزنید؟ عرض نکردم، با نوشتن مطالب مغرضانه، خود را تباه نسازید؟
عرض نکردم خود را سکهی یک پول نکنید؟ میتوانستید، گفتوگو را ادامه ندهید و دستکم در این مقاله بر لبهایتان مهر خاموشی بزنید اما به تذکرهایم توجه نکردید و با ارائهی مطالب بیمقدارتان فقط خود را سنگ روی یخ کردید و در نتیجه با آب شدن یخهای ذهنتان بهوسیلهی پاسخهای محکم عروضی من حباب ادعای بیجایتان ترکید!
دیدید، با خود چه کردید؟ خود را در بیاستدلالی، بیمنطقی و بیسوادی انگشتنما کردید! بیشتر مطالبتان نامربوط و نادرست از آب درآمد! به نکتههای دستوری هم که اشراف نداشتید! پاک آبروی خود را بردید! حال چگونه میخواهید، این لکهی ننگ را از چهرهی خود پاک کنید، خدا میداند! باز اگر بحث شما دوستانه بود، میتوانستید، با اندکی خوشزبانی مطلبتان را با خوشی به پایان برسانید اما شما ضمن اهانتها مطلب خود را بسیار طوفانی آغاز و در نتیجه پل پشت سر خود را خراب کردید و اکنون راه بازگشتی ندارید! بنا بهگفتهی خودتان که فرمودید؛
((مطالب مرا نشر دهید تا خوانندگان خود بهقضاوت بنشینند)) آن را نشر دادهام تا خوانندگان محترم عروضشناس نوشتههای نامربوط شما را بخوانند و بر لبانشان لبخند تمسخرآمیز معناداری نقش بندد!
لطفا کمی به خودتان بیایید. اگر نمیتوانید، علمی و منطقی به گفتوگو بپردازید، بهتر است، سکوت اختیار کنید!
ببینید، برای بار آخر میگویم؛ اگر باز میخواهید، توهین کنید، بیراهه بروید و غیر علمی سخن بگویید، باید خدمتتان عرض کنم؛ به نشانهی تسلیم دستهای خود را بالا میبرم، چون تحمل و حوصلهی خواندن مطالب بهدور از منطق و تکراری شما را ندارم. شما مطالب خود را به یک عروضشناس واقعی عرضه کنید تا ببینید، تا چه حد بیربط و غیرعلمی به گفتوگو پرداختهاید!👇

آقای مرتضی اژدری گرامی! بدانید که ما در زمینهی ادبیات چیزی به نام فتوای ادبی بدون توجیه علمی نداریم که صاحبنظری مطلبی بدون توضیح دقیق ارائه دهد و دیگران به دنبالش راه بیفتند و کورکورانه از او پیروی کنند. برای نمونه؛ شما اگر آثار دکتر پرویز خانلری را مطالعه کنید، میبینید؛ نمونههای خود را با توجیه کامل علمی بیان کردهاند!ِ البته جناب دکتر شفیعی کدکنی نیز چنین است اما بهطور استثناء این نمونهای که از ایشان ذکر کردید، فتوایی است که با توجیه علمی همراه نیست! من نمیگویم؛ خدای ناکرده شیوهی بیان ایشان نادرست است، یعنی دقیقا و تحقیقا همان چیزی را که شما میخواهید، بگویم و بعد از آن بحث را به بیراهه بکشانید.
اینکه ایشان در زمینهی ادبیات، شخصیتی توانمندند، تردیدی نیست اما بارها و بارها از شما تقاضا کردم، بیایید، از در گفتوگوی علمیعروضی وارد این گفتوگو شویم. البته بعید میدانم، ایشان چنین چیزی بیان کرده باشند، چون در کتابی که بدان اشارت داشتید، چنین چیزی نیامده بود!
سرور ارجمند!
لطفا چنانچه در توانتان بود، پیام خود را با دانش عروضی همراه سازید و اگر این توان را در خود نمیبینید، برای همیشه سکوت را برگزینید. از این به بعد اگر کلامی غیر علمی و نامربوط ارسال فرمایید، پاسخ شما را نمیدهم و فقط طبق فرمودهی خودتان نظرهای شما را موبهمو در همین بخش درج میکنم تا عروضشناسان محترم ولو مخالف عقیدهی من، بخوانند و خود به قضاوت بنشینند که آیا من علمی صحبت میکنم یا شما!
ضمنا در مطلب فوق باید میفرمودید؛ (تخطی از آن) نه (تخطی از آنها)
ببینید دوست عزیز، در زبان انگلیسی صفت اشاره در مورد جمع خود بهصورت جمع میآید، مانند؛ (Those books) یعنی؛ (آنها کتابها) اما در زبان ما عکس آن صادق است. چراکه در زبان فارسی صفت اشاره در مورد اشارهی جمع خود مفرد میآید، نه جمع! بنابر همین ملاحظه (آن کتابها) درست است، نه (آنها کتابها) یعنی با یک اشاره چند کتاب نشان داده میشود. در اینجا هم اشارهی شما به "قواعد" است و میخواهید، بگویید؛ (تخطی از آن قواعد) پس عبارت (تخطی از آنها) درست نیست! از آنجاکه در سطرهای بالاتر از "قواعد" بهره بردهاید، میبایست برای اشاره به آن از صفت اشاره سود جویید، نه ضمیر اشاره!
دیگر اینکه؛ در مطلب فوق فرمودهاید؛
(چرا نظریات مرا تایید نمیکنید بلکه به دلخواه خودتان «گزیدههایی» از آن را «انتخاب» کرده و به زعم خودتان جواب میدهید؟
انصاف این است که «نظرات» بنده را بیکم و کاست تایید کنید!)
حال که دریافتید، اینجا جای سنگاندازی نیست و توان گفتوگوهای عروضی را ندارید و نیز نمیدانید چگونه مطلب خود را به پایان ببرید، بحث را عوض میکنید و به حاشیه میروید؟ توضیح اینکه؛
جدا از اینکه معنای "نظریه" و تفاوتش را با "نظر" نمیدانید، از "گزیده" همان معنای "انتخاب کرده" اراده میشود و یکی از آن دو حشو قبیح است. میتوانستید، بنویسید؛ (بخشی از آن را انتخاب کردهاید) یا (گزیدههایی از آن را درج کردهاید) چنانچه علامه دهخدا در فرهنگ خود میفرمایند:
گزیده
انتخاب کرده شده.
(برهان قاطع) (آنندراج)
دیگر اینکه؛
در زبان عربی سهحرف و سهحرف کمتر با ات جمع بسته نمیشوند! نظرات جمع نظره یا نظرت به معنای؛ یک نگاه است. مانند؛ حضرات جمع حضرت بنابراین نظرات را که در متن خود بهعنوان جمع نظر بهکار بردهاید، درست نیست. در زبان فارسی جمع نظر میشود؛ نظرها و در زبان عربی جمع نظر را انظار گویند که در زبان فارسی بهعنوان جمع نظر کاربرد ندارد، چراکه فارسیزبانان از انظار معنای منظره را اراده میکنند! بدیهی است، نظرات دارای نشانهی جمع عربی است و آن را نمیتوان به حساب زایایی زبان فارسی گذاشت!
ضمن اینکه در مطلبتان هیچ نظر یا نظریهای هم یافت نشد! چه میتوان کرد؟ بیسوادی و در کنار آن داعیهداری هم عالمی دارد!
در پایان امیدوارم، از پاسخهای اینحقیر نهایت لذت و بهره را برده باشید.
دوست گرامی! از این به بعد کوشش کنید، بدون کوچکترین اهانت، با آرامش خیال به نقد مطلبی بپردازید. اگر سلامتی دیگران برایتان ارزشی ندارد، دستکم مراقب سلامتی خودتان باشید و حرص نخورید که برای قلبتان زیانآور است! خونسردی خود را حفظ و بر احساسات خود غلبه کنید که در غیر این صورت ممکن است، خدای ناکرده، بر اثر هیجانهای ناشی از آن سکتهی قبیح بفرمایید!!
و من الله التوفیق
شاگرد ادبیات فارسی؛ فضل الله نکولعل آزاد
☆
حال نگاهی میاندازیم، به عکسنوشتههای زیر؛👇👇👇👇

🖕🖕🖕
((ازُقبا= از عُقبی!!! فتوای اکید ما بر این است که حذف حرف عین ولو به ضرورت از قبائح اکیده است و نتوان به هیچ ضرورتی حتی ضرورت وزن حرف عین را از تقطیع عروضی حذف کرد و این به موجب اقوی ادلّهی عقلیه أعنی {{خیف اللُّبس}} است!!! و ما را رأی بر این است که حتی در مواردی که هیچ خوف التباسی نیست، نیز از این قباحت اجتناب شود. ولیکن در این مورد خاص به موجب قاعدهی فلسفیهی معروف: {مَا مِن عامٍ الّا و قَد خُصَ} چون اثرمان طنز بوده است، خود خلاف فتوای خویش عملیدهایم. مقلّدین ما میتوانند، در این مسأله به فالأعلم رجوع کنند و اگر او را نیز همین فتواست، به فالأعلمِ از او! و هلمَّ جَرّا!!))
پاسخ؛
عبارات ایشان ممکن است، در وهلهی اول به مذاق افراد کمتعمقِ بدونِ مطالعه خوش آید اما واقعیت چیز دیگری است. این نمونه نیز مانند دیگر نمونههایشان سست و غلطانداز است و طبق معمول اوزان عروضی را از دریچهی نوشتاری و دیداری مشاهده فرمودهاند، نه شنیداری!!
البته در گذشتهتر دربارهی خام بودن نمونههایشان به تفصیل سخن بر زبان رانده و به نمونههای مشابهی از وصل همزه اشارت داشتهایم و به باور من دیگر نیازی به توضیح یا ارائهی نمونههای بیشتر به چشم نمیخورد اما حال که ایشان نمونهی ساختگی «از عُقبی» را پیش میکشند و آن را در صورت وصل «ع» به صورت «ازقبا» مینویسند و دلیلی بر مردود شمردن وصل «ع» فرض میکنند و بر این باورند؛ حذف حرف «ع» صورت پذیرفته، بد نیست که ما نیز بهمنظور وارد ساختن ضربهی نهایی در مقام مبالغه برآییم و نمونهای مشابه نمونهی خودشان از وصل «همزه» ارائه دهیم تا بیش از پیش متوجه ناپختگی کلام خود بشوند و از بلندپروازیهای خود بکاهند و از ارائهی چنین نمونههای بیفایده و بیمغزی دست بردارند!

اگر به عکسنوشتهی بالا از کتاب لغتنامهی دهخدا نگاهی بیندازیم، با واژهای روبرو میشویم، به نام «اَغبی» و در لفظ چیزی شبیه به نمونهی ایشان؛ «عُقبی»
ما نیز میتوانیم، بگوییم؛ در «از اَغبی» یا به قول دوست عزیزمان؛ «ازغبا» حذف همزه صورت پذیرفته، بسیارخب این چه چیزی را ثابت میکند؟ آیا این حذف میتواند، دلیلی بر مردود شمردن وصل همزه به شمار رود! آیا بهباور عروضشناسان چنین فتوایی درست است؟!
قطعا خیر!!! چراکه؛ برای هر دو نمونه، یک حالت پیش آمده است!
اگر ایشان میپندارند، در نمونهیشان «ع» حذف شده، باید بپذیرند که در نمونهی ما نیز همزه حذف شده است! ایشان دو راه بیشتر پیش رو ندارند یا باید درستی وصل هر دو واج یا به قول مبارکشان هر دو حرف را بپذیرند و یا درستی وصل هر دو را مردود بشمارند!
البته میپذیریم که در اینجا، هم وصل «ع» زیاد خوش ننشسته و چنگی به دل نمیزند و هم وصل همزه اما هر دو وصل درست است و در وزن شعر موجب سکتهی قبیح نمیشود!
حال اینکه چرا برخی در نوشتار حذف همزه را مثلاً در (که از این=کزین) مد نظر قرار نمیدهد، جنبهی روانشناسی دارد. چون در شعر شاعران فارسیزبان این نوع وصل بسیار بیشتر از وصل «ع» معمول بوده و بر اثر کاربرد زیاد ملکهی ذهن شاعران گردیده، به چشم نمیآید!!!
ضمن احترام به دوست گرامیمان بر این باورم که ایشان در جایگاهی نیستند که در موارد حساس عروضی، حتا اظهار نظر فرمایند، چه رسد، به اینکه بخواهند، به صدور فتوا بپردازند! حال ممکن است، شخصی مدرس عروض هم باشد اما این دلیل نمیشود که خود را همسطح بزرگان عروض فرض کند، چراکه دانش عروضیِ آموزشدهندگان نیز یکسان نبوده، بلکه نسبی است!! حال ممکن است، مدرسی در دانش عروضی سرآمد باشد و آموزشدهندهای دیگر معمولی و متوسط!!!
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف!
من نمیدانم، وقتی بزرگانی چون؛ استاد همایی، دکتر پرویز ناتل خانلری، سیروس شمیسا و ... در مردود شمردن وصل «ع» به ماقبل خود سکوت کرده و سخنی بر زبان نراندهاند، ایشان که در زمینهی دارا بودن دانش عروضی در جایگاهی نیستند که در موارد ظریف عروضی حتا به اظهار نظر بپردازند، به چه جراتی خود را نه هم پایهی آن بزرگان بلکه بالاتر دانسته و بدون کوچکترین توجیه علمی به صدور فتوا پرداختهاند؟
خود را در ردیف و بالاتر از بزرگان جای زدن کاری است، ناشیانه و ناپسند که از بیتعمقی و ناآگاهی آدمی سرچشمه میگیرد!!! البته نمیگویم؛ نامبرده از حیث دارا بودن دانش عروضی کاملا تهیدستند، نه! بلکه ایشان بهگونهای سطحی با اوزان عروضی آشنا هستند اما با قواعد، عمق و زیربنای دانش عروضی ناآشنایند. برای نمونه؛ اوزان دوری را از غیر دوری خوب تشخیص میدهند و به اوزان متفق الارکان، مختلف الارکان و متناوبالارکان واقفند اما این برای اظهار نظر دقیق و عمیق در موارد فنیِ دانش عروضی کافی بهنظر نمیرسد، چرا که قضاوت دربارهی اینگونه موارد در گرو دانستن نکاتی ظریف و فهم ریزهکاریهایی بسیار عمیق است که در ایشان چنین نشانههایی بهچشم نمیخورد! به ایشان توصیه میکنم، در این زمینه یک کتاب عروضی ارائه دهند و این متن را در آن بگنجانند که؛ (آدم عاقل «ع» را به ماقبل خود وصل نمیکند و فتوای ما بر این است که «ع» را نمیتوان بهضرورت وزن مانند همزه حذف کرد و ...) و واکنش دانشجویان و تشنگان دانش عروضی را مشاهده کنند که با چه تمسخری به مطالب کتابشان مینگرند!
جان کلام و پایان سخن اینکه؛ عروضشناس به معنای واقعی کلمه، کسی است که به جزئیات و زیربنای دانش عروضی واقف باشد، نه اینکه هر مزخرفی را به عروض ارتباط دهد و بگوید؛ قواعد عروضی به صدور چنین حکمی پرداخته است!
البته در گذشتهتر گفتیم؛ در این میانه تنها دکتر ابوالحسن نجفی این وصل را به دلیل اینکه با ملاک شعر سنتی مغایرت دارد، مردود شمردهاند. حال ضمن اینکه ایشان نه شاعر بوده تا بدانند، حلقهی عروضی به خودی خود تنگ است و نباید آن را تنگتر کرد و نه برای اثبات درستی فتوای خود به توجیه علمی پرداختهاند. در واقع باید گفت؛ چنین فتوایی فاقد هرگونه ارزش علمی به شمار میرود.
دیگر اینکه؛ 👇👇👇👇


در تصویر فوق فرمودهاند:
و آیا سعدی و حافظ و مولانا و رودکی و فردوسی ... چنین کردهاند؟
جلوتر گفته شد که عدم اتصال "ع" بهوسیلهی بزرگان شعر دلیل قطعی بر مخالفتشان با این نوع وصل نیست و دیگر پاسخهای لازم را در سطرهای فوق دادهایم اما جناب محمدی از مولانا مولوی شاهدمثال خواستند و این در صورتی است که در بخش اول همین مطلب از مولوی شاهدمثال آوردهام. بفرمایند دوباره مرور کنند.
♡
نمونهای از نظرهای مشابه ایشان در دیگر سایتهای ادبی!
توضیح اینکه؛ نظر آقای حاج محمدی دربارهی نادرست بودن حذف "ع" در آخر واژگانی چون؛ طلوع، فروع، شروع و ... کاملا علمی و درست است و بحث اصلی ما دربارهی اتصال "ع" بهماقبل خود است که میان این دو تفاوت بسیاری است که ایشان گویا میان این دو مبحث تفاوتی قائل نشده و هر دو را از یک دریچه ارزیابی کردهاند!
در ضمن نظر خانم طباطبایینیا که معیار سنجش وزن عروضی را بر مبنای شنیداری بودن عنوان کردهاند، مورد تایید من است!
👇👇👇👇👇👇👇
ابراهیم حاج محمدی
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۱:۴۶
درود بر شما خانم طباطبائینیای گرامی
فرض کنید، شاعری این بیت را بسراید:
بر سر گرفته کاجی اگر تاج از آبها
از ما گرفتهاند بسی باج عذابها
بدیهی است که مصرع دوم را بخاطر این که لغزش وزنی نداشته باشد، باید اینگونه بخوانیم:
از ما گرفتهاند بسی باجَذابها= باجَزابها= باجَضابها=باجَظابها
حالا چون در آموزش برای کودکان ابتدایی معلمین و متون درسی فرقی در تلفظ "ذ" و "ز" و"ظ" و "ض" نمیگذارند، این کار جایز است؟ کدام عقل سلیمی حکم به جواز چنین کاری میدهد؟ این هم شد، استدلال؟
کدام عقل سلیمی تجویز میکند که [فروع] را [فرو] و "هلوع" را "هلو" و (منوع) را (مَنُو= من او) و "رکوع" را "رکو= رُک او" و (طلوع) را (طلُو = تُل او) بخوانیم؟ و آیا سعدی و حافظ و مولانا و رودکی و فردوسی و سنایی و ملکالشعرای بهار و پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد و نیما و شاملو و ... چنین کاری کردهاند؟
☆
میترا طباطبایینیا
درود بر شما بزرگوار!
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۵:۲۹
همان عقل سلیمی که تقطیع را بر اساس خوانش شعر بنا نهاده نه بر اساس املای آن
مثالهای شما همه در باب املای شعر هستند، نه خوانش آن ...
☆
ابراهیم حاج محمدی
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۲۳:۳۱
سرکار خانم طباطبائینیای گرامی
دربارهی حرف عین اگر چه در افواه فارسیزبانان تلفظ یکسانی با حرف همزه دارد، لیکن اساتید فن عروض بر عدم جواز حذف آن {همچون همزه} در ابتدای کلمات در اثر اتصال به کلمات ماقبل تصریح کردهاند و دلیل آن هم واضح است. مطمئن باشید که شباهت تلفظ حرف عین و همزه منجر به حذف یکی از این دو حرف از الفبای زبان فارسی نخواهد گردید و مطمئن باشید که حضرت حافظ و سعدی و مولانا و سنایی و رودکی و ... توجه داشتهاند که تلفظ این دو حرف در زبان فارسی یکسان است و در عین حال از حذف حرف عین بر خلاف حرف همزه به جد میپرهیزیدهاند.
حضرت عالی بهخوبی متوجه هستید که حتی حذف حرف همزه نیز در همهجا و در همهی کلمات روا نیست. وجود علیحدهی حرف عین در برابر همزه و حروف ظ و ض و ذ در برابر حرف ز در یک زبان در عین حالیکه تلفظ یکسانی دارند، مقتضی است که تفاوتی میان آنها باشد و این تفاوت صرفا محدود به املای کلمات نیست و قواعد عروضی را نیز شامل میشود. عقل سلیم از این نظر بدین امر حکم میکند که باصطلاح عربها [خوف التباس] پیش میآید و نمونهی این التباس را در [فروع] و [فرو] میبینید. تصریح به اینکه هیچ عقل سلیمی به چنین امری حکم نمیکند، اهانتی نیست. همهی اساتید فن عروض تصریح کردهاند که شرط نخستین تقطیع هر سرودهای خوانش صحیح آن است. از شما میپرسم، کدام صاحب عقل سلیمی [فروع] را [فرو] میخواند. التباسِ {فروع} و {فرو} برای کدام عقل سلیم نیازمند استدلال و توضیح است؟
این التباس در همان مثالی که سرکار عالی زدهاید، نیز وجود دارد. دقت بفرمائید: «در عالم» و «در آلم» باید با هم فرقی داشته باشند یا نه؟ کدام عقل سلیم است که بگوید؛ اینچنین التباسی پیش نمیآید؟ و آیا امثال حافظ و مولانا و رودکی و سنایی و فردوسی و ... عقلشان نمیرسیده است که مثلا در اشعارشان (در عالم) را به نحوی بکار ببرند که به ضرورت وزن حرف عین از آن مانند همزه در «در آلم» حذف شود؟ یا عقلشان میرسیده و بخاطر اجتناب از التباس از این کار میپرهیزیدهاند؟
☆
ابراهیم حاج محمدی
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۹:۴۶
درود مجدد خانم طباطبائی
هیچ عقل سلیمی خوانش فروع و فرو و رکوع و رکو= رک او، را یکسان نمیداند.
عقل سلیمی که تقطیع را بر اساس خوانش میداند، اولین شرطش درست خواندن شعر است و هیچ انسان عاقلی فروع را فرو و رکوع را رکو= رک او
نمیخواند.
☆
میترا طباطبایی نیا
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۱۵:۰۰
درود خدمت جناب حاج محمدی گرانقدر
چیزی که در مورد آموزش حرف ع عنوان کردم، کاملا صحت دارد و نمیدانم، شما بر چه اساسی با قاطعیت میفرمایید که آموزش تغییر نکرده و اینجا قاطعانه از سواد و عقل سخن به میان میآورید. آیا هر کس چیزی جدیدتر و متفاوت از آموزههای کهنه بیان کند، بیسواد و بیعقل است؟؟!!
ادبیات پرخاشگرانهی شما و توهینهای شما هم زیبا نیست. مگر تا همین دو دهه قبل به ما در مدرسه آموزش ندادند که املا و انشا یک همزهی کوچک ششمانند کنارش دارد؟! ولی الان خبری از آن نیست، راستی تکلیف این همزه در تقطیع در گذشته و زمان حال چیست؟! قطعا با اطلاعاتی که از شما میشود، استنباط کرد، به این امر واقف هستید که حرف ع در نهایت از قواعد همزه تبعیت میکند، نه یک نشانه مثل "س" و "م"
برای مثال اگر یک صامت قبل از حرف ع بیاید، مثل (در عالم) ما در تقطیع آن را (دَ را لم) در نظر میگیریم و اما اگر همین «در» با «ر» صامت قبل از «س» بیاید، مثلا "در ساحل" ما آن را به صورت ("در" "سا" "حل") در نظر میگیریم! پس مشخص است که حرف «ع» در واقع همزه در نظر گرفته میشود. با تمام این توضیحات باز هم تاکید میکنم که نه تحصیلات و نه درجهی معلومات بنده در حد نظر دادن در مورد تغییرات اساسی نه تنها در این زمینه بلکه در هیچ زمینهی دیگری نیست، فقط تفاوتی است و شاید ابهامی است که برای هر باسواد و بیسوادی ممکن است، پیش بیاید و ربطی به عقل و شعور انسانها ندارد.
☆

این بزرگوار در سطرهای بالاتر عرض کرده، عروض دیداری است، نه شنیداری و گاه هر دو را تایید کردهاند اما در تصویر فوق دهان به اعتراف گشوده و چیزی دیگر فرمودهاند. ملاحظه بفرمایید؛
((با وجود اینکه عروض (و نه وزن عروضی) شنیداری است، نه نوشتاری!))
در مطلب تصویری فوق دقیقا از لفظ این حقیر ("شنیداری" و نوشتاری") بهره بردهاند و این نشانهی آن است که دستکم در تغییر عقیدهیشان در زمینهی شنیداری و نه نوشتاری بودن اوزان عروضی سهم بسزایی داشتهام! چون قبلتر عکس این را عرض میکردند و میگفتند؛ (عروض شنیداری نیست و نوشتاری است)
اول اینکه؛ گذاره یا گزاره؟
دوم اینکه؛ دربارهی مطلب یادشدهی بالا عرض شود که در اینجا حق کاملا با جناب حاج محمدی است و پیشنهاد بارد حذف «ع» از آخر واژگان و مثال بیمزهی جناب عزیزیان بسیار سطحی، غیر علمی و نامربوط است.
"ع" ساکن در آخر واژگان مانند هر واج دیگر میبایست بهلفظ درآید و در عروض بهعنوان هجایی کوتاه تقطیع گردد. ضمن اینکه تغییر در نظام آموزشی ربطی به دانش عروضی ندارد.
ضمنا مثال ایشان نامربوط بود، چون خریدار باید میگفت؛ "رب" نه "ربع" و ایشان عکس واقعیت را دریافتهاند!
وصل ع به همزهی مابعد خود
از نظر اینحقیر گفتوگو دربارهی وصل "ع" به ماقبل خود با آن دو معترض گرامی به پایان رسیده، بهویژه جناب مرتضی اژدری گرامی که مدتهاست، مهر سکوت بر لبهای خود زده، تو گویی با خواندن پاسخهای علمی اینحقیر به طرز عجیبی دچار شوک روحی گردیدهاند تا جاییکه از بیم رسوایی بیشتر، قالب تهی و عکس خود را از گوگل حذف کرده و علاوه بر آن حساب اینستاگرام خود را بستهاند و این درحالی است که واقعا راضی نبودم، ایشان با نوشتن اینگونه خزعبلات تا این حد خود را تحقیر کنند. پرواضح است که ایشان پاسخهایم را بهدلیل قاطع بودن آن تحمل نکرده و همه را با دلی آشفته، در چند نوبت خوانده و بعد از آن نیز هر کجا که به مطلبم برخورد کرده، مو بر تنش راست شده و به سرعت از کنار آن عبور کرده و یا هراسان و لرزان تنها نیمنگاهی بدان انداخته و میاندازند. باشد تا دربارهی دانشی که از آن بیاطلاعند، سخن نقدآمیز بر زبان نرانند!
از اینها که بگذریم، در یکی از سایتها از اولین معترض گرامی مطلبی خواندم که در پاسخ به یکی از هموندان سایتی خود نوشته است؛
((در مورد مثالی هم که از خودتان عرض کردید، یعنی؛ [[دو نوع ایمان]] = [[دو نوعیمان]] = [[دو نوایمان]] هم به همین ترتیب است. ممکن است، فردی که ادیب فرهیخته و فرزانهای نباشد، در سرودن شعری مرتکب چنین خَبطی شود و مثل مردم کوچه و بازار سخن بگوید اما حذف حرف [[عین]] جز در کار طنز روا نیست و در آثار جِدّ فقط افراد ناشی و کمسواد مرتکب چنین خَبطی میشوند. علت روایی حذف حرف {{عین}} در کار طنز هم این است که خود اینکار میتواند، دستمایهی طنزیت اثر ادبی باشد و من نمونههایی سراغ دارم.))
☆
دربارهی وصل "ع" آخر واژگان به همزهی مابعد خود، عرض شود؛ این همان وصل همزه به ماقبل خود است و هیچگونه منع عروضی ندارد.
"ع" نیز مانند هر واج دیگر قابلیت وصل شدن به همزهی مابعد خود را دارد. مانند؛
سماع از بهر جانِ بیقرارست
(مولوی غزل شمارهی ۳۳۸)
سماع آرام جان زندگان است
سماع آنجا بکن کان جا عروسی است
سماع از بهر وصل دلستانست
(مولوی غزل شمارهی ۳۳۹)
وصل "ع" آخر (سماع) به همزهی (از، آرام، آنجا و از)
و؛
تا چو شمع از سر بسوزم تا قدم
(سعدی)
وصل "ع" آخر (شمع) به همزهی (از)
و؛
بسکه ما را شعلهی درد وداع از هم گداخت
آب گشتیم و روان از دیدهی یاران شدیم
(بیدل دهلوی)
وصل "ع" آخر (وداع) به همزهی (از)
و؛
به وداع از بر من رفت و در این خلوت غم
(مجید شفق)
وصل "ع" آخر (وداع) به همزهی (از)
و اما دربارهی وصل "ع" آخر، به همزهی مابعد در عبارت (دو نوع ایمان) میتوان آنرا فقط در رکن «مفاعیلن» بهکار گرفت، نه «فعلاتن» چراکه؛ واژهی (نَوع) هِجای کشیده به حساب میآید و نباید آن را به صورت بلند یعنی؛ (نُع) بهلفظ درآورد و اگر کسی با چشم بسته ننگرد، درمییابد که "نوع" no[w]ä در رکن "فعلاتن" بهضرورت آهنگ کلام، میبایست بهصورت هِجای بلند "نُع" noä تلفظ شود، نه کشیده و همین امر یعنی لفظ نادرست موجب میشود، افرادی که دانش عروضی را سرسری فراگرفتهاند، گمان کنند؛ این خوش ننشستن، مربوط به وصل "ع" آخر به همزهی مابعد قلمداد میشود.
[حرف (ä) در دبیرهی لاتین حکم "ع" ساکن را دارد. مانند؛ سعدی (saädi) که در کتابی به دبیرهی لاتین آمده بود]
بهعبارتی بهتر؛
انگیزهی این بد نشستن، بلند به حساب آوردن هِجای کشیدهی "نَوع" است و نمیدانم، چرا گروهی از بزرگواران در ریشهیابیِ بد نشستن برخی از اتصالها به بنبست که میرسند، تمام کاسهکوزهها را سر وصل "ع" به ماقبل و همزهی مابعد خود میشکنند و سخن از حذف "ع" به میان میآورند، در حالیکه "ع" به همزه وصل شده و اگر قرار باشد، حذفی صورت پذیرد، این همزه است که حذف میشود، نه "ع"
البته اینحقیر میان وصل و حذف، تفاوتهای بسیار چشمگیری قائلم و بر این باورم، حذف واقعی در واژگان تخفیف داده شده، صورت میگیرد، نه وصل! در وصل همزه به ماقبل خود، در واقع همزه به صورت یکی از حرکتهای کوتاه فتحه، کسره و ضمه (اَ، اِ، اُ) یا حرکت بلند (آ ای او) به روی ساکن قبل از خود قرار میگیرد.
برای نمونه در (زین) مخففِ (از این) اولین همزه حذف و دومین همزه وصل شده است و قطعا میبایست میان حذف همزه و وصل آن تفاوتی در نظر گرفته شود.
همچنین در "ز" مخففِ "از" حذف همزه صورت پذیرفته و این بسیار متفاوت است، با وصل همزه!
ایشان که توگویی جز "ع" واج دیگری جلوی دیدگانشان به رقص درنمیآید، اگر در این مورد تردیدی در دلشان موج میزند، از عروضشناس کارکشتهای که به جزئیات و ریزهکاریهای عروضی ورود داشته باشد، بخواهد تا برایشان توضیح بیشتری ارائه دهد!
حال اینکه ایشان چرا در چاه چنین اشتباهی گرفتار شده، دلیلی کاملا علمی دارد!
در این بخش گفتوگوی ما دربارهی (دو نوع ایمان) در رکن "فعلاتن" است. از آنجا که تلفظ "ع" و همزه در زبان فارسی یکی است و در (دو نوع ایمان) هر دو بههم وصل و در هم هضم شدهاند، ایشان از آنجاکه احترام زیادی برای این واج یا بهقول خودشان این "حرف" قائلند، توجهشان به حذف"ع" رفته، نه وصل "ع" آخر واژه به همزهی مابعد!
در اینجا وصل همزه بهماقبل خود که بهعبارتی دیگر؛ اتصال "ع" به همزهی مابعد نیز بهشمار میرود، موجب شده تا از دو هملفظ "ع" و همزه اینطور بهنظر برسد که تنها یکی بهگوش میرسد، یعنی؛ گوش متوجه وجود هر دو لفظ "ع" و همزه نمیشود اما در رکن "مفاعیلن" چنین موردی دیده نمیشود!
در واقع واو در واژهی "نَوع" نشانهی اُ یا ضمه نیست بلکه هجای بینابین است، (مصوتی میان بلند و کوتاه) که به واژهی "نَوع" مَد یا کشش میدهد و آن را به سیلاب کشیده نزدیک میسازد و برای همین است که وقتی جمع بسته میشود، لفظ واو در "انواع" به روشنی به گوش میرسد!
در بخش آخر مطلب که فرمودهاند؛ ((علت روایی حذف حرف {{عین}} در کار طنز هم این است که خود اینکار میتواند، دستمایهی طنزیت اثر ادبی باشد و من نمونههایی سراغ دارم.)) باید عرض کنم؛ بسیارخب! اشکالی ندارد، ایشان به جای توجیه علمیعروضی بیراهه رود و به گفتوگوهای نامربوط بپردازد.
حال ممکن است، گروهی شوخچشم این نوع اتصال را در کارهای طنز خود قرار دهد، اما این دلیلی بر مردود شمردن وصل «ع» بشمار نمیآید و با توجیه عروضی و گفتگوهای علمی فاصلهی بسیار زیادی دارد. در مجموع کلام ایشان چیزی را ثابت نمیکند و از آن تنها این پیام اراده میشود؛ شاعران درگذشته؛ فخرالدین عراقی، مولانا مولوی، غنی کشمیری، سید اشرفالدین قزوینی، ابوالقاسم لاهوتی، میرزاده عشقی، حسین منزوی و ... همگی طنزپردازند که به نظر من این کلام زیبایی نیست!
اینکه ایشان با این سردرگمیها اتصال "ع" بهماقبل خود را به طنز ارتباط میدهد، نشانهی عدم آشنایی دقیقشان با دانش عروضی است. از اینها که بگذریم و صد البته که قابل گذشت نیست؛ در مثالشان یعنی؛ (دو نوع ایمان) این همزه است که به ماقبل خود وصل گشته، نه "ع" اما نمیدانم، چرا ایشان همیشه روی سخنشان به سوی وصل "ع" بهماقبل خود و در نتیجه حذف آن واج نشانه میرود که اگر کسی عمیق بیندیشد و از سطحیاندیشی پرهیز کند، واقعیت را بهخوبی درمییابد!
☆
جناب ابراهیم حاجمحمدی در یکی از سایتها فرموده است؛

((یکی دو سال قبل در سایت شعر ایران آقایی شعری گذاشته بود که به ضرورت وزن کلمهی «قرآن» را باید «قُران» بر وزن «فلان» میخواندی!!! نقدی نوشتم، مبنی بر اینکه همزهی وسط کلمه طبق قواعد عروضی وصل نمیشود. شما طبق چه قاعدهای این بلا را سر نام کتاب خدا آوردهای؟))
☆
پاسخ؛
آیا ایشان خود متوجه شدند که چه فرمودند؟ چه ربطی به قواعد عروضی دارد؟ قواعد عروضی همان است که در یکی از مطالبم به نام (سکتهی ملیح) و (سکتهی قبیح) عرض کردهام. نامبرده این حرفهای غریب را از کجا استخراج میکنند؟ آیا هر موردِ لفظی را که به مذاق آدمی خوش نیاید، باید برخلاف قواعد عروضی دانست؟ یکی نیست بیاید و بگوید، ایشان مردم، بهویژه عروضشناسان را چه فرض کردهاند که اینگونه بیخیال به صدور فتوا میپردازند؟
حقیقت امر این است که ما فارسیزبانان هیچزمان حتا در گفتوگوهای روزمره یا نوشتههای خود (قرآن) را (قُران) نمیگوییم و نمینویسیم و از آنجا که اسم خاص است و همواره همینگونه بهلفظ درآمده، چنانچه کسی از لفظ "قُران" بهجای "قرآن" بهره برد و همینگونه نیز بنویسد، بدین معناست؛ به تغییر نامی پرداخته که در زبان فارسی کاربرد ندارد. هرچند که برخی در گفتوگوهای روزمرهی خود بهمنظور سوگند یاد کردن عامیانه میگویند؛ "به قُران" که البته بهکار بردن آن در شعر و عبارات فصیح و حتا در گفتوگوهای روزمره کار پسندیدهای نیست! البته فراموش نمیکنیم، هر مرز و بوم دارای نظام لفظی و صوتی مربوط به خود است. مثلا انگلیسیها میگویند؛ «کُران» و کوچکترین خردهای بر آن وارد نیست اما فارسیزبانان ایران میگویند؛ (قرآن) نه «قُران» باز اگر «قُران» در گفتوگوهای روزمرهی مردم کاربرد داشت، آن زمان قابل توجیه بود و دیگر کسی نمیتوانست ایرادی بر آن لفظ وارد سازد!
بدیهی است، این ربطی به قواعد عروضی ندارد و ایشان در اینجا نیز طبق معمول عکس واقعیت را دریافتهاند! عروض چه کار به این کارها دارد که کسی در شعر خود به ضرورت وزن "قرآن" را "قران" و "فوقالعاده" را "فوقالاده" بیاورد یا نه؟ اینها را میگویند؛ غلط لفظی، [چون در زبان فارسی «قُران» کاربردی ندارد] نه اینکه خلاف قواعد عروضی باشد! عروض جایی اجازه نمیدهد، اقدامی صورت پذیرد که که آن حرکت موجب سکتهی قبیح شود. مثلا جایی که واژه میبایست بر وزن «فَعَل» یا بهقول جناب ابراهیم حاج محمدی «فُلان» بیاید، اگر بخواهیم، «قرآن» را بیاوریم، سکته روی خواهد داد و عروض اجازهی چنین کاری را نخواهد داد.
حال اگر کسی در محاوره یا سخنِ ناموزونِ خود بهجای (قرآن) بگوید و بنویسد؛ (قُران) آیا درست است، شخص عروضشناس به او بگوید؛ در گفتوگوهای روزانه و نثرها بهکارگیری چنین لفظ خلاف قواعد عروضی است؟
قطعا درست نیست! چراکه دیگر در اینجا سر و کار کسی با شعر نبوده است!
یعنیچه؛ ((همزهی وسط کلمه طبق قواعد عروضی وصل نمیشود))
کدام بیتعمقِ بیسوادی چنین چیزی را تجویز کرده است؟ ایشان این قاعدههای ساختگی را از کدامین منبع غیر علمیِ خطرناکی استخراج میکند؟ کدام عروضدان بیملاحظهای چنین حکمی صادر کرده و در کتاب خود آورده که؛ اتصال "آ"ی درونواژگانی خلاف قواعد عروضی است، نه خطای لفظی؟!
برای نمونه فردوسی در وزن؛ فعولن فعولن فعولن فعل (بحر متقارب مثمن محذوف) میگوید؛
به نام خداوند جان و خرد
ن - -/ ن - -/ ن - -/ ن -
شاعر در سومین هجای کوتاه رکن اول یعنی؛ «م» در (نام) را در مقام هجای بلند بهکار برده است و طبق قاعدهی عروضیِ «اشباع» کار درستی صورت داده است.
بنابراین اگر کسی بپرسد؛ در سومین هجای رکن اول یعنی؛ «لُن» که آخرین هجای (فعولن) است، شاعر میبایست از هجای بلند بهره میبرد اما چرا از هجای کوتاه سود جسته است، میتوان گفت؛ شاعر از قاعدهی عروضی «اشباع» استفاده کرده است! یعنی؛ قاعدهی عروضی «اشباع» به شاعر چنین اجازهای را داده است، بدان معنا که جایجای در شعر میتوان آخرین هِجای کوتاه متحرک واژگان را به عنوان هجای بلند به کار برد، به گونهای که خوش بنشیند و در وزن شعر خللی ایجاد نشود!
یا این مصراع مهدی سهیلی؛
سرخی نارنجش نارنجک است.
که در وزن؛ (مفتعلن مفتعلن فاعلات) و در بحر؛ (بحر سریع مطوی مکشوف) سروده شده است.
- ن ن - / - ن ن - / - ن - ن
که اگر کسی بپرسد، چرا شاعر در دومین رکن بهجای دو هجای کوتاه یک هجای بلند آورده میتوان گفت؛ شاعر از قاعده (تسکین) عروضی بهره برده است.
حال از ایشان یک سوال دارم و آن اینکه فرمودهاند؛ (همزهی وسط کلمه طبق قواعد عروضی وصل نمیشود) اگر نمیتوانند که هرگز نمیتوانند چگونگی آن قاعدهی عروضی را توضیح دهند، فقط و فقط بفرمایند؛ نام آن قاعدهی عروضی چیست؟ همین! از این سادهتر؟
طرف در شعر خود اشتباه نوشتاری داشت و (سپاسگزار) را به اشتباه نوشته بود؛ (سپاسگذار) شخصی به او اعتراض کرد که این خلاف قواعد عروضی است، باید با "ز" نوشته شود!
بسیارخب، این یعنی چه؟
یعنی درک اینکه؛ عروض معیاری است، برای سنجش وزنها و بحرهای کلام موزون تا اینحد دشوار است که برخی هر دشواری را به عروض نسبت میدهند؟
و اگر بخواهیم، چیز دیگری بر توضیح یادشده بیفزاییم، باید بگوییم؛ بهوسیلهی دانش عروضی میتوان سَکتها را شناسایی و از سلامت یا عدم سلامت وزن شعر آگاه شد!
بسیارخب! ممنوعالوصل بودن همزهی وسط کلمه چه ربطی به تعریف ذکرشده و در نتیجه به دانش عروضی دارد؟ مگر در مورد یادشدهی ایشان وصل همزهی میانی وزن شعر را مختل کرده که به دانش عروضی مربوط شود؟ همچنین مگر از قاعدهی قلب بهره برده شده که عروضشناس بخواهد، آن را مورد ارزیابی قرار دهد تا دریابد، به تغییر وزن شعر انجامیده یا نه؟!
سطحیاندیشی و بیتعمقی هم حد و مرزی دارد!
به ایشان دوستانه توصیه میکنم، قبل از نشر مطالب خود، نوشتههایشان را از نظر عروضشناسی کارکشته یا دستکم عروضدانی متوسط که کمابیش دانش عروضی را سرسری مطالعه نکرده باشد، بگذراند، بعد در سپهر رایانه (فضای مجازی) در معرض نمایش همگان قرار دهد!
اگر عروضشناسی دربارهی نادرست بودن وصل "آ"ی میانی نامها سخنی هم بر زبان رانده باشد، به ضرس قاطع بدین معنا نیست که آنرا برخلاف قواعد عروضی دانسته است. البته میدانیم، ایشان شعری را نقد کرده اما اشتباه سراینده را نباید به حساب برخلاف قواعد عروضی بودن گذاشت، بلکه خطایش را باید به او اینگونه گوشزد کرد؛
چه در گفتوگو، چه در نثر و چه در شعر، نباید مصوت بلند "آ"ی درون واژگان را به ماقبل خود وصل کرد. زیرا استقلال «آ» میبایست حفظ شود و چنانچه به ماقبل خود وصل گردد، نامها تغییر کرده و در نتیجه غیر قابل فهم میشوند!
شخصی بهضرورت وزن شعر "اسماعیل" را در سرودهی خود بهصورت "اسمال" استعمال کرده بود و معترضی ناسزاگویان به او گفت؛ طبق هیچ قاعدهی عروضی شاعر مجاز به انجام چنین کاری نیست، چون به حذف "ع" انجامیده است و این در حالی است که ایشان این اشتباه ناپسند را نباید خطای عروضی قلمداد میکرد و از آنجا که اقدام ایشان منجر به تغییر نام شده بود، باید آن را خطای لفظی مینامید!
اینکه وصل "آ" به ماقبل خود در میان واژگان بهویژه نامها خطایی آشکار است، در آن گفتوگویی نیست اما قواعد عروضی کاری به این حرفها ندارد. عروض معیاری است، برای سنجش یا شناسایی وزنها! دانشی است، برای معلوم کردن سکتههای گوناگون و خارج شدن شعر از حوزهی وزن مربوطه! برای نمونه؛ اگر در شعر سکتهای موجود باشد، (مانند دو تسکین متوالی) یا (یک تسکین و یک اشباع) یا اینکه در شعر حرفی زاید یا کم باشد، با دانش عروضی میتوان آن را شناسایی کرد اما این مورد را که ایشان به ایراد عروضی نسبت داده، میگویند؛ خطای لفظی! عروض فقط با وزن شعر کار دارد. یعنی؛ در لفظ "قُران" هیچ نوع سکته یا خروج از وزن دیده نمیشود که بتوان گفت، برخلاف قواعد عروضی بنا شده است. آیا "قُران" که در سرودهی سراینده آمده، ایجاد سکتهی قبیح کرده که این خطای لفظی را خطایی عروضی نامیدهاند؟ حال آقای ابراهیم حاج محمدی بفرمایند، این توجیههای من است که پایه و اساس علمی ندارد یا توجیههای شخص خودشان است که بر مبنای دانش عروضی استوار نیست!
در حقیقت عکس گفتهی ایشان صادق است. چراکه قواعد عروضی این اجازه را به شاعر داده تا همزهی وسط کلمه را به ماقبل خود وصل کند و شعر را از خطر سکتهی قبیح دور سازد اما باید دانست این کارِ غیر اصولی است.
خود ایشان در مطلب یادشده، فرموده؛ ((به ضرورت وزن باید "قرآن" را "قران" خواند [تا وزن شعر خراب نشود])) پس واژهی "قُران" وزن شعر را مختل نکرده که بشود، آن را به عروض نسبت داد!
بدیهی است، اگر شاعر گرامی به ضرورت وزن شعر دست به چنین کاری زده و در سرودهی خود "قرآن" را "قران" آورده، خطایش منع عروضی ندارد، بلکه نقیصهاش دارای منع لفظی است.
اظهارات این دوست گرامی مرا یاد مطلبی انداخت. از قضا در تلگرام شاعری بهضرورت وزن در شعر خود عامدا تشدید "امّا" را از قلم انداخته بود و در سبک نیمایی در بحر هزج سالم وزن مفاعیلن. مفاعیلن .... سروده بود؛ (اما آن سینه از سنگ است) و شخصی در اعتراض به او بهجای اینکه بنویسد؛ این عمل شما کاری است، غیر اصولی، مانند این دوست گرامی نوشت؛ برداشتن تشدید برخلاف قواعد عروضی است و شاعر چه خوب پاسخ داد؛ (اصولا کار من خطایی ادبی است، نه عروضی، وقتی با برداشتن تشدید وزن شعر از سکته دور میشود، بدان معناست که عروض آن را پذیرفته است و شما باید میفرمودید؛ تغییر لفظی حرف شرطی «امّا» موجب سردرگمی شنونده میشود تا منظورتان را درنیابد)
☆
دوست عروضشناسم، استاد (مهدی شعبانی) که سالها پیش کتابی دربارهی دانش عروضی نوشته، در مورد مطالب اینحقیر میگوید؛
(((با کل مطالب شما [درستی وصل «ع» به ماقبل خود] موافقم! من با وصل عین به ماقبل خود مشکلی ندارم اما اگر باعث شود که کلمه در تلفظ دومش معنی دیگری بدهد، احتراز از این اختیار کمتراستفادهشده و کمترپرداختهشده، شایستهتر است و اما بحث «دو نوع ایمان»
چه کسی، در چه کتابی یا در چه مقالهای گفته؛ وصل همزه به عین ماقبل نادرست است؟
(آقای ابراهیم حاجمحمدی) تا روز رستاخیز مهلت دارند تا به این سوال پاسخ دهند. وصل عین به ماقبل خود بحث دیگری است و با شرایطی که گفتم، مخالف آن نیستم! ایشان هر زمان نظرهای خود را در کتابی فراهم آوردند، آنگاه به نقد کتابشان میپردازم)))
☆
با تشکر از اقای مهدی شعبانی که نظر خوب و قابل توجهی را ارائه دادند!
یکی از دوستان کارشناس اینحقیر (محمدرضا مومننژاد) در سپهر رایانه تلگرام، دربارهی وصل (ع) به ماقبل خود پیامی به این شرح برای اینحقیر فرستاده است:
شما شاهدمثالهای بسیار جالب و خوبی آوردهاید، اتفاقا من افتخار همگروهی با آقای ابراهیم حاج محمدی در فضای مجازی تلگرام را داشتم. ایشان انسان باسوادی هستند اما مثالی که دربارهی "باجعذابها" آورده بودند، شما در برابرش به درستی "تاج از آبها"ی خودشان را مثال زدید!
با احترامی که برای ایشان قائلم، چون در زمینهی ادبیات چند لباس بیشتر از من پاره کردهاند اما با آقای (ع. ک. خ) به نقد و بررسی سرودههای دیگران میپرداختند و هر وقت میخواستند، به دفاع از نظر خود بپردازند، از حضرت حافظ و سعدی شاهدمثال میآوردند و هر زمان که ما برای اثبات نظر خود از آن بزرگانِ سخن، شاهدمثال میآوردیم، میگفتند؛ مگر خط قرآن است، حافظ و سعدی هم اشتباه میکنند!
اما از آنجا که نیشابوری هستم و ''ع" را خیلی غلیظ بهلفظ درمیآورم، خود این وصل را در سرودههایم بهکار نمیبرم اما با وجود این، آن را رد هم نمیکنم. مثلا ما عینِ "علی" را خیلی غلیظ بهلفظ درمیآوریم!
و اما شما دوست عزیز! آنچنان استادانه ایشان و همفکرانش را به چالش کشیده بودید که تا روز رستاخیز نه ایشان را یارای پاسخگوییهای مناسبی است و نه هماندیشگانش!
بگذریم اما واقعا این وصل جایجای جواب میدهد!
یک نظر دیگر از آقای محمدرضا مومن نژاد در ستون نظرهای وبلاگم


نویسنده:محمدرضا مومن نژاد چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۳ ساعت: ۱۷:۱۹
درود و عرض ادب خدمت نگارندهی این مقاله و منتقدین عزیز!
چند خطی نظراتم را در خصوص مبحث ذکرشده خدمتتان عرض میکنم:
شاعران و منتقدان زیادی در خصوص (وصل عین به ماقبل خود) قلمفرسایی کرده و نظرات موافق و مخالف زیادی داشتهاند.
اما نظر بنده این است که در زبان و ادبیات فارسی با توجه به واجگاه یکسان واج عین و همزه که هر دو واجگاهی (چاکنایی) دارند، بایستی در برخورد یکسان عمل نمود.
به این معنی که وصل عین به ماقبل خود با رعایت دو نکته فاقد ایراد خواهد بود.
البته ذکر این نکته را واجب میدانم که شخص بنده به عنوان دانشآموز ادبیات همواره کوشیدهام تا حد ممکن از وصل عین به ماقبل خود خودداری کنم. چرا که هستند و خواهند بود، منتقدانی که بر این قانون نانوشته خرده بگیرند. پس فقط در صورت ضرورت (واژه در وزن) این اتصال را بهکار میبرم.
اما نکات:
۱) حتماً و حتماً قبل از عین، واج ساکن قرار گرفته باشد.
این نکته بابت آوردن مثال یکی از منتقدان ذکر شد که عبارت "به عدم" را مثال قرار داده بودند که در صورت اتصال باید آن را "بدم" تلفظ کرد.
۲) دقت نمود که از استعمال کلماتی که واج آخر آنها واجگاه نرمکامی دارد [حال چه نحوهی تولید آن واج انسدادی باشد، مثل (ق . غ) و چه نحوهی تولیدشان سایشی باشد مثل "خ" پرهیز نمود. هرچند استفاده از آنها مانند قاعدهی حذف همزه بدون اشکال است اما به سبب ثقل تلفظ و بیان، بهتر است، استفاده نشوند (این همان مبحث بسیار مهم خوش نشستن یا خوش ننشستن واژه در وزن و ریتم است)
در خصوص شاهدمثالی که منتقدین ذکر کرده بودند، هم بایستی عرض کنم، اگر مبنای معنا را صرف شنیدن قرار دهیم، بابت نوع تلفظهای گوناگون و سرعت و کندی در خوانش، قطعاً معانی متفاوتی برداشت خواهیم کرد. این نکته از این بابت ذکر شد که در زبان فارسی تلفظ همزه و عین کاملاً یکسان هست.
مثال شاهد "تاج از آبها" و "باج عذابها" که ذکر شد، باید "باجذابها" خوانده شود و همچنین "از علی" که باید "ازلی" تلفظ شود، از این دست واژگان میباشند.
همهی اینها به وزن ریتم، اتصال و سکون و در نهایت معنای کلی مصرع یا بیت برخواهد گشت و این مسئله برای شنوندهی باسواد قطعاً قابل تمیز خواهد بود. برای شنوندهی بیسواد هم که دوغ و دوشاب فرقی نخواهد داشت.
محمد رضا مومن نژاد
پاسخ؛
با تشکر از دوست گرامی جناب مومننژاد
واقعا ممنونم که بهدقت مطالعه و نظر دقیق و قابل توجهی ارائه فرمودید! بسیار عالی بود!
بخش چهارم (وصل "ع" به ماقبل خود در زبان فارسی) 👇👇👇
http://lalazad.blogfa.com/post/1150/
فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com